fekrat.kateban.com , Asef Fekrat articles in memorize of literati and scholars.


--(صفحه اصلى)--
جستجو
غزل

یاد آشنا

جان سوی تو پرواز می کند
دل شــکایت آغــــاز می کند
واژه برلبــــــم داغ می شود
یـــاد محــــرم راز می کــند
چشم مهربانت به گوش جان
قصّــــه ها به ایجـاز می کند
تا چه ســــاغری آن نگاه را
خان ومان برانـــداز می کند
جان تازه می یابــــم از لبـت
این عقیـــق اعجـــاز می کند
با تبسّــمی هســـــتی آفـــرین
عشق را ســـــرافراز می کند
دل اسیرگیسوی توست، لیک
فکر صیـد شـــــهباز می کند
وه که مطرب امشب بیاددوست
خوش سرودها ســـاز می کند
پنجه ها چو بر تــــار می برد
عقده های دل باز می کــــــند
گاه راه عشّــــــاق می زنـــــد
گاه طرح شهنــــــــاز می کند
مرغ دل سوی کابُــل وهـری
عاشــــــقانه پرواز می کــــند
گه سوی خجند پر همی کشد
گاه یاد شـــــــــیراز می کند
گوییا ازآن دور دورهــــــــا
همــــزبانـــــی آواز می کند
ای خـــدا، خدا! آب شد دلم
یاد یــار دمســـــــاز می کند
گاه زنـــدگی تلـــخ می شود
گاه مرگ هم نــــاز می کند


اتاوا- 22 جولای 2010

آصف فکرت

فهرست
  • گفتار بلخ در کلّیات شمس (5)
  • گفتار بلخ در کلّیات شمس (4)
  • گفتار بلخ در کلیات شمس(3)
  • گفتار بلخ در کلّیات شمس (2)
  • گفتار بلخ در کلّیات شمس (1)
  • ای دگرگونساز دلها
  • علم دولت نوروز
  • اسطورۀ انگور
  • حکمت در سویس آسیا-4 /حکمت در هرات
  • حکمت در سویس آسیا-3 / غزنی – قندهار - فراه
  • حکمت در سویس آسیا - 2 / ادامۀ بازدید از کابل
  • حکمت در سویس آسیا -1 / از پشاور تا کابل
  • حکمت در سویس آسیا / مقدّمه: حکمت و افغانان
  • از هرات تا ارومچی
  • چند روزی در جنیوا(ژنو)
  • یاد ندوشن
  • جام عدل
  • امیرزادۀ بافرهنگ
  • غزنه با شیراز دارد ربطهای معنوی
  • یاد امیرعلیشیرنوایی دربدایع الوقایع
  • با پروفسور فضل الله رضا(1)
  • با پروفسور فضل الله رضا(2)
  • چند غزل
  • در خراسان و...
  • مسجد و مکتبخانه
  • فاریاب، کندز و انیس(1)
  • فاریاب، کندز و انیس (2)
  • با مترجم حدود العالم
  • منشی صاحب
  • چند غزل دیگر
  • منشآت وقایع نگار
  • یادی از هرات نیم قرن پیش و ...
  • دیوار
  • از دبیرستان تا دانشگاه
  • زبان مردمی
  • راه نیستان و...
  • حسن خان شاملو
  • گزارش سفیر قاجار
  • متن جغرافیایی از سدۀ چهارم
  • تاجیکی، دری، فارسی
  • مقاله
  • دلبر سعدی
  • ترانک
  • میخ اول بر تابوت استعمار
  • مقدّمۀ فارسی هروی
  • باز هم از گل بگو
  • نسخۀ فرسوده
  • خوش آمد گل
  • استنساخ اهل حال
  • غزل - پیام
  • مجلد 14 دائرة المعارف بزرگ اسلام
  • شیخ بهائی و هرات
  • با استاد حبیبی
  • چهل سال دوستی
  • به یاد جاوید
  • نـــیایــش
  • نوروز هـــــــرات
  • ادبکده 2
  • ادبـــکده
  • شهر ها و شعر ها
  • چند نکتهء لطیف
  • شکسته یا نشسته؟
  • نکته ... نکته ...نکته
  • از هرات تا مـکــّه
  • تــرجمۀ موزون
  • نکته...نکته...نکته
  • هیأت تحریر
  • یاد سمرقند
  • پروژۀ مسیح
  • خاطره
  • شانکر
  • به امید شادی روح مادرم، مریم منشی زاده
  • مطالعات کودکی
  • شیخ طاهر
  • یاد گرامی مادر
  • محیط فضل و ادب
  • کـُشککی
  • حقشناس باشیم
  • بیدل شناسی
  • میوه ها
  • عطّـار هروی
  • محقق طباطبایی
  • کمال خراسانی
  • آهوی کوهی
  • بخارا
  • نکته...نکته...
  • فکری سلجوقی
  • آثار فکرت
  • شایق پندار
  • کتابفروشیها
  • استادمن در صحافی

  • نویسنده

                a_fekrat@msn.com  
     
     آصف فکرت در سال 1325 خورشیدی  دیده به جهان گشود. پس از فراگرفتن دروس مقدماتی، تعلیمات ابتدایی را ...

    فهرست آثار

    ·        مناجات و گفتار پیر هــرات، کابل، انتشارات بیهقی، 1356ش، 216ص.
    ·        لغات زبان گفتاری هــرات، کابل، انتشارات بیهقی، ...

    سایت های دیگر
    شـــــعر فکرت

    یـــــــــادها

    ازگلستان من ببر ورقی

    Dari-Classics

    دوبیتی ها
    شمارگر
    بازدیدکنندگان تا کنون : ۱۹۵۳۸۹ نفر
    کاربران حاضر : ۷ نفر
    تعداد یادداشت ها : ۹۱


    پر بازدیدترین یادداشت ها :


    Powered by Kateban.com
    2006/02/0

    نـــیایــش

     

    یادداشتها از سده ها (بخش آخر)

    دعا و نیایش

     

     واپسین روزهای  ماه  صفر است و "یادداشتها از سده ها" نیز به واپسین بخش رسیده است.   بخش پایانی را ویژۀ نیایشهای منظوم نهادم. من خود این نیایشها را پسندیده ام و خوش می دارم. این است که ً آنها را از بر دارم. بر سپیدی بسیاری از نسخه های خطی  مناجاتها، نیایشها و دعاهایی ثبت شده است که مالکان نسخه ها آنها را برای عرض توجه،  توسّل و استشفاء پسندیده و نوشته اند تا از برکنند و از یاد نبرند. در اینجا نگارنده  نخست متن عربی هریک از این نیایشها و ادعیه را می آورد؛ سپس برگردان فارسی آن را که خود نگاشته باز می نگارد.

     

    دوازده امام خواجه نصیر طوسی

     

              این پنج بیت را که زیر عنوان "دوازده امام خواجه نصیر"  یاد داشت شده از نسخه ای کهن بازنویسی کرده ام:

    الـهــی بحـق ّ المصطفی و و صـــیّه

    و فاطمــــــة الزّهــراء و الحســــنان

    و حق ّ علی بن الحســــین و باقـــــر

    و جعـــفــــــــر النــّاجی به الــثـّقلان

    و حرمة موسی والـرّضــــــا و محمد

    و حقّ عــــــلیٍّ نـــور کل ّ زمــــــان

    و بالحســـن النـّوری و الخلف الــّذی

    له حجـّة العظمی بکلّ زمـــــــــــــان

    اعــــنی و وفّقنی قریبا ً مســــــــاعدا ً

    یساعدنی فی الارض و الحدثــــــــان

     

    [پروردگارا! بحق مصطفی (ص) و وصی او علی(ع) و فاطمۀ زهرا و حسنان- یعنی حسن (ع) و حسین (ع) – و بحق علی بن حسین و [محمد ] باقر(ع) و جعفر [صادق] (ع)  که به لطف او آدمی و پری رهایی یافتند، و به حرمت موسی [بن] جعفر(ع) و [علی بن موسی] الرضا (ع) و محمد [تقی] (ع) و بحق علی [النقی] (ع) که روشنایی زمانهاست و به حسن [عسکری] (ع) که وجودش نور است و به جانشینش که حجت عظمــــــای همۀ روزگاران است، یاریم کن و توفیقم ده، توفیقی نزدیک و یاریگر که مرا یاری کند در زمین و پیشامدها].

    این نیز دعایی است با توســّل به دوازده امام علیهم الســلام که بر سپیدی نسخه یی کهن یادداشت شده است:

    الــــــهی بحق المصطفی و ابن عــمّه

    علیٍّ و بالــزهــــــــــراء و الحســنین

    و بالتــسعة الغـرّ الــذین ولائــــهـــــم

    و طــاعتهم فـــــــرض علی الـــثـقلین

    انلــنی بهـــم قبـــــل المــمــات و عنده

    و مــن بعــــــده یا ربّ قـُــرّة عـــیــنی

     

    [پروردگارا! بحق مصطفی (ص) و پسر عمّش علی و به زهراء و حسنین (ع) و به نـُه گرامیانی که دوستی و فرمانبریشان بر آدمی و پری فرض است، که دیدگانم را پیش از مرگ و هنگام رفتن و پس از آن به دیدار آنان و دوستی شان روشن بدار].

     

    این نیز دعایی دیگر است، مختصر که از هامش نسخه یی کهن برگرفته شده است:

     

    الهی بحق الحسین و اخیـــه، و جـــــدّه و ابــــــــیه، و امـّه و بنیه، نجــّنا من الهــم ّ الـّذی  نحن فیه

    [پروردگارا! به حق حسین و برادرش و نیایش و پدرش و مادرش و فرزندانش، که ما را از اندوهی که در آن هســـتیم، رهایی بخش!]

    و این دعا که در هفت بیت است در کتیبه های حاشیۀ چند جلد روغنی نسخه های خطی سده های 11 و 12 کتابت و تذهیب گردیده است:

     

    بنبـــــیٍّ عـــربیٍّ و رسول ٍ مدنیٍ

    و اخیـــه اســـــدالله مســمّی بعلی ٍّ

    و بزهـــراءِ بتول ٍ و باُم ٍّ ولدتهــا

    و بسبطیه و شبلیه هما نجلا زکیٍّ

    و بسجـّاد و بالباقر و الصّادق حقّا

    و بموسی و علــیٍّ و تقــیٍّ و نقیٍّ

    و بذی العسکروالحُجّةٍ القائم بالحق

    الّذی یضرب بالســیف بحکم ازلی

    و علیهم صلواتی و سلامی مأة الفا

    بنهارٍ و لیـــالٍ و غدوّ و عشــــــیٍّ

    اجب الآن دعانا و ترحـّم حضرانا

    واقض حاجات لنا الکـُلّ الهی و ولی

    و تقبــّل بقبول حسن ربّ دعـــــــانا

    بمحمــــد و عــلی و باولاد عـــــلی

     

    [پروردگارا بحق پیامبر عربی و فرستادۀ مدنی ات، و بحق برادرش شیر خدا که نامش علی است، و بحق زهراء بتول و مادری که او را زاده است – یعنی خدیجۀ کبری – و به حق دو نواده اش، دو شیربچه، که فرزندانی پاکیزه اند، و به حق سجاد و باقر و صادق، و بحق موسی و علی و تقی و نقی، و بحق عسکری و حجت قائم به حق که به فرمان ازلی شمشیر خواهد زد. درود و سلام من نثار آنان باد؛ صد هزار بار، روز و شب و بام و شام؛ خدایا، به حق اینان که همین اکنون نیایش ما را بپذیر و بر ما که دراین جمع حاضریم رحم فرما و حاجات همهء ما را برآورده گردان. و ای ولی من دعای ما را بپذیر، پذیرشی نیکو! به حق محمد و علی و فرزندان علی].

