fekrat.kateban.com , Asef Fekrat articles in memorize of literati and scholars.


--(صفحه اصلى)--
جستجو
غزل

یاد آشنا

جان سوی تو پرواز می کند
دل شــکایت آغــــاز می کند
واژه برلبــــــم داغ می شود
یـــاد محــــرم راز می کــند
چشم مهربانت به گوش جان
قصّــــه ها به ایجـاز می کند
تا چه ســــاغری آن نگاه را
خان ومان برانـــداز می کند
جان تازه می یابــــم از لبـت
این عقیـــق اعجـــاز می کند
با تبسّــمی هســـــتی آفـــرین
عشق را ســـــرافراز می کند
دل اسیرگیسوی توست، لیک
فکر صیـد شـــــهباز می کند
وه که مطرب امشب بیاددوست
خوش سرودها ســـاز می کند
پنجه ها چو بر تــــار می برد
عقده های دل باز می کــــــند
گاه راه عشّــــــاق می زنـــــد
گاه طرح شهنــــــــاز می کند
مرغ دل سوی کابُــل وهـری
عاشــــــقانه پرواز می کــــند
گه سوی خجند پر همی کشد
گاه یاد شـــــــــیراز می کند
گوییا ازآن دور دورهــــــــا
همــــزبانـــــی آواز می کند
ای خـــدا، خدا! آب شد دلم
یاد یــار دمســـــــاز می کند
گاه زنـــدگی تلـــخ می شود
گاه مرگ هم نــــاز می کند


اتاوا- 22 جولای 2010

آصف فکرت

فهرست
  • گفتار بلخ در کلّیات شمس (5)
  • گفتار بلخ در کلّیات شمس (4)
  • گفتار بلخ در کلیات شمس(3)
  • گفتار بلخ در کلّیات شمس (2)
  • گفتار بلخ در کلّیات شمس (1)
  • ای دگرگونساز دلها
  • علم دولت نوروز
  • اسطورۀ انگور
  • حکمت در سویس آسیا-4 /حکمت در هرات
  • حکمت در سویس آسیا-3 / غزنی – قندهار - فراه
  • حکمت در سویس آسیا - 2 / ادامۀ بازدید از کابل
  • حکمت در سویس آسیا -1 / از پشاور تا کابل
  • حکمت در سویس آسیا / مقدّمه: حکمت و افغانان
  • از هرات تا ارومچی
  • چند روزی در جنیوا(ژنو)
  • یاد ندوشن
  • جام عدل
  • امیرزادۀ بافرهنگ
  • غزنه با شیراز دارد ربطهای معنوی
  • یاد امیرعلیشیرنوایی دربدایع الوقایع
  • با پروفسور فضل الله رضا(1)
  • با پروفسور فضل الله رضا(2)
  • چند غزل
  • در خراسان و...
  • مسجد و مکتبخانه
  • فاریاب، کندز و انیس(1)
  • فاریاب، کندز و انیس (2)
  • با مترجم حدود العالم
  • منشی صاحب
  • چند غزل دیگر
  • منشآت وقایع نگار
  • یادی از هرات نیم قرن پیش و ...
  • دیوار
  • از دبیرستان تا دانشگاه
  • زبان مردمی
  • راه نیستان و...
  • حسن خان شاملو
  • گزارش سفیر قاجار
  • متن جغرافیایی از سدۀ چهارم
  • تاجیکی، دری، فارسی
  • مقاله
  • دلبر سعدی
  • ترانک
  • میخ اول بر تابوت استعمار
  • مقدّمۀ فارسی هروی
  • باز هم از گل بگو
  • نسخۀ فرسوده
  • خوش آمد گل
  • استنساخ اهل حال
  • غزل - پیام
  • مجلد 14 دائرة المعارف بزرگ اسلام
  • شیخ بهائی و هرات
  • با استاد حبیبی
  • چهل سال دوستی
  • به یاد جاوید
  • نـــیایــش
  • نوروز هـــــــرات
  • ادبکده 2
  • ادبـــکده
  • شهر ها و شعر ها
  • چند نکتهء لطیف
  • شکسته یا نشسته؟
  • نکته ... نکته ...نکته
  • از هرات تا مـکــّه
  • تــرجمۀ موزون
  • نکته...نکته...نکته
  • هیأت تحریر
  • یاد سمرقند
  • پروژۀ مسیح
  • خاطره
  • شانکر
  • به امید شادی روح مادرم، مریم منشی زاده
  • مطالعات کودکی
  • شیخ طاهر
  • یاد گرامی مادر
  • محیط فضل و ادب
  • کـُشککی
  • حقشناس باشیم
  • بیدل شناسی
  • میوه ها
  • عطّـار هروی
  • محقق طباطبایی
  • کمال خراسانی
  • آهوی کوهی
  • بخارا
  • نکته...نکته...
  • فکری سلجوقی
  • آثار فکرت
  • شایق پندار
  • کتابفروشیها
  • استادمن در صحافی

