fekrat.kateban.com , Asef Fekrat articles in memorize of literati and scholars.


--(صفحه اصلى)--
جستجو
تکسرود ها

شنگک و شنگولک

ناگهان بستُد دلم دلدارکی
شنگکی شنگولکی عیارکی
چستکی کم گویکی پٌردانکی
تُرککی گلچهرکی طرّارکی
شوخکی شیرینکی موزونکی
جانکی جانانکی دلدارکی
خوبکی زیبایکی نیکویکی
شورک انگیزی شکر گفتارکی
مستکی جادویکی گستاخکی
سحرک آمیزی و دل آزارکی
خرّمی افزایکی غم کاهکی
شادمانی بخشکی غمخوارکی
بویک زلفینک مشکینکش
مشکک افشانی و عنبربارکی
حسنک رخسارک چون ماهکش
دل نهانی دزدکی مکارکی
غمزگک خونریزکی هاروتکی
نرگسک سرمستکی بیمارکی
زلفکش راصددل وجان ودلک
زیرکی بربندکی امّارکی
لعلکش سرچشمۀ حیوانکی
قدّکش کبک دری رفتارکی
زلفکش مشکینکی پُرچینکی
چشمکش فتّانکی خونخوارکی
خطّک پُر حسنک پُرتابکش
بندکی زنجیرکی و مارکی
پیشک رخسارک رنگینکش
ماهک و خورشید خدمتگارکی

از کلیات شمس

فهرست
  • علم دولت نوروز
  • اسطورۀ انگور
  • حکمت در سویس آسیا-4 /حکمت در هرات
  • حکمت در سویس آسیا-3 / غزنی – قندهار - فراه
  • حکمت در سویس آسیا - 2 / ادامۀ بازدید از کابل
  • حکمت در سویس آسیا -1 / از پشاور تا کابل
  • حکمت در سویس آسیا / مقدّمه: حکمت و افغانان
  • از هرات تا ارومچی
  • چند روزی در جنیوا(ژنو)
  • یاد ندوشن
  • جام عدل
  • امیرزادۀ بافرهنگ
  • غزنه با شیراز دارد ربطهای معنوی
  • یاد امیرعلیشیرنوایی دربدایع الوقایع
  • با پروفسور فضل الله رضا(1)
  • با پروفسور فضل الله رضا(2)
  • چند غزل
  • در خراسان و...
  • مسجد و مکتبخانه
  • فاریاب، کندز و انیس(1)
  • فاریاب، کندز و انیس (2)
  • با مترجم حدود العالم
  • منشی صاحب
  • چند غزل دیگر
  • منشآت وقایع نگار
  • یادی از هرات نیم قرن پیش و ...
  • دیوار
  • از دبیرستان تا دانشگاه
  • زبان مردمی
  • راه نیستان و...
  • حسن خان شاملو
  • گزارش سفیر قاجار
  • متن جغرافیایی از سدۀ چهارم
  • تاجیکی، دری، فارسی
  • مقاله
  • دلبر سعدی
  • ترانک
  • میخ اول بر تابوت استعمار
  • مقدّمۀ فارسی هروی
  • باز هم از گل بگو
  • نسخۀ فرسوده
  • خوش آمد گل
  • استنساخ اهل حال
  • غزل - پیام
  • مجلد 14 دائرة المعارف بزرگ اسلام
  • شیخ بهائی و هرات
  • با استاد حبیبی
  • چهل سال دوستی
  • به یاد جاوید
  • نـــیایــش
  • نوروز هـــــــرات
  • ادبکده 2
  • ادبـــکده
  • شهر ها و شعر ها
  • چند نکتهء لطیف
  • شکسته یا نشسته؟
  • نکته ... نکته ...نکته
  • از هرات تا مـکــّه
  • تــرجمۀ موزون
  • نکته...نکته...نکته
  • هیأت تحریر
  • یاد سمرقند
  • پروژۀ مسیح
  • خاطره
  • شانکر
  • به امید شادی روح مادرم، مریم منشی زاده
  • مطالعات کودکی
  • شیخ طاهر
  • یاد گرامی مادر
  • محیط فضل و ادب
  • کـُشککی
  • حقشناس باشیم
  • بیدل شناسی
  • میوه ها
  • عطّـار هروی
  • محقق طباطبایی
  • کمال خراسانی
  • آهوی کوهی
  • بخارا
  • نکته...نکته...
  • فکری سلجوقی
  • آثار فکرت
  • شایق پندار
  • کتابفروشیها
  • استادمن در صحافی

  • نویسنده

                a_fekrat@msn.com  
     
     آصف فکرت در سال 1325 خورشیدی  دیده به جهان گشود. پس از فراگرفتن دروس مقدماتی، تعلیمات ابتدایی را ...

    فهرست آثار

    ·        مناجات و گفتار پیر هــرات، کابل، انتشارات بیهقی، 1356ش، 216ص.
    ·        لغات زبان گفتاری هــرات، کابل، انتشارات بیهقی، ...

    سایت های دیگر
    شـــــعر فکرت

    یـــــــــادها

    ازگلستان من ببر ورقی

    Dari-Classics

    دوبیتی ها
    شمارگر
    بازدیدکنندگان تا کنون : ۱۵۸۳۷۷ نفر
    کاربران حاضر : ۴ نفر
    تعداد یادداشت ها : ۸۵


    پر بازدیدترین یادداشت ها :


    Powered by Kateban.com
    2006/02/0

    خوش آمد گل

    ماجرای گـُل

    بهار آمد ز خویش و آشـــــــــنا بیگانه خواهم شد

    که گل بوی تو خواهد داد و من دیوانه خواهم شد

    اگر چه در هری و طوس و ری دیگر از آغاز شکوفه و گل دو ماهی بیش گذشته است ولی در این سوی زمین و در شهر ما شکوفه نو جلوه گر شده و پـُنگ درختان به وا شدن آغازیده است. زمستان این سرزمین دراز است. درینجا مثلی است که اتاوا دو فصل دارد: زمستان و مرداد ماه (برج اسد). درینجا بهار یکباره  و بی مقدمه  موجزن می شود. گویی لاله و گل  زیر خاک همه گونه آمادگی را گرفته و در یک سپیده دم ناگهان بر می جهند و به سوی خورشید چشمک می زنند. نخست لاله های رنگارنگ در هر کوی و برزن خودنمایی می کنند. لاله ها هم چون دیگر نباتات و زنده جانهای این سرزمین سخت جان و بردبارند. وقتی در خراسان بودم، این شعر حافظ:

    هرکاو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید

    در رهگذار باد نگهبــــــــــــان لاله بود

    تأثیر دیگری داشت. لاله یی پیش نگاهم می آمد که با وزش نسیم پرپر می شد و هر گلبرگی با وزشی به سویی می رفت. این تصویر را شقایقهای خود رو و نازک برگ و خوشرنگ بیشتر جلوه گر می ساختند. گلهای سرخی که در شهر ما به آن گل دختر نیز می گفتند. اما اینجا، در اتاوا، لاله ها  از همه رنگ، مقاوم و حتی در برابر تندر-توفان پایدارند.

    چرا به لاله پیچیدم؟  می خواستم از گل بگویم. خدا بیامرزد استاد صحافی ما، آقای صادقی را که تک بیتهای زیبایی می خواند و هنوز پس از چهل و چند سال برخی از آنها به یاد من است. یکی را که برای گل( و گل به چند معنی) شما می نویسم، بیان حال تقدیم گلی از سوی نازنین به نازنینی در انجمن نازنینان است:

    گلی گلی به گلی داد و گلرخـــــان دیــدنــد

    که گل گلی به گلی داد و گل گلی بگرفت

    شما بهتر از من می دانید که گل بیشتر اوقات معنی خاص دارد و به معنای گل گلاب است که در خراسان گل محمدی نیز می گویند. در هرات می گویند:

    عـرقهــای بر ِ روی محمـّــد

    چکیده بر زمین و سرزده گل

    حافظ  سرنوشت گل و گلاب را در یک بیت بهم آورده است:

    در کار گلاب و گل، حکـــم ازلی این بود

    کان شاهد بازاری،   وین پرده نشین باشد

    در شرق عمر گل کوتاه است خاصه این گل که به آن گل گلاب نیز گویند. شعر حافظ نیز بیانگر این حالست:

    گل دوروزیست غنیمت شمریدش صحبت

    که ازین راه به باغ آمد از آن  خواهد شد

    در فرهنگ مردم نیز کوتاهی عمر گل مثل است. یادم هست که چون  یکی گلی به دیگری تقدیم می کرد، آنکه گل را می گرفت به تقدیم کنندۀ گل می گفت: خودت گل باشی و عمرت نه عمر گل. یعنی که عمرت دراز باد! اما در شهر ما گل گلاب از اول بهار تا آخر خزان شکفته و شاداب است.