     

    دعای درد چشم

     

    این دعای منظوم که بر سپیدی هامش نسخه یی نوشته شده، تضمینی است از آیات مبارکۀ سورۀ اخلاص برای رفع درد چشم:

     

    قل هوالله احـــــــــــــــــد

    انّ فی عینی رمـــــــــــــد

    احمرار فی بیـــــــــاض

    حســــبی الله الصـــــــمد

    اشف عینی یا الـــــــــهی

    واکفنی شـــرّ الرمــــــــــد

    لیس لله شــــــــــــــریک

    لا له کـــــــــــفواً احـــــد

     

    شهر اتاوا – 27 اسفند (حوت)  1385

    18 مارچ 2007

    آصف فکرت

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ سه شنبه 29 اسفند 1385 ساعت 3:34 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    نوروز هـــــــرات

    یادی از نوروز هرات

     

     یادم آید شوق روزگار کودکی – مستی بهار کودکی...

    آن روزها در هرات،  از اواسط بهمن ماه (برج دلو) بوی نوروز می آمد، نه تنها بر این باور بودیم که چـلّـه خـُرد (در ایران: چلّه کوچک) دیگر بسیار گرم تر از چله کلان(چله بزرگ)  است بلکه به راستی چنین بود. اگربرفی بر زمین بود از زیر آن  بخار بر می خاست و گفتی زمین نفس می کشید. این باور حتی در کابل که سرمای آن خیلی بیشتراز هرات بود و جود داشت. من خود این مثل را از پیران کابل شنیدم که می گفتند: "چـِل به حمل، برّه به بغل".

      اسفند ماه دیگر نشانه های بهار بیشتر و بیشتر می شد. درخت طاوس  کنار باغچۀ خانۀ ما سبز می شد و پـُنگها و پیچکهای یگانه نهال تاک  نیز به خودنمایی می آغازیدند. همین روزها بود که کشتمندان و بزگران  در باغ و دِه شاخه بـُری می کردند. سرشاخه های درختان را می زدند و مقداری از آنها را، برای استفاده در سوخت اجاق (دیگدان)  و تنور  به شهر می آوردند. تصور می کنم همین چوبها را جنگل هم می گفتیم. این سرشاخه ها را که می آوردند، یکی دو روز در میان سرا (روی حویلی،صحن حیاط) می ماند و برای ما بازی با آنها  سرگرمی خوبی بود. حال که به یاد می آورم این سرشاخها گویاترین پیام بهار بودند. ما بدون آن که بدانیم به معاینۀ آنها  و از طریق آنها به معاینۀ بهار می پرداختیم. پوست بنفش و برّاق و مغز تر و پر آب شاخه ها، پـُنگهای بسته، نیمه باز و باز که چگونگی  آغاز  سازندگی و رشد برگها را به ما می آموخت. بوی و مزۀ تلخ، اما گوارای  مغز چوب نخستین بوی و مزۀ بهار بود که می چشیدیم. اسفندماه دیگر  سنبل و نرگس به بازار می آمد و نخستین دسته گلهای نرگس و سنبل زینت طاق ِ خانه بود. جمعه های آخر اسفند (حوت) که هراتیان  به تخت ظفر، نزدیکترین میله گاه (تفریحگاه، تفرجگاه)  در شمال شهر می رفتند، هنگام بازگشت، کودکان و کودکمزاجان شاخه های نوعی طاووس را ( که گلهای زرد دارد و در هرات آن را ارغوان می گویند) می کندند و با خود به شهر می آوردند که این روشن ترین نشانۀ مقدم بهار بود.

    ظاهر شدن مرغان نوروزی در آسمان هم مصادف با چله خورد و اسفند ماه بود، همین مرغانی که در شهر ما سیگل می گویند و بسیار به مردم انس دارند و نگاه امیدوارانه ای برای دانه دادن به آدم می دوزند. مرغان نوروزی، که گویا فصلی جدید از مهاجرت را آغاز می کردند، گاهی در آسمان هرات گرفتار توفان می شدند و بار ها برخی از این مرغان توفان زدۀ شکسته بال را  افتاده بر زمین می دیدم و غصه می خوردم.

     از دهم بهمن ماه (برج دلو) که دیگر چله کلان به پایان می رسید و چله خـُرد می شد، در خانواده های ما خوردن بسیار چیزها ممنوع بود. از آن جمله بود گوشت لند (کابل: لاندی، گوشت قاق؛ فارسی دری کهن: نمکسود) زیرا بزرگان ما بر این باور بودند که با آغاز چلّه خورد باید از خوردن آنچه در سرمای زمستان ناگزیر می خوردیم بپرهیزیم و بکوشیم غذای تازه بخوریم. به یاد دارم که در خانۀ ما  اندکی گوشت نمکسود نگه می داشتند که با آمدن ریواس و سیچ  با آنها خورش خوشمزه یی می پختند.

    پیش از آنکه دیگر ترتیـبات به پیشواز نوروز گرفته شود، خانه تکانی  می شد. و این رسمی بود همگانی. خانه تکانی به این صورت بود که در مدت یک روز و گاهی بیشتر، همۀ خانه ها و اتاقها از فرش و لوازم و اسباب خالی می شد.  کف اتاقها جارو می شد. در و دیوارها گرد گیری می شد و کلاشها ( کلاش: عنکبوت، جولاگک)  را می ستردند. همه ظروف و دیگ و کاسه و فرش و رختخواب از هر  اتاق بیرون برده می شد و پاککاری و گردگیری می شد.  اتاقهای قدیم سنب و سوراخ بسیار داشت. در هر یک از آن جایها مقداری اثاث و لوازم نهاده شده بود. هر یک از این جایها نامی داشت. تشخیص برخی از این مواضع کار آسانی نبود. مثلا ً قزناق که به چاهی می مانست که در پس طاق ساخته شده بود و مقداری بسیار از ظروف و لوازم در آن قزناقها نهاده می شد. برداشتن  و گذاشتن لوازم در قزناق و از قزناق  نیز کار آسانی نبود و تخصص به کار داشت. به یاد دارم که بانویی خوشخوی، لاغر اندام و کهنسال بود که هر سال هنگام خانه تکانی به خانۀ ما می آمد و با خانمهای خانه کمک می کرد. مهمترین کاری که او انجام می داد و از دیگران ساخته نبود  جابجایی ظروف و لوازم از قزناق بود.  او به کمک زینه چوبی یا سه پایه به طاق بالا می رفت و از طاق به رف بالا می شد و در رف کمی  پیش می رفت و آنگاه از نظر ناپدید می گردید.  دو خانم دیگر روی سه پایه و کف اتاق منتظر می ماندند تا اندکی بعد دستهای آن خانم گمشده  از وسط طاق بالا می آمد و مثلا دیگی را به دیگران می داد  و سپس چیز دیگری را تا همه لوازم تمام می شد. و قد و قامت آن خانم نیز به تدریج نمایان می شد و از رف و طاق فرود می آمد. و ما کودکان با اعجاب و تحسین، به زبان خود ما با شاباش و آفرین به او می نگریستیم.

    من می پرسیدم که این قزناق برای چیست؟ خدا بیامرز بی بی جانم می گفت که در قدیم که جنگ می شد، لشکریانی  که شهر را می گرفتند،  چور می کردند یعنی به غارت خانه ها می پرداختند. ما همه چیز را در دولاب و کمرپوش و قزناق می ماندیم؛ سر و در آنها را گل می کردیم و خود از شهر به ده  می گریختیم و در ده می ماندیم تا جنگ به پایان می رسید و ما دو باره به شهر و به خانه های خویش باز می گشتیم. ما  که این قصه ها را  با حیرت می شنیدیم، تعجب می کردیم و فکر می کردیم ما چقدر خوشبخت هستیم که در روزگار ما دیگر این مصیبتها روی نمی دهد؛ تا روزها گذشت و سالها نیز و آن شهرهای  آرام و آسوده گرفتار خونین ترین و وحشیانه ترین کارزارهای تاریخ شد که دیگر قزناق و کمرپوش و دولاب هم نتوانست چیزی را در امان نگاه دارد.

    کمر پوش معمولاً جایگاهی بود که بالای دهلیز و راهرو ساخته شده  و راهی نهانی از یک اتاق به آن تعبیه شده بود و این راه هم راه آسانی نبود بلکه بالا رفتن به آن نیز هنر می خواست. در  کمرپوش خانهء ما بیشتر کتابهای دفتر و دیوان نگهداری می شد.

    دولاب معمولا ً در زیر قزناق و پایین طاق بود و در داشت؛ اما در هنگام اضطرار هرچه بود آنجا می نهادند و در را با خشت و گل می پوشانیدند و روی آن را نیز همرنگ دیگر دیوارها سفید می کردند. تا لشکریان که به غارت می آیند گمراه شوند و آنچه آنجا هست در امن بماند تا ما از ده بر گردیم.

      تازیان گویند: الکلام یجرّ الکلام و به دری گویند : از سخن سخن شکافد، و در شهر ما می گفتند: از گپ گپ می خیزد. به زبان ساده تر هنگامی که کسی، مانند نگارنده، موضوع اصلی را رها کند و به بیان مطالب بی ربط بپردازد می گویند:  ده کجا؟ درختان کجا؟ یا که :

    لیلی سخن از لباس می گفت – مجنون سخن از پلاس می گفت

              به هرحال هر چه بود پاک و گردگیری می شد. فرشها را می تکاندند؛ شستنیها را می شستند و دو باره هر چیز را سر جایش می نهادند.

              از رخدادهای جالبی که هنگام خانه تکانی اتفاق می افتاد، پیدا شدن چیزهایی بود که در ایام سال گم شده یا از یاد رفته بود.

              در هرات هم چارشنبه سوری بود که بیشتر چارشنبه آخر سال می گفتند. و رسم آن را همه می دانند و همه جا می نویسند. تنها نکته یی که در اینجا در مورد شب چار شنبه آخر سال گفتنی است رسم دیرین "گوش کشیدن"  است  که در کابل گوش گرفتن و در ایران، " گوش واستادن(واایستادن)". رسم چنان بود که درین شب  در موضوعی نیت می کردند و با همان نیت در پشت در خانه یی می ایستادند و منتظر می ماندند تا کسانی که در آن خانه بودند  چیزی بگویند و معمولاً نخستین گفت و گو را با نیت خویش مطابقت می دادند و آن را به فال نیک می گرفتند یا به عکس.

              سمنو پختن در پیش از نوروز هم در هرات ما نند بسیاری از شهرهای دیگر آریانای باستان رواج داشت. در مورد سمنو لازم است که این نکته یاد آوری شود که سمنو بیشتر از آن جهت اهمیت داشت که این خورش  که از آرد گندم جوانه زده  پخته می شد، بدون آن که در آن شکر بریزند شیرین می شد و هنر سمنو پزان هم در این بود که سمنوی بی شکر هرچه خوشمزه تر و شیرین تر باشد.

              سبزه انداختن هم هنری بود و فلسفه ای داشت. آریاییان از دیرباز بر این باور بوده اند که نوروز و سال نو را باید  در کنار سبزه و نهال و پای کشت باشند. در مناطق گرمسیر چنین امکانی میسر است؛ مثلا در بلخ که هوا خوش است دشت و دمن، حتی پشت بامها نیز پر از سبزه و گل لاله است. به همین سبب هم در آنجا نوروز مصادف است با میلۀ گل سرخ.  اما در مناطق سردسیر چنین امکانی میسر نیست این است که  از دو هفته پیش از نوروز در چنین مناطق سبزه می اندازند. یعنی در تدارک چمنکی و مزرعه گکی در درون خانه می شوند. سبزه انداختن هم به هنر خانم خانه وابسته است. انتخاب بذر مناسب مراقبت در برابر گرما و سرما و آراستن سبزه با روبانها  و فیته ها سبزه ها خوشنما تر می سازد. سبزه را معمولاً از جو، گندم، ماش و عدس(نسک) می اندازند.