  • نویسنده

                a_fekrat@msn.com  
     
     آصف فکرت در سال 1325 خورشیدی  دیده به جهان گشود. پس از فراگرفتن دروس مقدماتی، تعلیمات ابتدایی را ...

    فهرست آثار

    ·        مناجات و گفتار پیر هــرات، کابل، انتشارات بیهقی، 1356ش، 216ص.
    ·        لغات زبان گفتاری هــرات، کابل، انتشارات بیهقی، ...

    سایت های دیگر
    شـــــعر فکرت

    یـــــــــادها

    ازگلستان من ببر ورقی

    Dari-Classics

    دوبیتی ها
    شمارگر
    بازدیدکنندگان تا کنون : ۱۹۵۴۰۰ نفر
    کاربران حاضر : ۵ نفر
    تعداد یادداشت ها : ۹۱


    پر بازدیدترین یادداشت ها :


    Powered by Kateban.com
    2006/02/0

    از دبیرستان تا دانشگاه

    ستان و گاه و کده

    برخی از دوستان، در محفلی در باب کلماتی که با "ستان"، "گاه" و "کده" پایان می یابند، سخن می گفتند و نظر می خواستند.

    هریک از عزیزان سخنی می گفت و نظری می داد. از نگارنده نیز میخواستند تا نظر خویش را بگوید.

    چون بحث تمام شد، دوستان خواستند تا این نظرات نوشته آید.

    آنچه می خوانید، فشردۀ آن سخنان است.

    آیا واژه های دبیرستان، دانشکده، و دانشگاه در بخش پهناوری از سرزمین مردمان پارسی زبان که به گویشها یا گونه ها یا لهجه های کم و بیش متفاوت با یکدیگر سخن می گویند، دشوار یاب است؟ یعنی وقتی کسانی  یکی از این واژه ها را می گویند، یا می شنوند، احساس بیگانگی می کنند؟ معنای آنها را در نمی یابند؟ یا آنان را خوش نمی آید؟

    می دانیم کلمات بسیاری از زبان عربی به فارسی آمده اند و برای فارسی زبانان به تدریج  حکم کلمات فارسی را پیدا کرده اند. یعنی تا کسی  عربی را نخوانده باشد، یا بر آن زبان مسلط نباشد، آن کلمات را فارسی می شمارد، اما برخی از کلمات که در عصر حاضر، در زبان عربی نامهایی را ساخته اند، نمی توانند مورد پیروی و استفادۀ فارسی زبانان قرار گیرند.  یک سبب این است که در زبان فارسی، آن واژه ها وجود دارند اما معانی دیگری دارند، و فارسی زبانان آنها را برای  چیزهای معینی به کار می برند.  مثلاً در زبان عرب برای دانشگاه، جامعه می گویند. در حالی که فارسی زبانان وقتی جامعه می گویند یا می شنوند، مردمان یک شهر، یک ملت و حتی مردمان جهان در ذهنشان مجسم می شود. مثلاً جامعۀ هندی زبان، جامعۀ اسلامی، جامعۀ کلیمیان و جامعۀ جهانی. این است که وقتی کلمۀ جامعه را می شنوند یا می خوانند، نمی  توانند بی درنگ آن را به معنای دانشگاه دریابند. یا هنگامی  که  فارسی زبانان ایران کلیه به معنای دانشکده را می شنوند، یکی از اندام های داخلی بدن را، که برابر آن در فارسی دری، گـُرده  است، در نظر می آورند. اگرچه آن هم عربی است ولی ایرانیان ترجیح می دهند به جای گرده، کلیه بگویند. همچنان مردم هرات و کابل از شنیدن کلیه نوعی گردن آویز یا گلوبند را، که  ریشۀ فرانسوی دارد در نظر می آورند.

