| fekrat.kateban.com , Asef Fekrat articles in memorize of literati and scholars. | |||
|
|||
|
|
|
|
چنین باش که هســـتی تو اگر ماه شوی، من شـــــب یـــــلدای تو هستم تو اگر مهــــر شوی، من گل خورشــــــیدپرستم تو مشو مهر، مشو ماه، چـنین باش که هســـتی و مرا نیـــــز همین آینه میـــــــدار که هســـــتم پر و بالم چه گشــــــــایی؟ سـر ِ پرواز نــــدارم که مرا بند خوش آمد، چو به دام تو نشـــــــســتم دگـــــران شــــــاد بداننـــد که در دام نیفتـــــــند من همه شـــــاد بدینم که ز دام تو نجســـــــــــتم بخود آرم ز نســـیمی، ز خودم بر به نگـــــــاهی که ز ســــــــودای تو دیوانه و از جام تو مســــتم مگر این دل تو نوازی، که ز مهـــــــر همه کندم مگر این در تو گشایی، که به روی همه بســـــتم خبر خویش چه جویی؟ سخن دوست چه پرسی؟ سر یادِ تو ســــــــلامت، همه رفتـــند ز دســـــتم گفته ای در غزلـــت هست نشــــــانی ز شکستی آری ای دوست، دلی بودم و دیدی که شکـــــستم آصف فکرت- اتاوا، 15 آگست 2008 ============================================== ابر مرداد یارب این ابر فــــــــروزان از کجـــــا برخاستست کاین چنین نغز و لطیف و خوشنــــــما برخاستست ابرها دیدی که تاریکــند و این بس روشــــــن است گویی این ابر از ســـــــر کوی شــــــما برخاستست نه، که از کوی شـــــــــما جُز مهر تابان برنخاست ابر اگر برخاستــست اینــک چـــــرا برخاستــست؟ یا که دیگ رحمـــت و لطف شــــــما آمد به جوش وین بخار از جوش آن لطف و صفــا برخاستست پارۀ ابری چنین پهـــــــلو به خورشــــــــــیدی زند نازم آن ابری کازان خورشـــــــــیدها برخاستست آشنا گردید هرکس بر ســـــــــــــــــــر آن کو رسید ناشناس آنجا چو بنشست آشـــــــــــــنا برخاستست همچو فکرت گشته ام خاک رهت پیرانه ســــــــــر گفتی این گرد از کدامین آســـــــــــــیا برخاستست 14 آکست 2008، آصف فکرت، اتاوا
ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ شنبه 26 مرداد 1387 ساعت 3:38 قبلازظهر (نظر بدهید)
آستان قدس سال 1361 خورشیدی بود که ناگزیر ترک کهن بوم و بر گفتم؛ از کابل راهی هرات و ازآنجا روانۀ مشهد مقدس شدم، و این سخت نومیدوارانه بود، زیرا سالی بیش نگذشته بود که یکی از همکاران ما در بخش زبان و ادبیّات اکادمی علوم (بخش فارسی دری) از آنجا برگشته بود و داستانهایی غم انگیز از هجرت می گفت که حکایت از دشواری اوضاعی که او را وادار به بازگشت ساخته بود، می کرد. یک شبانروز در هرات بودم ( اسد / مرداد 1361) که پیوسته از آسمان آتش می بارید. روز دوم به کمک خُسُر مرحومم، شادروان شهید حاج فتح محمد خان امیری، روانۀ مرز تایباد شدم. سواره و پیاده و افتان و خیزان به تایباد رسیدیم. راهی دشوار بود گرمای مرداد ماه، که در بلخ اسدِ آتشبار گویند، بر دشواری آن سفر هراسناک می افزود. طیّ طریق با رخدادهایی خوش و ناخوش همراه بود که چون حکایت آنها به افسانه شبیه است، ازان می گذریم. در تایباد به تایباد که رسیدم، به سفارش مرحوم حاج امیری سراغ دواخانه یا به قولی داروخانۀ آقای نورانی را، که فکر می کنم داروخانۀ سینا نام داشت گرفتم. آقای نورانی- پدر، از دوستان مرحوم حاج امیری بود که من هم باری ایشان را چند روزی درکابل دیده بودم. نیکمردی بود. اما او به رحمت حق پیوسته بود و فرزندش را هیچ ندیده بودم. نورانی جوان مرا به گرمی پذیرفت و پس از آن راهنوردی دشوار و هول انگیز، شبی آرام و خوش گذشت. آرامش شهر و دیار، پیشانی باز مهماندار و خوردنیهای خوشگوار نخستین شب آن چلّۀ تموز را بهار ِ سالی خوش ساخت. ورود به مشهد فردای آن روز به مشهد مقدس رسیدم و به زیارت حرم مطهر حضرت علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیة و الثناء شتافتم. زیارتنامۀ امین الله را که ازبر داشتم خواندم و این ابیات خاتم ا لشعراء مولانا نورالدین عبدالرحمن جامی را نیز که گاه و بیگاه در کابل با خود زمزمه می کردم به دنبال آن خواندم: ســــــــلام علی آل طــــــــه و یاســین ســـــــلام علـــــــی آل خیــرالنبیــــّین سلام علی روضــــــــةٍ حلّ فیــــــهــا امامٌ یبـاهی به المــــــــلک والــــــدین امام بحق شــــــــاه مطلــق که آمــــــد حریم درش قبــــــــــله گاه سلاطــــین علی بن موسـی الرضــــا کاز خــدایش رضـــا شد لقب چون رضا بودش آئین پی عطــــــر روبنــــــــد حوران جنّت غبار درش را به گیسوی مشــــــــکین اگر خواهی آری به کـــــــــف دامن او برو دامـن از هرچه جز اوست برچین امروز که پس از بیست و پنج سال این ابیات مولوی جامی را از بر می نویسم، به دقت و درستی ثبت آن مطمئن نیستم، امّا آن بامدادی که در آن حریم خوشبوی و فضای ملکوتی این ابیات را با خود زمزمه می کردم، متوجه شدم که همین ابیات به خط نستعلیق، هربیت بر کتیبه یی، که در اصطلاح نقاشی و کتاب آرائی بازوبند می نامند، کتابت و نقر شده و مجموعۀ ابیات همچون کمربندی دیوار را فراگرفته بود. این را به فال نیک گرفتم و در دل از صاحب آن تربت پاک خواستم که مرا در آن حریم بپذیرد. یاد از دوستی والامقام یکی دو روز یا بیشتر گذشت. نامه یی از دوست دیرین و دانشمند جناب دکتر محمد علی اسلامی ندوشن گرفتم که با محبت از من خواسته بود تا به دیدار دوستی که صفات حسنه اش را برشمرده بود، بروم، تا هرگاه بخواهم در مشهد بمانم در مورد با ایشان مشورت کنم. دکتور اسلامی ندوشن شمارۀ تلفن ونشانی آن دوست، استاد احمدی بیرجندی، را هم نوشته بود. شیوۀ سخن گفتن استاد احمدی بیرجندی، از آن سوی امواج، خواننده بود، نه راننده؛ به قول خواص جاذبه داشت، نه دافعه، و آدم را نیرومندانه، ولی با نیروی دوستی و مهربانی به سوی خود می کشانید. صدایش و شیوۀ سخن گفتنش گفتی برگۀ شناسایی اش بود. شنونده یی که اهل بود در می یافت که صاحب این سخن دانشمندیست فرهنگی، با شخصیت، متین، مهربان و مآل اندیش. چون سخن می گفت، گمان می بردی که در یک کلاس دلخواهت در دانشگاه نشسته ای و درس دلخواهت را از معلم دلخواهت، به زبانی که دل و جانت آن را درمی یابد، می شنوی و چنان آسان یاد می گیری که همان لحظه برای امتحان آن درس حاضری. استاد احمدی بیرجندی که مرا در شهریور(میزان) 1361 به خانۀ خویش پذیرفت تا پایان حیات پربرکت خویش که واپسین ماههای اقامت من در خراسان و در ایران بود، برایم دوستی وفادار و بی بدیل ماند. او نمونه یی از یک ابرمرد جهان فرهنگ، ادب و اخلاق بود. بسیاری از اساتید و فرهنگیان خراسان از پیوند استوار دوستی ما آگاه بودند، و مرا از نزدیک ترین دوستان استاد احمدی می شمردند که چنین هم بود. هر وقت که بخت یار می شد و فرصت صحبتی دست می داد، استاد با شیوۀ معلمانه و بیان استوار خویش خاطرات دلنشینی از روزگاران پیشین حکایت می کرد. سخنانش نه تنها به لحاظ موضوع مهم بود بلکه شیوۀ گفتار او برای شنونده یی که خود را شاگرد ادبیات می شمرد، بسی مغتنم و به راستی آموزنده بود. او که بیانی چنان استوار و پرابهت داشت، دلش به نازکی برگ گل بود. به یاد دارم که چند روز پس از درگذشت همسرش هنگامی که از او و از واقعۀ درگذشت و از خدمات او حکایت می کرد، اشکش بی اراده و بی دریغ روان بود. با همۀ این نازکدلی بازاگر می شنید که بر کسی ستمی رفته، به سختی و درشتی و بی هراس به انتقاد می پرداخت. در واپسین سالهای اقامت من در مشهد خراسان ایشان پیمان همکاری با بنیاد پژوهشهای آستان قدس رضوی علیه آلاف التحیة والثناء بست و در آن سالها که واپسین سالهای زندگی او بود، چند کتاب باارزش ادبی و فرهنگی تألیف نمود که همه از سوی آستان قدس طبع و منتشر شده است. واپسین دیدار راهنوردی و نشست ما در مزار خواجه اباصلت هروی علیه الرحمه بود. آرامگاه مادر مرحومه ام در آنجاست و اگر اشتباه نکنم همسر استاد در مجاورت آن مزار دفن شده بود و باز اگر اشتباه نکنم استاد برای خود نیز خانۀ آخرت را در آنجا تدارک دیده بود. استاد احمدی بیرجندی را من از ته دل دوست می داشتم و هنگامی که از بیماریش آگاه شدم و با برخی از دوستان به بیمارستان رفتیم، با دریغ دیدیم که استاد در بیهوشی است و یکی دو روز بعد به دیدار دوست شتافت. رحمت همیشگی خداوند بر او باد. زندۀ جاوید ماند، هرکه نکونام زیست کاز عقبش ذکر خیر، زنده کند نام را این حکایت واپسین سالها بود. برگردیم به اوایل پائیز سال 1361 خورشیدی. استاد احمدی با من قراری گذاشت که باهم به کتابخانه برویم و مدیر کتابخانه را ببینیم تا باشد که در آن آستان خدمتی میسر گردد، و این کار آسانی نبود امّا من به آن سر سپرده و دل بسته بودم. در ِ بازگشت بسته، و در دیاری که آمده بودم افق برای کسانی که پیش از من و با من آماده بودند، تیره بود. برخی به کارهایی تن درداده بودند که از چون منی که عمرم با نامه و خامه گذشته بود، ساخته نبود. حریفان دیده به راه فرونشینی من بودند وامّا سرنوشت به دیگرگونه بود. با استاد بیرجندی به کتابخانۀ مرکزی آستان قدس رفتیم. مدیر آنجا شخصیتی از اساتید فرهنگ (معارف) خراسان بود. مردی خوش سخن و باوقار و دلسوز به کاری که به او سپرده شده بود؛ اما سخت محافظه کار، محتاط و پایبند ضوابط. این مدیر با تدبیر جناب استاد رمضانعلی شاکری بود. می گویند: جنگ سر شدیار(شدیار) و آشتی ... در دیدار بعدی، که من تنها و بر حسب وعده رفتم، شخص دیگری از بزرگان آن دیار در دفتر کار آقای شاکری نشسته بود که چون شناخت که من کی بودم و از کجا آمده ، سخنانی گفت که بر من گران آمد و موقعیت خود را از یاد برده و پاسخش را به درشتی دادم. امّا آن شخص به عکس ملایم شد و از من نگسست بلکه پیوندی میان ما ایجاد شد که سالها برقرار بود. این شخص به زبان مردمی (عامیانه) سخن می گفت. زبانی که من، از شهریان مشهد، کمتر شنیده بودم. خویشاوندان منشی زادۀ من، در آن شهر، کتابی، یا لفظ قلم، سخن می گفتند و از بکاربردن واژه های ساده و روستایی ابا داشتند. این شخص با آنکه عامیانه سخن می گفت، سخنانش بار فرهنگی داشت و حتی کلماتی و عباراتی به کار می برد که نشان از دانش وسیع سیاسی و فرهنگی او می داد و من برخی از آن کلمات و عبارات را در نمی یافتم. ایشان آقای حیدر رحیم پور و از دوستان مرحوم دکتر علی شریعتی بود. خلاصه ایشان نیز طرفدار ورود من به خدمت در آستان قدس شد و آقای رحیم پور کسی بود که آستان قدسیان سخنش را می شنیدند. نه تنها ایشان دوست من شد که چون خانواده های ما با هم آشنا شدند، پیوندی استوار میان دو خانواده پیدا شد و مخصوصاً تا مادر روانشاد من زنده بود، خانواده های ما سخت به هم نزدیک بودند. مخصوصاً فرزند ارشد ایشان آقای حسن رحیم پور ازغدی که آن روزها در نوجوانی پرتو دانش از سیمایش تلألؤ داشت و جوانی سخت فروتن و مهربان و جاذبه اش از دافعه اش بیشتر بود. دکتر برادران که استاد دانشگاه و معاون فرهنگی آستان قدس بود نیز به زودی با من آشنا شد و او که مدیری مدبّر و با فرهنگ و پشتیبان کارهای فرهنگی بود، تا آخر از برنامه های فرهنگی و آثار و کتبی که به کوشش بنده تألیف، ترجمه یا تصحیح می شد، حمایت می نمود. فهرست نگاری در بخش مخطوطات آستان قدس سخن کوتاه چون نظر عنایت حضرت دوست اصلی به سوی من بود، هرروز دوستی بر دوستان افزوده می شد و من خیلی زود به خدمت بخش مخطوطات کتابخانۀ مرکزی آستان قدس ، با عنوان فهرست نگار، درآمدم. جناب شاکری، رئیس کتابخانه، در نخستین روز، دفتری عظیم و حجیم با جلد گالینگور سبز به من نشان داد که تنها چند برگ آغاز آن توسط چند تن نوشته شده بود. ایشان گفت که می خواهیم همۀ نسخه های خطّی کتابخانه را در این دفاتر ثبت کنیم. آن دفتر صفحات مجدول داشت که در هر ستون بر ا ساس عنوانهایی که بر پیشانی جدول چاپ شده بود اطلاعات هرنسخه ثبت می گردید. شمارۀ نسخه، نام کتاب، نام مؤلّف، سال تألیف، نام کاتب،تاریخ کتابت وشیوۀ خط، نام واقف، تزئینات، شمارۀ صفحات و برخی خصوصیات دیگر در شمار عناوین بودند. نخست چنان پنداشتم که این کار همانند امور گمرک و دارائی(مستوفیت) کاری خشک و خسته کن و با طبیعت من ناسازگار است که باید به اجبار تحمّل کنم، امّا چون به کار آغازو برخی از نسخه ها را زیارت کردم، خود را به گلستان ارم بلکه در فردوس برین یافتم. گل همین پنج روز و شش باشد --- وین گلستان همیشه خوش باشد بخش مخطوطات آستان قدس برای من، چنان دلخواه و گیرا شد که اگر تمام زندگی را در همان خانگک بخش دستنویسها می گذراندم به دیده منت داشتم. به نمایشگاهی رسیده بودم که برترین نمونه ها را از کارهایی که دیده وشنیده و آموخته بودم به دسترسم می نهاد. هنر را، فرهنگ را و تاریخ را لمس می کردم، می بوییدم و می کوشیدم که دستم و نفسم و نگاهم به آن ارزنده ترین گوهران آسیب نرساند. در آنجا جهان هنرو فرهنگ را می دیدم و هنرو فرهنگ والای جهانی را. کسی که از خُردی به جای بازیچه با کاغذ و قلم و قلمدان و دوات و لیقه و نی سرگرم بود، اکنون اوج ِ ثمر آنها را می دید؛ نگارنده که صحافی را از کتابساز و کتاب آرایا صحاف آزمودۀ هرات شادروان صادقی آموخته بود، اکنون برترین نمونه های جلد و کاغذ و آستر و بدرقه و شیرازه و جزوبندی را همه روزه می دید و دلش باغ باغ وامی شد. یا او که سالها در هرات و کابل محاسن ، ویژگیها و آرایه های کتابهای خطی و قطعات خوشنویسی را نزد بزرگانی چون شادروانان اساتید عبدالحی حبیبی، فکری سلجوقی، محمد صالح پرونتا، محمد علی عطار هروی، عزیزالدین وکیلی فوفلزایی ، و دیگران دریافته بود اکنون برای هربحث و سخن نمونه ها و شواهد متعددی را می دید، می خواند و دست می بسود (لمس می کرد). هرنسخه جهانی بود از هنر و فن، از شیوۀ خط و خوشنویسی گرفته تا شیرازه و جزوبندی و صحافی و نقشهای داخل کتاب و پشت جلد. یک نسخه و دو نسخه و صد نسخۀ نفیس نبود. آن روزها بیش از شانزده هزار نسخه بود. یادش بخیر استاد رمضانعلی شاکری رئیس وقت کتابخانه های آستان قدس روزی که کار را به من سپرد و آن دفتر مجدول بسیار بزرگ را، که چون گشوده می شد بیشترین بخش روی میز را می پوشانید، به من نشان داد، گفت: این کار به چند نفر سپرده شده است اما هریک تنها به ثبت چند شماره و تکمیل چند صفحۀ معدود توفیق یافته اند. امید وارم که توفیق نصیب شما گردد تا این خدمت را به پایان برسانید. و البته به عنایت پروردگار و با نظر پاکان و نیکان چنان شد و کارناتمام رها نشد. خدا بیامرزد شادروان روحانی را که مسؤول انبار مخطوطات بود، هر بامداد، پنج تا ده نسخۀ خطّی را به دست معاونش آقای تنهایی می فرستاد و گاهی خودش می آورد و البته از من امضاء و رسید می گرفت و شام یا فردای آن روز که تمام می شد نسخه های دیگری می آوردند. هر نسخه برای من جهانی بود. هنوز نسخه را نگشوده بودم که باغ هنر در جلد (پشتی) نسخه مرا به گلگشت و تماشا فرامی خواند و دست نگاهم را گرفته و به درون سده ها می برد و من هم در پی آن نگاه مست و مدهوش زیباییهای روی