              در اینجا من به دوستانی که علاقمند سبزه انداختن هستند، به خصوص کسانی که در غرب هستند و می خواهند توجه همشهریان غربی را به این رسم باستانی جلب  کنند،  یک شیوۀ کهن و بسیار زیبای سبزه انداختن را یاد آوری می نمایم:

    به یاد دارم  چندین سال پیش در هرات، در برخی از خانه ها کوزه های سفالی نوساز و خوش ترکیب را برای سبزه انداختن استفاده می کردند همین کوزه های سرامیک که در غرب به انواع و اشکال فراوان عرضه می شود.

    برای سبزه انداختن بر پشت این کوزه ها از تخم شاهی ( تخم ترتیزک) استفاده می کردند. تخم ترتیزک را به انگلیسی ((Cress seed می گویند. سبزه انداختن بر پشت این کوزه ها به این طریق بود که تخم تراتیزک را به آب تر می کردند و مانند سریش بر تریشه های پارچهء نخی نازک که در هرات داکه و خاصه می گفتیم، می مالیدند. چنانکه آن پارچه یا پارچه ها با مالیدن تخم ترتیزک سرخ می گشتند. سپس سراسر پشت کوزه را با آن پارچه های آلوده به تخم ترتیزک می پوشانیدند. پارچه بر پشت کوزه می چسبید. کوزه را آب می کردند و آن را همیشه پر آب نگاه می داشتند. آن تخمها سبز می شد و سبزه از تراوش کوزه آب می خورد. در ظرف یک هفته کوزه یی سبز و زیبا زینت و آرایش خانه می شد.

    پختن کلوچۀ نوروزی  و سوهان نیز از رسوم قدیمی شهر ما بود. کلوچه های نوروزی به دو شیوه پخته می شد. یکی نوعی است که در ایران "پا درازی" یا "پاترازو" نام دارد و در هرات بیشتر خانواده های قندهاری الاصل در پختن این نوع کلوچه مهارت داشتند. این کلوچه را بیشتر در تنور و گاهی نیز در داش می پختند. این کلوچه یا به زبان کابل: کـُلچه  نوعی نانک شیرین روغنی  خوشبوی و خوشمزه بود که بر روی آن زردهء تخم مرغ مالیده می شد و میهمانان نوروزی را با آن پذیرایی می کردند.

    نوع دیگر کلوچهء نوروزی کلوچۀ داشی بود که آن هم دو نوع داشت: آردی و برنجی. آردی از آرد سفید گندم و برنجی از آرد برنج نیلوفر (برنج گرده).

    کلوچه پختن نیز آدابی و ترتیبی داشت.  بعد از آن که خمیر آن تهیه می شد (افزون بر آرد گندم یا آرد برنج و روغن، هل و گلاب نیز در خوشبو ساختن آن نقش مهم داشت) نوبت به هنرنمایی اعضای خانواده در نقش زدن به کلوچه ها  می رسید. گاهی یکی دو روز جوانان و بزرگان با دستهای پاک و شسته دور هم می نشستند و به نقش زدن کلوچه ها، که نخست توسط یکی از خانمهای خانه قالب گیری می شد، می پرداختند. برای این کار از شانه هایی که به همین منظور تهیه و نگهداری می شد استفاده می کردند. گاهی هم از نقش مهری کعب ظروف بلوری استفاده می شد که آسان تر بود اما بیشتر ترجیح می دادند که با شانه نقشهای زیبا و گوناگونی بیافرینند که اساس آن را همان نقش معروف به "هشت فرق" که همانند ستارهء هشت شعاع است تشکیل می داد. ختایی و آب دندان هم در برخی از خانه ها ساخته می شد که برای ساختن آن آرد نخود بریان را با شکر و روغن (بدون آب) خمیر می کردند. این ختایی را در قنادی های هرات  "ناف پری" می خواندند. سوهان هراتی که بسیار نازک تر و ظریف تر از سوهان معروف قم بود نیز مستلزم هنرمندی و کدبانویی بود که از عهدۀ هر کسی ساخته نبود. تنها چند خانواده در هرات بودند که از دقایق سوهان پزی آگاه بودند.

    هفت سین در هرات و هفت میوه در کابل از ویژگیهای سفرهء نوروز بود. فلسفۀ هفت سین مورد پژوهش قرار گرفته و علاقمندان می توانند به آسانی آن را در کتابها، فرهنگها و در انترنت بجویند و بیابند.

    یکی از رسومی که به یاد نگارنده است خبرگیری و زیارت اموات در روز پیش از نوروز یا به عبارتی روز آخر سال است. در آن روزهای کودکی برای من بسیار آرامش بخش بود که روز آخر سال بر سر خاک پدر و نیاکان می رفتم.

    و اما شب نوروز هر خانواده  به اندازهء توان خویش غذایی پاکیزه می پختند و خورش سبزی اسفناج و گوشت مرغ با پلو سفید و گاهی به همراه ماهی  خوراک  ترجیحی برخی از خانواده ها بود. برخی هم مرغ سفید برای برای خوراک نوروز ترجیح می دادند. پاکیزگی جامه نیز باید همیشه و بیشتر در نوروز رعایت می شد.

    تخم مرغ در نوروز هراتیان نقش مهمی داشت. در هر خانه شب نوروز چندین دانه تخم مرغ جوشانده درجیبهای کت یا بالاپوش مرد خانه می نهادند که همه را باید خود آن جناب نوش جان می کرد. آسان ترین و زیبا ترین رنگ آمیزی تخم مرغ ریختن  پوست پیاز در دیگی است که تخم مرغ را در آن می جوشانند. که رنگ قهوه یی روشنی به تخم مرغ می دهد. تخم جنگی،در کنار دیگر تفریحات از  بازیها ومسابقات دیرینهء  جوانان و نوجوانان هرات بود.

    برخی هم روز نوروزرا به تفریحگاههای بیرون شهر هرات می رفتند؛ از آن جمله: شیدایی، تخت ظفر، سید مختار، کازرگاه و میرداود.

    اتاوا – 27 اسفند 1385

    18 مارچ 2007

    آصف فکرت 

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ يكشنبه 27 اسفند 1385 ساعت 4:54 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    ادبکده 2

    یادداشتها از سده ها (7)

    گلگشت ادبی

    این دو ترانه در محرم 654 هجری بر پشت نسخه یی نوشته شده است:

     

    نرمــک

     

    ای بــاد بـدانکه تـــــازه خــــدّی دارد

    واراســـته تر ز ســــرو قـــــدّی دارد

    چون برگذری بگـــوی نرمک زمنش

    کـــای دوســت فراق نیز حــدّی دارد

     

    یک ساعـتک

     

    یک ساعتک امروز نشست من و تو

    بهتـر ز هزارســـــاله هست ِمن و تو

    امــروز چنانکه هست دســـتی بزنیم

    زان پیش که بگذرد ز دسـت من و تو

     

    لطف خدا

    (در نسخهء شماره 3475)

    از لطف خدا " نحن قســــــــــــمنا"  داریم

    از سمع " ســــمعنا و اطعــــــــنا"  داریم

    در وقت اجل خدنگ شـــــــیطان چه کند؟

    چون جوشــن" ربــّنا ظــلمـــــــــنا" داریم

     

    هیچ و هیچ هیچ

    (نیز از  نسخهء شماره 3475)

    آن هیــــچ کـــــزو هیــــچ نیاید ماییـــــــم

    آن هیچ که هیچ را نشـــــاید مایـــــــــــیم

    نی نی غلطم ز هیــــــچ نفزاید هیـــــــــچ

    آن هیچ کزو هیچ فزاید ما ییــــــــــــــــم

     

    نشان دوست

    (نیز از  نسخهء شماره 3475)

    ای دوست تو را بهر مکان می جســـــتم

    هر دم خبــــرت ز این و آن می جســـتم

    تو در دل و من تو را به جان می جســتم

    خجلت زده ام کاز تو نشان می جســــتم

     

    برای دوست

    پیوســته رضای دوست می دارم دوست

    اندوه و بـــلای دوسـت می دارم دوست

    گـر جان طلبد ز من، چه تقصیر کنــــم

    من جان ز برای دوست می دارم دوست

     

    دل شکسته برای دوست

    بر  ما در وصل بســته می دارد دوست

    دل را ز فراق خســــته می دارد دوست

    من بعد من و شکســــتگی بر در دوست

    چون دوست دل شکسته می دارد دوست

     

    عمر گل

    گل صبحدمی به خود برآشفت و بریخت

    با باد صبـــــــــا حکایتی گفت و بریخت

    بد عهـــــــدی دهر بین که گل در ده روز

    سر برزد وغنچه کرد وبشکفت و بریخت

     

    دست و پا و سر و سنگ

    عمری گشــــــــــتیم در جهان با دل تنگ

    در جــُستن آن نگار پر کینـــــــه و جنگ

    شد دست ز کار و پا فتـــــــــــاد از رفتار

    این بس که به سر زدیم

     و 

    آن بس که به سنگ

     

    لیلی و مجنون سیل آورده

    گر عشــــق تو بر کوه شـــــــــــبیخون آرد

    خونابه ز ســـنگ خــــــــــــاره بیرون آرد

    گر ابر ببارد شـــــــــــــــــبی  اندر کویت

    ســــــیلاب همه لیــــــــــلی و مجنون آرد

     

    چها چها؟؟ تو را تو را !!

    دانی که چها چها چها می خواهــــــــم؟

    وصل تو من بی سر و پا می خواهـــــم

    فریاد و فغان و ناله ام دانی چیســــــت

    یعنی که تو را تورا تو را می خواهم

     

    شمارش معکوس

    ده نوبتم از نه فلک و هشــت بهشــــت

    هفت اخترم از شش جهت این نامه نوشت

    کز پنج حواس و چار ارکان و سه روح

    ایزد به دو عالم چو تو یک بت نسرشت

     

    اینها ترانه های دلنشینی بود که نسخه داران در درازنای هزارسال یا کمتر یا بیشتر بر نسخه ها ی کهن یادداشت نموده بودند و امروز بنده توفیق یافت تا شما را در مطالعه و حظ بصر و اندیشه با خویشتن انباز سازد.

     

    اتاوا 25 اسفند (حوت) 1385

    16 مارچ  2007

    آصف فکرت

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ شنبه 26 اسفند 1385 ساعت 4:45 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    ادبـــکده

    یادداشتها از سده ها (6)

    گلگشت ادبی

     

    بر پشت نسخۀ منهاج البیان در طب، با تاریخ  620 هجری (شمارۀ 5142) به  خطّی کهن و ظاهرا ً از همان سدۀ هفتم این چکامۀ حکمت آمیز بدون ذکر نام گویندۀ آن یادداشت شده است:

     

    گــر آدمی حـُجـُب از پیـــش دیده بــردارد

    یقیــن شود کاجلش با امل چه ســــر دارد

    بــدین نعیـم مـُزوَّر کجا شـــود مغــــرور؟

    هـرآن دلی که ز اســـــــرار حق خبر دارد

    بـه رنگ و بوی جهان غرّه عاقلان نشوند

    کی هست زهـر، ولی چاشنی شـــکر دارد

    در آن نباشــــــد منظور هوشــــــیاری  کاو

    برون ز حــس بــصر مطمحی دگـــر دارد

    ز آدمی چه شــــماری بهیمه طبــــــعی کاو

    مقـَـــر به عالم حســـّی چو گاو و خر دارد

    کجا به حبـــل متین اعتصــــام جان جوید؟

    کسی که عــُروۀ وثقی ز ســـیم و زر دارد

    بعــنقـــریب شـــود نــادم و نــدارد ســـود

    هـر آن که پنـد خــردمنـــــد مختصر دارد

    ز روح قدســی و انســـانی آگهیـــش مباد!

