موضوعات
آمار بازدید
بازدیدکنندگان تا کنون : ۴۲۰٫۸۰۷ نفر
بازدیدکنندگان امروز : ۳ نفر
تعداد یادداشت ها : ۱۱۴
بازدید از این یادداشت : ۴٫۷۱۲

پر بازدیدترین یادداشت ها :

یادداشتها از سده ها (6)

گلگشت ادبی

بر پشت نسخۀ منهاج البیان در طب، با تاریخ  620 هجری (شمارۀ 5142) به  خطّی کهن و ظاهرا ً از همان سدۀ هفتم این چکامۀ حکمت آمیز بدون ذکر نام گویندۀ آن یادداشت شده است:

گــر آدمی حـُجـُب از پیـــش دیده بــردارد

یقیــن شود کاجلش با امل چه ســــر دارد

بــدین نعیـم مـُزوَّر کجا شـــود مغــــرور؟

هـرآن دلی که ز اســـــــرار حق خبر دارد

بـه رنگ و بوی جهان غرّه عاقلان نشوند

کی هست زهـر، ولی چاشنی شـــکر دارد

در آن نباشــــــد منظور هوشــــــیاری  کاو

برون ز حــس بــصر مطمحی دگـــر دارد

ز آدمی چه شــــماری بهیمه طبــــــعی کاو

مقـَـــر به عالم حســـّی چو گاو و خر دارد

کجا به حبـــل متین اعتصــــام جان جوید؟

کسی که عــُروۀ وثقی ز ســـیم و زر دارد

بعــنقـــریب شـــود نــادم و نــدارد ســـود

هـر آن که پنـد خــردمنـــــد مختصر دارد

ز روح قدســی و انســـانی آگهیـــش مباد!

هــرآن که روح طبیــــعی چو جانور دارد

تــو از ســــهام اجـــل ایمنی و  بویحـــیی

مبــــارزان یک انـــداز کارگـــــــــر دارد

به گوش جان اگر این پند بشنود عاقــــــل

دل از زمـــانۀ نــــــاپـــایــــدار بــــــر دارد

جناس و زبان گفتار

بازی با واژه ها، بویژه در سخن منظوم، از روزگار کهن تا امروز، ارباب ادب و اصحاب ذوق را موجب تفریح خاطر بوده است. در بسیاری از نسخه های خطّی، که مالکان آنها ذوق ادبی داشته اند، اینگونه تفنـّنها ثبت شده و به یادگار مانده است؛ مثلا ً در این رباعی، که بر سپیدی یک نسخۀ کهن یادداشت شده، شاعر  واژه های "نمدم"  (نمد ِ خود) و "نمدم" (نمی دهم)  را به بازی گرفته و این رباعی دلنشین را سروده است:

 

یک مو نمــــدم به هردو عالم نمدم

بهتر ز هزار صوف و اطلس نمدم

روزی که حسـاب نقد مردم گیرند

غــیر از نمدم حســـاب دیگر نمدم

سه رباعی که در پایان نقل می شود، بر پشت یک نسخۀ خطی سدۀ هفتم، به خطی از همان روزگار، کتابت شده است و هر یک  لطف خاص خویش را دارد. در رباعی اول و دوم شاعر که اندوه در دلش گره شده و یارای بیان آن را ندارد، به نالۀ بلبل و کبوتر که گویا به باور شاعر قصـّۀ عشق  و شرح غصـّه است، رشک می برد و می گوید که کاش من همان می توانستم به همین سادگی و آشکارا آنچه را که از دست "او" بر سرم آمده، بیان کنم و شرح دهم:

دی بلبلکی بر سر شـــــاخی با جفت

                  می گفت غمی که در دلش بود نهفت

رشـک آمدم از بلــبل و با خود گفتم:

شــــاد آنکه غمی دارد و بتواند گفت

***

دوشینه کبوتری چو من طاق از جفت

از نالــــــش او هیچ نخفتــــیم و نخفت

او ناله همی کرد و منش می گفتــــــم

شاد آنکه غــــمی دارد و بتواند گفت

در رباعی دیگر مطلبی بسیار دلنشین و رمزآمیز بیان شده است. نخست که از ورای این ترانه به یک رسم بسیار کهن و هنر و صنعت میناکاری و گوهرنشانی اشاره شده و شاعر نشان می دهد که چگونه صنعتگران و هنروران روزگاران کهن نگاره های طبیعت را می کشیده اند و از سیم و زر و جواهر بر اساس رنگهای همانندی که با طبیعت دارند، سود می برده اند. در این ترانه شاعر اشاره دارد که هنرمندان  از گوهران گوناگون گلها می ساخته و می آراسته و می بسته اند. اما اینها گلهای دلخواه بلبل نیستند و بویی و به گفتهء لسان الغیب حافظ "آنی" ندارند.