جلد می شدم. برخی از این جلدها همانگونه که واژۀ جلد مصداق آنست، از چرم یا پوست بودند: تیماج، که غالباَ پوست بز است؛ میشن، که بوست میش است و نرم و ملایم، سختیان، که هم پوست گوسفند است؛ بلغار که چرمی سرخ رنگ و ملایم است. روی این چرمها گاه نقوش و تزئیناتی دیده می شد که ساعتها بیننده را سرگرم می ساخت و به اندیشه فرو می برد. جلدهای روغنی که زیباترین نقشهای گل و پرنده و شمسه ها و بازوبندها و گرهکاری را با رنگهای طبیعی و لاجورد و زروسیم با سبکهای و سلیقه های مختلف مانده از چندین سده و ازسرزمینهای مختلف نمایشگاههایی از هنر و زیبایی در طول تاریخ را عرضه می داشت. آستر جلد که گاهی از منسوجات می بود، نیز بیننده را به هنر نساجان و بافندگان چند سده پیش آشنا می ساخت. گاهی هم ابره های زیبا و خوشرنگ آستر جلد کتاب بود؛ ابره های که هنوز بوی حلبه (شنبلیله- شنبلید) که جزو اصلی ابره سازی قدیم بوده است از آنها به مشام می رسید. مدتی نیز کاغذ، جنس و رنگ کاغذ و زحماتی که روی تک تک برگها کشیده شده بود، مانند رنگ کاغذ، آهار دادن و مهره کشیدن آن بیننده را سرگرم می ساخت. کاغذهایی که رنگهای مختلف داشتند؛ مانند نباتی، شکری، حنایی و رنگهای دیگر. کاغذها خود نیز نامهای ویژه داشتند مانند کاغذ خوقندی، خانبالیغ، استانبولی، اصفهانی، فرنگی و مانند آن. تا می رسیدیم به خط و شیوۀ خوشنویسی . این نکته درخور یاد آوریست که کتابخانۀ مرکزی آستان قدس گنجینه ییست که در مخطوطات آن می توان انواع خطوط را دید؛ نمونه های خط کوفی، نسخ، ثلث، ریحان، محقق، توقیع، رقاع، دیوانی، نستعلیق، شکسته و حتی نسخۀ منحصر به فرد خطی که اختراع آن به بابر بنیادگذار امپراتوری مغل هند منسوب است. خواننده می تواند تصور کند که چه عالمی است برای کسی که شیفتۀ خط و کتاب و خوشنویسی باشد و آنگاه خود را در آغوش اینهمه زیبایی بیابد. نگارندۀ این سطور پنج سال سعادت خدمت در چنین مرکزی که امانتدار با ارزشترین آثار هنر و فرهنگ بشری است داشت. بازماندگان هنروران سلف از طرفی هنوز کسانی در آن مرکز بودند که مشعل هنر را روشن نگهداشته بودند. در همان اتاقی که نگارنده به ثبت دستنوشته ها مشغول بود، هنرمندی سالخورده به نقاشی آبرنگ و نقش جلد های روغنی سرگرم بود. آقای عبد العلی بروسان که آن روزها گفتی در خانۀ هشتاد بود، حکایت می کرد که چگونه پدرش مرحوم محمد رضا قزلباش از کابل به مشهد آمده ودر آستان قدس به کارگزیده شده بود. مرحوم قزلباش در مشهد به مشورت متولی وقت به جای قزلباش شهرت یا نام فامیلی بروسان را برگزیده بود. آقای عبدالعلی بروسان پس از وفات پدر به خدمت آُستان قدس درامده بود و آن روزها با آنکه دستش می لرزید با دلبستگی فراوان به خدمتش ادامه می داد. آقای ظریف یکی دیگر از تذهیب کاران کتابخانۀ مرکزی آستان قدس بود. ظریف و بروسان هر دو از شاگردان بروسان بزرگ یا قزلباش کابلی بودند. آقای رزاقی از نقاشان و مذهبان جوان آستان قدس بود. همنشینی با این هنرمندان مهربان و بافرهنگ شادی آفرین، آموزنده و آرامش بخش بود. در خوشنویسی نیزوضع چنین بود؛ هنوز بقیۀ خوشنویسان سلف، که هنر و صفای خطاطان قدیم را داشتند، بودند. مرحوم استاد غلامرضا موسوی نستعلیق نویس زنده بود. پیرمردی درویش مشرب به نام استاد قهرمان خط نسخ را خوش می نوشت و هنرمند دیگری به نام استاد کوثرشکسته نویس بود. اینها هریک قطعات زیبایی می نوشتند و بیشتر این قطعات به دست هنرمندانی که نام بردم، تذهیب می شد. در آن روزها هنرمندی جوان وارد حلقۀ نستعلیق نویسان آستان قدس شده بود که به راستی خوش درخشید و خوش نوشت ولی سرگرم مدیریت و کرسی نشینی مقامات اداری شد و نمی دانم که اکنون وضع هنر خوشنویسی اش چگونه است. او که در جوانی به استادی نستعلیق نویسی رسید، مصطفی مهدیزاده نام دارد . آخرین باری که او را دیدم ، رئیس موزه و کتابخانۀ ملک بود. در آنجا دوست من جناب مهندس رضا کیانزاد که تازه قرآن مجید خود آوا را چاپ کرده بود، یک نسخه را به کتابخانۀ ملک اهدا نمود و استاد مهدیزاده آن روز ما را به نهار مکلفی پذیرایی نمود. استاد مهدی زاده از دوستان مهربان و با صفایی است که من همیشه از محبت و صفای او برخوردار بودم. صحافی و یاد نوجوانیها بخش صحافی، همسایه در به دیوار اتاق کار ما، بسیار مورد علاقۀ من بود و هرگاه فرصتی می یافتم به آنجا می شتافتم و به تماشای کارهای پرزحمت آن دوستان پرمهر و صفا می پرداختم. گاه که می دیدم کاغذها را با گلبرگ زعفران، رنگ آبی می دهند و یا با حنا و چای و مواد دیگر رنگ می کنند خوشم می آمد و با تماشای کار آنان در ذهن به سیاحت در قلمرو تاریخ صحافی می پرداختم. بسیاری از آن دوستان را تا درمشهد بودم زیارت می کردم و از محبت شان برخوردار بودم. در آستان قدس کاری که سپرده شده بود، یعنی ثبت تمام نسخه های خطی در پنج یا شش دفتر به صورتی که اولیای کار راضی بودند به پایان رسید و توفیق کارهای دیگری هم، هرچند بی سر و