    هــرآن که روح طبیــــعی چو جانور دارد

    تــو از ســــهام اجـــل ایمنی و  بویحـــیی

    مبــــارزان یک انـــداز کارگـــــــــر دارد

    به گوش جان اگر این پند بشنود عاقــــــل

    دل از زمـــانۀ نــــــاپـــایــــدار بــــــر دارد

     

    جناس و زبان گفتار

     

    بازی با واژه ها، بویژه در سخن منظوم، از روزگار کهن تا امروز، ارباب ادب و اصحاب ذوق را موجب تفریح خاطر بوده است. در بسیاری از نسخه های خطّی، که مالکان آنها ذوق ادبی داشته اند، اینگونه تفنـّنها ثبت شده و به یادگار مانده است؛ مثلا ً در این رباعی، که بر سپیدی یک نسخۀ کهن یادداشت شده، شاعر  واژه های "نمدم"  (نمد ِ خود) و "نمدم" (نمی دهم)  را به بازی گرفته و این رباعی دلنشین را سروده است:

     

    یک مو نمــــدم به هردو عالم نمدم

    بهتر ز هزار صوف و اطلس نمدم

    روزی که حسـاب نقد مردم گیرند

    غــیر از نمدم حســـاب دیگر نمدم

     

    سه رباعی که در پایان نقل می شود، بر پشت یک نسخۀ خطی سدۀ هفتم، به خطی از همان روزگار، کتابت شده است و هر یک  لطف خاص خویش را دارد. در رباعی اول و دوم شاعر که اندوه در دلش گره شده و یارای بیان آن را ندارد، به نالۀ بلبل و کبوتر که گویا به باور شاعر قصـّۀ عشق  و شرح غصـّه است، رشک می برد و می گوید که کاش من همان می توانستم به همین سادگی و آشکارا آنچه را که از دست "او" بر سرم آمده، بیان کنم و شرح دهم:

     

    دی بلبلکی بر سر شـــــاخی با جفت

    می گفت غمی که در دلش بود نهفت

    رشـک آمدم از بلــبل و با خود گفتم:

    شــــاد آنکه غمی دارد و بتواند گفت

    ***

    دوشینه کبوتری چو من طاق از جفت

    از نالــــــش او هیچ نخفتــــیم و نخفت

    او ناله همی کرد و منش می گفتــــــم

    شاد آنکه غــــمی دارد و بتواند گفت

     

    در رباعی دیگر مطلبی بسیار دلنشین و رمزآمیز بیان شده است. نخست که از ورای این ترانه به یک رسم بسیار کهن و هنر و صنعت میناکاری و گوهرنشانی اشاره شده و شاعر نشان می دهد که چگونه صنعتگران و هنروران روزگاران کهن نگاره های طبیعت را می کشیده اند و از سیم و زر و جواهر بر اساس رنگهای همانندی که با طبیعت دارند، سود می برده اند. در این ترانه شاعر اشاره دارد که هنرمندان  از گوهران گوناگون گلها می ساخته و می آراسته و می بسته اند. اما اینها گلهای دلخواه بلبل نیستند و بویی و به گفتهء لسان الغیب حافظ "آنی" ندارند.

     

    دی بلبلکی، ظریفکی، خوشخویی

    می گفت به ناز در کنــــار جویی

    کاز لعل و زمرّد و زر و مروارید

    بنــدند گلی، ولی ندارد بویـــــــی

     

    شهر اتاوا، آدینه  25 اسفند(حوت) 1385

    16 مارچ 2007  

    آصف فکرت

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ جمعه 25 اسفند 1385 ساعت 2:59 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    شهر ها و شعر ها

     

    یادداشتـــــــــــها از سده ها (5)

    طبیعت چهار شهر خراسان

    چه زیبا و دلنشین است این ترانۀ لطف  الله نیشابوری در وصف چهار شهر خراسان که  مالک نسخه یی آن را برگزیده و بر سپیدی نسخه اش نگاشته است؛ تصویریست از طبیعت، لاله زار بهار، تاب تموز و برگریز پاییز در گرامی ترین شهرهای خراسان کهن:

    در مرو پـــریـــر لاله  آتش  انگیـــخــت

    دی  نیلوفر به بـــلخ در آب گــــریـــخت

    امروز گل از خاک نشــــــــــابور دمید

    فردا  به هری  باد ســمن خواهد بیـــخـت

              یادم آمد که   این بیت زیبا را بسیاری از هرویان، حتی آنان که کتابخوان هم  نبودند، با خود همیشه زمزمه می کردند:

    علی الصـّــباح نشابور و خفتن بغداد

    نمازدیگر مرو و نمازشــــام هرات

    هرات و شیـــراز

    در یک نسخۀ دیگر مالک نسخه که ظاهراً هروی بوده و از لطف طبع و ذوق هم برخوردار، تحت تأثیر بیت معروف لسان الغیب حافظ بیتی بر سپیدی نسخۀ خویش  در وصف هرات نوشته است.  بیت حافظ این است:

    بده ساقی می باقی که در جـنـّـت نخواهی یافت

    کنار آب رکنــــــاباد و گلگشــــت مصــلا ّ را

              مالک نسخه به یاد هرات و دشت کازرگاه و آب خوشگوار جوی سلطانی این بیت لطیف را نگاشته است:

    نسیم خلد و عمر خضر می بخشد اگر دانی

    هوای دشــت کازرگاه و آب جوی سلطـــانی

    همین اکنون که کازرگاه نوشتم به یاد شادروان رهی معیری و غزل معروفش  افتادم با این مطلع:

    بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند

    یار عاشق سوز ما ترک دلازاری کند

    نمیدانم که دقیقا ً مطلع غزل شادروان رهی  چنین است یا  ذهن نا رسای من آن را دگرگون ساخته  است به هرحال غالبا ً چنین خواهد بود. رهی این غزل را در هرات و بر مزار خواجه عبدالله انصاری معروف به پیر هرات سروده و خوانده است. و یک بیت  دیگر از آن غزل که به یادم مانده این است:

    در گذرگاهـــش فرو افتادم از  درماندگی

    اشک لرزان کی تواند خویشتنــداری کند؟

    دل شهر های هفت اقلیم

    غزلی معروف است از تاج سلمانی در وصف هرات با این مطلع:

    هرات چشــــــم و چراغ جمیــــــــــع بلدانست

    جهان تن است به نسبت هرات چون جان است

    سالها پیش از آن که بنده این شعر را دیده و شاعر آن یعنی تاج سلمانی را  شناخته بوده باشد، دو بیت زیبا را در کنار قلمدان نیای شادروانم  منشی محمد رحیم خان می دیدم و می خواندم. بعدا ً دریافتم که این دوبیت به خط پدر ایشان مرحوم منشی محمد عظیم خان بوده است. ایشان مطلع تاج سلمانی را گرفته و یک بیت در صفت دهکدهء معروف و زیبای هرات،  سیاوشان، سروده و نگاشته است.  گویا ایشان دهکده سیاوشان را خوش می داشته یا از آن خاطره یی خوش داشته است.  آن دوبیت به خط زیبا و منشیانۀ نستعلیق به  این صورت نگاشته شده بود :

    هرات چشــــم و چــــــــراغ جمیع بلدانست

    جهان تن است به نسبت هرات چون جانست

    هرات شد چو دل شهرهای هـفــــت اقلــــیم

    دل هــرات یــقیــن قریهء ســیاوشــان است

    هرات نوشتم و به یاد کابل افتادم. در قصیده ای که در همین سایت هم  هست و عنوان آن قلمرو زبان دری است و به مناسبت بزرگداشت هفتاد و پنج سالگی قصیده سرای معروف خراسان شادروان کمال خراسانی سروده بودم یک بیت چنین بود:

    که هست کابل آبی چکیده بر سر گل

    چنین بود چو نکو بنگری به نام کمال

    واقعیت این است که من هنگام سرودن این بیت به دو بیت توجه داشتم. بیت نخست که  در میان کابلیان بسیار معروف است و سرودۀ شاعر شیرین بیان کابل شادروان شایق جمال :

    از نام دیار من چه پرســــــی

    آبی است به روی گل چکیده

    به باور بنده تعبیر و بیان بسیار نغز و لطیفی است. سالها پس از آن دریافتم که یکی از شاعران عصر تیموری چنین تعبیری را به صورت معمـّا به نام کمال بیان داشته و گفته است:

    از نام نگار من چه پرسی

    آبی است میان گل چکیده

    با این تفاوت که در بیت اخیر شاعر توجه به واژۀ  عربی آب (ماء) دارد و به باور من بیت مرحوم شایق جمال مقبولتر افتاده است.

    اما شاعری که شعرش به نام حکیم عمر خیام معروف شده بلخ را با تلخ و سلخ هم قافیه ساخته و گفته است:

    چون عمر به سر رسد چه بغداد و چه بلخ

    پیمانه چو پر شود چه شــــیرین و چه تلخ

    می نوش که بعد از من و تو مــــــاه بسی

    از سلخ به غـــُر ّه آید از غرّه به ســــلخ

    خواجه آصفی هروی  هم بلخ را در یک رباعی یاد کرده است:

    در بلخ مرا معاش بد می گذرد

    ملک تو ز بد معاش خالی اولی

    گفتنی است که سالها پیش از او دقیقی از بلخ و نوبهار به این شیرینی یاد کرده است:

    به بلخ گزین شـــد بدان نوبهــــــــــار

    که یزدان پرســــــتان آن روزگـــــار

    مر آن خانه را داشتندی چنــــــــــان

    که مر کعبه را تازیــــــان این زمان

    حسن ختام این بخش را بیتی از لسان الغیب حافظ می آوریم:

    شیراز معدن لب لعل است و کان حسن

    من جوهری مفلس ازیرا مشوشـــــــم

    شهر اتاوا – 24 اسفند 1385

    15 مارچ 2007

    آصف فکرت

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ پنجشنبه 24 اسفند 1385 ساعت 4:07 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    چند نکتهء لطیف

     

    یادداشتها از سده ها (4)

     

    همانگونه که در مقدمهء بخش اول این سلسله به عرض رسید،  مجموعه یی از نکته های مفید و دلنشین در سالهای  خدمت در کتابخانهء آستان قدس رضوی علیه آلاف التحیة والثناء هنگام  ثبت نسخه های خطی ، فراهم آورده  بودم. جای تأسف است که  استناد و ارجاع دقیق  این مطالب  اکنون برای  نگارنده مقدور نیست و غرض از تقدیم آنها در این صفحه  صرف سهیم ساختن خوانندگان گرامی است با مطالب دلنشین و خواندنی که  هم آموزنده و آگهی بخش  و هم نشاندهندهء  اندیشهء گروهی از دانشجویان  و نسخه داران فارسی زبان در درازنای سده ها ست.

    این یادداشتها هیچ ارتباطی به اصل مطالب نسخه های خطی ندارد، بلکه نکته هایی است که دارندگان آن نسخه ها با استفاده از سپیدیهای  کناره ها یا برخی جاهای نانوشتهء صفحات  نوشته اند. آنان ظاهراَ این مطالب را هنگام مطالعۀ نسخه های دیگر می یافته اند یا هنگام درس و گفتگو با دوستان و همدرسان می شنیده  و بر گوشه یی از نسخه یی که خود در اختیار داشته اند، می نوشته اند. این نسخه ها در درازنای سالها و سده ها از مالکی به مالکی دیگر رسیده و سر انجام با رسیدن به گنجینهء مخطوطات آستان قدس از گزند آسیبهای روزگار تا حدودی در امان مانده است.