                بر رهگذار من، از مشکوی به کوی، گلزاری از گل سرخ یا گل گلاب است. تا چند روز پیش، تنها شاخه های تیره رنگ و پر خاری به نظر می خلید که رهگذران دامن از انها فرا می کشیدند. نوشتم دامن فرامی کشیدند و دوبیت از یک شاعر هراتی، پندارم از بنایی، یادم آمد که دریغم می آید برای شما نقل نکنم:

    مســوز ای برق خار تربتــم را

    که دامنگیـــر جانان منست این

    برون آور ز چاک ســینه دل را

    که خون آلوده پیکان منست ا ین

    یا این دو بیت کهن که پندارم از معزی به یاد منست:

    با خار نیست نرگس و بی خار نیست گل

    گویند خلق، لیک مرا اســـــتوار نیســـت

    زیرا که گرد نرگـــس تو هســـت خارها

    گرد گل شـــکـــــفتۀ تو هیچ خار نیست

    امروز که در برابر آن گلزار ایستادم، برگهای زمرّدین  فرصت خودنمایی از خارها را گرفته بودند و آغوش برای در برگرفتن غنچه ها آماده داشتند و مرا به یاد ماجرای گل گلاب که در کودکی شاهد آن بودم می انداختند. و آن چگونگی چیدن گل از باغ و آوردن آن به شهر و از آن گلقند ساختن و گلاب گرفتن بود.

                برخی از طبیـبان خانوادۀ ما داروهای مورد نیاز بیماران را از پیشه ورانی می خریدند که کار شان گرفتن گلاب و ساختن گلقند و عرقیات و اطریفلها، جوارشها و خمیره ها و فروختن آنها به طبیبان بود، اما برخی بهتر می شمردند که این دارو ها را خود در خانه بسازند؛ خاصه اگر باغ و ملکی می داشتند که درین صورت  مواد اولیه نزد شان فراهم بود.

    برای کودکان کنجکاوی مانند نگارنده در آن روزها، تماشای ساختن گلقند و گرفتن گلاب  سرگرم کننده تر از تهیۀ داروهای دیگر بود، یا هم تهیۀ آنها به گونه یی بود که در معرض دید ما قرار داشت.

    به هرروی، ساختن گلقند و گرفتن گلاب با چیدن گل آغاز می شد. گل گلاب را بایست تازه شکفته و  سحرگاهان می چیدند و گرنه بویی نمی داشت.

                در این مورد خاطره یی از خانم آگاتا کریستی، هراسنامه نویس (نویسندۀ داستانهای جنایی) به یادم آمد، که در خود زیستنامه ( آتوبایاگرافی) خویش از گل گلاب نوشته بود. راست بگویم من کتاب خانم کریستی را خواندم تا بدانم در زندگی او چه تلاطمی بوده است که چنان داستانهای هراس انگیزی نگاشته است. دیدم که هیچ تلاطمی نبوده و زندگی نسبة ً آرامی داشته و تنها ذوق و تخیل ماجرا آفرینی داشته است.  در یک جای این کتاب، آگاتا از گل گلاب خاطرۀ جالبی نقل می کند. خانم کریستی گویا مدتی در عراق بوده، چون شوهرش باستانشناس بوده و چند سالی در عراق کاوشگری می کرده است. فصل گل بوده و آگاتا کریستی را دیدن گلبنان گلاب خوش آمده است. اما شامگاهان بوده و همه گلها غنچه بوده اند و او دیدن گل شکفته را به بامداد فردا انداخته است. بامداد باز هم گل شکفته یی ندیده و جای غنچه های دیروزی را غنچه های دیگری گرفته بودند. دو سه روز که این ماجرا تکرار شده از همسایه ها پرسیده که پس چرا این گلها وا نمی شوند؟ و همسایه ها برایش شرح داده اند که گلهای گلاب بامداد پگاه وا می شوند، اما گلچینان گلابگیر پیش از آن که بوی خوششان بگریزد آنها را می چیینند.

    طرز ساختن گلقند

                به این ترتیب کشتمند گلها را از باغ شادمانه، بیرون شهر هرات، یا باغرازه، در کنار هریرود، بامداد پگاه می چید  و به شهر می آورد. در شهر در اتاقهای دربسته و پرده آویخته  دسترخانها گسترده می شد و گلبرگهای چیده و پاک شده بر آن ها نهاده می شد تا یکی دو روز همانگونه می ماند. تا نوبت به کوفتن آن می رسید. ابزاری که گل را با آن می کوبیدند، طوق و سیر کو(ب) نام داشت که از دو بخش متشکل بود. یکی ظرفی استوانه ای بود که از تهی کردن و تراشیدن  تنۀ درختی کهنسال ساخته شد و برای به کار انداختن آن را تا کمر در زمین فرو برده استوار می کردند. بخش دیگر کوبنده یی بود که آن هم از ساقۀ راست درختی ساخته شده بود که  نزدیک به انتهای بالایی دو دسته داشت که با دو دست گرفته می شد و در انتهای پایانی آن تیغی پولادین  استوانه یی استوار شده بود. گلها را  با پیمانۀ معین شکر با این ابزار می کوبیدند. کوبنده بایست توانمند و با حوصله می بود و این کوبیدن روزها دوام می کرد تا مخلوط گل و شکر به صورت شربتی غلیظ  در می آمد. آنگاه آن را در بادیه های سفالی، که در هرات گاودوشه می گفتند، و دو سوی آن شیشۀ گداخته اندوده شده بود و در زبان گفتار هرات "شیشه دوانده" می گفتند، و هم در تغارهایی از همان جنس  می ریختند و آنها را بر پشت بام می نهادند و مجمعه های پاکیزه بر سر آنها می نهادند تا  به گرد و خاک و چیز دیگر آلوده نشود. آفتاب بهار و تموز بر آنها می تابید و در آخر تابستان ترکیب خوشبوی و خوشگوار خرمایی رنگی به دست می آمد که درمان دل  و بیماریهای گوارشی بود. برخی برای آسان شدن کار گلقند را بر آتش می نهادند تا می جوشید، اما گلقند آفتابی به مراتب خوب تر و درمانگر تر و خوشگوار تر از گلقند آتشی بود.  این ترکیب را گلقند می گفتند. خدا بیامرزد معلم ما را که این بیت را برای ما سرمشق می نوشت:

    روی تو گل و لب تو قند است

    گلقند علاج درد منــــــــد است

    اما لسان الغیب حافظ هم گویا روزگاری به دردی از دردهای دل گرفتار شده بوده، گویا دوست نازنینی برایش گلقند فرستاده بوده اما درمان درد دل لسان الغیب چیزی دیگری بوده و فرموده است:

    قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست

    بوسه یی چند بیامیز به دشنامی چند!

    به این ترتیب گلقند همیشه در خانه می بود و به مناسبتهای مخصوص از این معجون خوشبوی و خوش مزه استفاده می شد.

     چون که گل رفت و گلستان شد خراب

    بوی گل را از که جوییـــم؟ از گلاب !

    برای گلابگیری از ابزاری استفاده می کردند که در آن روزها به آن قرنبیق می گفتند و بعداً دانستیم که ترکیبی از دو واژۀ قرع  و انبـــیق است.  این وسیله در واقع دو دیگ بزرگ بود. دیگ اول که بر روی دیگدان (اجاق) نهاده می شد مانند دیگهای معمولی بود، امـّا دیگ دیگر که بر سر این دیگ نهاده می شد کعب یا تهی گنبدی داشت که مقعر آن بر جانب دیگ اول بود و محدب آن رو به بالا داشت در واقع این دیگ دوم به صورت قبه یا گنبدی دیواره دار بود که دو نوله در زیر و در با لا داشت.نوله یی بالایی  با چوبکی باز و بسته می شد و در واقع به صورت شیردهن یا دهن شیر در می آمد. در میان این دو دیگ بایست منفذی نمی بود. گاه برای احتیاط اطراف آن را خمیر می گرفتند.

