| fekrat.kateban.com , Asef Fekrat articles in memorize of literati and scholars. | |||
|
|||
|
|
|
|
فکری سلجوقی هرات شناس بزرگ نماز شام هری بود و نوجوانی در سایهء استاد می رفت. نوجوان کتابخوان بود. هر کتابی که می خواند، چنان می پنداشت که دریایی بر دانشش افزوده می شد؛ که این از ویژگیهای نوجوانی است. شامگاهی همچنان که زیر درختان ناژو(کاج) می رفتند، نوجوان گفت: " سعدی در این غزل : گلبنــان پیـــــــرایه بر خود کرده اند---بلبــــــلان را در سمـاع آورده اند...... چرا افعال آوَرده، بُرده، کَرده، و پرورده را، که برخی پیش (ضمّه) و بعضی زبر( فتحه) دارند، هم قافیه ساخته است؟ " استاد که همیشه به نوجوان بسیار با مهربانی جواب می داد، این بار لحنی آزرده وار نشان داد و چنان وانمود که هیچ از ا ین پرسش خوشش نیامده است. همانگونه که به افق دوردست می نگریست، گفت: " فرزندم! اگر می خواهی چیزی یاد بگیری، دنبال چنین گپهایی مباش! ببین که بزرگان چه هنر ها دارند. آنها را یاد بگیر. نه آنکه چه عیوبی در سخن و در کارشان است." جوان که این سخن را در آن هنگام سرزنش پنداشته بود، چون به تکرار به آن اندیشید، آن پند پدرانه را گوشواره وار با خویش نگه داشت و دیگر هرگز گستاخانه به نگارش استادان ننگریست و حقّا که خیر دید. ایزد بیامرزاد آن استاد بزرگ را. آن استاد، شادروان استاد عبدالرؤوف فکری سلجوقی بود، و نوجوانِ آن روز نویسندهء این سطور.
فکری هراتـــپژوه و هرات شناس، ادیب، شاعر، خوشنویس، نقاش، موسیقیدان، سنگتراش، صحاف و آگاه از همهء هنرهای ظریفهء خراسان کهن، یکی از نوادر روزگار خویش و یادگار و نمونهء برجسته یی از شخصیتهای شخیص روزگار درخشان تیموریان هرات در پنج قرن پس از آن روزگار، بود. این بزرگمرد یکی از مهربان ترین استادان من بود و این که بخت بیدار چگونه مرا به خدمت این شخصیت والا رهنمون شد داستانی است که مختصراً در این نوشته خواهد آمد. نامی بلند داشت. و بیشتر سلجوقیان نامور و بلند آوازه بودند. شادروان مادرم از کاکا عبد الفتاح – پدر استاد فکری - یاد می کرد که تقریباً یک سده پیش در نخستین نهضتهای آموزش نسوان در هرات خدمات شایانی نموده و دبیرستان (لیسهء) مهری هرات را او تاسیس کرده بود. بهر روی، من از دو کوی به خدمت استاد فکری راه یافتم: نخست از کوی دبستان و از طریق فرزند استاد – شادروان حسین وفا – که در دبیرستان ( لیسهء سلطان) با من همدرس و یک سال از من پیش بود. و دیگر از کوی خوشنویسان و از طریق خوشنویس فرشته خوی – استاد عطار هروی - که صمیمی ترین دوست و رفیق شفیق فکری بود. ( در گزارشی از استاد به صورتی مختصر یاد کرده ام که اگر درست به یادم باشد در مجلّهء دُرّ ِ دری چاپ شده است و بر سر آنم که گر زدست برآید در این صفحات نیز هم از ایشان و هم از دیگر استادانی که حقّی به گردن این همیشه دانش آمور دارند یاد کنم). در نخستین دیدار ها استاد با مهربانی جوابهای کوتاهی به پرسشهای کودکانه ام می داد؛ امّا من که چنان گوهر گرانبهایی را یافته بودم ، هرگز حاضر نبودم از دست بدهم. و استاد هم که سماجت مرا دید و از خانه و خانواده ام پرسید – که همه را می شناخت - و دانست که من از منشی زادگان بودم، مرا در سایهء تربیت خویش پذیرفت و بی گمان تأثیری انکارناپذیر در آینده من و در افزایش دلبستگی من به فرهنگ و ادب نهاد. استاد در آن هنگام مدیر انجمن ادبی هرات ، مدیر کتابخانهء عامّه و مدیر مجلهء ادبی هرات بود. امّا هر روز، هر نمازدگر، به دکان استاد عطار می آمد و ساعتی و گاهی ساعتها می نشست و هر سخنی که در آن ساعات می رفت درس بود از ادب و فرهنگ و هنر؛ زیرا جز استاد شخصیت ممناز دیگری هم همه روزه آنجا می آمد و او خطیب سخنور و ادیب بلند آوازه شادروان شیخ محمد طاهر قندهاری بود،( که شرحی مختصر در باب ایشان نیز در یکی از مجلات در ایران نوشته ام و اگر توفیق یابم اینجا نیز خواهم نوشت). در آن نشستهای عصرانه هرسخنی که بود از خوشنویسی بود و از خوشنویسان، از نسخه های خطی بود و از قطعات گرانبهایی که به خط بزرگترین استادان خوشنویسی دست به دست می شد. استاد خود نیر خوشنویسی زبردست بود و کتیبه های برخی از بقعه های تاریخی هرات به قلم اوست. شنونده یی که استعداد و بخت یادگیری می داشت، از هر مجلسی در آن مرکز فرهنگی و هنری بیش از یک کلاس درس دانشگاهی می توانست بیاموزد. استاد فکری به فرهنگ و تاریخ هرات عشقی عجیب داشت و وجب وجب خاک هرات را چون کف دست خویش می شناخت. آثاری که در این باب نوشته و چاپ شده است، از اسناد مهم