     

    رباعی شیخ بهایی به خط او

     

    شیخ بهاؤالدین محمد عاملی، معروف به شیخ بهایی (-1030ق) بر یک صفحۀ سفید نسخۀ مکارم الاخلاق (شمارۀ 485) که ظاهراً مدتی در تملک ایشان بوده این رباعی را نوشته است:

    " لکاتبـــه الفقیر بهاؤالدین محمد العاملی:

     

    از صیحۀ من پیر مغان رفت از هوش

    وز نالۀ من فتــــاد در شـــهر خروش

    وان شیخ که خرقه داد و زنــّار خرید

    تســــبیح زمن گرفت در میــکده دوش

     

    قدسی و آهنگ هنـــــد

     

    بر پشت نسخۀ شمارۀ 7345 تفسیر مجسطی مورخ 1033 هجری سه بیت از یک مثنوی و دو بیت از قطعه یا قصیده ای از قدسی در هوای سفر به هندوستان یادداشت شده است. عبارت " و له سلّمه الله"  نشان دهندهءزنده بودن قدسی هنگام نگارش  این ابیات است. سه بیت اول بیانگر عزم قدسی و آرزوی سفر هند است:

     

    چند غبــــــــار دل ایران شوم؟

    چند کنم صبر و پریشان شوم

    نعل ســـفر کاش در آتش کنم

    سوی دکن رفته فروکــش کنم

    آب دکن شــویدم از دل غبــار

    بندر ســــورت شوم آیینه دار

    (سورت از بنادر معروف هند)

     

    دو بیت دیگر که ظاهراً از قصیده ایست و با عنوان "وله سلمه الله" آغاز شده نشان می دهد که بار اول که قدسی آهنگ سفر هند داشته، از راه افتاده است و آنقدر آرزومند سفر هند بوده که  "سیاه بختی" را  به  دلیل  این که رنگی از هند داشته خیمه گاه خویش می ساخته است:

    "و له سلــّمه الله:

    بدینقدر که دهد از زمین هنــــدم یاد

    چو لاله بر سر بخت سیه زنم خرگاه

    ارادۀ ســـفری بود در دلم زین پیش

    شکسته است دلم، تا فتاده ام از راه"

     

    تواضع لطیف

    این ابیات بدون  ذکر نام شاعر در نسخۀ شمارۀ 5356  یادداشت شده است:

     

    شـــبی با صراحی هــمی گفت شـــمع

    که ای هرشــــبی مجلس آرای دوست

    تو را با، چنـــین قدر، پیــــش قــــدح

    ســجود دمادم بـــگو از چه روست ؟

    صــراحی بدو گـــفت: نشــــنیده ای ؟

    "تواضع ز گردنـفــــرازان نکوست!"

     

    ارادت مدّاح و سخاوت  ممدوح

    این دو رباعی که نخستین از شاعر مداح و رباعی دوم از ممدوح  است  بر سپیدی نسخۀ شماره 2692 یادداشت شده است:

    " مدیحة لبعض الوزراء:

    دنیا چو محیط است و کف خواجه نقط

    پیوســــــته به گرد نقطه می گردد خط

    پـروردۀ او کـِه و مـِه و دون و وســط

    دولــت ندهد خدای کس را به غلــــط

    [جوابها:]

    ســـیصد برۀ سفید چون بیـــضۀ بـــط

    کان را ز ســـــــــــیاهی نبود هیچ نقط

    از گلـّۀ خاص ما، نه از جای غــــــلط

    چوپــان بدهـــد به دســـــت آرندۀ خط

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ دوشنبه 21 اسفند 1385 ساعت 4:26 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    شکسته یا نشسته؟

    یادداشتها از سده ها (3)

     

    شکسته یا نشسته؟

     

    در  نسخۀ خطی شمارهء 3525  به قلم  مالک نسخه یا  کسی که نسخه را از مالک به امانت گرفته بوده، پاسخ و پرسش جالبی، در مورد بیتی از غزل معروف لسان الغیب حافظ یادداشت شده است:

     

    کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

    باشد که باز بینیم دیدار آشــــــــــــنا را

     

    پرسش و پاسخ، هردو به نظم است در  این که آیا "کشتی شکستگانیم" درست است یا  "کشتی نشستگانیم"؟ پرسش از شاعری با تخلص طایری و پاسخ از شاعر دیگری با تخلص نثاری است و هر دو در یک وزن و قافیه است،یعنی همان وزن و قافیۀ غزل  حافظ.  پرسش طایری چنین است:

     

    ای باد صبح برخیز، بر سوی طون گذرکن

    بر حضــــرت نثـاری از ما رسـان دعـا را

    بعد از دعا بگویش: کاین بیت خواجه حافظ

    هرچند نیست مشـکل، مشـکل شدست ما را

    کشتی شکســــتگانیم ای باد شرطه برخــیز

    باشـــد که باز بینیم آن  یــار آشــــــــــــنا را

    بعضی شکسته خوانند برخی نشـسته دانند

    هـرکس کنــد دلیـــلی اثبــات مـد ّعـــــا را

    قول صــحیح ازآن دو، برگوی تا کدامست

    تا مــد ّعــی نپـوید دیــــگــر ره خطــــا را

    (طون یا تون، که امروز فردوس خوانند، شهریست  در  خراسان)

     

    نثاری در پاسخ چنین  سروده است:

     

    آمد نســــــیم صبحی از طــــایری به یـاران

    در گلشــن محبـّت گلهــــــا شــکــفت مـا را

    "کشتی نشسته" خواندن از نظم طبع دوراست

    هــرچنــد هســت معنی فی الجمـله این ادا را

    لیکــن شــکســـته باید،  تا یار دور مــانـــــد

    وانگــــاه باز جــویـــد آن یــــــار آشنــــا را

    یعنی شکسته جسم است، از روح دور مانده

    وز نفخ صــــــــور جوید، آمرزش دعـــا را

     

    و این بیت به گونۀ ناقص در پایان آمده که واژه های  میان قلاب را نگارنده افزوده است:

     

    حالی که خواجه کرده، [ خود این]  چنین مقرر

    معـنی قرار دادن حد نیســــــــــــت این گدا را

     

    شهراتاوا – 17 اسفند(حوت) 1385

    8 مارچ  2007

    آصف فکرت

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ جمعه 18 اسفند 1385 ساعت 12:40 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    نکته ... نکته ...نکته

    یادداشتها از سده ها (2)

     

    دستور ساختن مرکــّب

     

    این چند دستور منظوم و منثور در مرکب سازی بر سپیدیهای چند نسخهء خطّی کهن ثبت شده، که البــتـّه برخی از آنها نزد اهل فن مشهور و مورد استفاده است.

     

    بسـتان دو درم دود  چراغ بی نــم

    صمغ عربی در او فکن چار درم

    مازو دو درم، نیم درم ترکی زاک

    از بهر مرکـّبش همی ســـای بهــم

     

    یک روایت دیگر

     همسنگ دوده زاک است همسنگ هردو مــازو

    همسنگ هرسه صمــــغ است، آنگاه زور بازو

     

    نسخهء مرکب یاقوتی

     

    دوده شش کن، هریک از صمغ و نبات و صبر سه

    زعفـــران دو، نیــــل دو، زنگار دو، نیکو بـــسای

    وانگهی این جملـــه حل کن با گــُلاب و آب مورد

    گر همی خواهی مرکب ســـــاختن این است رای

     

    طریقهء دیگر

    قدری نشاسته را در تابۀ آهنین کن و بر روی آتش بدار تا آتش در وی اثر کند و پاک بسوزد (ظاهرا ً نسوزد).  آنگاه به آب یا گلاب حل کن؛ مدادی روان و بــر ّاق گردد.

     

    روش دیگر در ساختن مرکب

    قدری مازوی رسیده خـُرد کند و پنج روز در آب نگهدارد. بعد از پنج روز آن را در هرکارهء سنگین کند و چنان بجوشاند که به قوام آید. آنگاه قدری زاک کرمانی سوخته را در آب مازو کند و به هم بیامیزد تا سیاه گردد. آن را بر گرد نـَیی بیالاید. اما این نوشته را ( یعنی نوشته با این مرکب را) از آب نگاه باید داشت چون در آب نشو می کند.

     

    ساختن مرکب از برنج

    قدری برنج گـِرده را بر تابه حرارت دهند تا نیم سوز گردد. پس آن را کوبیده، با سپیدۀ تخم مرغ خوب بسایند، تا حل شود. پس بگذارند تا خشک شود. مرکبی خوش رنگ بدست آید.

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ دوشنبه 14 اسفند 1385 ساعت 1:30 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    از هرات تا مـکــّه

     

    جامۀ خراسانی بر قامت کعبه

     

     

    مدتی بود که در پی این مقاله بودم و اکنون آن را یافتم. امید دوستان گرامی  که خواستار این مقاله بودند از مطالب آن که  نگارنده با مراجعه به مآخذ و منابع معتبر کهن نگاشته و بار اول در مجـّلۀ وزین میقات حج  چاپ شده بهره مند گردند.

    با تشکر از :

     

    http://library.tebyan.net/books1/5946.htm

     

     

    جامه كعبه پیش از اسلام:
          پیش از اسلام كعبه را با پارچه هاي رنگارنگ و گوناگون مى پوشانيدند. در آن روزگار جامه كعبه به صورت گروهي  و با  همكاري قبايل مختلف تهيّه مي گرديد؛ تا آنكه بازرگاني به نام ابوربيعه عبداللّه بن عمروبن مخزوم كه به يمن رفت و آمد داشت پيشنهاد كرد كه يك سال او جامه كعبه را تهيّه كند و بپوشاند و يك سال همه قريش. و تا ابوربيعه زنده بود، اين قرار هم به قوّت خويش باقي بود. مدتي نيز كعبه را با نطع ( پوشش چرمينه) مي پوشانيدند.

    در روزگار صدر اسلام: 
          در روزگار پيامبر خدا ـ ص ـ كعبه را با پارچه هاي يمني پوشانيدند، و خلفاي راشدين نيز همين شيوه را پيروي كردند. رنگ پوشش در آن روزگار سفيد و يا سرخ  بود. چون نوبت به خلفاي بني عبّاس رسيد، آنان رنگ سياه را شعار رسمي خويش قرار دادند و جامه كعبه هم سياه گشت.
          هنگامي كه ملوك مصر بر حجاز استيلا يافتند پوشانيدن جامه كعبه رابه  انحصار خويش در آوردند.اين انحصار تا سده نهم هجري ادامه يافت.
          رخدادي كه در اين مقاله به بررسي آن خواهيم پرداخت، در نيمه اوّل سده نهم هجري، در روزگار پادشاهان مملوك مصر ـ الملك الاشرف تا الملك الظاهرـ و فرمانرواي خراسان يا به قول مورّخان عرب «ملك شرق» شاهرخ ميرزا (د850 ق) فرزند امير تيمور گوركان اتّفاق افتاده است.

     

    بلند پروازي هماي همّت شاهرخ:
          شاهرخ كه پس از درگذشت امير تيمور در 807 ق در خراسان بزرگ به سلطنت رسيد، هرات را پايتخت خويش قرار داد. دوره او به راستي يكي از ادوار درخشان علم و هنر و آبادي اين سرزمين است. شاهرخ از اوايل رسيدن به قدرت آرزوي پوشانيدن جامه كعبه را دردل داشت ، آرزويي كه تا آن روزگاران تنها فرمانروايان عرب حق داشتند، داشته باشند، نه عجميان.
          شاهرخ مي خواست با رسيدن به اين آرزوي بزرگ هم يك افتخار معنوي و بي نظير را كسب كند و هم با سنّت شكني و ابطال سلطه تبعيض گرايانه مماليك مصر، مقام و افتخار عمدۀ  بين المللي را به دست آورد. به قول عبدالرزاق سمرقندي، صاحب مطلع السعدين، «هميشه هماي همّت بلند پرواز در هواي آن طيران مي نمود كه جامه براي بيت الله الحرام، از روي نياز ارسال نمايد و اين معني بي اجازه سلطان مصر صورت نمى بست».