    دیگ اول را که در زیر آن آتش افروخته بودند، با گـُل پر می کردند و دیگ بالا را تنها  آب سرد می ریختند. گلاب در زیر آن گنبد سرد جمع می شد و از نوله یی که به سوی دیگ راه داشت قطره قطره  در ظرفی که زیر آن می نهادند می چکید. آب بالا را مرتب با آب سرد تجدید می کردند تا آن گنبد که سقف فضای گلها بود سرد نگاهداشته می شد و تقطیر به آسانی صورت می گرفت. گلها نیز پس از کم شدن بوی خوش تعویض می شدند.  گلهای دیگ که از استفاده خارج می گردید خالی و در گوشه یی ریخته می شد تا خشک شود و برای سوختن در زیر همان دیگ استفاده شود و در عین حال فهم این شعر لسان الغیب حافظ را آسانتر سازد:

    من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت

    که پیر باده فروشـــــش به جرعه یی نخرید

    گلاب را در شیشه های بزرگ ساخت هرات می ریختند. سر شیشه ها را می بستند و با خمیر منافذ آن را می گرفتند. و به این ترتیب گلاب  به عبارت حافظ پرده نشین می شد:

    در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

    کان شاهد بازاری وین پرده نشین باشد

    با همین قرع – انبیق عرقهای طبـّی دیگری نیز می گرفتند. مانند چار عرق (عرق چهل گیاه) عرق نعناع، عرق کاسنی، عرق بیدمشک و چندین نوع دیگر.

    حسن  ختام این بیان را سه بیت دلنشین از پیر معرفت،  در معنای گــِل ( گل سرشوی که به جای شامپو سر را با آن می شسته اند)  و گــُل می آوریم:

    گــِلی خوشبوی در حمــّام روزی

    رسید از دست محبوبی به دستم

    بدو گفتم که مشکی یا عبیری ؟

    که از بوی دلاویز تو مستم

    بگفتا می گِلی ناچیز بودم

    ولیکن مدتی با گـُل نشستم

    کمال همنشین در من اثر کرد

    و گرنه من همــان خاکم که هســتم

    10 ماه مه2007

    20 اردیبهشت1386- شهر اتاوا

    آصف فکرت

     

     

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ جمعه 21 ارديبهشت 1386 ساعت 6:00 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    استنساخ اهل حال

    نسخه نویسی بیدل 

    بیشتر دوستان در حلقۀ کاتبان نسخه شناسند، یا در کار نسخه شناسی  سرگرم پژوهش  و یا دوستدار نسخ  و کتب خطی اند. بسا که به نسخۀ خطّیی  برخورده ایم که خوشمان آمده و خواسته ایم نسخه یی از آن برای خود تهیه کنیم.  با اجازۀ مالک نسخه یا همینگونه بی گذرنامه به رونویسی نسخه پرداخته ایم و صاحب نسخه یی شده ایم.  در این سوی زمین نسخه برداری از هر اثر پروانه می خواهد و مالک هر اثر دارای حق مشخص و مسلّمی است که دیگری حق تجاوز به آن حق را ندارد.

    این اشاره را بدانجهت آوردم که  دوستان بیندیشند که آیا در آن سوی زمین چنین فرهنگی نبوده است؟ پس به بیدل روی می آوریم. ابوالمعانی میرزا عبد القادر بیدل  که مردمان بلخ و بخارا و کابل و د هلی و بهار از سده هاست که می شناسندش و دوست می دارندش و اکنون در ری و طوس و شیراز و سپاهان نیز درِ دوستی  برویش گشوده اند و حرمتش می دارند.

    در این سطور یادی از نسخه شناسی و نسخه نگاری ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل می شود، که در ضمن آن هم با فرهنگ بیدل در این زمینه آشنا می شویم و هم اصطلاحات و اطلاعاتی از او به دست می آوریم.

    بیدل نزد دوستی هم مشرب، شاه قاسم، نسخه یی" از مجموعۀ رسائل سلف"  می بیند و از ان میان "کلمات شیخ طریقت شبلی" را بیشترمی پسندد. شاه قاسم به او اجازه می دهد که مدتی آن را نزد خود نگهدارد به عبارت بیدل به او می گوید که " چندی تماشایی این مجمع اسرار بایدت بود و این مصاحب فدسی را انس خلوت تأمل باید نمود". با آن هم بیدل به رونویسی نسخه اقدام نمی کند. تا آن که در دیداری دیگر " رخصت تحریر آن نیز وسیلۀ روشن سوادی دیوان سعادت گردید و فراهم آوردن اجزای مرقوم دفتر جمعیتی به شیرازه رسانید." به این ترتیب،  آن دوست به او اجازه می دهد نسخه را برای خود رونویسی (استنساخ) کند. بیدل نسخه  را رونویسی می کند. مقدمه یی هم به آن می افزاید و منظومه یی هم به همین مناسبت می سراید و به عبارت خودش " ذیل اختتام را به نظم این قطعه مزین" می سازد:

    دارد این نســـــــــخه ازعلوم کمال

    یابس ورطــــــب چون کتاب مبین

    بزم هوش از لطــــــــایفش روشن

    باغ فهـم از معارفــــش رنگیـــــن

    نقطه بر خط ســـــــواد دیده فریب

    لفظ و معنی بهــار طبـــــع نشــین

    سطــــــر مشکین به صفحه آرایی

    همچو ابرو طــــــراز لوح جبیــن

    ورق ســـــاده هــــــم به زیبــــایی

    سـحر ایجــــــاد طلعــت سیمــــین

    نســخـــۀ دلگشــــــای از عظــمت

     توأم دســــــــتگاه چـــــــرخ برین

    محو آثـــــار فضـــل بین سـطــور

     نقطه ها ســــــاز چشــمک پروین

    در ســـــواد  و بیــــاض اوراقــش

     شـــب و روزاز دل هم آینـــه بین

    یعنی از امتـــــــیاز ســــایه و نور

    صبح وشـام دگر ظهــــــور کمین

    می دهـــــــد طالبــــــان معنـی را

    نظم او انتظـــــــام ملک یقــــــین

    که به کــسب ثبــــــــات آگــــاهی

    نسخــــــه گیرند ازین بنــای متین

    نثرش افکنـــــــده دام رعنــــــایی

    از رگ گل به صفحۀ نســـــــرین

    کای حریفـــــــان معرفت صیـــاد

    دام مرغان راز،نیســـــت جزاین

    از می معــــنی و دوائــر خــــط

    آگهی مسـت ســـــاغر تحســــین

    ســیرهرنقطه همچومردم چشــم

    مرکزآییــنۀ شـــــــــهود یقیـــــن

    گشته روشن زجاده های سطور

    راه ســرمنزل حقـــیقت دیــــــن

    حرف حرفـــش به مســند اوراق

    دانش ارشـــــــاد معرفت تلقـــین

    الفش در ســـواد یـــکتـــــــــایی

    ازاحد می دهد نشـــان که ببــین

    گر حقیقت طلب کنی ز مجـــاز

    دامن ازگـــرد این نقوش مچیـن

    ســــــجدۀ  بی  اشــــارتـی دارد

    کان الف دردل منـــــست مکین

    لیک از راه انقــــلاب وجـــــود

    پیشش افتاده ام ســـری به زمین

    تی و ثی داغهــــــا به دل دارند

    کز چه افتــــــاده ایم دور چنین؟

    نقطه یی بیش نیســـت دوری ما

    ورنه چون بی به نســــبتیم قرین

    جیم، حی، خی نــقوش تأدیـــبند

    که بحق راست باش وکج منشین

    از خطا هم صواب مطـــلوبست

    درکجی راست مــــیرود فرزین

    پیــــکر دال و ذال تنبیــــه است

    یعنی ای سرکشــــان جهل کمین

    الف قد چو خم شــد از پیــــــری

    تیشـــــۀ نخل آرزوست همــــین

    ری و زی می زنــد به دل ناخن

    کازچه چون واومانده یی غمگین

    نبری تا رهی به علـّــت خویــش

    چون الف یک نفس زپا منشـــین

    ســــین زدندانه غیرشــین گردید

    ورنه فرقــــی نداشــت آن تا این

    طول این آســـتین ز کوتاهیست

    وان دگر راســت کوتهی ازچین

    غافل ازصـــاد و ضاد نتوان بود

    یک نگه راست دردوچشم کمین

    گرکشد دیده تهمت چپ وراست

    نور پاکست از یســــــارویمــین

    الف طی چو دســــتۀ طـــنـــبور

    میل در چشـــم وهـــم کرده یقین

    طی به یک نقطه اسم ظی گیرد

    ساز یک ساز ونغمــه ها چندین

    عین و غینـش به رفع نقطۀ وهم

    عیـــن یکدیگرند غیـــــر مبیـــن

    اختلاف صور به این نسق است

    محو معنی شو و حضور گزین

    فی ازآن پای نـــــاز کرده دراز

    که به قاف قنـــاعت است قرین

    قاف در سلک غنچه خسبانست

    ســر زانوست بسـتر و بالــــین

    گر کشیدی سری به جیب رضا

    از گلســـــتان امن گل می چین

    کجی کاف عین راســـتی است

    سه الف با همند گشـــــته قرین

    یعنی آنجا که راســــتان جمعند

    راســتیهاست در کجی تضمین

    لام قــلا ّب آرزوی دلـــــــست

    بهر مـــاهی میم صیـد کمــــین

    مقصد از میم وصل معرفتست

    لام آغوش شـــوق طــالب دین

    میم گوید زبـــــان هــــذیان را

    نیست جز بســتن دهان تمکین

    تا ز جیب تو فتنـــه گل نکــند

    غنچه سان غیرخامشی مگزین

    وضع نون نامــدار آگاهیـــست

    حلقه اش خاتمـست نقطه نگین

    گر تو هم آگهی ز نقطـــۀ دل

    خویش را کن احاطه و بنشین

    واو دروعظ تسُت کای مغرور

    مـــایل عجز باش سجده کمین

    سـرکشیها چوکاف خیره سریست

    نقــطه گرد وبه سجده پوش جبین

    چشـــمۀ هی به دیده می گوید

    صافدل آن که شد تهی از کین

    صفر گشتن فزودنست به علم

    صافی آییــنه ییست معنی بین

    یا از آن گام میـــزند معکوس

    کاز تمامی نمی شــود تسکین

    به بــدایت رجوع باید کــــرد

    اصل کار نهایـت است همین

    بیدل، پس از اتمام نسخه و افزودن منظومه، آن را به ملاحظۀ  آشنای عارف که همان شاه قاسم بوده باشد، رسانیده  و مورد تحسین او قرار گرفته است. به عین عبارات بیدل « امید قبول آن جناب ترحم قباب به تحفه آرایی جبین عرض بالید، و نقد ناقص عیاری به محک التماس رسانید. عطوفت آهنگی قانون کرم  به  وجد تحسینها پرداخت و  بی نوای محفل  نیاز را به زمزمه های آفرین نواخت».

    شهر اتاوا- 3 می 2007

    آصف فکرت

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386 ساعت 6:48 بعدازظهر (نظر بدهید)

    غزل - پیام

    پیام دوست

    اگـــر امیـد وصالیــســت انتظـــار خوش است

    پیـــام دوســت چومی آورد بهـــــار خوش است

    هـمی پــــــراکــند اردیبهشت  بــوی بهـشـــت

    برآ زخانه که گلگـشــت لاله زار خوش است

    بشـــــــارتیــــست مرا از صفا و پاکی و اوج

    از آن به گـوش من آهـــنگ آبشار خوش است

    ز روزگار مـن ای نازنــین چه می پرســـــی؟

    کنون که پیش منی روزوروزگار خوش است

    مرا چو بــــار، غم یار و کار، عشــــق آمــــد

    چرا شکفته نباشم؟  چو کار و بار خوش است

    فدای آهـــــوی چشـــمت شــوم که تاخـتـنــش

    ســواد دل را پنهــان  و آشـــــکار خوش است

    مـرا شـــــکار نفـــــارد مگر شکاری نــغــــز

    که صید نیز چو صیّاد ازآن شکار خوش است

    رقیب گفت به هر ســاز دوست می رقصــــی

    بگو خوشـــیم برادر به آنچه یار خوش اسـت

    بدو خوشـیم و به پیغام او خوشـــیم که دوست

    به ما، اگرچه تو راهست ناگوار، خوش است

    آصف فکرت29-  اپریل 2007

    حضرت دوست

    گـر دیگـــر ازین گونه پیامیـــست ز دلدار

    نگشـــــــوده و پنهانی و آهســـته به من آر

    پیغام تــــو بـوی گـُـل و بــرگ سمن آورد

    پیغام چنیــن اســـت چو آرند ز گـُلـــــــزار

    بــا یــار ازین یار جــــــدا مانــده بگوییـــد

    بســـــــیار شد ای یار غــم هجر تو بســیار

    در بـــاغم  و داغ از غـم آن روز که بودم

    در کوی تـو پیشـــــانی امّیـــد به دیـــــوار

     اشکی که روان گشت و نخواهم که بخشکد

    اشــکیست که بر یاد تو لغزید به رخســــار

    بنــواختــــــۀ خار ره کــــــوی تو بیــــــــند

    از بـــرگ گــُـل باغـچـــۀ غیـــــــر تو آزار

    ای مهــر برآن برزن و کـو گرمــترک تاب

    ای ابـر برآن دشــــــت و دمن نرمـترک بار

    ای ماه مبــــــادا شــــــود آشــــفـته  ز تابت

    آرامتــــرک تـــــاب بــــــر آرامگـــــــه یار

    گر شحنه ام از کوی وفــــایت به جـــفا راند

    نشگــفت که شحنه ست و بدین کار سـزاوار

    آصف فکرت-4 سپتامبر 2007 

    برای ملاحظۀ شعر فکرت, نیز:

    http://www.barkhiya.persianblog.ir

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ دوشنبه 10 ارديبهشت 1386 ساعت 5:27 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    مجلد 14 دائرة المعارف بزرگ اسلام

    چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار

    بر رویۀ (صفحۀ)  نخست کاتبان، گپی خوش خواندم. خبر انتشار چهاردهمین مجلد دائرة المعارف بزرگ اسلام. انتشار این خبر شادمانم ساخت و در همین حال خاطراتی از دوران خدمت در مرکز آن دائرة المعارف به یادم آمد که فشرده و کوتاه بر امواج نور نگاشتم. امید که خوانندگان را ملال نیارد.

    سال 1365 خورشیدی بود و نگارنده در بخش مخطوطات کتابخانۀ مرکزی آستان قدس رضوی خدمت می کرد. کار ثبت همه نسخه های خطی که به انجام  رسانیدن آن  در آغاز کاری دشوار می نمود، رو به پایان داشت( تفصیل را در یادداشتی خاص روزهای کار در این کتابخانه خواهم نوشت).  یکی از رخدادهای به یادماندنی در آن کتابخانه، دیدار دوستان قدیمی تهران بود که با هم در سالهای گذشته در کابل آشنا شده بودیم. یکی از این دوستان استاد دکتر سید  فتح الله مجتبایی است که نخست در یکی از سمینارهای کابل (تصور می کنم در سمینار بزرگداشت خواجه عبدالله انصاری) آشنا شدیم و چندی بعد دیداری در دهلی نو داشتیم که ایشان رئیس خانۀ فرهنگ در سفارت ایران بود و من در انستیوت رسانه های گروهی هند درس روزنامه نگاری می خواندم. اکنون استاد مجتبایی را حدود هشت سال پس از آن تاریخ می دیدم و ایشان گفت که در دائرة المعارف بزرگ اسلامی کار می کند و ضمن صحبت یادآوری نمود که چگونه است اگر درمورد همکاری با آن مرکز بیندیشم؟

    این سخن دکترمجتبایی درآن روزها، آغازگر همکاری من با مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی شد، زیرا چند روز پس از آن که ایشان به تهران باز گشت، آقای سبحانی مدیر اداری مرکز به مشهد آمد و به من پیشنهاد نمود تا سفری به تهران داشته و، روزی چند، مهمان مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی  باشم و از نزدیک با کار مرکز آشنا شوم تا در مورد  همکاری در آینده تصمیم بگیریم. یک هفته بعد هواپیمای ما  در شبی تاریک و خاموش به  تهران فرود آمد؛ تاریک، چون زمان جنگ بود و آژیر خطر و خاموشی و تاریکی در آن روزان و شبان از پدیده های آشنای تهران بود. اما در پی آن شب تیره بامداد روشن دیدار مرکزی طلوع کرد که تازه چراغی تابنده و شتابنده ولی هنوز نامطمئن را در خلوت  شبستان تشنگانه دانش و فرهنگ بر افروخته بود.