    این است که ضرورت داشتن نامی فارسی احساس می شود و نامهای دانشکده و دانشگاه  ظهور می کنند و قبول می گردند و مسلط می شوند.

    اما چرا دانشکده و دانشگاه چنین زود از سوی مردم (خاص و عام و خوانا و ناخوانا) پذیرفته می شود و اقبال تام می یابد؟

    به دلیل اینکه قرینه های فراوان در زبان مردم دارد. به گونۀ مثال کلماتی که با "گاه" پایان می یابند و مردم آن کلمات را صدها سال بلکه هزار و اند سال به کار می برده اند و به کار می برند، کم نیست.

    کازرگاه هرات

    کازرگاه  معروفترین محل در هرات است و نامی است که نه تنها در هرات که بی مبالغه در دنیا معروف است. کافیست نام کازرگاه، یا گازرگاه را در یکی از جستجوگرهای انترنت، مثلاً گوگل، بنویسید و صدها مطلب پیرامون آن بیابید.

    برخی برآنند که کازرگاه در اصل کارزارگاه بوده، زیرا در جنوب آرامگاه پیر هرات، خواجه عبدالله انصاری، میدان پهناوری است که میدان جنگ بوده و هراتیان در این میدان با مهاجمانی که آهنگ تصرف شهر هرات را داشته اند کارزار نموده  و از شهر و دیار خویش دفاع کرده اند.

    لشکرگاه قندهار

    لشکرگاه مرکز ولایت معروف،  و اکنون خبرساز ِ ، هلمند است، همان شهری که شهر باستانی بُست در مجاورت آن قرار دارد.

    گذرگاه کابل

    گذرگاه  ناحیۀ زیبا و خوش آب و هوا و باستانیست در کابل و کسی نیست که در کابل زندگی کند و نام گذرگاه برایش نا آشنا با شد.

    دهکدۀ زیارتگاه هرات

    زیارتگاه، افزون بر آنکه بر همۀ زیارات و مزارات متبرکه و اماکن مقدسه اطلاق می شود، نام شهرک یا دهکدۀ بسیار معروفی در هرات است.

    کلمات  دیگری نیز با پسوند "گاه" در سرزمینهای بیرون از مرز ایران امروز هست که سبب شده است نام دانشگاه نامی آشنا و مورد پذیرش باشد. از آن شمار اند واژه های زایشگاه، باجگاه ( به معنای جایی که حق العبور و باج ستانند، و نیز نام یک ناحیۀ مرزی)، قدمگاه، نظرگاه و مانند آنها.

    عیدگاه، نام مساجد بزرگ هرات، قندهار، بلخ و دیگر ولایات است که در آن مساجد نماز عید اقامه می شود.

    قدمگاه به چندین جای اطلاق می گردد، که بزرگان و اولیا بر آن مواضع پای نهاده اند و مردم از آن مواضع کرامات دیده اند و اکنون آن مواضع زیارتگاه خاص و عام است.

    نظرگاه، نام چندین جای در افغانستان، از جمله رواق نظرگاه در روضۀ شاه ولایتمآب در مزار شریف.

    در زبان مردم عادی و در زبان گفتار  نیز چنین کلماتی هست:

    کارگاه: واژه یی قدیمی در زبان دری، که معنایی نزدیک به ماشین دارد. در کابل و هرات، به چنبره یی گویند که بانوان  پارچه یی را بر آن استوار کنند و بر آن پارچه گلدوزی نمایند. نظیر همین معنا از شعر لسان الغیب حافظ نیز استنباط می گردد:

    خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم --- به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم

     آرگاه و بارگاه در زبان گفتار مردم افغانستان در برابر ترکیب دم و دستگاه در ایران، آتشگاه به جای بخاری دیواری (شومینه) و درتاق، اوگاه (آبگاه) و تهیگاه و خالیگاه به معنای نواحی اطراف شکم حیوان و انسان.