    نخستين كوشش:
          شاهرخ كوشش پيگير خويش را از سال 833 ق آغاز كرد. مورّخان مصر مي نگارند كه در 24محرّم 833ق فرستاده شاهرخ ملك شرق (خراسان) به قاهره وارد شد. و نامۀ  ملك شرق را به عنوان الملك الاشرف آورد. در اين نامه 3 مطلب مهم ذكر شده بود:

    كتابهاي ابن حجر و مقريزي:
          نخست از پادشاه مصر 2 عنوان كتاب خواسته شده بود:
          1 ـ شرح بخاري از شهاب الدين احمدبن حجر عسقلاني.
          2 ـ تاريخ السلوك لدول الملوك، از تقي الدين احمدبن علي مقريزي.
          اين مطلب توجه و اطلاع حلقه هاي علمي هرات را به اكتشافات جديد در جهان دانش آن روز مي رساند.
          مطلب دوّم: در نامه يادشده بود كه شاهرخ ميرزا نذر كرده است كه براي كعبه جامه اي تهيه كرده و بفرستد. و مطلب سوم: آنكه شاهرخ پيشنهاد كرده بود تا آب چشمه به شهر مكه جاري سازد.
          گويا او مي خواسته است از تجارب آبياري به وسيله قنوات و كاريزها كه در خراسان معمول بوده در آبياري شهر مكّه استفاده به عمل آيد.
          ابن تغري بردي مؤلف «النجوم الزهراة» مى نگارد كه هيچيك از تقاضاهاي ملك شرق مورد پذيرش پادشاه مصر قرار نگرفت، امّا ابن اياس مؤلف «بدايع الزهور» مي نويسد كه سلطان شرح بخاري و تاريخ مقريزي را براي شاهرخ فرستاد، امّا از پذيرفتن درخواست شاهرخ در ارسال جامه كعبه و جاري ساختن آب چشمه به مكّه خودداري كرد. ملك اشرف به شاهرخ نوشت كه اوقافي براي پوشش كعبه هست، كه نيازي به هيچ يك از شاهان در اين مورد نيست، و در باب چشمه نوشت كه در مكّه چاهها و چشمه ها بسيار است و نيازي به ساختن چشمه جديد نيست (ظاهراً او در مورد قنات و كاريز معلوماتي نداشته و آن را هم مانند چاهها و چشمه هاي معمولي مي پنداشته است).

    خشم و تهديد:
          خودداري حاكم مصر از موافقت با تقاضاي شاهرخ وي را خشمگين ساخت و فرستاده ديگري به نام هاشم شريف به قاهره فرستاد، كه حامل نامه تهديدآميزي به عنوان ملك مصر بود. هاشم شريف در 24رمضان المبارك همان سال به قاهره رسيد. نامه شاهرخ بسمله و مهر نداشت كه بيانگر خشم فراوان ملك شرق (پادشاه خراسان) بود. در افتتاح نامه نوشته شده بود: «الم تركيف فعل ربّك باصحاب الفيل...» . شاهرخ القاب معمول و رسمي حاكم مصر را در اين نامه ننوشته و او را سخت مورد تهديد قرار داده بود. و به قول مقريزي تندرآسا و صاعقه وار خروشيده و درخشيده بود. در عين حال تحفه اي هم به حاكم مصر فرستاده بود كه مؤلف «بدايع الزهور» از آن به عنوان «هديه فشرويه» ياد كرده است.
          الملك الاشرف تسليم نشد و نامه درشت شاهرخ را همچنان با كلمات درشت جواب گفت و به قول ابن اياس: «من دقّ الباب سمع الجواب». نامه هاي عتاب آميز شاهرخ مكرر گرديد ولي بي نتيجه ماند. ابن تغري بردي كه به روشني رنگ نژادپرستي از نوشته هاي او نمايان است، در مورد لجاجت الملك الاشرف و رد تقاضاي شاهرخ مي نويسد كه ثبات و ايستادگي اشرف در برابر خواسته هاي شاهرخ، پس از فتح قبرس، مهمترين اقدامي بود كه وي در طول سالهاي سلطنت خويش انجام داد.
          او مي نگارد كه الملك الاشرف با در دست گرفتن انحصار امتياز پوشانيدن جامه كعبه حرمت مصر و حرمت حكام مصر را تا قيامت حفظ كرد. امّا از مطالبي كه در ديگر تواريخ مصر در اين باب درج است برمي آيد كه نوشته ابن تغري بردي گزاف و چاپلوسي به حاكم مصر بوده است...

    فرستاده جديد ـ داماد سيد شريف گرگاني:
          فرستاده ديگري كه در 27محرم 838 به قاهره رسيد و با آوردن هدايا و نامه تقاضاي شاهرخ را تجديد كرد، تاج الدين علي بن عبداللّه شريف نام داشت كه به روايت ابن حجر كه او را ديده است، داماد سيد شريف گرگاني بود. در اين نامه هم شاهرخ نوشته بود كه نذر كرده است تا براي كعبه جامه اي بفرستد تا آن را از داخل خانه كعبه بياويزند. و خواسته بود كه الملك الاشرف نماينده اي براي تحويل گرفتن جامه به هرات بفرستد.
          الملك الاشرف قاضيان چهار مذهب را در مجلسي فراخواند و تقاضاي ملك شرق را با آنان در ميان نهاد و خواست تا در آن مورد فتوا بدهند. قاضى القضات بدرالدين حنفي جواب داد كه: اين نذر منعقد نمي گردد.
          ابن حجر قضات اربعه را به باد انتقاد گرفته و از جواب هاي نامربوط آنان ياد مي كند. او مي نويسد كه بعضي از قاضيان بدون آنكه از آنان پرسشي شده باشد خود هم سؤال و هم جواب را نوشته بودند. برخي نوشته بودند كه «چون اين عمل تعطيل وقف مي كند، جايز نيست.» يكي نوشته بود كه «چون با اين عمل بر سلطان مصر تحكّم صورت مي گيرد، جايز نيست.» امّا سلطان خود عذر آورد كه مبادا با اين كار راه پوشانيدن جامه كعبه براي شاهان ديگر باز گردد. ابن حجر مي نويسد كه من هم در واقع همان جواب سلطان را عذر آوردم كه با موافقت به اين عمل، رخنه و راهي براي ديگران باز خواهد شد.
          شريف تاج الدين را هنگام بازگشت به خراسان، اقطوه موساوي مؤيّدي مهماندار همراهي مي كرد كه نامه جوابيه سلطان را به عنوان شاهرخ با خود داشت.

    امتياز منحصر به شاهان مصر است:
          اشرف نوشته بود كه جامه كعبه را پيوسته ملوك مصر تهيه مي كنند و هزينه آن از محلّ اوقافي كه براي همين كار موجود است فراهم مي گردد. سلطان به شاهرخ مشورت داده بود كه اگر مي خواهد به نذر خويش وفاكند، جامه كعبه را كه ساخته، بفروشد و بهاي آن را به فقيران مكّه صدقه دهد كه ثواب آن بيشتر است و سود آن به شمار بيشتري از مردمان خواهد رسيد.
          در 4 شوّال نامه تهديد آميزي از شاهرخ به قاهره رسيد كه در آن از گرفتن حقّ الورود از بازرگان در بندر انتقاد شده و مشعر بر حركت شاهرخ ميرزا به جانب قدس بود.
          فرستاده سلطان مصرـ اقطوه ـ در 28جمادي الثاني 839 به قاهره بازگشت و فرداي آن روز شيخ صفا فرستاده شاهرخ به قاهره رسيد كه نامه ديگري از شاهرخ آورد.

    رسول را كتك زدند و در آب سرد غوطه دادند:
          الملك الاشرف شيخ صفا را در اصطبل سلطاني به حضور پذيرفت. شيخ با صداي بلند نامه شاهرخ را مي خواند و ملك اشرف آن را مي شنيد. شاهرخ در اين نامه سلطان را نايب خويش خوانده و دستور داده بود كه خطبه و سكّه را به نام او كند. چون قرائت نامه به اينجا رسيد، شيخ صفا خلعتي را كه از خراسان آورده بود، نزديك برد تا سلطان آن را بپوشد. با اين خلعت تاجي هم براي اشرف فرستاده بودند.
          الملك الاشرف شكيبايي از كف داد و دستور داد تا خلعت را دريدند و فرستاده نگونبخت را به سختي كتك (لت)  زدند و با آنكه روزي سرد بود، شيخ صفاي هروي بيچاره را در بركه (حوض) اصطبل غوطه دادند، چنانكه به سرحد مرگ رسيد و كس را جرأت شفاعت نبود. ابن تغري بردي مي نگارد كه هرگز تا آن روز سلطان را به آن اندازه خشمگين نديده بوده است. پس سلطان شيخ صفا را به حضور فراخواند و پاسخ هايي درشت به او سپرد تا به فرستنده خويش باز گويد. از جمله گفت كه شاهرخ مرا به نيابت خويش در مصر مي گمارد، ولي من او را به شحنگي كوچكترين روستاي قلمرو خويش نخواهم پذيرفت. پس دستور داد كه فرستاده شاهرخ و همراهان او را به راه دريا از مصر بيرون كردند. آنان به مكه رفتند و تا موسم حج صبر كردند و حج گزاردند و باز گشتند.
          ابن تغري بردي زدن فرستاده شاهرخ و دريدن نامه او را ستوده و اين كار را از خوبترين و بزرگترين كارهاي الملك الاشرف در طول سلطنتش مي شمارد. امّا اشرف پس از اين واقعه بسيار نزيست و پس از مرگ او در 841 ق فرزندش الملك العزيز مدتي كوتاه سلطنت و خلع گرديد و الملك الظاهر بر تخت پادشاهي مصر نشست.

    خواب ميرآخور به حقيقت پيوست
          الملك الظاهر در 12 جمادي الآخر 843 فرستاده شاهرخ را كه از هرات آمده بود به حضور پذيرفت.  مورّخان خراساني از جمله عبدالرزاق و خواند مير مي نويسند: چقماق بيگ ـ كه همين الملك الظاهر باشد ـ در روزگار الملك الاشرف منصب ميرآخوري داشت. شبي در خواب ديد كه شاهرخ او را برداشته برتخت شاهي نشانيد. به همين سبب چون به سلطنت رسيد، جيجكتوقا را كه از اميران خاص او بود، به رسالت نزد شاهرخ به هرات فرستاد. جيجكتوقا در 843ق به هرات رسيد و به دستبوسي شاهرخ توفيق يافت.

    استقبال شاهانه از فرستاده مصري
          شاهرخ احوال الملك الظاهر را از رسول پرسيد و براي او جايي در دست راست تعيين گرديد. در آن روز ضيافتي بزرگ ترتيب دادند و بيشتر ظروف آن ضيافت از زر سرخ گوهر نشان بود. اميران و شاهزادگان نيز هريك او را ضيافتي جداگانه دادند و هدايايي گرانبها به او بخشيدند.

    دانشمندان مصر از خراسان كتاب مي خواهند:
          اين بار دانشمندان مصري از خراسانيان كتاب خواسته بودند. جيجكتوقا به عرض رسانيد كه سلطان چقماق (= الملك الظاهر) پنج كتاب معتبر از كتابخانه هرات خواسته است:
          1 ـ تأويلات اهل سنّت و جماعت، از شيخ ابومنصور ماتريدي،

     2 ـ تفسير كبير علاّمه رازي،

     3 ـ شرح تلخيص جامع خواجه مسعود بخاري،

     4 ـ شرح كشّاف مولانا علاءالدين پهلوان،

     5 ـ روضه در مذهب شافعي.
          به روايت خواند مير با آنكه كتابها در كتابخانه هرات موجود بود، دستور داده شد كه پنج كتاب را جديداً به خطّ خوش نوشتند و جدول كشيدند و به جيجكتوقا تسليم كردند. جيجكتوقا پس از دريافت 50 هزار دينار با هداياي گرانبها عازم مصر شد. پنجاه نوكر او نيز افزون بر اسب و جامه هريك هزار دينار انعام دريافت داشتند. و شاهرخ به حكّام اصفهان، شيراز، يزد و كاشان نيز دستور داد كه از فرستادگان پذيرايي كنند و به آنان انعام بدهند.