     هنگامی که نگارنده بار اول  از مرکز دائرة المعارف بزرگ دیدار نمود، هنوز چیزی از سوی آن مرکز، به جز یک جزوۀ مختصر، که بیانگر برنامه و اهداف مرکز برای نشر دائرة المعارف بود، انتشار نیافته بود.  رئیس مرکز، جناب آقای سید کاظم موسوی بجنوردی، از همان آغاز آشکار بود که، اهداف بسیار بلند پروازانه داشت. ایشان دورنمای کار را چنان بلند و ملکوتی می دید که حتـّی بسیاری از یاران و نزدیکان هم به موفقیت مرکز و به ثمر رسیدن برنامه ها به دیدۀ شک می نگریستند و برخی به عدم موفقیت برنامه ها یقین داشتند. امّا، به باور نگارنده، دستکم  چهار اصل یاریگر کامیابی و تداوم کار مرکز بود:

     نخست و از همه مهمترعشق آتشین بجنوردی به کاراو بود  که یک نفس از پیگیری کارها باز  نمی ایستاد. دو دیگر که ،باز هم به باور نگارنده، ایشان در پی آن نبود که کار دائرة المعارف  بزرگ اسلامی را نردبان آسمان سست و  فروریزندۀ سیاست سازد. او یک بار  مزۀ گس سیاست را چشیده بود و بسیاری از بازیگران صحنۀ سیاست را (در زندان و با سیمای راستین و بدون مکیاژ) دیده بود. سومین و نیرومند ترین عنصر اتکای پولی و مالی مرکز به همت خود بود و چشم امید به دست دیگران نداشت، که در غیر آن موضوع بده و بستانهایی به میان می آمد که:

    خشت اول چون نهد معمار کج  ---  تا ثریــّا می رود دیوار کج

    بجنوردی و انبازانش کار تجاری و تولیدی می کردند و پیمان بسته بودند که سود را در کار دائرة المعارف بگذارند. البته این روال آغاز کار بود  و از تحولات بعدی بنده آگاه نیستم. چهارم این که توانسته بود بزرگترین دانشمندان با تجربه و متخصص را جذب کند و راضی نگهدارد.

    در کنار این عوامل اهرمهای دیگری هم بود که  ممدّ کار می شد و بیگمان  جنبانندۀ همۀ این اهرمها هوش و درک بی نظیر بجنوردی بود.  به هیچ پیشنهادی بی اعتنا نمی ماند و سود و زیان هر پیشنهادی را دقیقا ً بررسی می کرد. من به یک مورد از مواردی که شخصا ً شاهد آن بودم،  می توانم اشاره کنم: می دیدم که کتابهای کتابخانه را با قبول مصرفی هنگفت به صحافی می دهند و از کارصحافت هم راضی نیستند. روزی گفتم که اگر چنین شود و چنان شود، مرکز خود می تواند یک بخش صحافی داشته باشد که آهسته آهسته به کارگاهی نیرومند تبدیل گردد. در آن روز، آقای بجنوردی واکنشی به پیشنهاد من نشان نداد، و حتی من از پیشنهادم پشیمان شدم و گفتم بجنوردی در دلش به من می  خندد که  من  چه دورنماهایی در نظر می پرورانم و تو از دکانچۀ صحافی حکایت می کنی. چندی گذشت و ناگهان همه دیدند که مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی  صاحب یک بخش صحافی بسیار پرکار و خوشکار گردید.

    از موارد مهم نشاندهندۀ کفایت و درایت بجنوردی،  توجه او به فراهم آوری و ایجاد یک کتابخانۀ عظیم و دربردارندۀ همۀ مآخذ و مدارک مورد نیاز دائرة المعارف بزرگ اسلامی است. برای به ثمر رسانیدن نیات خیر، گاهی دستی از غیب بیرون می آید و کارها می کند. نمی دانم که مدیر کتابخانه را کـَی و چگونه یافتند؟  اما می دانم که بسیار بسیاربسیار دشواراست که مدیر کتابخانه یی در خوبی، امانتداری، فداکاری، پشتکار، وظیفه شناسی و عشق به دانش و پژوهش، به دکتر عنایت الله مجیدی برسد. مجیدی کتابخانۀ دائرة المعارف بزرگ را از صفر به به بی نهایت نزدیک کرده است. در این چندسال، هرکس، درهرجا از نیافتن کتاب و مأخذی شکایت کرده است، به او گفته ام به کتابخانۀ دائرة المعارف بزرگ برود. گفتن همان و یافتن همان. چون آقای بجنوردی همیشه به پیشنهادهای این بنده اهمیت خاصی داده است به ایشان پیشنهاد می کنم که  از مجیدی بخواهند، بلکه به ایشان حق الزحمه بدهند تا، دقیق و نکته به نکته، ماجرای تکوین کتابخانه را، با لطایف، درگیریها، گذشتها، و حتی چیزهایی که به نظر ایشان کم ارزش است، شرح داده و صدایش را ضبط کند ( این روش را به خاطری یاد می کنم که در غیر آن مجیدی کسی نیست که برای نوشتن یا دیکته کردن اینهمه نکته ها فرصت داشته باشد). سپس نویسنده یی بنشیند و کتابی بنویسد، مثلا ً با عنوان  چگونه چنین کتابخانۀ  بزرگی ساخته شد؟  امروز مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی بی گزافگویی یکی از داراترین کتابخانه های پژوهشی و اکادمیک را  در اختیاردارد.

    توجه به بنای ساختمان مرکز خود نشاندهندۀ پشتکار شگفتی انگیز رئیس مرکز است. روزی که زمین ساختمان مرکز تهیه شده بود، همه زبان به ملامت گشوده بودند که بجنوردی رفته و یک صخره را که  هیچ  بنایی نمی شود بر روی آن ساخت خریده است. برخی می گفتند که این صخره بر روی گسل زمین لرزه یی به بزرگی 13 درجۀ ریشتر قرار دارد. امّا  گوش بجنوردی به این انتقادات بازدارنده بدهکار نبود. کار را آغاز کرد. بر او سخت گرفتند.  با بروز اتفاقاتی در جریان معماری و مهندسی هزینه را چندین برابر ساختند اما همت بجنوردی کار را پیش برد. هنگامی که من ساختمان نا تمام را دیدم از آن کار عظیم به شگفتی اندر شدم. تمام که شد خورنق به یادم آمد امّا خورنقی که برای قلمرو دانش و پژوهش ساخته شد.

    می خواستم که یاد مختصری از خاطرات  خویش در مرکز دائرة المعارف بنویسم، امّا نمی دانم  چرا به این مسائل و موضوعات پرداختم. به قول اصحاب کمپیوتر: دیلیت کنم؟ چرا؟ می گذارم باشد؛ اگر بد است که از من آنقدر بد شنیده اند که این در مقام مقایسه چیزی نیست. اگرهم خوب است که من با ملاحظۀ خاص وخوشامدی ننوشته ام. خاطره خاطره است و بیان واقعیت. بگذریم و برویم سر اصل مطلب.

    از مرکز خوشم آمد. هم از محلّش و هم از مآلش:  نیاوران آن روز هنوز جلوه هایی از طبیعت  زیبا را با خود و درخود داشت. هنوز سراپا گچ و سیمان و میله آهن نشده بود.

    مآل هم که البته برای من دلپذیر بود. اگرچه من در وظیفه یی که داشتم آدم خوشبختی بودم سر و کارم با گرانبهاترین نسخه های خطی  دنیا بود و اقامتم در جایی بود که بویی از بهشت داشت؛ نامش خود آستان قدس است و نامی سزاوار. اما  مرکز دائرة المعارف بزرگ  مرا به سوی خود کشانید. یک ماه پس از آن تاریخ در تهران بودم. در کامرانیه اقامت یافتم و در گلستان (که آن روزها نام آقایی را جاگزین گلستان ساخته بودند) نیاوران محل کار ما بود. روزی دو بار فاصلۀ میان خانه و دفتر را تفرج کنان به پای می پیمودم که نزدیک بود و نیم ساعت راه بیشتر نبود.

    همانگونه که در بالا نوشتم این بخش از تهران با آنکه بناهای مجلل و خانه ها و ویلاهای با شکوه کم  نداشت، با زهم هنوزجلوه هایی از طبیعت و گل و گیاه و درخت را نگه داشته بود. هنوز می توانستی دیوار کاهگلی ببینی و دست بر کاهگل آن بکشی. هنوز سنگهای طبیعی و تراش نخورده را می توانستی دید و هنوز چوب را (چوب واقعی را) می توانستی به در و پنجرۀ ساختمانها بیابی. درختانی را می یافتی که با زبان حال هزاران خاطره به گوش جانت می گفتند و آسمانی را می دیدی که به راستی آسمانی رنگ بود. هنوز درختان گشن بیخ و بسیار شاخ  از دوسوی خیابانها دست بهم داده داشتند و سایبانی افراشته بودند رهگذران را. از کوچه باغها  در سایۀ درختان گردو (= چارمغز= جوز) می گذشتی. هنوز جویها پر آب بود و شرشری گوشنواز آرامشت می بخشید.