    در زبان ادب  این پسوند کاربرد فراوان و پرسابقه ای دارد. داغگاه امیر چغانیان، که فرخی سیستانی سفر نیکفرجام  شاعرانه و سعادت اثرش را از آنجا آغاز کرد بسیار معروف است:

    داغگاه شهریار اکنون چنان خرم بود --- کاندرو از خرمی خیره بماند روزگار

    در نخستین غزل دیوان غزلیات  مولانا ابوالمعانی عبد القادر بیدل کلمات ادبگاه و دستگاه چنین به کار رفته است:

    به اوج کبریا کاز پهلوی عجز است راه آنجا

    سر مویی گر اینجا خم شوی بشکن کلاه آنجا

    ادبگاه محبت ناز شــــــــــــوخی بر نمی دارد

    چو شبــنم سر به مهر اشک می بالد نگاه آنجا

    به یاد محفل نازش سحرخیز است اجزایــــــم

    تبسـّـــم تا کجاها چیده باشد دســــــتـــگاه آنجا

    بیدل از پسوند "گاه" فراوان استفاده کرده است؛ مثلاً جلوه گاه و دستگاه در این دو بیت:

    هـــرچنــــــــد دورم از چـــمـــن جلوه گاه او

    میخانه است شـــــــوق به یــــــــــــاد نگاه او

    محتاج عرض نیست شـــــکوه غرور عشق

    گردون چو آســـــتین شــــــــکند دستگاه  او

    عشرتگاه:

    نمی گویم به عشرتگاه مجنون جــــــلوه پیما رو

    غبار خانمــان لختی بروب از دل، به صحرا رو

    کاروانگاه:

    هزارسال پیش در غزنین کاروانسرای را کاروانگاه می گفته اند، چنانکه ابوالفضل بیهقی نویسد:

    "... و این جهان گذرنده را خلود نیست و همه بر کاروانگاهیم..."

    تاریخ بیهقی، ص 466

    با این مقدمات شگفت نیست که مردمان بلخ، کابل، هرات، بدخشان و دیگر ولایات (استانهای) افغانستان  نام دانشگاه را ، به جای یونیورسیتی غربی و جامعۀ عربی،  به آسانی پذیرفته اند و آن را آگاهانه به کار می برند.

    از مثالهای بالا هدف ما نشان دادن پیشینۀ کاربرد برخی از کلمات با پسوند "گاه" در زبان دری در افغانستان بود، و گرنه در ایران بسیاری از این کلمات به راحتی در زبان فارسی رایج است و بحثی و اشکالی در کاربرد آن کلمات نیست؛ مانند آسایشگاه، بنگاه ،  پایگاه، پرورشگاه، خوابگاه، درمانگاه، دیدگاه، شیرخوارگاه، قرارگاه (قرارگاه در افغانستان نیز به کار می رود).

    دانشکده:

    برای بیان سابقۀ کاربرد پسوند "کده" یاد آوری دو بیت، بازهم از ابوالمعانی بیدل بسنده خواهد بود:

    ادب+کده= ادبکده:

    درین ادبکده جز ســـر به هیچ جا مگذار

    جهان تمام زمین دلــســــــــت، پا مگذار

    غم+کده= غمکده :

    ای که در دیــر و حرم مست کرم می آیی

    دل چه دارد که در این غمکده کم می آیی؟

              همانندی و قرابت دانشکده با ادبکده آنچنان  آشکار است که این پندار را می آفریند که گویا واژۀ دانشکده را به قرینۀ ادبکده  از شعر بیدل گرفته و وضع نموده باشند.  .

    بارکده و یارکده در شعر مولانا جلال الدین بلخی:

    دف دریدست طرب را به خدایی دف او --- مجلس یارکده بی دم او بارکده ست (غزل 411)

     قرابت کده و گر که پسوند  جاینام (اسم مکان) ساز است خود بحث دیگری برای زبانشناسان است؛ مثلا ً نام قدیم  اسد آباد کنر که در سابق شیرگر بوده است

    دبیرستان:

    دبیرستان غزنی

    بسیار جالب است که نام دبیرستان در تاریخ بیهقی مکرّر آمده است. ابوالفضل بیهقی آشکارا ما را آگاه می سازد که در هزار سال پیش مدارسی در غزنین بوده و آن مدارس را دبیرستان می نامیده اند.

    " من سخت بزرگ بودم؛ به دبیرستان  قرآن خواندن رفتمی؛ و خدمتی کردمی، چنان که کودکان کنند."

    تاریخ بیهقی، ص 133

    از زبان سلطان مسعود پسر سلطان محمود غزنوی:

    "... امیر ماضی، انارالله برهانه، ما را چون کودک بودیم، چگونه عزیز و گرامی داشت، و برهمه فرزندان اختیار کرد؛ و پس چون از دبیرستان برخاستیم، و مدّتی برآمد، در سنۀ ستّ و اربعمأه (406) ما را ولیعهد خویش کرد...."