    فرستاده اي كه در راه درگذشت: 


          مولانا حسام الدين مباركشاه پروانچي از دانشمندان هرات با فرستاده سلطان عازم مصر گرديد ولي به قاهره نارسيده در گذشت (13ربيع الآخر 844) و فرزندش خواجه كلان (يا خواجه كلال) هديه و نامه شاهرخ را به قاهره رسانيد.

    پايتخت مصر را به افتخار فرستادگان خراسان آذين بستند:
          خواجه كلال و همراهان او در 26ربيع الثاني 844 به قاهره رسيدند. شهر قاهره را به افتخار آنان آذين بسته بودند. فرزند سلطان مصر با گروهي از اميران به استقبال بيرون شد. ابن تغري بردي و مقريزي روز ورود سفيران را در قاهره روزي ديدني (يوماً مشهوداً) وصف مي كنند و مي نويسند كه چنان ترتيباتي تا آن روز در قاهره سابقه نداشته است. شاهرخ با نامه خويش هدايايي شامل 100نگين فيروزه، 81تخته حرير، تعدادي جامه و پوستين و مشك، سي شتر بختي خراساني و چيزهاي ديگر فرستاده بود. خراسانيان هم هدايايي گرانبها دريافت كردند، اما خواجه كلال هم در گذشت و پدر و پسر ـ كه به طور امانت به خاك سپرده شده بودند ـ سرانجام در قدس دفن شدند.

    به مطلب مي رسد جوياي كام آهسته آهسته:
          در 847 سيد محمد زمزمي ازهرات به مصر رفت و الملك الظاهر موافقت كرد كه شاهرخ جامه كعبه بفرستد و هر طور كه مي خواهد، به نذر خويش وفا كند. كار بردن جامه به عهده چندتن از بزرگان خراسان مانند شيخ محمد مرشدي شيخ الاسلام و شمس الدين محمد ابهري سپرده شد. مورخين مصري مي نويسند كه يكي از همسران تيمورلنگ نيز با اين قافله همراه بود.

    جامه را در يزد ساخته بودند:
          جامهء كعبه روزگاري پيش در دارالعباده يزد مرتب ساخته و به هرات برده و در خزانه پايتخت محفوظ مى داشتند. در اين سال (848 ق) فرستادگان جامه را برداشته آهنگ مصر كردند.
          جامه كعبه را در حدود 100تن همراهي مى كردند. چون به شام رسيدند، امرا و اعيان شام هم مقدم آنان را گرامي داشتند. و چون در روز 5 شنبه 15 شعبان 848 وارد مصر شدند جمعي از مقربان و خواص الملك الظاهر به استقبال آنان شتافتند وآنان را در منزل جمال الدين استاندار در ناحيه بين القصرين فرود آوردند. فرستادگان در روز 2شنبه 11رمضان 848 به حضور الملك الظاهر سلطان مصر رسيدند. سلطان به مناسبت ورود آنان محفلي آراسته و دستورات خاصي صادر كرده بود كه سخاوي و ابن تغري بردي از آن به تفصيل ياد مي كنند.

    فرستادگان را غارت كردند:
          با آنكه سلطان دستور داده بود كه آنچه فرستادگان با خود دارند ـ از جمله جامه كعبه را در جايي امن بگذراند، اما هنگاميكه فرستادگان پس از ملاقات با سلطان به منزل خويش باز مي گشتند، گروهي در حدود 300 تن ـ از مماليك برسر آنان ريخته و هرچه از نفايس و كتب و نگين ها و مشك و طلا و پوستين كه با آنان بود، به غارت بردند. بر انجام 2تن از اميران مصري يلخجا (يل خواجه؟) و ينال علايي دوادار و امير تنبك حاجب الحجاب به فرياد فرستادگان خراساني
    رسيد.

    پوزشخواهي سلطان از خراسانيان:
          به روايت عبدالرزاق سمرقندي چون سلطان ازاين حادثه آگاه گرديد، بسيار مضطرب شد و گفت: فتنه انگيزان دوست مرا از من رنجانيدند. وي از خراسانيان معذرت خواست و دستور داد آنچه از اموال غارت شده به دست آمد به
    صاحبان آن داده و بيش از آنچه به غارت رفته بود به آنان بخشيدند. دند و آنان را از چنگ مماليك نجات دادند.

     مجازات غارتگران:
          مماليك غارتگر مجازات شدند و حقوق و ارزاق گروهي از آنان قطع شد و گروهي را به زنجير بسته در شهر گردانيدند و ندا در دادند كه اين جزاي كسي است كه حجاج بيت الله را غارت كند.
          سلطان مصر فرستادگان خراساني را با حاجيان مصري به مكّه فرستاد و آنان در روز عيد قربان جامه را از داخل خانه كعبه آويختند و پس از انجام مراسم حج، به هرات بازگشتند و گزارش سفر پرماجراي خويش را به شاهرخ بيان داشتند.

    مـآخذ مقـاله
    ـ ابن اياس حنفي، محمدبن احمد، بدايع الزهور في وقايع الدهور، ج 2، ص 245 ـ 244.
    ـ ابن تغري بردي يوسف، النجوم الزهراة في ملوك مصر و القاهرة، ج 14، ص 77، 266 ـ 265 و ج 15، ص 366 ـ 364.
    ـ ابن حجر عسقلاني، احمدبن علي، انباءالغمر بابناء العمر، بيروت، 1406 ق، ج 8، ص 49، 330 ـ 329.
    ـ خواندمير، غياث الدين محمد، حبيب السير، تهران، ج 3، ص 633 ـ 626.
    ـ سخاوي، محمدبن عبدالرحمان، التبر المسبوك في ذيل السلوك، قاهره.
    ـ عبدالرزاق سمرقندي، مطلع السعدين و مجمع البحرين، خطي.
    ـ قلقشندي، احمدبن علي، صبح الاعشي في صناعة الانشاء بيروت 1407 ق.
    ـ مقريزي تقي الدين احمد ، السلوك لمعرفة دول الملوك، قاهره، صفحات متعدد.

    (مقاله از نو به صورت مختصر ویراسته شد)

    آصف فکرت  

    شهر اتاوا 28 فبروری 2007/ 11 اسفند( حوت)  1385

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ پنجشنبه 10 اسفند 1385 ساعت 3:13 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    تــرجمۀ موزون

    عبارات موزون عروضی

     درترجمهء سورۀ  یوسف از یك نسخۀ كهن

     

    چندی پیش توفیق زیارت تصویر ترجمه‏ای كهن از قرآن مجید میسر گردید، كه نسخه آن در كتابخانه مركزی و مركز اسناد دانشگاه تهران به شماره 9680 نگهداری می‏شود و به خط حسن‏بن علی‏بن حسین كوفی است كه در نیمه رمضان 555 كتابت آن را به پایان رسانیده است و نسخه از آغاز سوره بقره تا آخر سوره كهف را دارد و 285 برگ هفت‏سطری (هر صفحه 7 سطر با ترجمه زیرنویس به صورت منكسر یا چلیپایی) است. در فهرست دانشگاه (ص‏449-450) آمده است كه این ترجمه «فارسی كهن نزدیك به ترجمه طبری - بی‏داستانها - و باید تحریر دیگری از آن باشد».  صحیح است و می‏توان هر ترجمه یك متن را كه متعلق به مرحله معینی از زمان و مكان باشد تحریری از ترجمه دیگر آن متن در همان مرحله دانست. و چون این ترجمه با ترجمه طبری و اختلاف نسخه‏های آن مقایسه شد دیدیم كه گاهی - ولی نه بسیار - عباراتی مشترك و شباهتها در آنها هست; اما این ترجمه را رنگی و آهنگی خاص است و چون متن كامل ترجمه سوره مباركه یوسف در این مقاله نقل می‏شود عجالة برای پرهیز از دراز شدن سخن، از شرح ویژگیهای لغوی و دستوری آن می‏گذریم.

    اما ویژگی بسیار مهم این ترجمه وزن و آهنگ آن است. گاهی ترجمه آیت‏یا آیاتی، برحسب اقتضای موضوع، تركیب و آهنگی خاص یافته‏اند (مثلا ترجمه آیات 33 و 43 و 101 همین سوره)، كه در این مورد پژوهشگران پیشینه را سخنها و كتابهاست و ما به آن نمی‏پردازیم; اما از آن كه بگذریم وجود نوعی آهنگ و وزن در قالب افاعیل عروضی در تمام عبارات ترجمه است. گاه عبارتی را - به تكرار در قالب یك مصراع از بحور بلند اوزان عروضی می‏یابیم; اما عبارات موزون كوتاه را تقریبا در ترجمه هر آیت می‏بینیم. مثلا در همین ترجمه سوره یوسف، در 111 آیت‏به بیش از 50 جمله و عبارت موزون برمی‏خوریم كه شماری از آنها یك مصراع كامل و بسیاری دیگر تركیبی از افاعیل یك بحر - كمتر از یك مصراع یا بیشتر از آن - است كه در سطور زیر نقل می‏شود. شماره آخر هر جمله یا عبارت متعلق به آیه آن است; و چون خوانندگان این مقاله را بی‏گمان بر وزن شعر و عروض اشراف هست، برای پرهیز از اطناب، از برابر نهادن افاعیل در هر عبارت گذشتیم. اینك آن جملات و عبارات موزون:

    كی منم در كار شما ( مفتعلن مفتعلن)(آغاز سوره)  فرو فرستادیم( مفاعلن  فعلن)/2 كی مگر شما بذانید( متفاعلن فعولن) /2 یاد كن آنگه كی گفت(مفتعلن فاعلن) - یوسف پذر خویش( مفعول مفاعیل) /4 من دیذم اندر خواب( مستفعلن فعلان)  /4 گفت گوینده از پیش ایشان( فاعلاتن فعولن فعولن)/10 بفرست وی را ( مستفعلن فع) - فردا بصحرا( مستفعلن فع)  /12 پس چون ببردند وی را(مستفعلن فاعلاتن)  /15 بخورد ویرا گرگ( مفاعلن فعلن) /17 هستیم ما راست‏گویان( مستفعلن فاعلاتن) /17 شكیبایی كنم نیكو(مفاعیلن مفاعیلن) /18 پس بیامد كاروانی(فاعلاتن فاعلاتن)  /19 ای مژدگانی - اینك غلامی( مستفعلن فع مستفعلن فع)  /19 بودند برادران یوسف( مفعول مفاعلن فعولن ) /20 بفروختند او را ( مستفعلن فعلن) - درمی چند شمرده ( فعلاتن فعلاتن) /20 آنكس كی خریده بود وی را از مصر( مفعول مفاعلن مفاعیلن فاع) /21 بكرامت محل وی (فعلاتن مفاعلن) - باشذ كی سوذ دارد( مفعول فاعلاتن – یا مستفعلن فعولن) /21 خود خواند وی را( مستفعلن فع)  - آن زن كی یوسف (مستفعلن فع).../23 ببست درها را محكم (مفاعلن فعلاتن فع )- و گفت ویرا اقبال.../23 خود قصد كرد آن زن (مستفعلن فعلن).../24 گفت‏یوسف كی طلب كردست( فاعلاتن فعلاتن فع).../26 و بخواندست مرا ( فعلاتن فعلن)/26 پیراهن وی دریده از پیش( مفعول مفاعلن فعولن – یا  مفعول مفاعلن مفاعیل) - پس راست گفت آن زن (مستفعلن فعلن) /26 پیراهن وی دریده از پس(مفعول مفاعلن فعولن) /27و28 این است دین راست (مفعول فاعلات) /40 چی بود كار شما آن وقت؟( مفاعلن فعلاتن فع) /50 طلب كردید یوسف را( مفاعیلن مفاعیلن) /50 كی خذاوند من آمرزنده است( فعلاتن فعلاتن فعلن) /53 چون سخن گفت‏با وی( فاعلاتن فعولن) /54 كی من نگه دارم ( مفاعلن فعلن ) - داناام  (مفعولن)/54 من بهترین مهربانانم (مستفعلن مستفعلن فعلن)/59 گفتند می‏جوییم مكیال ملك (مستفعلن مستفعلن فاعلات)/72 همچنان ما جزا دهیم آنرا(فاعلاتن مفاعلن فعلن) /75 گفتند اگر دزدی كند( مستفعلن مستفعلن) /77 من پای برندارم( مستفعلن فعولن ، یا، مفعول فاعلاتن)  /80 واسخت اندوها ( مستفعلن فعلن) /84 اندوه به دل می‏داشت( مفعول مفاعیلات) /84

    فاعلاتن فعلاتن فعلن

    گفت‏یوسف - ای دانیـــــذ شما؟

    كی چی كردیذ شما با یوسف؟

    فاعلاتن فعلاتن فعلن

    /89 چون جدا شد كاروان از شهر مصر(فاعلاتن فاعلاتن فاعلات)  /94 گفت اندر شوید اندر مصر( فاعلاتن مفاعلن فعلات)  /99 ای خداوند من عطا دادی ( فاعلاتن مفاعلن فعلن) (یا) عطا دادی این ملكت و پادشاهی (فعولن فعولن فعولن فعولن)  /101 یاد كردیم از خبرها ( فاعلاتن فاعلاتن)- آنچ از تو غایب بود ( مستفعلن فعلان)/102 آنگه كی عزم ایشان ( مفعولن فاعلاتن)- درست‏شد اندر كار ایشان /102 چند عبرتهاست اندر آسمانها و زمین؟(فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات)  /105 خود بود اندر قصص ایشان(مفتعلن مفتعلن فعلان) - پندی خداوند خردها [را] (مستفعلن مستفعلن فعلن)/111 .