    چند سال بعد  ( 4  مهر  1379)   روزی از همان راه می گذشتم. ساختمانهایی ناخوشایند و بلند را دیدم که به جای خانه باغهای قدیمی ساخته شده بود و دیوارهایی به بلندای دهها متر جای آن دیوارهای، به گفتۀ باختریان، کلاسیک و زیبا  را گرفته بود.  خیلی از لطایف طبیعت را، که از نیاوران به یادم بود، اکنون نمی دیدم. راستی آن روز از رفتن  به آن حدود پشیمان شدم زیرا ترسیدم که نقوش زیباییهای طبیعت و معماریهای کهن از ذهنم سترده گردد؛ همان بود که نشستم و چیزی نوشتم با عنوان  نیاوران و پغمان.    شمیران، که نیاوران هم بخشی از آن است، و پغمان به ترتیب مناطق زیبای ییلاقی تهران و کابل بودند.  هرچند از اصل موضوع دورمی شویم امّا پندارم که نقل آن مطلب در این جا چندان بی مورد هم نباشد. پس این پارچه را ملاحظه فرمایید تا اصل موضوع را پی بگیرم:

    نیاوران و پغمان

    ده سال پیش یا  که  فزونتر

    هر روز -  هر نمازدگر

    در کوچه های خاطره خیز  نیاوران

    می رفتم  -  این ترنّم  بر لب:

    "دل بسته ام ازان به هوای نیاوران

    کز وی نسیم  نکهت  پغمانم  آورد "

    ***

    جویی و آب  سرد و زلالی

    غلتان ،  دوان،  ترانه سرایان، مست!

    می رفت،  لیک تند و شتابان

    گفتی زبان  موجش می گفت:

    تا  شهرری  هنوز بسی  راه  مانده است!

    ***   

    گاهی، کنار جویی

    دست لطیف کودک نازی

    چون شهپری ز بال فرشته

    بر آب می رسید و به دیوار می فشاند

    دیوار و بوی کاهگلش

    دل را  سبک به آن سوی  اعصار می  کشاند

    ***  

    از رخنۀ  خرابۀ  دیوار

    یا از در گشودۀ باغی

    خاکستر درون اجاقی  به  گوش باد

    زآدینه یی  فسانه همی خواند

    ***   

    بر بازوی ستبر  درختی  - چه  دیدنی!

    تاریخدار نقشی  -  نقش  گسسته یی

    نقش  دلی  و  تیری  و نامی

    گفتی که  داشت  رهگذران  را

    از روزگار دور

    آمیخته به پند، پیامی

    ***  

    تجدید  خاطرات کهن را

    دیروز دل کشاند مرا تا نیاوران

    کو باغها؟  دریغ!

    دیوارهای کاهگلی کو؟

    کو آن درختهای ستبر کنار جوی؟

    نه  جوی، نه درخت، نه آبی

    نه کودکی، نه رهگذری!

    یادش بخیر:

    لبخندی و سلامی وعصر شما بخیر!

    بر جای  آب و سبزه و باغ  و   گل و  نســـــیم

    پولاد بود و سنگ و سیاهی و قیر و دود!

    وین آسمان دریغ که  آن آسمان  نبود!

    گفتی  نیاوران  کهن را  نشان نبود!

    ساختمان ادارۀ آن روز دائرة المعارف بزرگ اسلامی نیز خود یکی از همین ساختمانهای نسبة ً قدیمی و اندیشه برانگیز بود. گاهی که من در آن ساختمان تنها می ماندم و از کار خامه و نامه فراغت می یافتم به فکر فرومی رفتم و در ذهن خویش دفتر تاریخ آن نواحی را ورق می زدم.

    خوب این که  داستان طبیعت نیاوران و حول و حوش ادارۀ دائرة المعارف بزرگ و محل اقامت نگارنده بود، اکنون یادی از همنفسان و همکاران:  

              درست است که من از اکادمی (فرهنگستان) علوم افغانستان  یکراست (مستقیما ً) به یک مرکز عالی فرهنگی یعنی کتابخانۀ مرکزی آستان قدس رضوی وارد شدم. روحانیت آن آستان مقدسه  روح و روانم را نیرو و آرامش بخشید و دیدن 16 هزار نسخۀ نفیس خطی، که برخی نسخ منحصر به فرد بود، برای من حکم سیر و سیاحت در باغ بهشت را داشت، و از همه مهمتر مجاورت تربت مطهر بزرگی که به گفتۀ مولانا نورالدین عبد الرحمن جامی:

    پی عطــــــر روبند حوران جنت

    غبار درش را به گیسوی مشکین

    دولتی سرمدی بود،  در کنار آن، رفتن به تهران هم برکاتی داشت.

                آقای کاظم موسوی بجنوردی، پس ازهر موفقیتی که برای مرکز دائرة المعارف بزرگ  می دید هدفش والاترمی شد و نگاهش  بالاتر را می نگریست. او برای هر مقاله و برای هرچه درست تر نوشته شدن هر مقاله محدود به هزینه و وقت معینی نبود. چه بسا که مقاله یی نوشته و ویراسته می شد اما یکی از اعضا، هرکس که می بود، بر آن مقاله خـُرده ای می گرفت. بجنوردی خـُرده را خـُرد نمی شمرد و پی می گرفت و بسا که در نتیجه قرار می شد مقاله از سر و گاهی  توسط کسی دیگر نوشته شود، در حالی که نخستین نویسنده  نیز حق زحمتش را دریافته بود. کسی که در جریان این کار قرار می گرفت و ناگزیر بود به حکم وظیفه برای تدقیق و تحقیق آن مقاله روزها صرف  نماید، معلوم است که خیلی چیز ها در جریان این کار فرا می گرفت.

                دیگر که نخبگان دانش و فرهنگ کشور، به خصوص پژوهشگران طراز اول  تهران را  در مرکز جمع کرده بود و حقوقی به مراتب  بیش از حقوق دولتی به هریک می پرداخت و ازآن مهمتر در حفظ  حرمت و حیثیت هریک به نحو احسن می کوشید. و همیشه در تقلای آن بود که  اعضا و کارکنان مرکز تا حد مقدور با خاطر جمع و دور از دغدغه های معمول به کارعلمی و تحقیقی بپردازند.

                روزی که من وارد مرکز شدم و مسؤولیت گزینش عناوین را به عهده گرفتم شخصیتهای بسیار مهم علمی در آنجا  خدمت می کردند. مقام علمی بزرگمردانی چون شادروانان دکتر زریاب خویی و دکتر احمد تفضلی که من تازه به خدمتشان  می رسیدم بر کسی پوشیده نبود. البته  با دوست گرامی دکتر سید فتح الله مجتبایی از گذشته  آشنایی داشتم. هر دقیقه یی که با زریاب می نشستی زر ناب می یافتی و هر دمی که با تفضلی سخن می گفتی به فضل او آشناتر می شدی. زریاب   دانشمندی بود که در نوجوانی دروس  حوزه را و در جوانی تحصیلات عالی دانشگاه را گذرانیده بود. پای سخنش که می نشستم لذتی می بردم که مپرس. آرامش داشت و وقاری و لهجه یی شیرین. در هفتاد سالگی در شمار ترکان پارسی گوی بود که سخنش عمر می بخشید. در آغاز که هنوز در تهران تنها بودم در همان دفتر اتاقی به من اختصاص یافته بود که راهش از ایوان اتاق دکتر زریاب بود. ایشان  غالباً هفته یی  دو روزبامداد پگاه می آمد و من در آن دو روز می کوشیدم دقایقی را با چای سبز و بهانه های رنگین و ترانه های شیرین  او را به سخن آورم و می آوردم و از سخنانش بهره می بردم. خطی خوش داشت. با آنکه  از عینک بسیار قوی استفاده می کرد، یعنی که نیروی بیناییش کاهش یافته بود، بسیار ریز می نوشت؛ نستعلیق غبارگونه!  تقریباً همیشه از جوهر سبز استفاده می کرد. نگارنده در کار ویراستاری بود و برخی از مقالات به بخش تاریخ  تعلق داشت. مقالات تاریخ برای ویرایش نهایی نزد استاد زریاب می رسید. وقتی ملاحظه یی داشت، بسیار ادب آموز ملاحظه اش را می نوشت. خطاب را با دوست عزیز آغاز می نمود و نرمک نرمک طرف را به اشتباهش متوجه می ساخت. بیگمان بسیاری از این یادداشتها، و شاید همه، تا کنون برپشت پرونده های علمی مقالات موجود خواهد بود.  