       دی بلبلکی، ظریفکی، خوشخویی

          می گفت به ناز در کنــــار جویی

کاز لعل و زمرّد و زر و مروارید

بنــدند گلی، ولی ندارد بویـــــــی

شهر اتاوا، آدینه  25 اسفند(حوت) 1385

 

16 مارچ 2007  

آصف فکرت

==+==+==+==+==+==+==+==+==+==

یادداشتها از سده ها (7)

گلگشت ادبی

این دو ترانه در محرم 654 هجری بر پشت نسخه یی نوشته شده است:

نرمــک

 ای بــاد بـدانکه تـــــازه خــــدّی دارد

 واراســـته تر ز ســــرو قـــــدّی دارد

چون برگذری بگـــوی نرمک زمنش

کـــای دوســت فراق نیز حــدّی دارد

  یک ساعـتک

 یک ساعتک امروز نشست من و تو

بهتـر ز هزارســـــاله هست ِمن و تو

امــروز چنانکه هست دســـتی بزنیم

زان پیش که بگذرد ز دسـت من و تو

لطف خدا

(در نسخهء شماره 3475) 

از لطف خدا " نحن قســــــــــــمنا"  داریم

از سمع " ســــمعنا و اطعــــــــنا"  داریم

در وقت اجل خدنگ شـــــــیطان چه کند؟

چون جوشــن" ربــّنا ظــلمـــــــــنا" داریم 

هیچ و هیچ هیچ

(نیز از  نسخهء شماره 3475) 

آن هیــــچ کـــــزو هیــــچ نیاید ماییـــــــم

آن هیچ که هیچ را نشـــــاید مایـــــــــــیم

نی نی غلطم ز هیــــــچ نفزاید هیـــــــــچ

آن هیچ کزو هیچ فزاید ما ییــــــــــــــــم 

نشان دوست

(نیز از  نسخهء شماره 3475)

ای دوست تو را بهر مکان می جســـــتم

هر دم خبــــرت ز این و آن می جســـتم

تو در دل و من تو را به جان می جســتم

خجلت زده ام کاز تو نشان می جســــتم

برای دوست

پیوســته رضای دوست می دارم دوست

اندوه و بـــلای دوسـت می دارم دوست

گـر جان طلبد ز من، چه تقصیر کنــــم

من جان ز برای دوست می دارم دوست

دل شکسته برای دوست 

بر  ما در وصل بســته می دارد دوست

دل را ز فراق خســــته می دارد دوست

من بعد من و شکســــتگی بر در دوست

چون دوست دل شکسته می دارد دوست

عمر گل

گل صبحدمی به خود برآشفت و بریخت

با باد صبـــــــــا حکایتی گفت و بریخت

بد عهـــــــدی دهر بین که گل در ده روز

سر برزد وغنچه کرد وبشکفت و بریخت 

دست و پا و سر و سنگ 

عمری گشــــــــــتیم در جهان با دل تنگ

در جــُستن آن نگار پر کینـــــــه و جنگ

شد دست ز کار و پا فتـــــــــــاد از رفتار

این بس که به سر زدیم

 و 

آن بس که به سنگ

لیلی و مجنون سیل آورده 

گر عشــــق تو بر کوه شـــــــــــبیخون آرد

خونابه ز ســـنگ خــــــــــــاره بیرون آرد

گر ابر ببارد شـــــــــــــــــبی  اندر کویت

ســــــیلاب همه لیــــــــــلی و مجنون آرد 

چها چها؟؟ تو را تو را !! 

دانی که چها چها چها می خواهــــــــم؟

وصل تو من بی سر و پا می خواهـــــم

فریاد و فغان و ناله ام دانی چیســــــت

یعنی که  تو را  تورا  تو را    می خواهم

شمارش معکوس 

ده نوبتم از نه فلک و هشــت بهشــــت

هفت اخترم از شش جهت این نامه نوشت

کز پنج حواس و چار ارکان و سه روح

ایزد به دو عالم چو تو یک بت نسرشت

اینها ترانه های دلنشینی بود که نسخه داران در درازنای هزارسال یا کمتر یا بیشتر بر نسخه ها ی کهن یادداشت نموده بودند و امروز بنده توفیق یافت تا شما را در مطالعه و حظ بصر و اندیشه با خویشتن انباز سازد.

 اتاوا 25 اسفند (حوت) 1385

 16 مارچ  2007

آصف فکرت

جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵ ساعت ۲:۵۹
نظرات



نمایش ایمیل به مخاطبین





نمایش نظر در سایت

محسن سلطان محمدی
۲۰ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۱۰
اشعار زیبا و پر مغز ی را انتخاب کرده اید ، از خواندن آن بسیار لذت بردم . متشکر وممنون.