    همان کتاب، ص275

    این دبیرستان تا سالها بعد نیز در غزنین دایر بوده و دبیرستان خوانده می شده است، چنان که بیهقی (ص 889) در شرح  رخدادی در باب  شهزاده مودود بن سلطان ابراهیم و کدخدایش خواجه مسعود نویسد:

    " و حال خواجه مسعود، سلّمه الله، همین بود که از خانه و دبیرستان پیش تخت ملوک آمد..."

    شهر اتاوا، 19 اکتوبر 2007 – آصف فکرت

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ پنجشنبه 26 مهر 1386 ساعت 6:06 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۱)

    زبان مردمی

    پیام به شب شعر

    ...............

     این ابیات پاسخ درخواست با محبت  دوستان  همدل وهمزبان  است، برای شب شعری.

    ................

    ازین شکسته زبان دوست خواسته ست پیام

    پیـــــــام را چه کند؟  کش دل من است مقام

    پیام،  دوست فرستد به دوست،  از ره دور

    ره میـــــان دو دل را دگر چه جای پیام ؟

    به دوســــــتان خردمنــــــد چون پیام دهم؟

    کـــه خود خـِردشـــــان پیغام می دهد مادام

    به خود پیام دهم، وین پیام من به خود است

    که گــر توانم گویــــم همیشــــــه خیر کلام

    اگرچه خیـــر کلام اســــــت  قلّ و دلّ  امـّا

    سـخن چو می کنـم آغــــاز سنجمش انجــام

    و گــــر کرامت فــرهــنــگ را نــگـه دارم

    نبـــــایدم سخــــن ســخت گفــــتن و دشنام

    بسی سخـن که به گوینده گفتنش سهل است

    ولی به لــرزه فتـــــد از شــــنیدنــــش اندام

    مراست این سخن از شهــر من هری در یاد

    که باربار شــــنیدســــتم از خـواص و عوام

    که نان گندمی ارنیست نیست باک چو هست

    زبــــــان مردمی و روی باز و نغــــز کلام

    زبان مردمی ای دوست نیست جزگپ خوش

    کـــــه بـر نگــــیردت آرامـــــش از دل آرام

    گپـی که چون شـــــنوی دل بدان شود خـُـّرم

    گپـی که چون شـــنوی جان بدان شود پدرام

    میـــان مـــا نبــــود  دعـوی  ازوم  و عـنـب

    چـو می شـــــویم ز انگور لعل شــیـرین کام

    شــنیدم از صنمی دوش و نازنین صنـــــمی

    که پیش روی خوشش سجده می برند اصنام

    چه گفت؟ گفت که گردوست داریـَم ای دوست

    ســــبک مــدار مــــرا، نیز خویش را بدنــــام

    سخـن به من به زبـــانی بگو چو پیــــش منی

    کـه از بدخش و ســـمرقند و ری دهد پیغــــام

    مشـو اســــیر  اســـــــــــــاطیر اولیـــن فرنگ

    بگوی قصــّه ام از بیــســـتون و از بگـــــرام

    "ژه تـِم" اگر چه  بود نغــــز و نیز " آی لـَو یو"