تاریخی در زمینهء هراتشناسی و هراتـپژوهی است. دو کتاب معروفش کازرگاه و خیابان مراجع ارزشمند بررسیهای تاریخی به شمار می روند. در سالهای بعد حواشی و تکمله هایش بر بعضی از کتاتها ار جمله خط و خطاطان یا دیباچهء دوست محمد ( در خوشنویسی و احوال خوشنویسان) و مزارات هرات نیز از ارزش والایی برخوردار است. او همجنان دیوانهای برخی از شاعران هروی مانند آصفی، هلالی و بنایی را جمع آوری نمود و با وجود محدودیت وسایل طبع، در هرات چاپ کرد. استاد فکری حتی باعث حفظ و ابقای آرامگاه شاعر شیرین کلام هلالی چغتایی هروی گردید. داستان مزار هلالی از این قرار است که سالها پیش بر اساس برنامه های شهرسازی ،که غالباَ با عدم آگاهی از ارزش آثار باستانی همراه بود، بنای چارسوی هرات را که پیشینه یی هزارساله داشت و یران کردند و آن به جای آن بازار و خیابان به سبک دیگر شهرهای آن روز ساختند. در آن ویرانگری آرامگاه هلالی نیز شامل بود که از خود بنا و و ساختمانی تاریخی و زیبا داشت. مرحوم فکری که از این واقعه با خبر شده بود ، چون کار دیگری از دستش ساخته نبود و قدرت نداشت حکومت وقت را از این ندانم کاری مانع گردد، استخوانهای هلالی را از آن محل برداشته و به پای حصار برده در آن جا دفن کرد و مقبره و لوحی برای او از نو ساخت، که اکنون بر جای است. افرون بر هلالی استاد در باز سازی چندین مزار و بنای کهن دیگر در هرات همت گماشته و آثار خوشنویسی و هنر ایشان در آنها برجاست. استاد در خوشنویسی بیشتر به کتابت به قلم جلی می پرداخت و نستعلیق و نسخ و ثلث را خوش می نوشت. افزون بر آن مرمت اسناد و کتب خطاطی را با زبردستی انجام می داد و در صحافت استاد بود. استاد در نقاشی و مینیاتور نیز استاد بود. هم کاغذ زمینه تهیه می نمود هم رنگ نقاشی و هم قلم مو می ساخت. که امید وارم بتوانم در آینده هر دو مورد اخیر را به هنرمندان و علاقه مندان نقل کنم . در سنگتراشی نیز استاد بود و به یاد دارم با ابزار ابتدایی وسایل بسیار ظریف سنگی می تراشید. از دیگر هنرهای استاد، کاشی سازی و کاشی کاری بود؛ چنانکه در زنده ساختن و برپا نگهداشتن دستگاه کاشی سازی واقع مسجد جامع هرات و تربیت شاگردان زبردست کاشیکار و کاشی ساز همت گماشت و در این کار رنج فراوان برد. شعر نغز می سرود و از مکتب خراسانی و عراقی پیروی می کرد. افزون بر آن که اشعارش در روزنامه ها و مجلات به نشر می رسید، برخی اشعار که مناسبت تاریخی دارند در کتابهای تاریخی تألیف استاد درج گردیده است. شنیده ام که دوست محترم استاد عبدالغنی نیکسیر در هرات مشغول جمع آوری و طبع اشعار استاد اند که برای شان توفیق مزید آرزو می کنم. استاد در شناخت موسیقی و نواختن برخی سازها مخصوصاً تار دست داشت و همین علاقهء او به موسیقی بود که فرزندانش نیز به این هنر علاقه مند شدند و هر یک - افزون بر ورود به دیگر هنرهای ظریفه - به نواختن یکی از سازها تبحر یافتند، که در پایان این نوشته به اختصار از آنان یاد خواهم کرد. فکری در آن روزگار از معدود دانشوران هراتی مقیم هرات بود که در خارج به خوبی شناخته شده بود. هم آثارش در بیرون از کشور چاپ می شد؛ هم از فضل و دانش او به نیکی یاد می کردند و هم نویسندگان و ناشران نسخه هایی را از اثاری که در ادبیات و تاریخ در ایران و دیگرکشورهای منطقه چاپ می شد به او اهدا می کردند. البته این کار در دوره های بعد که ارتباطات آسان شد و تبادل اطلاعات فزونی گرفت امری عادی شد اما در آن روزگار که جوامع علمی و ادبی بسیار بسته و محدود و مقید بودند، امر عادی و آسانی نبود و در نظر ما کاری بسیار مهم و فوق العاده می نمود. همهء دانشمندانی که به هرات آمده و با فکری دیداری داشته اند از دانش و زحمات گستردهء او درشناساندن تاریخ و فرهنگ خراسان و مخصوصاَ هرات به نیکی یاد کرده اند. فکری انسانی فروتن و بردبار بود ولی هرگز در برابر ارباب جاه و قدرت خوشامدگویی نمی کرد و از کسی و مقامی حساب نمی برد. در راه و روش خود شخصی متدین و باور مند بود ولی سختگیری و تعصب نداشت و به دیگر فرق و ملل و نحل به دیدهء احترام می نگریست، و شگفت نیست که هرکس از هر فرقه یی که بود فکری را به کیش خود می پنداشت و دوستش می داشت. اگر دستش می رسید و می توانست به هرکس که ازو کمک می خواست یا کمک نمی خواست و فکری می دانست که به کمک او نیاز داشت بی دریغ به کمک او می شتافت. شادروان استاد فکری سلجوقی از چند سوی بر من حق استادی و شفقت داشته و دارد: نخست که هرگز از عطای دردانه های پند و نصایح بیدار کننده و هشدار دهندهء خویش بر من دریغ نمی فرمود. اغلب روزها، نمازدیگر یا غروب، که از دکان استاد عطّار به خانه می آمدیم و من استاد را تا درِ خانه، در بادمرغان که ناحیهء خوش آب و هوایی در شرق شهر است، همراهی می کردم، در تمام طول راه به پرسشهای من با محبت و به تمام و کمال پاسخ مشروح می فرمود و اگر لازم می دید چیزهای بیشتری می فرمود که خاص برای بیداری و آگاهی من بود. دیگر که استاد کتابخانهء بسیار خوبی داشت که در هرات آن روز و امروز بی نظیر بود آن کتابخانه را با دست و پیشانی گشاده در اختیار من نهاده بود و به من اجازه داده بود که هر کتابی که را می خواستم برمی داشتم و می بردم و هر مدّتی که می خواستم نگه می داشتم و چون آن را می آوردم کتاب دیگری برمی داشتم. او حتی نمی پرسید که چه کتابی را برداشته ام. البته من می گفتم و شرح می دادم که مثلاَ "مجمع الفصحا" را می برم. یادم هست که در یک مورد به تقلید از خود آن مرحوم در حاشیهء کتاب " آثار هرات" در شرح احوال هلالی، که در کتاب یک صفحه سفید و نانوشته بود، یک غزل از هلالی به خط کودکانهء خود افزوده بودم، که هنوز نمی دانستم که این کار من از جندین جهت خلاف ادب و اخلاق است - یادم هست که فرزند استاد که دوست گرامی و هم مکتب ما بود، مرا متوجه کاری که کرده بودم ساخت؛ اما از یک فرزند دیگر استاد شنیدم که چون استاد از این موضوع اطلاع یافته بود فرزند را سرزنش کرده بود که چرا از این موضوع به من یاد آوری نموده است. البته دوست من کار خوبی کرده بود که اگر من همچنان غافل می ماندم سالها به همین شیوه کتابهای مردم را آلوده می ساختم و داغ ننگ و نادانی خویش را برای همیشه بر صفحات می ماندم. از محبتهای پدرانهء او یکی این بود که چون دانست که من به موسیقی و مخصوصاً به نواختن تار اشتیاق فرا وان دارم تار قدیمی و بسیار ظریفی را که یک اثر تاریخی به شمار می رفت و سالها آن را نگه داشته بود مرمت کرد و رنگ آموزی نمود و سیم و پرده و تار آن را از نو نصب فرمود و آن را با کمال محبت به من بخشید. آلبته آن تار به دست مأموران غافل نهی از معروف و امر به منکر (!) آن زمان که از نزدیکان بودند به نیت درک ثواب در غیاب من سوزانیده شد. هم چنان که داغ از دست دادن آن تار هرگز از دلم نمی رود، محبت پدرانهء استاد در بخشش آن تار نیز هرگز فراموشم نمی شود و همیشه دل و جانم را نوازش می دهد. استاد فکری یکی دو سال پایان زندگی را در کابل گذزانید و در آنجا نسخه های خطی وزارت اطلاعات و فرهنگ را فهرست نمود و مدتی نیز عضو انجمن تاریخ افغانستان بودتا اینکه در تابستان سال 1347 خورشیدی در 63 سالگی در کابل دیده از جهان فرو بست و در هرات در جوار آرامگاه زین الدین خوافی به خاک سپرده شد. پسران برومند استاد هریک در سایهء چنان پدری به هنری آراسته شدند. ارشد بهزاد استاد معارف و استاد در خوشنویسی و مینیاتور، عبدالرحمن (فریدون) استاد تعلیم و تربیه و ماهر در نواختن تارو جوانترین فرزند استاد، حسین (وفا) که خوشنویس، نی نواز و استاد هنرهای زیبا بود در جوانی درگذشت. ناگفته نگذرم که من تخلص فکرت را ار آن استاد شادروان و با محبت ایشان اختیار کردم و تا این نام را نگرفته بودم نام فامیلی ما منشی زاده بود و دوستان مرا نیز به همان نام و تخلص می شناختند.
ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ جمعه 29 ارديبهشت 1385 ساعت 4:54 قبلازظهر (نظر بدهید)
آصف فکرت آصف فکرت در هرات (افغانستان) دیده به جهان گشود. لیسانس زبان و ادبیات فارسی دری را از دانشگاه کابل و فوق لیسانس روزنامه نگاری را از هند به دست آورد. در افغانستان در رادیو، مطبوعات و اکادمی (فرهنگستان) علوم خدمت کرد. سپس در ایران فهرست نگار کتابخانهء خطّی استان قدس، عضو علمی، ویراستار و مؤلّف در دائرة المعارف بزرگ اسلام، و محقق و مؤلف در بنیاد پژوهشهای اسلامی بود. اکنون در کانادا زندگی می کند. از فکرت صدها مقالهء تخصصی و تحقیقی در مطبوعات افغانستان و ایران انتشار یافته است. تازه ترین کتاب او به نام پشت دروازهء هند در ایران زیر چاپ است. کتابها بر اساس تاریخ چاپ و انتشار: · مناجات و گفتار پیر هــرات، کابل، انتشارات بیهقی، 1356ش، 216ص. · لغات زبان گفتاری هــرات، کابل، انتشارات بیهقی، 1356ش، 188ص. · فهرست نسخ خطّی قرآنهای مترجم کتابخانۀ مرکزی آستان قدس رضوی، مشهد، آستان قدس، 1363، 479ص. · گزارش سفارت کابل ( سفرنامۀ سید ابوا لحسن قندهاری)، با مقدّمه، حواشی و اسناد، تهران، موقوفات دکتر محمود افشار، 1368ش، 128ص. · مقدّمه ای بر فقه شیعه ( ترجمه از عربی – نوشتۀ سید حسن مدرّسی طباطبایی) مشهد، پژوهشهای اسلامی، 1368ش، 448ص. · فهرست الفبایی کتب خطّی کتابخانۀ مرکزی آستان قدس رضوی، مشهد، آستان قدس، 1369ش، 948ص. · عـــــین الــوقـــایـــع ( تاریخ افغانستان در سالهای 1207- 1324تألیف محمد یوسف ریاضی )، تهران، موقوفات دکتر محمود افشار، 1369ش، 286ش. · آکام المرجان فی ذکر مدائن المشهورة فی کلِّ مکان ( متن جغرافیایی سدۀ چهارم هجری تألیف اسحاق بن حسین منجّم)، ترجمه از عربی، مشهد، 1370ش، 152ص. · کرســــی نشــــینــــان کابل ( احوال دولتمردان افغانستان در روزگار امیر امان الله خان- نوشتۀ سید مهدی فرّخ )، با مقدّمه و حواشی، تهران، پژوهشهای فرهنگی، 1370ش، 321ص. · عـــین الـــوقــایــع ( نوشتۀ محمد یوسف ریاضی - بخش ایران )، با مقدّمه و حواشی، تهران، موقوفات دکتر محمود افشار، 1372ش، 181ص. · کتابشناسی جهانی ترجمه ها و تفسیرهای چاپی قرآن مجید به شصت و پنج زبان،ترجمه و نگارش، مشهد، پژوهشهای اسلامی، 1373ش، 359ص. · مصنّــفــــــات شــیعه ( ترجمه و تلخیص الذریعه فی تصانیف الشیعة تألیف شیخ آقا بزرگ تهرانی)، مشهد، پژوهشهای اسلامی، 1372-1376ش، شش مجلّد – هر یک پیرامون 500ص. · افـــغـــانــــان: جای، فرهنگ، نژاد ( ترجمۀ An Account of the Kingdom of Kabul از مونت ستوارت الفنستون ) ، با مقدّمه و حواشی، مشهد، پژوهشهای اسلامی، 1376ش، 650ص. · فــــارســـی هـــروی- زبان گفتاری هرات ، مشهد، دانشگاه فردوسی، 1376ش، 323ص. · واژه نامۀ همزبانان، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فازسی، 1376ش، 40ص. · خـــطّ کــوفـــی، تهران، کیان کتاب، 1377ش، 64 قطعه – با شرح و مقدّمه. · نکهت خاک ره یار – دفتر شعر، مشهد، 1379ش، 64ص. · نســـــــیم شیــــدایـــی – دفتر شعر، هرات، 1380ش، 118ص. · اخــــلاص عمـــل- ترجمۀ منظوم صد و ده کلام امام علی(ع)، مشهد، پژوهشهای اسلامی، 1379ش، 126ص. · میخ اوّل بر تابوت استعمار( ترجمۀ The Afghan Connection نوشتۀ جرج پاتنجر)، با مقدّمه و حواشی، مشهد، خراسان شناسی، 1379، 276ص. · لَنـــــدَی – ترانکهای مردمی پشـــــتو، مشهد، نشر هشتم، 1380ش، 183ص. · پیراستــۀ تاریخـــنامۀ هـــرات ( تألیف سیفی هروی)، تهران، موقوفات دکتر محمود افشار، 1381ش، 199ص. · زیر چاپ: افغانستان – سویس آسیا ( سفرنامۀ علی اصغر حکمت)، کیان کتاب/ تاریخنامۀ هرات.
ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ دوشنبه 25 ارديبهشت 1385 ساعت 2:10 قبلازظهر (نظر بدهید)
انسانی پاک و دوستی دوست داشتنی نزدیک به یک سال است که دوست عزیز چندین ساله ام مرحوم میر عبدالحلیم شایق هروی متخلص به پندار رخت از این ورطه برون کشیده است. او شاعری توانا، ادیبی صاحب نظر و از همه مهمتر انسانی والا بود. این چند سطر به مناسبت سالگرد وفات ایشان حسب الامر برادر گرامی جناب میر عبدالسلام شایق تقدیم گردید: به حلیم جان که می اندیشم به زیبایی و کمال و هنر می اندیشم که او زیبایی و هنر را به کمال دوست می داشت و هنرمند و هنرآفرین بود. گزافه نیست اگر می گویم که شادروان میر عبدالحلیم جان شایق نمونهء کاملی از صفا، آرامش و نجابت بود. با آن که سالها با هم گفت و گو، نشست و خاست و رفت و آمد داشتیم، به یاد ندارم که ازو سخن ناپسندی شنیده باشم یا دیده باشم که صدایش را بر سر کسی بلند کرده باشد. حضورش احترام حاضران را بر می انگیخت که حضورش قرین حرمت و آرامش بود. دوستان را بی ریا دوست می داشت و در خانه اش از همه بی دریغ و با محبت و صفا پذیرایی می کرد. همیشه با برادر همراه بود و با آنکه بگو مگوی برادرانه امری طبیعی است من هرگز این امر طبیعی را میان برادران شایق ندیدم. هم برادران را دوست و هم احترام دوستانه اش را به آنان ارزانی می داشت. رشتهء تحصیلی اش زبان و ادب نبود (که اقتصاد خوانده بود) اما هرگز دمی بی شعر و هنر به سر نمی برد. در هر دیداری شعری بر زبان داشت و در هر فرصتی به نکته یی از زبان و ادب می اندیشید. شعرش زیباست و پر از احساس و در عین حال صحیح و مطابق اصول و قواعد زبان و ادب. هرگز شعری از نگاه عروض نادرست و به لحاظ معنی ثقیل و غیر بلیغ از او نخواندم و نشنیدم. اشعار زیبای دیگران را بسیار از بر داشت و آنچه را که، غالباً به دلیل بلندی شعر حفظش دشواربود، می نوشت و بار ها به دوستان می خواند. همدمی شعر شناس و با احساس می جست تا با او در بهره بردن از آن انباز گردد. دشوارپسند بود و در شعر نیز کمال زیبایی را می جُست . به همین دلیل شاعران دلخواهش انگشت شمار بودند. شعر