    با ری در خدمت استاد زریاب سفری به قم داشتیم. پندارم که سال 1366 یا 1367 بود.  اگر درست به یادم مانده باشد، سفری بود  به خواهش مؤسسۀ  دارالحدیث، یا مرکزی شبیه به همین نام، که می خواستند متد کار مرکز را تنظیم کنند.  آقای بجنوردی هم بود و در واقع ایشان کاروان سالار بود که  ماشین بیوک ایشان ما را به قم می برد. زریاب  در راه قم  حکایات و روایات شیرینی داشت.  همیشه سخنان، روایات، نکته ها و لطیفه های ایشان سخته و برگزیده بود. سخن زائد نداشت. هرچیزی که از او می شنیدی احساس می کردی که به شنیدن آن نیاز داری. در برنامۀ بازدید قم، دیدار جناب محقق طباطبایی حضرت استاد روانشاد  سید عبدالعزیز، به قول دوستان آقا عزیز، نوّرالله مرقده ، هم گنجانیده شده بود.  من با ایشان قبلا ً در مورد صحبت کرده بودم و ایشان فرمودند که نهار را هم  با ما خواهید بود. چون طبیعت مرحوم آقا عزیز را می دانستم موضوع نهار را به دوستان نگفتم. به آن مرکز پژوهشی  رفتیم و چون مأمول پژوهشگران برآورده شد، وداع کردیم و به دیدار جناب آقاعزیز شتافتیم. لذّت انجمن داشتن با شادروانان محقق طباطبایی و زریاب خویی را تنها کسی می تواند  تصور کند که با  هریک از آن دو مدّتی انیس و جلیس بوده باشد. لختی گفت و شنید از هربابی شد و دوستان  عزم وداع کردند اما ناگهان به گفتۀ شاعر، پندارم  مرحوم ادیب بیضایی:

    بوی پلو برآمد با عطر مشک ســـــارا

    دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را

    سفرۀ کریمانه گسترده شد و گرسنگان دانشمند  در کار آزمون  آش و کـُبـّه و فسنجان و پلو مزعفر شدند. آقای بجنوردی که با مرحوم طباطبایی قرابتی قریب دارند هنگام صرف طعام با  بیانی خاص گفت که "نخستی بار است که سر سفرۀ آقا می نشینم" و شادروان محقق بی درنگ در جواب فرمود که "این هم از برکات ...فکرت است". لازم است که برای پیشگیری از دگرگونی تعبیر این روایت توضیح گردد که آقای بجنوردی در جوانی به زندان افتاد و سیزده سال در بند بود و از خانه و کاشانه و احباب و اقارب دور بود. روان محقق طباطبایی و زریاب خویی شاد و یاد شان گرامی باد.

    دکتر فتح الله مجتبائی را بیشتر می دیدم چون هم اتاق بودیم و سابقۀ آشنایی بیشتری نیز داشتیم.  تبحر ایشان در ادبیات کلاسیک و  تاریخ ادیان معروف است و از دوستان مهربان منند.

                 دیگر شادروان دکتر احمد تفضلی که زندگی را وقف زبانها و فرهنگ ایران باستان کرده بود و آثار ارزشمندی در این زمینه از خود به یاد گار ماند. دریغا که این شمع فروزان شبستان دانش به دست روشنی ستیزی ناشناخته خاموش شد.  تفضلی هنگام ویرایش کتاب فارسی هروی راهنماییهای بسیار ارزشمندی نمود و نگارنده از آن راهنماییها در رفع کاستیهای آن کتاب سود فراوان برد. تفضلی دانشمندی نازکدل و حساس بود. بارها دیدم که هنگام شرح نابسامانیهای اجتماعی اشک از دیدگانش سرازیر می شد.

                استاد دکتر شرف خراسانی، که من او را فیلسوفی عاشق می شناختم، نیز از اعضای دانشور مرکز بود. او در موضوعات وابسته به فرهنگ یونان و روم باستان یاریگری توانا برای بنیاد بود. همچنانکه دانشی بی کم و کاست داشت، جامه نیز با سخن راست کرده بود و در نخستین دیدار پی می بردی که با فیلسوفی دانا رو برو شده ای. شعر نغز می سرود و در شعرش همیشه صدای عشق و آهنگ خوشبینی و امید پژواک داشت.  من در این دیار که بیشتر به مواردی از زبان و ادب لاتین برمی خورم بسا که به یاد شادروان شرف خراسانی می افتم و بر روانش درود می فرستم.

                شادروان دکترجواد حدیدی نیز عنایتی خاص به من داشت و خاطراتی از دوستان قدیم در ارتباط با کشور زادگاه من داشت که به یاد آن همیشه گرامیم می داشت.

                ایزد پاک روان دانشمندان درگذشتۀ این مرکز دانش و پژوهش را شاد  داراد و بر همت و کفایت  ماندگان بیفزایاد!

                در پایان با قدردانی و حقشناسی یاد می کنم که دکتر بجنوردی سالها کوشید تا نگارنده را در ایران نگهدارد، امّا برخی از کارگزاران دولت با آن کوششها در ستیز ماندند . گویا سرنوشت نگارنده، در روزهای پایانی زندگی، باخترنشینی بود. 

     این یادداشت را به شادمانی از خبر انتشار چاردهمین مجلد دائرة المعارف بزرگ اسلام نگاشتم و امید که این کار سترگ، همزبان با ادامۀ تألیف  دائرة المعارف  بزرگ ایران، به احسن وجوه ادامه یافته و به پایان رسانیده شود.

    شهر اتاوا – 5 اردیبهشت 1386 / 25 اپریل 2007

    آصف فکرت

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ پنجشنبه 6 ارديبهشت 1386 ساعت 5:05 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    شیخ بهائی و هرات

    ستایش هرات سدۀ 10 هجری/16 مسیحی

    شیخ بهاؤ الدین محمد بهائی عاملی معروف به شیخ بهائی (متوفی 1030هجری) از دانشمندان بزرگ  عصر خویش است. او در اصل از جبل عامل لبنان بود و در نوجوانی با پدر خویش شیخ عبد الصمد حارثی عاملی به خراسان آمد. جوانی را در هرات گذرانید و در مدرسۀ میرزا درس خواند. شیخ بهائی  که از اعاظم علمای عصر خویش بود،  آن قدر شیفتۀ زبان و ادب فارسی گردید که  به فارسی شعر گفت و دیوان و مثنویات فارسی دارد. از مثنویهای فارسی او نان و حلوا و شیر و شکر است. شیخ بهائی منظومه یی در وصف هرات دارد به زبان عربی به نام الزّاهرة؛ او این مثنوی را به یاد روزهای  جوانی و خاطرات هرات سروده است؛ چنانکه  خود نیز در این باب در همین مثنوی توضیح داده است. نگارنده  چند سال پیش این منظومه را به فارسی ترجمه کرد، که در مجلـّۀ خراسان پژوهشی به چاپ رسید. ترجمۀ منظومه برای استفادۀ بیشتر دوستان، به خصوص کسانی که به تاریخ هرات باستان علاقه مند اند، در اینجا نقل می شود. از دوست دانشمند  جناب رضا مروارید، که خود نیزبا هرات پیوندی کهن دارند و زحمت تایپ و ارسال فایل دیجیتال آن را متقبل شده اند بدینوسیله تشکر می نمایم.

    الزّاهرة در وصف هرات

    از شیخ بهائی

    ترجمه از عربی به فارسی دری از آصف فکرت 

    سپاس ايزد برتر و والا را؛ خداوند بزرگى و نيكى و هوشمندى.

    پس درود و آفرين بلند ـ تا روزان و شبان در پى هم روانند ـ بر پيامبر برگزيدۀ مكّى و دودمانش، پيشوايان و پاكان.

    اميدوار بخشايش روز ِِ رستاخيز، گنهكار بزه مند، بهاؤ الدين،كه خداوند بخشاينده از گناهانش درگذرد و پرده بر نكوهيدگي‌هايش فرو  پوشد، همى گويد:

    روزگاری در قزوين به درد چشم گرفتار شدم, دردی جانکاه و دلازار.

    از آن درد, روزگارم چنان می گذشت که هرگز مردان خردمند استوار کار را خوش نيايد.

    نه به بحث و گفتگو می توانستم پرداخت، نه به خواندن کتاب خدا و درس، و نه {حتي} به نيايش و انديشيدن.

    سرانجام  از خانه نشينی  دلم  گرفت  و روانم از کارهايش برکنار ماند.

    و چون کاهلی ـ که شيوه نادانی است ـ هرگز خوی من نبوده،

    دل  بر آن بستم  که  خاطر خود را به چيزی مشغول کنم  تا بار اين رنج و اندوه را  بتوانم  کشيد.

    خوشتر از شعر نيافتم، گرچه شاعری پيشه ام  نبوده.