ته و ناقص، نصیب نگارنده شد که نیازی به شرح آن نمی بینم. از سعادتهایی که نصیب نگارنده در آستان قدس شد، آشنایی با جناب استاد روانشاد سید عبدالعزیز محقق طباطبایی بود که از آن تاریخ تا پایان حیات ظاهری ایشان این دوستی پایا ماند و نگارنده در یادداشتی در همین صفحه، زیر سرنامۀ " یاد چهارده سال دوستی" به این موضوع پرداخته ام: http://www.fekrat.kateban.com/entry510.html کارهایی که سپرده شده بود، به انجام رسید و حضور من نیز در آستان قدس رو به پایان نهاد. سالی چند در تهران به خدمت دائرة المعارف بزرگ اسلام در آمدم و باز یک دورۀ ده ساله از سال 1369 تا پایان اقامت در ایران 1380 مجدداَ به خدمت در آستان قدس، این بار در بنیاد پژوهشهای اسلامی پرداختم. شهر اتاوا – 6 آگست (اوت) 2008 آصف فکرت
ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ پنجشنبه 17 مرداد 1387 ساعت 5:09 قبلازظهر (نظر بدهید)
الف ندارد...! دلم برای الف می سوخت. زیرا الف نا دار بود؛ هیچ نداشت. و این از نخستین درسهایی بود که با یاد گرفتن آن می دانستم الف چیزی ندارد؛ هیچ ندارد. دلم می خواست یکی از ث بگیرم و به الف بدهم، تا هم الف چیزی داشته باشد و هم ث یکی را به همنشین نادارش بدهد. این کار را کردم اما تنبیه شدم. به من گفتند که با این کار الف را از الف بودن و ث را از ث بودن انداخته ام. ث را ت ساخته ام و الف را ده (10). الف برای آنکه الف باشد باید هیچ نداشته باشد. دراین صورت ناگزیر دوسه روز دیگر هم با بردباری درسم را تکرار کردم: الف نداره – ب یکی با زیر داره – ت دو تا با سر داره– ث سه تا با سر داره (که هیچ خوشم نمی آمد) – ج یکی در بغل داره ( که فکر می کردم ج (جیم ) خوش بخت ترین حروف است) - چ سه تا در بغل داره ( که دلم برای چ می سوخت و فکر می کردم به مصیبتی گرفتار شده است!) ... این درس الف ندارد نام داشت و پس از آن الف یک زبر می آمد و چند روزی با آن سپری می شد تا نوبت به دشوار ترین بخش می رسید و آن اً ( الف دوزبر اَن) اٍ ( دو زیر اِن )، ا ٌ ( دو پیش اُن )... البته سر مبارک را به شدت و سرعت به جلو و عقب تکان دادن نیز جزو درس بود و پندارم که این بخش از ابتکارات شاگردان بوده که سپس عام شده و حتی معلمان نیز هنگام درس گفتن سر و بالاتنه را به جلو و عقب می جنباندند. لطیفه: بزرگی ناشنوایی (کری) را نزد معلمی در پی کتابی فرستاد. معلم گفت: بنشین تا درس تمام شود و کتاب را بیاورم. انتظار قاصد طولانی شد. معلم درس می گفت و سر می جنباند. آن کر سرجنباندن معلم و شاگرد را همی دید ولی درس گفتن را نمی شنید. و می پنداشت که درس گفتن همان سرجنباندن است و بس. کر پهلوی معلم نشست و سرجنباندن آغاز کرد و گفت: ای استاد! برخیز و آن کتاب بیاور. تا تو آن کتاب را بیاوری من درس می دهم. درس را اینگونه شروع کردیم. اینها را نزد آتون جان می خواندیم. آتون به معنای بانوی آموزگار یا معلمه ای که در خانه اش کودکان را درس می داد. برخی از این آتونها یا معلمه ها این پیشه را برای گرداندن چرخ زندگی برگزیده بودند و برخی دیگر گفتی این کار را به ارث برده بودند و از آن لذت می بردند. نخستین آتون جان خدا بیامرز من صدایی بس خشن و ناتراش داشت. وقتی می گفت: خ، برخود می لرزیدم. یادم از گوسفندی می آمد که هنگام قربان شدن همانگونه صدای خ از گلویش می برآمد. ناچار توانستم تمارض نمایم، یعنی خود را به مریضی بزنم و ازنشستن در برابر آتون جانی که خ را با آن خشونت تلفظ می کرد نجات یابم. خدا شفایم داد و به مکتبخانه یی دیگر و نزد آتون جانی دیگر رفتم. این مکتبخانه ( به تعبیر آن روزها: مکتب خانگی یا مسجد خانگی) مکتب خانعلی نام داشت. خانعلی خان بزرگ خانواده و مردی بسیار مشهور بود، چنان که همه هراتیان او را می شناختند. او شکسته بند بود و کمتر خانواده یی بود که گاه وبیگاه به شکسته بند نیاز نمی داشت. هرچند خانعلی تنها شکسته بند هرات نبود، اما نامورترین شکسته بند شهر بود. روزی چندبار در ِ خانۀ مرحوم خانعلی را، که مکتبخانۀ ما بود، می زدند؛ گاه بیماری نالان برمرکبی یا بر پشت ( به گفتۀ هراتیان: بر کفت > کتف) شخصی سراغ خانعلی مرحوم را می گرفت. گاه نیز می دیدیم که خانعلی وارد خانه می شد در حالی که ناودانی چوبی نوتراشیده یی به دست داشت. ابتدا گمان می کردم که خانعلی افزون بر هنرهای دیگر ناودان ساز و ناودان فروش هم هست، اما مدتها بعد دریافتم که آن، نودان نه، بلکه قالبی برای جا انداختن و بستن دست یا پای شکسته ای بود. در آن مکتبخانه دو آتون یا معلمه داشتیم که آتون کلان ما عروس خانعلی و دستیار او یا آتون جوانتر ما دختر خانعلی بود. دختری که در روزگار شاگردی ما برایش خواستگار آمد. نامزدش میرزا (کارمند) بود و خانه داماد شد، یعنی به جای اینکه عروس به خانۀ داماد منتقل گردد، داماد به خانۀ عروس آمد و دو سه اتاق دیگر به ساختمان افزودند. این دو آتون هردو آموزگاران مهربان و دلسوزی بودند. سی پاره