    نگیــرم آنســــــان کاز" دوست دارمت"   آرام

    ســـــــبک مگیر زبان مـرا که ســـــنگین است

    بر این زبان بگذشتــست  بی شــــــــمار اعوام

    مــدیحه خواست دری در دوازده ســـــده پیــش

    ملک ابو یوســف یعــــقـــوب ابن لیث همـــــام

    بدین زبان که تو گویی سـخـن همی  گفـــــــتیم

    ســخن من و تـو و رتـــبـیـل کامدی به لتـــــــام

    بــــه شاهنامۀ مــــا بر گذشــــت پانصــــد سال

    کــه پی فکـــنــــد ادبِ انگلــــیــس را ولیــــــام

    شکسپیر که بدو باخــتــر ســــــــرافـــراز است

    به هفتـــــصـــــد ز پس رودکی رسید به نـــــام

    گمان بری تو که گر چون نیــــــا ســخن گویی

    شـــــوی شــــــمرده ز خیل  عوام کالانعـــــــام

    مــــــرا عــوام اگــــــر پاســــــــدار فرهنگـــــند

    به از خواص  که  گویند: فـَرچـــه؟ هـَنگ کدام؟

    تو خود دو سطرزمن خواســـتی پیام ای دوست

    ببخش اگر یله شـــــــد  طبع را  ز دست زمــام

    پیــــــــام من به شب شــعــر دوستان  بایســت

    یکی غزل که غزالان بدان شــــدنـــــــدی رام

    ولیک اهل کـــــــرم را قبــــــول خواهـد شـــد

    همیــــــــن بضاعــتِ مُزجاة ِ رَهروی گــمنــــام

    پیـــام من به تو هربام صـــــــــــدهـــزار درود

    پیام من به تو هر شــــام صدهزار ســـــــــــلام

    آصف فکرت – مهر(میزان) 1386-اتاوا، کانادا

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ شنبه 14 مهر 1386 ساعت 3:57 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    راه نیستان و...

     یاد گرامی ِ استاد خلیلی

    یکی از دوستان گرامی و دانشمند، با محبت به این بنده مژده دادند که نشریۀ وزینی با نام راه نیستان،  در روم دیروز و ترکیۀ امروز، به همت کارکنان محترم  سفارت کبرای  افغانستان در آنکارا، به تعبیری که از قدیم در زبان گفتار هراتیان رواج داشته، رونمایی شده است. این دوست عزیز در ضمن یاد آور شدند که گویا  نام نگارنده هم  نقطه یی از این نشریۀ وزین را تیره ساخته است. این خبر مرا به یاد روزهای روشنی  انداخت که با مسعود جان ِ روزگار جوانی، جلالتمآب سفیر کبیر امروز افغانستان مقیم آنکارا،  در کابل و دهلی گذراندیم و به همّت ایشان باری به زیارت  پدر بزرگوار شان، شادروان استاد خلیل الله خلیلی ملک الشعراء رسیدیم. 

    به باور من، هرکس که زبان فارسی دری را خوب بداند، یا شعر خوب فارسی  خوشش آید و آنگاه شعر استاد خلیلی را بخواند یا بشنود، و آن را دریابد، چنان است که گویا  خلیلی را دیده است. دلش را دریافته و سخن دلش را دانسته است.

    هنوز  کودک بودم که نه تنها از شعر استاد خلیلی خوشم می آمد، بلکه کتابهایش را دست می کشیدم و لذت می بردم و با احساس کودکانه نازشان می دادم. هنوز دستم را  بر پشتیهای دیوان چاب کابل، پیوند دلها و برگهای خزانی چاپ تهران حس می کنم. این دو کتاب را، آن روزها، شادروان حاج محمد هاشم امیدوار کتابفروش هراتی وارد کرده بود.  امید وار چندی بعد به چاپ و نشر دیوان استاد همت گماشت. استاد خلیلی  نه تنها نزد شعردوستان و شعرشناسان افغانستان گرامی  بزرگ و گرامی بود، بلکه  ادبا و بزرگان زبان و ادب ِ ایران نیز  او را از دل و جان دوست می داشتند. این سخن شادروان استاد حبیب یغمایی  به گفتۀ هرویان گپ مفتی نیست و بار سنگین معنوی و فرهنگی دارد:

    پرسند گر امروز که استاد سخن کیست

    گوییم هماواز که اســــــــــــــتاد خلیلی

    قصاید و غزلهای متعددی در ستایش استاد خلیلی به قلم افاضل طراز اول ایران، از جمله شادروانان استاد بدیع الزمان فروزانفر، صادق سرمد ملک الشعراء، دکتر لطفعلی صورتگر و دیگر بزرگان شعر و ادب انشاد شده است که در جای دیگر، زیر عنوان استاد خلیلی و سخنوران ایران، به تفصیل در این مورد سخن گفته ام.  اهل معنی و صاحبدلان را دیدار در آیینۀ دل وعالم معنی باشد.  اما در عالم ظاهر، با استاد دو دیدار داشتم. یکی گذرا بود و احوالپرسی  کوتاهی،  و دومی نشستی بود که در آن حظ ّ بیشتری از حظور استاد بردم.