خلیلی، نادرپور، سیمین، توللی، فروغ ، حمیدی و مشیری را دوست می داشت و از هریک لطیف ترین اشعار را نقل می کرد. چون شعر را می خواند گویی به آن جان می بخشید. در دنیای امید ها و حسرتها، اندوهها و شادمانیها، دردها و آرامشهای شاعر وارد می شد و شعر را با چنان دریافت و احساسی می خواند که شنونده آن را حس و درک می کرد. با چنان لطفی شعر را بیان می کرد که شاعر خود نیز از شنیده آن لذّت می برد. در قواعد ادبی و زبانی شعر- به خصوص شعر اساتید – بسیار سختگیر بود و هیچگونه فروگذاشت و لغزشی را نمی پذیرفت و اگر استادی سخنی گفته بود که در خور مقام او نبود آن را همچون لطیفه یی نقل می کرد و می خندید و می خنداند. موارد متعددی به یاد دارم که می ترسم روان بهشتی اش بیان آن را در این وقت روا ندارد. سالها با هم بودیم و چون در شام ما فتنه یی افتاد و از گوشه ها فرا رفتیم، سالها از هم دور ماندیم – شاید بیش از بیست سال. چون به این دیار در همسایگی او آمدم شادمان شد و با محبت خوشامد گفت و گفت که حتماً به اتاوا خواهد آمد، تا ساعتها و روزها بنشینیم و ناگفته ها را بگوییم و بشنویم و خاطرات روزهای شیرین جوانی را که در کابل داشتیم تکرار کنیم. این را بار ها گفت و مرا دیده به راه گذاشت . سرنوشت اما به دیگرگونه بود. او راهی دیگر گرفت و منزلی دیگر گزید و شاید اکنون او چشم به راه من است. آصف فکرت شهر اتاوا، اول ثور(فروردین) 1385 برابر با 21 اپریل 2006 این قطعه پارسال هنگام شنیدن خبر درگذشت میر عبدالحلیم شایق (پندار) نوشته شد: اي هم نفس و هم دل وهم صحبت وهمراه ما مانده زمين گير و تو را ره شــده كوتاه اي مرغ بهشتي كه ازين باغ پريدي رفتي كه تو را تنگ شد اينجا جولانگاه از ما چه شنيدي كه لب از نطق ببستي؟ از ديدن ما داري آخــــر زچـــــه اكــــــراه؟ از شوق لب كيست كه بستي ز سخن لب؟ وز عشق رخ كيست كه رفتي به تك چاه؟ گفتي كه نشينيم و بگوييم ســــــــخنها تو راه دگر رفتــــي و من ديده فرا راه اي دوست، به رمز سخن دوست، تو واقف اي يار، به اســـــــرار دل يار، تو آگاه بنشين و مگير از ما آن صحبت جان بخش برگرد و منه بر ما اين فـــــــرقت جانكاه ما گرچه ز ديدار تو نومـــــيد شدســــــتيم نوميد نســــــــازدت خداوند ز درگـــــــاه اي مير گذرگه را از نام خوشــــــت فخر ايزد كنــــــــدت هم نفـــــــس پير گذرگاه آصف فكرت - 16 می 2005
ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ يكشنبه 24 ارديبهشت 1385 ساعت 6:07 قبلازظهر (نظر بدهید)
کتابفروشیهای هرات در لیسهء (دبیرستان) سلطان غیاث الدین غوری که درس می خواندیم بهترین تفریح ما رفتن به کتابخانهء معارف بود. کتابخانه و کلوب معارف در طبقهء دوم همین دبیرستان یا لیسه قرار داشت. گنجینهء کتابخانهء معارف در هرات - پس از کتابخانهء مطبوعات - منحصر بفرد بود. تقریباً همهء لغتنامه ها ، دیوانهای شاعران پارسیگوی و بسیاری از کتابهای ادبی و تاریخی درین کتابخانه وجود داشت. امّا دران روزگار فراهم آوری آن کتابها از بازار و کتابفروشیهای انگشت شمار هرات ممکن و میســـّر نبود. همهء این کتابها به صورت خصوصی و با کمک فرهنگدوســتـان از بازار و کتابفروشیهای ایران خریداری و به هرات آورده شده بود. مرحوم حاج عبد الحســـین منجم باشی ، یکی از معاریف و فرهنگدوستان هرات بود که وسیلهء خریداری و آوردن کتاب را از ایران – برای کتابخانه ها و کتابدوستان فراهم می نمود. فرزند منجم باشی - شیخ محمد محسن نجومی، که نگارنده ایشان را دیده بود و به یاد دارد، سالیان دراز نمایندگی برخی مطبوعات ایران را داشت و اهل مطالعه به همّت ایشان به کتب و مجلات فارسی دسترس داشتند. برخی از فرهنگــدوستان و " اهل کتاب " که مجال ســـفر به ایران می یافتند، شخصاً کتابهای مورد علاقهء خویش را می خریدند و با خود به هرات می آوردند. در روزگاری که ما شاگرد مکتب بودیم، کتابفروشیهای هرات ، بیشتر کتب مورد نیاز مدارس قدیم را از هند و پاکستان وار د می کردند. آقای شفیقی - عبدالله؟ - که شاعر معروفی هم بود، و صحّافی نیز می کرد، در " بازار ملک " دکان کتابفروشی و صحّافی داشت. دیگر حاج شمس الدین شارقی بود که کتابفروشی بزرگی در همان حدود ، نزدیک " مسجد قودال " داشت. مرحوم حاج میر علی احمد نیز در همان بازار ملک و در ابتدای جادّه یا خیابان نیازی که بعداً "کاکر نیکه " نامگذاری شد، دکان داشت. او و شارقی بسیاری از کتابها را به هزینهء خود در هند و پاکستان چاپ می کردند. مرحوم میر علی احمد که مکرر به هند و پاکستان سفر می کرد با خود قلم نی ، انواع کاغذ های رنگارنگ و مرکّب نیز می آورد. قلمهایی که از نی بامبو و بادوام بود و مرکّبی که روشنایی نام داشت و از برق و جلای آن خوشمان می آمد. امّا کتابفروشی که بعداً کارش رونق گرفت و کتابهای جدید و تازه چاپ را به صورت منظّم از ایران وارد می کرد، مرحوم حاج محمد هاشم امیدوار بود. در مقدّمهء دیوان استاد خلیل الله خلیلی، که به همّت آن مرحوم، در 1341 خورشیدی در ایران، چاپ شده، قطعه ای آمده است که بیت اول آن چنین است: امیدوار هراتی منم که در همه عمر امید من به جهان اتّحاد اسلام است... افسوس که متن این قطعه در دسترسم نیست که اینجا نقل می کردم. کتابفروشی یا مغازهء بزرگ امیدوار در زاویهء جنوبغربی چوک ( میدان ) شهر نو واقع بود. او تازه ترین کتابهای چاپ ایران را با توجّه به تقاضا و سلیقهء مشتریان و جوانان معارف وارد می کرد. کتابهای قطع جیبی را ، که در آن سالها فراوان چاپ می شد و به دلیل ارزان بودن خواستاران بسیار داشت، می توانستیم از کتابفروشی امیدوار آسان و ارزان به دست آوریم. کتابهای جیبی ما را با مطبوعات غربی و نیز با شعر کهن و نو بیشتر آشنا ساخت. امیدوار علاوه بر کتاب، قرطاسیّه ( نوشت افزار ) و مجلاّت ایرانی را نیز وارد می کرد. مجلّه های اطّلاعات هفتگی، تهران مصوّر، سپید و سیاه، روشــنفکر ، و خواندنیها، برای ما دریچه ای به سوی جهان خارج بود. غیر از امیدوار مرحوم حاج شیخ محسن نجومی نیز همین مجلات و چند مجلّهء ادبی مانند یغما، وحید ، ارمغان ، و مانند آنها را نیز وارد می کرد. این آقایان مجلاّت جدید را برای بسیاری از آشنایان با مهربانی و گشاده رویی به امانت می دادند. خدمت این فرهنگدوستان که سود مادّی چندانی نمی بردند، در بالا بردن سطح دانش و معلومات مردم هرات که همیشه تشنهء دانش و اطّلاعات بوده و هستند ، بسیار ارزشمند بوده و سزاوار ارجگزاری و قدردانی است. روان آنان و همهء خدمتگزاران دانش و فرهنگ شاد باد. شهر اتاوا – کانادا – 12 آگست 2004 برابر 22 اسد(مرداد) 1383.آصف فــکرت یادداشت: از دوستانی که کتاب کتابفروشی جناب استاد افشار را دارند، خواهشمندم که بخش مربوط به منجم باشی را به همین صورت که در این صفحه است، اصلاح فرمایند، زیرا به صورتی که در آنجا ویرایش شده، صحیح نیست. صورت درست این است که مرحوم شیخ محسن فرزند مرحوم حاجی عبدالحسین منجم باشی است.
ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ شنبه 23 ارديبهشت 1385 ساعت 4:34 قبلازظهر (نظر بدهید)
آقای صادقی آن روزها، با آن که به استادمان - آقای صادقی- احترام خاصّی قائل بودیم، نمی دانستیم که او یکی از نوادر روزگار ، در کار خویش است. آقای صادقی ، نه تنها در افغانستان ورزیده ترین صحّاف به شمار می رفت، بلکه بسیاری از کتابدوستان ایرانی هم کتابهایشان را به هرات می آوردند تا آقای صادقی آنها را برایشان صحّافی کند. همین چند سال پیش بود که نیمه شبی در نیاوران تهران، با دیدن چند جلد کتاب، خاطرات روزهای شاگردی در دکّان صحّافی آقای صادقی در ذهنم زنده شد و حال و هوای چهل سال پیش روانم را نوازش داد. آن زمانی بود که من مقیم مشهد بودم و یک هفته در هر ماه برای تکمیل کارهای دائرة المعارف بزرگ اسلامی به تهران می آمدم و خوابگاه من هم در همان محلّ کارم در مرکز دائرة المعارف بود. شبها تا دیر وقت در کتابخانه سرگرم بررسی کتابهایی می شدم که دکتر عنایت الله مجیدی رئیس پرکار و دلسوز کتابخانه از جانب دکتر موسوی بجنوردی برای آن مرکز خریداری می نمود. پیشتر هم کتابهایی را که توسط آقای صادقی صحّافی شده بود و مهر « صحافی صادقی » را در پشت جلد داشت ، دردایرة المعارف بزرگ اسلامی دیده بودم. ولی این کتابها جلد چرمی با مهر ضربی زیبا و آشنایی داشتند، مهری که من بارها آن را لمس کرده بودم. تا جایی که یادم می آید ، این کتابها متعلّق به کتابخانهء مرحوم امیر حسین یزدگردی بود. گفتنی است که آقای صادقی چند سالی – احتمالاً پیرامون سالهای 1320 خورشیدی- در ایران مقیم و به کار صحافی مشغول بود. دکان آقای صادقی در شهر نو – در شمال هرات - و تابلو ش بزرگتر از تابلوهای دکّانهای دور و بر بود، امّا در دو کلمه خلاصه می شد- دو کلمه به نسخ جلی: صحـــافی صـــــادقی . محیط آنجا برای من – که شاگرد سال دهم لیسهء ( دبیرستان ) سلطان غیاث الدین غوری بودم- محیط خوشایندی بود. آرایشگاه گلشن همسایهء دیوار به دیوار ما بود، که دلم می خواست از پشت شیشه تزئینات آن را – که، آن روزها، در نوع خود در هرات بی نظیر بود، تماشا کنم. وسایل مدرن، صندلیهای زیبا، حوضچهء فیروزه رنگ، با فوّارهء خوشنما، قفسهای قناری و برای من از همه جالبتر سر و وضع بسیار مرتّب خود آقای گلشن بود که همیشه این سؤال را در ذهنم می آورد که آقای گلشن، با این سر و وضع مرتّب، کت و شلوار اتو کرده و نو، کراوات آخرین مد و کفشهای همیشه واکس زده چرا استاندار نشده که آرایشگری می کند؟ چیری که بیش از همه توجّهم را همیشه جلب می کرد، تابلو زیبایی بود به خطّ نستعلیق جلی آمیخته با نقّاشی گل و برگ که بر دیوار داخل مغازه آویخته بود ، به گونه یی که از بیرون نیز خوانده می شد: باز به گلشــــن بیــا، آب رخ گل بریز شــانه به کاکل بزن، نکهـت ســنبل بریز آن روزها فکر می کردم که این شعر را شاعری خاص برای آقای گلشن و آرایشگاهش ساخته است. چندین سال گذشت تا دریافتم که این بیت مطلع غزلی است دلنشین از شایق جمال کابلی که مقطع آن چنین است: مستی چشم تو کشت، شایق بیچاره را بر سر تابوت او، شیشه بنه ، مُل بریز آرایشگاه سلیقه که برادر گلشن بود، در سمت راست دکان ما – چند دکان دورتر- قرار داشت. کتابفروشی امیدوار وارد کنندهء کتابهای چاپ ایران نیز در همان حدود قرار داشت. شاعر و غزلسرای معروف هرات – استاد عبد الحسین توفیق - تقریباً روبروی دکان آقای صادقی یک مغازهء لوکس را اداره می کرد. و معروفترین قنّادی هرات – قنّادی گل حسن – درست روبروی مغازهء آقای صادقی قرار داشت. امّا آقای صادقی! نام کاملش شیخ محمد امین صادقی بود. مردی خوشروی، که آن روزها پیرامون 65 سال عمر داشت. خوش لباس بود. عمّامهء سفید به سر می نهاد و همیشه بالاپوش( پالتو) می پوشید. رفت و آمدش با بایسکل ( دو چرخه) بود. شیخ لقب داشت، چون منبر می رفت و روضه می خواند و بیشتر روضه اش را با غزل حافظ و با این مطلع آغاز می کرد: بیا که قصر عمل سخت سست بنیاد است بیار باده که بنیاد عمر برباد است خودش هم در ماه محرم در خانه اش ده شب روضه داشت. آقای صادقی، در مقایسه با روشنفکران آن روز در هرات، ادیب و نکته دان بود. حکایات و اشعار بسیار- به خصوص لطایف و طنز - از بر داشت. و د ر هر باب که سخن می گفت، سخنش را با لطیفه ای یا شعری می آراست. مثلاً هنگامی که ما را نصیحت می کرد که باید رعایت حال استاد را بداریم و فرمانش را ببریم، این بیت را می خواند: شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد که چند سال ز جان خدمت شعیب کند و چون می گفت که استاد به تنهایی نمی تواند همه چیز را به شاگرد یاد بدهد، تا شاگرد علاقه و پشتکار نداشته باشد، این بیت را می خواند: تا که از جانب معشوقه نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد طیّبات سعدی را تقریباً به تمامی از بر داشت. افزون بر آن لطایف و اشعاری را منسوب به سعدی می خواند که سالها پس از آن هم نتوانستم منبع و مأخذ آنها را بیابم و افسوس که به دلیل کثرت لطف نتوانستم و نمی توانم آنها را نقل یا ثبت نمایم. آقای صادقی در جامعه از احترام خاصّی برخوردار بود. دوستان، و حتّی مشتریانش، از طبقات باسواد، متجدّد و کارمندان عالیرتبه بودند. خود نیز، با وجود داشتن لقب «شیخ» بسیار متجدّد بود. از پدرش با نام صوفی صادق یاد می کرد، که از مردمان اوبه هرات بود. امّا صحّافی صادقی! آقای صادقی صحّافی ســنّتی را با روشهای بسیار نوین آمیخته بود، دکانش تنها صحّافی در افغانستان بود که جند دستگاه ماشین داشت.و ما هنگام کار ایستاده بودیم و کار می کردیم. . البتّه همهء این ابزار نه با نیروی برق- که با دست کار می کردند. امّا با وجود آن بازده خوب و مؤثّری داشتند، چندانکه مغازهء ما به اندازهء 20 تا مغازهء معمولی – یا حتّی بیشتر _ کار می کرد. بزرگترین و مهمترین ماشین یک پایه ماشین برّش " کروز" آلمانی بود . امّا نبوغ آقای صادقی باعث شده بود که ازین ماشین چندین استفادهء دیگر نیز می کردیم و برّش یک وظیفهء جرئی آن شده بود و انجام نود درصد کارها تنها با همین ماشین ممکن بود . افزون بر آن چند پایه ماشین پرس (فشار) ، شبکه و دوخت داشتیم. همه این ماشینها را به سفارش آقای صادقی یک دوست تاجرش ، به نام حاجی عزیزالله سعادت از آلمان وارد کرده بود. آقای صادقی با بیشتر ادارات هرات قرارداد ( کنترات) داشت که قرطاسیه ( نوشت افزار ) و دیگر وسایل مورد نیاز شان می بایست پیش از نوروز تهیّه می شد. انواع دفاتر اداری، اندیکاتور، دفتر وصل اسناد، پاکتهای اداری با آسترکتانی و انواع پاکتهای معمولی. صحافی کتابهای درسی و دفترچه های شاگردان معارف در آغاز سال درسی ( 15 حوت : اسفند ) یکی دیگر از کارهای پر حجم