    من به نزديکترين وادی می انديشيدم، اما سمند انديشه دور همی تاخت.

    درهمين هنگام  دوستی ارجمند از من خواست هرات را بستايم، که در آن از هر در سخنی باشد، وهم هر سليقه ای را طرب انگيزد و به شايستگی روشنگر احوال آن باشد.

    اشکم از مژه فرو لغزيد؛ به آن دوست که اشک شوق بر گونه اش روان بود گفتم: برادر {در سفارش شعر در ستايش هرات} به  شايسته ترين کس {که من باشم} روی آوردی.

    پس اين چکامۀ  روان و خوش و کوتاه  را به نظم  درآوردم.

    آن گاه همانسان که شب  به افسانه سرآيد, روز من در سرودن آن سرآمد.

    چون به  پايان رسيد, زاهره اش ناميدم ـ اينک آن صد بيت پر مايه ونغز:

    ديباچه در وصف هرات

     براستی که هرات شهری نازنين است ـ شگفت  و بس زيبا؛

    آرزو برانگيز و ارجمند، خوش وکش و  والا.

    آبکندش به آب زيرزمين رسيده  و بارويش به آسمان  پيوسته.

    هوايش  دلها را وا می کند وخوشی و شادمانی می آورد.

    همه نيکوييها و بزرگيها و ديدنيهای  خوش و شگفت انگيز را در بر دارد.

    آنسان که مانند آن نه در ديگر شهر ها هست و نه در روزگار پيشين بوده.

    در ميان مردمانش بيمار نبينی. خوشا و خرّما آن کس که در آن جا نشيمن دارد.

    آب و هوايش بی مثال است, ميوه ها و زيبا رويانش  بی همال.

    نيز باغستانها و مدرسه هايش بی مانند است؛ در کجای دنيا برای اين همه بزرگی و نعمت همگون توانی يافت.

    در وصف هوای آنجا

    هوايش از گندِ  بيماری زا پاک است، گويی نکهتی از بهشت دارد.

    روان را شادی می بخشد و اندوه را می برد؛ سينه را فراخی دهد و درمان دل است.

    بادش  نه  توفنده وداغ  است ونه سُست سست.

    ميانه است, چنان که نازک اندامی دامن کشان بگذرد.

    آن که روزگارش به تنگدستی کشانيده،

    چندان که از خانه و جامه نيز بی بهره باشد؛

    بر او باد که جز آن شهری نجويد؛ که هوايش او را بس باشد.

    تايی پيراهن در سرما  و کفی آب در گرما،

    آن از سرمايش می رهاند واين از گرمايش آسايش می دهد.

    در وصف آب آنجا

     اگر گويند که  آب هرات به  آب نيل و  فرات  پهلو می زند،

    گزاف نگفته اند، که اين سخن را بسی گواه است.

    آب را در جويباران بيني، چنان که مرواريد را در صدف.

     ژرفای آب را از پاکی دو بِد ِست پنداری ـ آبی که دو نيزه ژرفا دارد.

    آبی گوارنده است, که چون بر روی خورِش نوشی پنداری سالی است گرسنه ای.

    در وصف خوبان آنجا

     خوبانش آهوان گريزان را مانند؛ با چشمانی خمار و افسونگر.

    از پارسای پرهيزگار بردباری ستانند وبه وادی گرفتاری و بلايش کشانند.

    با سخنان شیرين و با نگاهها از هر که خواهند جان می ستانند.

    دهانها تنگتر از عيش خردمندان و ميانها باريکتر از انديشه اديبان.

    مرغوله ها بر دو سوی پيشانی به حرف واو ماند ـ نه واو عطف و ... .

    به نگاهی خمارآلود و شوخ می نگرند وهر پارسای عابد را از راه به در می برند.

    رخساره های گلگون گواهِ خونريزی چشمانند.

    تنشان در پاکی و نازکی آب را ماند و دلشان  سنگ خارا را.

    واژه ها از روانی به شعر و جادو ماند و رديف دندانها, نشان از بابونه های به روی هم چيده دارد.

    بر و بالا و رخساره ها چون شاخه ناربن و گل گلاب و ... .

    گيسوان اژدهاوش، ...و مژه ها تيغ،

    نرم و نازان و ستوده خويانند، خوشا روزگارِ آن که چنين محبوبی دارد.

    در وصف میوه های آنجا

     ميوه هايش بس نازکند، نه آسيبی رسانند و نه بيمی از آنها بايد داشت,

    گويی پوست ندارند و چون به آنها دست رسانی آب شوند.

    با اين همه ارزانند و فراوان

    بقـّال بسی از آن ميوه ها را روی زنبيلهای حصيری می ريزد؛

    تا نـماز ديگر رسد،  پس آنچه ماند در آخور دام اندازد.

    در وصف انگور آنجا

    انگور {هري} را نتوانم به شايستگی ستود, که بس نغز است؛

    پوستش از انديشه دانا نازکتر و هسته اش از دل تنها ماندگان شکننده تر,

    گونۀ سيپيدش از انگشتان بلند زيبايان داستان زند.

    گونۀ سرخش تشنگان را خوشتر از بوسه بر رخسار گلگون و روشن؛

    و سياهش، از برای دارنده آن ميوه ناياب،  نغزتر از چشمک زدن چشمان خمار.

    گونه ها يش بسيار و نيکوييها يش بيرون از شمار است,

    همچون فخری و طائفی و کشمشی و صاحبی و گونه های ديگر, که بی گفت و گو از هشتاد گونه بيشتر است.

    بينواتر کسان را بينی که پيوسته انگور ستاند.

    و دور نيست که درازگوش به جو نرسد، از فراواني انگور، که  به او دهند.

    در وصف خربزۀ آنجا

     وصف خربزه اش، از خوشی آدم دانا و زيرک را در شگفتی می افکند.

    همه گونه هايش بس شيرين است, شيرين تر از پيوستن دوستان پس از گسستن.

    ستايشگران،  درباره آن هرچند گويند،  بی گمان سخنانشان اندک و نارسا خواهد  بود.

    ميوه ای است که فروشنده را سود ندارد،  که بهايش پايمزد آرنده را هم بسنده نيست.

    در وصف مدرسه ميرزا

     بناهای مدرسه هايش همتا ندارد و نامورتر از همه «مدرسه ميرزا» است.

    اين مدرسه بنايی است بلند و والا, همچون شهری پهناور,

    در استواری و آراستگی در همه شهرها بی همتا,

    آرايشهايش از زر سرخ است, بهشت عدن را ماند.

    در سرای آن جويباری پاک و روشن روان است با کرانه های سنگچين.

    در ميان سرای خانه ای است که به غرفه های بهشت ماند,

    آن خانه را يکپارچه از مرمر برآورده اند, گويی که معمارش پری زده بود {يا پريزاده}

    و هر چه خردمند در ستايش آن گويد, کم گفته.

    در وصف گازرگاه

     و آرامگاهی که گازرگاه نامند, در خوشی و کشی همتا ندارد.

    هوايش روانبخش است و آبش جگر تشنگان را جلا دهد.

    سرو باغهايش دلپذير, همچون خرامنده ای دامن برچيده.

    در آن, بستانهای بی شمار است و مردم مرد و زن و آزاد و بنده و خواجه از دورترجاها آهنگ آن بستانها کنند.

    نه اندوهی دارند و نه تنگدستی چنان سبکبارند که تو گويی حساب پس داده و از پيش محاسبان باز می آيند,

    يا تو گويی سوارانند در تاخت و تاز و دويدن در پی شکار گروه گروه روانند و جار می زنند که:

    امروز کهنسالان را نيز جز شادکامی نشايد.

    پايان سخن

    دريغ از دوری و راهی بس دراز که ميان ماست

    خوشا روزگاری که در هرات بر ما گذشت.

    از لذّتها و شادکاميها بهره می برديم و خوش طبعيها و شوخيها دل ما را نمی زد.

    عيش ما خوش بود و دريغا که گردون به مراد دل ما نمی گردد.

    وا اندوها!  که نتوان به آن روزها بازگشت. وا دريغ که زندگی جز در آن جا شهر يادها خوش نيست.

    ای شبهای وصال به بارش بارانی درشت دانه ريزان همواره شاداب و سيراب باشید.

    وای روزهای سپری شده, پاکترين درودهای من بر شما باد.

    پایان  ترجمه با تصحیح دوباره

    24 اپریل / 4 اردیبهشت (ثور) 1386

    اتاوا، آصف فکرت

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ سه شنبه 4 ارديبهشت 1386 ساعت 5:35 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    fekrat.kateban.com -- copyright: 2006 © -- Powered by kateban.com