     حـُسن ِ اتفاق را،  در جریان تحریر این کلمات بودم  که  دانشمند گرامی،  جناب جلالتمآب مسعود خلیلی از آنکارا زنگ محبت نواختند و گفتند: مرا بشناس و من به تأمّل فرو رفتم. ایشان افزود  که  سی سال است که با  هم سخن نگفته ایم، ولی چند نشانی خواهم گفت و انتظار دارم که از روی آن نشانیها مرا بشناسی.  آقای خلیلی،  برای  نخستین نشانی، این مصراع از مطلع یک غزل حافظ را خواند:

    تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

    نیازی به  نشانی ِ دیگر نبود و شناسا شدیم  و شناسا سخن گفتیم  که این بیت حافظ:

    تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

    وجود نازکت آزردۀ گزند مباد

    درآمدِ برنامۀ ادبی سرود هستی  با صدای  ژورنالیست نامور محترمه  شکریه رعد بود که  نگارنده تهیه کنندۀ آن بود و هر شام دوشنبه از رادیو کابل، گاهی  با صدای مسعود خلیلی،  نشر می شد.  اما تاریخ سی ساله متعلق به  سرود هستی  نمی شود، که از آن تاریخ، به گفتۀ هراتیان،  چهل سال آزگار می گذرد.  سی سال به سال 1356 می رسد که، ما هردو در هند، باز هم درس می خواندیم. آدینه ها ( که  آدینه در هند هم یکشنبه است)   بر خان نعمت خانواده یی از اهل فضل و دانش، یعنی خانوادۀ مهمان نواز ِ رعد، نشسته  و از موائد  مداوم  برخوردار بودیم. شادروان عظیم رعد  نویسنده یی فاضل و بسیار مهمان دوست بود.  و همسرش یکی از موفقترین روزنامه نگاران آن روز بود که سابقه یی درخشان در رادیو و مطبوعات داشت و آن روزها هم مسؤول برنامه های زبان فارسی دری در رادیو دهلی بود. امروز هم که با ما در این سوی زمین کارو زندگی دارد همچنان پیروزمندانه در عرصۀ دانش در تکاپوست.  مسعود خلیلی از همان عنفوان شباب به آهنگ و شیوۀ سخن گفتن پدر نامور خویش، استاد خلیل الله خلیلی، خوشاهنگ بود و  دل سپردن به سخن او آموزنده و فرح بخش.

    سخن گفتن با مسعود خلیلی  قصیده یی را به یادم آورد که به سال 1365 در رثای آن سخنسرای بزرگ ِ  پهنۀ زبان فارسی دری سروده بودم. این قصیده  را  در مجموعۀ  نکهت خاک ره یار آورده ام ولی در جای دیگری چاپ نشده است.  و اکنون بر سر آنم که این قصیده گونه را به روان استاد و نیز به فرزند  گرامی ایشان  جناب مسعود خلیلی که در راه  میهن فداکاریهای بی بدیلی را بردبارانه پذیرفته است، تقدیم نمایم ( آقای مسعود خلیلی در میدان شهادت زنده یاد احمد شاه مسعود حضور داشت و هر چند که خود  برایم  شکوه یی نکرد و از آن رخداد یا  پیامدهای آن نیز قصه یی نگفت، اکنون می شنوم که  هنوز هم  دردهای جسمی  و رنجهای درونی  وی التیام نپذیرفته است). 

    نوشتم که دو بار استاد را از نزدیک دیدم. یک بار در یک روز معین و هنگامی بود که از  کشور محل مأموریت شان برای تفریح یا انجام کاری به کابل آمده بود و همه ادبدوستان و ارادتمندان شعر و سخن ایشان، افزون بر آنان که ایشان را از نزدیک می شناختند، به دیدن استاد می رفتند.  آن روز استاد مرحوم رحیم الهام، که استاد زبانشناسی ما بود،و  من، چون صدها تن دیگر، به دیدار استاد رفتیم و مختصر سلامی و کلامی مبادله شد.

    بار دیگر هنگامی بود که آقای مسعود خلیلی در رادیو گویندۀ برنامه های ادبی و بخصوص برنامۀ سرود هستی بود و روزی  با عنایت ایشان به خانۀ ایشان و به خدمت استاد رسیدیم.  پس از دقایقی که با خلیلی جوان نشستیم، ایشان فرمود که پدرم در کتابخانه منتظر دیدن توست.