صحافی صادقی بود. آقای صادقی در صحافی دفترچه ها و کتابهای درسی شاگردان روشی را ابداع کرده بود که همه دوست داشتند. جلد های کتانی با لایی شمیز که سالها دوام می آورد و چند شاگرد در سالهای متواتر ازان با علاقه مندی استفاده می نمودند. چون در آن سالها کتابها را در آخر سال از دانش آموزان باز پس می گرفتند و به دانش آموزان سالهای بعد می دادند. با استفاده از مهر های زیبایی که از ایران آورده بود دفترهای زیبای یادداشت و نامه های خصوصی با عنوان گل و برگ زرین می ساختیم که دوستداران و خریداران فراوان داشت. مورد عمدهء دیگر، صحّافی و کلکسیونسازی مجلاّت بود. مشترکین و خریداران، مچلاّت خویش را پس از خواندن نگه می داشتند و در فرصت مناسب به صحاف می سپردند تا آنها را در یک یا چند مجلّد کلکسیون بسازد. استفاده از این مجلّه ها پس از تجلید و کلکسیونسازی خیلی بیشتر بود، چون بسیاری علاقمند داستانهای پاورقیی بودند که درین مجلّه ها چاپ می شد. نگارنده خود در آن روز ها چند تا ازین پاورقی ها را با اشتیاق می خواند، که ازان جمله بودند داستانهای شیرها و شمشیرها ، زندانی قلعهء قهقهه، تابوت حسد، زنی به نام هوس و چندین پاورفی دیگر. هر سال چندین سلسله از مجلاّت تهران مصوّر، اطّلاعات هفتگی، سپید و سیاه ، روشنفکر و خواندنیها را که مشتریان می آوردند، کلکسیون ساخته صحافی می کردیم.. جلد این کلکسیونها معمولاً کتان آبی با لایی شمیز بود . شمیز را خودمان ـ با چسپاندن و قشردن دو سه لا کاغذ سیما ن - می ساختیم. آستر و بدرقه هم کاغذ سیمان و بسیار با دوام بود. از همه مهمتر دوخت و جزوبندی این کلکسیونها بود که هم بسیار محکم و بادوام بود و هم صفحات بیش از 180 درجه باز و حتّی سفیدی وسط صفحات به طور کامل دیده می شد . ترتیب دوخت چنین بود که عطف کلکسیون را لای "اشکنج" می فشردیم و آن را با ارّه چهار یا شش سوراخ می کردیم . لای هر ردیف سوراخ یک رشتهء ضخیم قرار می دادیم که هنگام جزوبندی در داخل قرار می گرفت و دو انجام رشته ها در آخر بر آستر چسپانده می شد . آقای صادقی چندین نوع دوخت دیگر را هم با دست و ابزار معمولی یاد داشت که در خارج تنها با ماشین ممکن بو د. کتابهای خطی را خودش صحافی می کرد و به شاگردان نمی داد. شیرازه دوزی اش زیبا و دیدنی بود. دیگر تهیّه ء جلد های آمادهء شناسنامه و گذرنامه بود. البته، عرضهء چنین چیزها به صورت آماده امروز یک امر عادی است ولی آن روزها مشتریان خیلی خوش و ممنون - و گاهی ذ وق زده - می شدند که نیازشان به صورت آنی و بدون انتظار به دست می آمد. آقای صادقی در هر کاری ابتکارداشت و همین ابتکارات عامل رسیدن به موقثیتهای گوناگون می شد. به گونهء مثال، او برای بار اول به ساختن ساکهای بزرگ از نوعی پارچهء ضخیم برزنت، که در هرات تارت می گفتند، آغاز کرد. سال 1339 خورشیدی بود و گروهی بزرگ از کارشناسان و کارگران اتحاد شوروی وقت در پروژهء راهسازی در هرات کار می کردند و سرگرم ساختن جادّهء هرات – کابل بودند. شورویها کالاهای غربی را که در هرات فراوان و در شوروی ناپیدا بود با خود می بردند و نیاز به ساکهای بزرگ داشتند. وقتی آقای صادقی نخستین ساک برزنتی را ساخت، سیل مشتریان روس و شوروی به کارگاه ما سرازیر شد. این مشتریان چنان زیاد شدند که گاهی برخی چندین هفته انتظار می کشیدند تا ساک سفارشی شان ساخته شود ساکها با تسمه های عریض چرمی استحکام می یافتند. و پایه های فلزی آن را هم خود ما می ساختیم. . با آن که این ساکها با دوام و مستحکم ساخته می شدند، چون محتویات سنگین و حجیمی داشتند، زنجیر (زیپ) آنها تاب نمی آورد و پاره می شد. پس آقای صادقی به فکر ساختن ساکهای بدون زیپ یا " انکـــلی " افتاد. به این ترتیب که، به جای زیپ، بر یک جانب سر ساک چندین حلقهء فلزی نصب می کرد و بر جانب دیگر مادگی ( جا حلقه یی ) قرار می داد که پس از روی هم آمدن تسمه ای قوی از میان آنها می گذشت و به جاقفلی منتهی می شد. این ساکها طرفداران بسیار پیدا کرد و ساختن آن عمومیت یافت . سال آخر لیسه ( دبیرستان ) که درسها دشوار و بیشتر بود، کار در مغازه ء آقای صادقی را ترک کردم و سال بعد (1344) هم به سبب سفر به کابل و ورود به دانشگاه از هرات عزیز و از صحافی آقای صادقی دور ماندم. آقای صادقی در دههء 1350 خورشیدی درگذشت . روانش شاد. آصف فکرت - شهر اتاوا
ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ شنبه 23 ارديبهشت 1385 ساعت 4:27 قبلازظهر (نظر بدهید) |
| fekrat.kateban.com -- copyright: 2006 © -- Powered by kateban.com |