در مکتب خانعلی پس از الفبا و الف نداره و دیگر ترکیبات، ابجد را یاد گرفتیم و سپس قاعدۀ بغدادیّه را. قاعدۀ بغدادیه در مقدمۀ سی پاره طبع شده بود. البته برخی از مکاتب قاعدۀ بغدادیه را درس نمی دادند و به گفتۀ هراتیان " مینجی می زدند" یعنی که ناخوانده می گذشتند. قاعدۀ بغدادیه سلسله یی از ترکیب حروف بود؛ به گونۀ نمونه دریک درس بخشی از کلمات را "لا" تشکیل می داد، اما حرف نخست تغییر می یافت. به این ترتیب: الا، بلا، تلا، ثلا، جلا، حلا.... تا آخر. سپس سی پاره را می خواندیم، که همان جزء سی ام قرآن مجید است. اما ترتیب سوره های سی پاره به عکس ترتیب سوره ها در جزء سی ام قرآن مجید بود؛ به این معنی که از سوره های خورد که آخرین سوره های جزء سی ام است آغاز می شد و به سورۀ عمَّ (نبأ) که نخستین سورۀ جزء سی ام است ختم می شد و این ابتکار خوبی بود. البته سورۀ فاتحه که ما الحمد می گفتیم در آغاز قرار داشت. دعای ملمع یا مناجات مسمطی هم در آخر این کتاب بود که مصراع آخر آن " سبحان من یرانی" بر وزن " مفعول فاعلاتن" بود. سه پارۀ دیگر آن فارسی بود؛ مثلاَ یک بند آن چنین بود: موسی که زد عصا را – برسنگ سخت خارا – می خواند این دعا را – سبحان من یرانی این مناجات را معمولا ً روزهای پنجشنبه و گاهی به مناسبتهایی در روزهای دیگر در پایان روز، به صورت گروهی، می خواندیم. دعای دیگری هم بود که یارب زکرم نام داشت و چنین آغاز می شد: یارب ز کرم تو مؤمنان را ---- بخشای بهشت جاودان را این دعا هم در آخر درس و معمولاً روزهای پنجشنبه، به صورت گروهی،� خواند ه می شد، و به گفتۀ هراتیان " صدا بصدا می انداختیم". البته آن روزها هنوز این لطیفۀ عبید زاکانی را نخوانده بودم: لطیفه: ظریفی دید که مردی گروهی از کودکان را پیش می راند و خود درپی آنان روان است. پرسید که این کودکان معصوم را کجا می برند؟ گفتند به میدان بیرون شهر می برند تا نماز استسقا و دعای طلب باران بخوانند. گفت: اگر دعای این کودکان اثر داشتی، بیگمان یک معلم زنده نماندی. شاگردی که سی پاره می خواند به برخی از سوره ها که می رسید از خانه به قدر توان خانواده شیرینی می آورد که مقدار بیشتری به آتون جان و اندکی هم به هر شاگرد می رسید. الم نشرح ( سورۀ انشراح) یکی از این سوره ها بود. دلمان می خواست هر روز یکی از شاگردان به سورۀ الم نشرح برسد. در طول روز چند بار شاگردان جوش می کردند یعنی صدا بصدا می انداختند و هرشاگرد تا می توانست با صدای بلند درسش را می خواند، یا بهتر بگویم جیغ می کشید. دختران در یک ردیف و پسران در ردیف روبرو می نشستند و شمار هردو تقریباً برابر بود. برای غذای نیمروزی، شاگردان به اصطلاح آن روزها "سفره می آوردند" . چاشت که می شد هرکس سفره اش را، که معمولاً دستمال گره بسته یی بود، می گشود و غذایی را که آورده بود می خورد. این سفره ها از نان ماست تا پلو شبمانده (در کابل:باسی؛ تهران: بیات) را در خود داشتند. ولی رویهمرفته هرکس چیزی داشت که بخورد. ساعت ده برنامۀ پولخرج بود. شاگردان با اندک جیب خرجی که از خانه می گرفتند، از بازار، به تناسب ذوق و پول خویش، چیزی می خریدند. برخی یک سکّۀ 13 پولی، برخی 16 پولی و برخی یک نیمک ( یک قران) داشتند. بقالیها و قنادیها برای هریک چیزی داشتند: کشمش نخود، نخود برشته، کلوچه، بافته، تخم بنگ (شاهدانه) جوری پُکّه(پف ! فیل) ، خوله یا کوکنار (خشخاش) .... وقتی این چیزها خریده و به مکتب آورده می شد، مقداری از هرچیز به دستمال آتون جان ریخته می شد. ساعت تفریح هم داشتیم. شیرکجا؟ پیشترک! و چشمگیرک ( درکابل: چشم پُتکان، در تهران: قایم موشک و در میان انگلیسی زبانان: هاید اند سیک) بازی می کردیم. گاهی هم� حمامک می ساختیم. در ضمن ساختن حمامک این ترانه را می خواندیم: حمّامک دخترپادشا یک مو سیا، یک مو سفید! از چیزهای جالب برای شاگردان دادن عیدی بود. نزدیک هرعید، هر شاگرد مبلغی پول به آتون جان می آورد و شب عید در عوض، یک برگ کاغذ رنگارنگ که عیدی خوانده می شد و در آن جداول و دعا ها نوشته شده بود، به خانه می آورد. این کاغذ رنگین آنقدر عمومیت یافته بود که برخی ها عکس و هرکاغذ تصویردار را هم عیدی می گفتند. سی پاره را که تمام کردیم به آموختن قرآن شریف پرداختیم. برخی از شاگردان به سورۀ یاسین که می رسیدند سینیی پر از شیرینی از خانه می آوردند و به شاگردان بخش می کردند و مقدار بیشتر آن پیش آتون جان می ماند. قرآن که تمام می شد، شاگرد چند بار آن را دوره می کرد. ختم قرآن هم بیشتر با بخش کردن شیرینی همراه بود. پنج کتاب بعد از ختم قرآن تازه شاگرد هراتی به آموختن چیزهایی آغاز می کرد که معنای آن را می دانست. اکنون نوبت به پنج کتاب می رسید. پنج کتاب یک کتاب خُرد بود که پنج بخش داشت: کریما، نام حق، حمد بیحد، ای داغ و صدپند لقمان حکیم. اینها نامهایی بود که در مکتبخانه مروج بود و البته هر بخش نام دیگری هم داشت. کریما چنین آغاز می شد: کریما ببخشای بر حال ما --- که هستیم اسیر کمند هوا و نخستین بیت نام حق چنین بود: نام حق بر زبان همی رانیم --- که به جان و دلش همی خوانیم آغاز حمد بیحد چنین بود: حمد بیحد مر خدای پاک را --- آنکه ایمان داد مشتی خاک را اما ایداغ وضع دیگری داشت: ای داغ بر دل از غم خال تو لاله را --- شرمنده ساخت گردش چشمت پیاله را (در برخی از نسخه ها: شرمنده ساخت آهوی چشمت پیاله را) اینها چیزهای نوی بود که شاگردان می شنیدند. داغ و دل و پیاله و گردش چشم. البته برخی از شاگردان به گونه یی معنای هریک از این واژه ها را می دانستند. آنان می دانستند که پیالۀ چای داغ است. آنها شیرین خالدار را هم می شناختند. اما دیگر غم خال چیست؟ اما لاله چرا چنین و چنان می شد و چرا پیاله را گردش چشم آدم شرمنده سازد؟ آنها می دانستند که گاهی پدر چشمش را به طرفشان چرخ می دهد، یعنی که برآنان خشم می گیرد. اما این چیز دیگری بود. بخصوص که آتون جان، هنگام خواندن غزلهای ایداغ لبخند معنی داری به لب می آورد. ناچار آنانی که یادگرفتن ایداغ را آغاز کرده بودند، از آنان که گلستان می خواندند کمک می خواستند تا پی به معنای تکه های مختلف ایداغ، که هریک را غزل می نامیدند، ببرند؛ زیرا پسران و دخترانی که گلستان می خواندند یکی دو سال کلانتر از کسانی بودند که تازه پنج کتاب را آغاز کرده بودند و یک عالم چیزها می دانستند. شاید به همین خاطر بود که برخی از خانواده ها نمی خواستند که فرزندانشان ایداغ و دیوان حافظ را یاد بگیرند و می گفتند آدم این چیزها را که بخواند چشم سفید می شود. از این گپها که بگذریم، نام دیگر ایداغ ، محمود نامه بود و این بخش پنج کتاب به شمار حروف الفبای فارسی غزل داشت و حرف اول و آخر هر بیت یکی بود ؛ مثلاً آخرین غزل با چنین بیتی آغاز می شد: یار را بر من نظر بسیار بودی کاشکی --- مرهمی بر این دل بیمار بودی کاشکی که ی در اول و آخر بیت آمده بود. در آخرهر غزل یا مقطع نیز نام محمود و ایاز یاد شده بود پندنامۀ لقمان هم صد گپ خوب، که همان پند باشد، داشت که هر گپ خوب، یک کار خوب را به آدم یاد می داد، یا که آدم را از یک کار بد برحذر می داشت. دیوان حافظ بالاخره پنج کتاب تمام می شد و شاگردان به یاد گرفتن دیوان حافظ آغاز می کردند. با همه روانی و شیرینی شعر حافظ، فراگرفتن و خواندن نخستین غزل آن بسی دشوار بود. از نخستین مصراع، نه ادر را می دانستیم، نه کاساً و نه ناولها را: الا یا ایها الساقی ادرکاساً و ناولها --- که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها و از مصراع دوم اینقدر دانستیم که اول عشق آسان است و لی آخرش سخت و نمی دانستیم که آخرش چگونه سخت خواهد شد. اما بیشتر شاگردان و شاید همه با حافظ و دیوان حافظ بیشتر از هر چیز و هرکس آشنا بودند. دربیشتر خانه ها یک جلد دیوان حافظ بر طاق بالا نهاده شده بود. بیشتر این دیوانها به خطّ نستعلیق و چاپ هند بود. اما همزمان با سالهایی که ما در مکتبخانه درس می خواندیم، نسخه هایی از دیوان حافظ، چاپ ایران، به خط نستعلیق بسیار زیبا و با تصاویر رنگی مینیاتور به خانه ها راه یافته بود که بیننده و خواننده را به دنیایی می برد که آفریدۀ ذهن او و اندیشه و قلم نقاش بود. در خانۀ ما حافظ چاپ سید عبدالرحیم خلخالی بود که سالهای بعد، افزون بر شعر حافظ چیزهای بسیاری از آن کتاب آموختم. فال واکردن (تفأّل) با دیوان حافظ به یاد دارم که حتی کسانی که نوشت و خوان نمی دانستند به کمک دیگران شعر حافظ را می شنیدند و برای برنامه یا پیشامدی که چشم در راهش بودند، از او که خواجه حافظ شیرازی می خواندند و همیشه او را به سرِ شاخ نبات او قسم می دادند، امید و الهام می گرفتند. کاری داشتند که امیدوار آسان شدن آن بودند؛ مسافری داشتند که سفرش به درازا کشیده بود و بازگشتش را انتظار می کشیدند. برنامه یی داشتند که می خواستند آغاز کنند. گفتی خواجه حافظ شیرازی برای همۀ اینها تدبیر و چاره یی داشت. کسی که خودش خط می توانست خواندن، خودش و کسی که خود نمی توانست خواند، از دوستش و یا همسایه اش و یا یکی از اقوام و آشنایان در محلّۀ دیگر کمک می گرفت تا دریابد که حافظ برایش چه امیدی، چه نویدی و چه پیامی دارد و در کاری که درمانده، چه راه گشایشی پیشنهاد می کند. به احترام حافظ آرامش کامل بر محیط مسلّط می گشت. صاحب فال نیت می کرد و آنچه در دل داشت، دوباره نقش یاد می ساخت و آنکه می خواست فال ببیند یا چنانکه آنروزها می گفتند "فال وا کند" مربع (چارزانو) یا دوزانو می نشست. نام خدا را یاد می کرد و برخی سورۀ حمد و اخلاصی هم می خواندند و ثوابش را نثار روح خواجه حافظ شیرازی می نمودند. سپس آنکه کتاب در دستش بود کتاب را بالا می برد. برخی کتاب را تا برابر پیشانی بالا می بردند. او سپس چشمانش را می بست و بلند یا زیر لب می گفت: ای خواجه حافظ شیرازی! به سر شاخ نبات خود داری (یعنی قسمت می دهم) که اگر مسافرمن به همین زودی باز می گردد به من بگو! یا مثلاً می گفت که می خواهم به سفر بروم اگر به سفر به من خوش می گذرد که خوب می آید( یعنی که غزل شاد و امید بخشی می آید) پس با سر انگشت شهادت کتاب را می گشود. یک برگ از سمت راست می گرداند و آخرین غزل صفحۀ سمت چپ را می خواند. اگر برای مسافردار این غزل می آمد: چرا نه در پی عزم دیار خود باشم؟ چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم؟... می آمد معلوم بود که عاقبت خوش است و مسافر باز می گردد. اگر این غزل می آمد: حسب حالی ننوشتیم شد ایامی چند محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند... معلوم بود که مسافر هم به فکر صاحب فال هست ولی مشکلاتی دامن گیر اوست. اما اگر، مثلاً، این غزل می آمد: از دیده خون دل همه بر روی ما رود بر ما ز دست دیده چه گویم چها رود؟ دیگر لازم بود تا کسی که فال را می خواند آن را به گونه یی تفسیر و تعبیر کند که صاحب فال بسیار نا امید و اندوهگین نگردد. غزلی را که پس از آن غزل و در صفحۀ بعد می آمد، جواب می نامیدند و دو بیت نیز از آن می خواندند. گاهی اگر غزل نخست آنقدر دلخواه نبود، این غزل که جواب خوانده می شد تا حدّی امیدوار کننده بود، اما وای اگر هردو غزل غم انگیز و نومید کننده می بود. در مکتبخانه، پس از یادگیری حافظ نوبت به گلستان سعدی می رسید. یادگیری گلستان سعدی برای شاگردی که حافظ را خوب یاد گرفته بود، آسان بود. گلستان را خواندیم و دیگر درسگاه و الفتکدۀ خانۀ مرحوم خانعلی را که یادهای خوش آن خانوادۀ شریف و مهربان تا امروز با من و بیگمان با بسیاری از دیگر کودکان آن روز و شصت سالگان امروز است بایست ترک می گفتیم و گفتیم. در مسجد کوچۀ دودالان هنوزسنّ ما برابر با سنّ نوشمولان مکاتب دولتی نبود و می بایست چند کتاب دیگر را در مدارس خانگی می خواندیم. جدّم منشی صاحب که او را بابه جان می گفتم، مرا به مسجدی در کوچۀ دودالان برد، تا به اصطلاح آن روز مرا به مکتب بگذارد. پهلوی مسجد آب انباری بزرگ بود که برخی حوض برده و برخی حوض پهلوان می گفتند و من هنوز هم نمی دانم کدام نام درست است. روبروی حوض نانواییی بود که نان استا عباسی می پخت؛ نانهای خوشبوی و برشته یی که هنگام زدن به تنور روی آنها ماست یا قروت (کشک) می مالیدند و این باعث خوشبویی، خوشرنگی و خوشمزگی نان می شد. مسجد دو اتاق داشت یکی برای نمازجماعت و یکی برای درس اطفال. آخوند کلان (مدرس ارشد) آخوند ملا عبدالاحد نام داشت و آخوندی که زیرفرمان او و همیشه با ما بود آخوند ملا عبداللطیف نام داشت. آخوند ملا عبدالاحد هفته یی دو یا سه روز می آمد و کارش نظارت بر ماهانۀ پرداختی شاگردان، کلیات دروس و هم تدریس دروس سطح بالا بود. مرد خوشروی، متین و خندان روی بود. سوار بر خری سیاه و خرد می آمد. خورجینش هنگامی که می آمد تهی ، اما در بازگشت پـُر بود. گویا آخوند خُرد سهم کشمش نخود و آجیل باب دیگری که بچه ها هنگام پول خرج هر روز یک یک مشت برابر او می ریختند نگاه می داشت و به آخوند کلان می داد. البته کلانی خورجینش هنگام رفتن به دلیل خریدی که در راه می کرد نیز بود. من فکر می کردم که خر نیز بابت پربودن خورجین خوشحال است، زیرا تند تر و شاد تر به سوی دهِ آخوند صاحب می رفت. درین مسجد ما تحفه نصایح، صرف بهایی، صرف میر، و شروط الصلوة را خواندیم. البته صرف بهایی را صرف هوا می گفتند. آن قدر چیزهای بیاد ماندنی که در مسجد خانعلی بود در اینجا نبود. سال 1332 خورشیدی رسید. هفت ساله شدیم و نوبت نام نویسی در مکتب ابتدایی(دبستان) موفق رسید. آصف فکرت اتاوا- 13 جون 2008
ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ شنبه 25 خرداد 1387 ساعت 5:26 قبلازظهر (نظر بدهید)
در مطبوعات عهد عباسی (بخش نخست) وزیر با فشردن دست من، با تبسمی و به آهستگی، ولی چنان که همۀ مطبوعاتیان حاضر در دفترکار او می شنیدند، گفت: شما درست پیش بینی کرده بودید! این جمله که شاید با گذشت سی و هفت سال ترتیب کلمات آن دقیقاً به یادم نمانده باشد، شنوندگان را در آن روز به این اندیشه وا داشت که من ازدوستان صمیمی وزیر جدید که یکی از باسابقه ترین روزنامه نگاران آن روز بود هستم. در حالی که چنین نبود و این گفته به دیدار کوتاهی برمی گشت که با هم یک ماه پیش در هرات داشتیم. این وزیر، شادروان محمد ابراهیم عباسی، وزیر اطلاعات و فرهنگ، یا چنانکه آن روزها می گفتند، وزیر اطلاعات و کلتور، بود. نخستین روز کار او در وزارت بود و از سوی دفتر وزیر به مطبوعاتیان کابل اطلاع داده شد که امروز جناب وزیر کارکنان مطبوعات را برای ملاقات تعارفی (دیدار آشنایی) می پذیرند. طبیعة همه به دیدار وزیر جدید شتافتند و نگارنده هم با دیگر کارکنان انجمن تاریخ افغانستان به دیدار وزیر رفتیم تا انتصاب او را به مقام وزارت تبریک بگوییم و با او اندکی بیشتر آشنا شویم. اما من چه چیز را، در کجا و کی پیش بینی کرده بودم؟ سال 1350 خورشیدی بود. نزدیک به یک ماه پیش ازروزی که وزیر آن سخن را گفت، نگارند |