    استاد با محبت مرا پذیرفت و هنگامی که پدرم، مرحوم میرزا نظرمحمد خان، را شناخت محبتی دوچندان به من نمود.  در همین حال یکی  دیگر از فرزندان  از برابر کتابخانه می گذشت استاد آن فرزند را به نام  خواند و فرمود: بیا که خویشاوندت آمده است. استاد با محبت از من خواستند که از اشعار خود بخوانم و من غزلی خواندم، که اکنون مسودۀ آن را ندارم، که از آن تاریخ چهل سال می گذرد و آن غزل هم  از غزلهای اوراق ِ شـُسته است، با این مطلع:

    به صبر آخر رها شد دامن از دستم تحمّل را

    ندانم تا بکی خار رهم ســـــــــازی تغافل را

    و چون به این دو بیت رسیدم:

    درین گلشن که از هر گوشه تیر فتنه می بارد

    رگ گل در نظر نشـــــــتر نماید چشم بلبل را

    بسر دارم هوای باغ و بستان هری لیــــــــکن

    نیارم داد از کف دلفریبـــــــــــــــیهای کابل را

    استاد نام یکی از شاعران سدۀ یازدۀ هرات را بردند و فرمودند که  این غزل، ایشان را به یاد غزلهای او انداخته است. با حوصلۀ  وافر آن غزل را تا آخر شنیدند.   این سه بیت هم با یاد خوشیهای آن روز به یادم مانده است.  در پایان آن دیدار استاد با بزرگواری تعارف فرمود که همیشه کتابخانۀ شان بر رخم گشوده است و هروقتی که  نیازی باشد می توانم از آن استفاده نمایم.  پس از سالها حکایت  این دیدار و ماجرای آن روز را دو سه روز پیش، از روزن امواج، و از این سوی زمین بدانسوی با فرزند دانشور استاد، جناب مسعود خلیلی سفیرکبیر  مقیم آنکارا، دوباره به یاد آوردیم، و نقل بزم سخن خویش ساختیم.

    آنچه در بالا عرض شد مقدمه یی بود برای قصیده ای که در سال 1365 به مناسبت رحلت شادروان استاد خلیل الله خلیلی ملک الشّعرا سروده بودم  و اکنون در اینجا باز می نگارم (20 سپتامبر 2007 ):

    در رثای استاد خلیلی ملک الشّعراء

    مراست هردم از آسیب آســـــمان فریاد

    که ساخت نوحه گرم در مصیبت استاد

    سخنوری که چـنو غزنه در قلمرو  شعر

    ز بعــد عنصری و فرّخی ندارد یـــــــاد

    خلیلی آنکه بدو زنده گــشــت شعر دری

    خلیلی آنکه ازو کـــــاخ نظــم شــــد آباد

    مرا هنوز سخنهــــــاش لوح تعلیم ا ست

    کزآن به هر نظری نکتــه یی بگیرم یاد

    رســــــــــالتش بردم سوی عهد ابن عمید

    کتـــــــابتـــش دهـــدم یاد خط ّ میر عماد

    قصایدش همه ابیـــــات آن پـُر از ابداع

    رسـائلش همه الـــــــفاظ آن پـُر از ایجاد

    چنان به پیـکر احساس جان همی بخشید

    که هر قصیـدۀ او هست نقــشی از بهزاد

    به شــــعر او بوَد از هر گل زمین وطن

    نشــانه ها ز هریرود تا جلال آبـــــــــاد

    به مشت خار وطن بســـته بود دامن دل

    اگر به دامن ِگل بود یــــــــا برِ شمـــشاد

    دل و زبان و قلم در هوای میهــن داشت

    اگر به جد ّه نشــــیمن گـــــــزید یا بغداد

    کند ملائک هفت آسمـــــان ســــتایش او

    که شد مجاهــــد فی الله از پس هفتـــــاد

    دریغ و درد که شد خیل عشق، بی سرور

    فغان و آه که شد کاخ شعر، بی بنیـــــــاد

    بگو به دشمن اگر میر شاعران بگذشت

    به سوگ او نکند دل خوش و نگردد شاد

    که زنده است خلیلی، به جاست تا که سخن

    که زنده است خلیلی، به پاست تا که جهاد

    مشهد-   خـُرداد (جوزا) 1365 - آصف فکرت

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ يكشنبه 1 مهر 1386 ساعت 4:10 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    fekrat.kateban.com -- copyright: 2006 © -- Powered by kateban.com