    پیش از نقل ترجمه سوره یوسف به اختصار اشاره‏ای در مورد رسم‏الخط آن می‏شود: رسم‏الخط ترجمه اختلاف عمده‏ای با رسم‏الخط دیگر ترجمه‏های فارسی سده‏های 5-6 ق ندارد و مشخصات عمده آن از این قرار است:

    الف: ممدود بدون مد، گاف با یك سركش; پ، چ و ژ غالبا دارای سه نقطه; «كه و چه‏» بیشتر به صورت «كی و چی‏» و «آنكه و آنچه‏» به صورت «انك وانج‏»; یاء مفرد گاه منقوط- با دو نقطه در بالا - و گاه معكوس، بدون آن كه هر یك در موردی خاص به كار رود. هر جا كلمه‏ای یا كلماتی و تركیبی یكجا نوشته شده بود یا جدا از هم; ما هم به همان گونه نقل كردیم.

    متاسفانه نادرستیهایی در استنساخ هست كه در پانوشتها به پاره‏ای از آنها اشاره شده است:

    اینك ترجمه سورۀ مباركه یوسف:

    بنام خدای مهربان بخشاینده ‏منم خدای كی منم در كار شما

    آنست آیتهای كتاب ظاهر.

    كی ما فرو فرستادیم، آن قرآن عربی، كی مگر شما بذانیذ.

    ما می‏خواهیم (1) بر تو یا محمد، نیكوترین قصها، یعنی قصه یوسف، بآنچ وحی كردیم فریشته بتو این قرآن، و اگر بودی تو از پیش آن وحی از غافلان.

    یاذ كن آنگه كی گفت‏یوسف پذر خویش را: ای پذر من، من دیذم اندر خواب، یازده ستاره، یعنی كوكب و آفتاب و ماه را دیذم ایشان را كی مرا سجود می‏كردند.

    گفت‏بذو یعقوب (2) (ع):

    ای پسر من، برمخوان خواب خویش را بر برادران خویش، كی  اگر حسد كنند ترا  حسد كردنی، كی شیطان  مردم را  دشمنی است  پیدا و ترا و ایشانرا از راه بب[رد].

    و همچنان كی ترا این نموذ، اختیار كنذ ترا خذای تو، و بیاموزد ترا از تعبیر خوابها، و تمام بكنذ نعمت‏خود بر تو و بر قوم یعقوب، چنان كی تمام كرد نعمت‏بر پذران تو از پیش آن، بایمان ابراهیم و اسحق، چنین گفت كی خدای تو دانا است و حكیم.

    خود بوذ اندر یوسف و براذران وی عبرتها، آنكسان را كی پرسند ترا از قصه یوسف.

    یاذ كن آنگه كی گفتند: خود یوسف و براذر وی دوسترست نزد پذر ما از ما، و ما جماعتی‏ایم ده تن، و پذر ما اندر خطاست  ظاهر.

    بكشیذ یوسف را، یا بیفكنید. وی را بزمین دیگر، تا حاصل گردد شما را روی  پذر شما، و باشیذ از پس او گروهی  بسامانان.

    گفت گویند[ه] از پیش ایشان: مكشیذ یوسف را و اندر افكنیذ ویرا اندر بن چاه، تا برچینند ویرا برخی از راه گذریان، اگر هستید  كنندگان.

    گفتند: ای پدر ما چی بود ست ترا؟ كی ایمن نداری ما را بر یوسف، و ما وی را ناصحی باشیم.

    بفرست وی را بما فردا بصحرا، تا فراخ بزییم و بازی كنیم، و ماوی را نگاه داریم.

    گفت‏خود اندهگن كنند (3) مرا كی ببریذ شما او را و من می‏ترسم كی بخورد ویرا گرگ و شما از وی غافل باشیذ.

    گفتند اگر بخورد وی را گرگ و ما ده مرداییم (كذا) آنگه ما سخت عاجز باشیم.

    پس چون ببردند وی را، و دل بر نهادند كی بیفكنند وی را اندر بن چاه، و وحی كردیم ما بیوسف كی تو خبر دهی ایشانرا بكار ایشان این كی می‏كنند و ایشان همی ندانند.

    و آمذند بپذر خویش شبانگاه همی گرستند.

    گفتند ای پدر ما، ما رفته بوذیم تا با یك دیگر تك دهیم و تیراندازیم، و بگذاشتیم یوسف را بنزدیك كالای ما، پس بخورد ویرا گرگ، و نیستی تو باور دارنده، و اگر چه هستیم، ما راست‏گویان.

    و آوردند بر پیراهن وی خونی دروغ، گفت‏یعقوب: بل مزین گردانیذست‏شما را تنهای شما، شكیبای كنم نیكو، و از خدای یاری خواهم بر آنچ صفت می‏كنیذ بر دروغ، بر دروغهاء تمام.

    پس بیامد كاروانی، بفرستادند پیش رو ایشان را بآب، پس فرو گذاشت دلو خویش اندر چاه، گفت: ای مزدكانی مرا، اینك غلامی، و بپوشیدند آن نام بضاعت (4) نهاذند، و خدا داناترست‏بآنچ می‏كردند.

    و بفروختند او را ببهای ناقص، درمی چند شمرده، و بوذند برادران یوسف، اندر وی از زاهدان.

    و گفت، آنكس كی خریذه بوذ وی را از مصر، زن خویش را: گرامی كن بكرامت محل وی، باشذ كی سوذ دارذ ما را جای، یا بگیریم او را بفرزندی، و همچنان ممكن گردانیذیم یوسف را اندر زمین مصر، و تا بیاموزیم وی را از تعبیر خوابها، و خدای غالب است‏بر امر وی، و لیكن بیشترین مردمان ندانند.

    و چون رسید به وقت قوت و جوانی، داذیم او را حكمت دانای و علم، و همچنان جزا دهیم نیكوكاران را.

    و خوذ خواند وی را آن زن كی یوسف(ع) اندر خانه او بود از تن وی، و ببست درها را محكم و گفت ویرا اقبال باذا ترا، ترا [گفت]: پناه كنم با خذای، كی خذای نیكو گردانذ محل من، و خود فلاح نكند آنكسان كی ظالم باشند.

    و خود قصد كرد آن زن، و قصد كرده بوذ یوسف بذان، اگر نه را (كذا) بوذی كی بدیذ علامت و نشان خذاوند او، همچنان كردیم، تا بگردانیدیم از وی انچ بذی بذی و فعل زشت كی وی از بندگان ما بوذ كی ایشان مخلص باشند.

    و از پیش یكدیگر شتاب كردند بدر، و بدرید پیراهن وی از پس، و یافتند خذاوند وی را نزدیك در، گفت آن زن: نیست پاداش آنكسی كی خواهد باهل تو بذی، مگر آنك وی را حبس كنذ، یا عذاب كنذ ویرا عذابی دردناك.

    گفت‏یوسف كی طلب كردست مرا، و بخواندست مرا، و گواهی داد گواهی از اهل آن زن: اگر هست پیراهن وی دریذه از پیش، پس راست گفت زن، و مرد از دروغ گویانست.

    و اگر هست پیراهن مرد دریده از پس، دروغ می‏گویذ زن و مرد از جمله راست‏گویانست.

    پس چون بدیذ پیراهن وی دریذه از پس، گفت: این از كید شما زنانست. كی كید شما زنان عظیم بزرگ بود.

    ای یوسف، روی بگردان ازین كار; و استغفار كن ای (5) زن از گناه خویش، كی تو هستی از جمله خطاكنندگان.

    و گفتند زنانی اندر شهر، كی: زن ملك عزیز مصر همی بجوید بنده خویش را از تن وی، خود اندر میان دل دوستی او، و ما می‏بینیم وی را اندر بی‏راه ظاهر.

    پس چون بشنید زلیخا بمكر ایشان، بفرستاذ، ایشانرا بخواند، و بنشاند ایشانرا محلی گرامی، و فرا داد هر یكی را از ایشان كاردی، و گفت‏یوسف را: بیرون آی بر ایشان، پس چون بدیذند، بزرگ یافتند وی را، و ببریذند دستهای خویش، و گفتند: معاذالله، نیست این آدمی و، نیست این مگر فریشته گرامی.

    گفت زلیخان آن كی آنست كی شما ملامت كردید مرا اندر باب وی، و خوذ خواندم او را من بر تن وی، و امتناع كرد، و اگر نكند انچ من او را بفرمایم، اندر زندان كنند وی را، و باشد از جمله ذلیلان.

    گفت‏یوسف: ای خدا من زندان دوست‏تر دارم نزدیك من از انچ می‏خوانند مرا بذان، و اگر نگردانی از من مكر ایشان میل كنم با ایشان و باشم از جمله جاهلان.

    پس اجابت كرد وی را خذای و بگردانیذ از وی مكر ایشان كی اوست‏شنوا دعوت داناست.

    آنگه رای اوفتاد ایشانرا پس آنك بدیذند آیتها یعنی علامتها، كی وی را اندر زندان كنند با بهنگامی.

    واندر شذ با وی اندر زندان دو غلام ملك، بگفت (اصل: بگو) ازین دو [یكی] كی من دیذم خویشتن را كی همی خوردمی (6) (كذا) انگور و گفت (7) دیگر كی من دیدم خویش را، كی برگرمی از زبر سر خویش نان، كی همی خوردندی مرغان از آن خوردنیها [خبر ده ما را] از تفسیر آن كی ما می‏بینیم ترا از نیكوكاران.

    گفت‏یوسف [نیاید به شما] هیچ طعامی كی روزی كرده باشیذ، كی نه من خبر دهم مر شما را بتفسیر آن، پیش از آن كی آیذ بشما، و آن آن را نیست (كذا) كی آموختست مرا خذای من، و من بگذاشتم ملت قومی كه نه گرویذند به خذای و ایشانند كی بقیامت ایشان كافرانند.

    و متابعت كردند (كذا) بذان شریعت پدران خویش را ابراهیم و اسحاق و یعقوب، و نباشذ و نشایذ ما را كی شرك آریم بخدای هیچ چیز را، این از فضل خذایست‏بر ما (8) و بر همه مردمان و لیكن بیشترین مردمان شكر نكنند (9) بذان خدای را.

    [ای] كی یاران ایذ اندر زندان ای (كذا) خذایان متفرق كی از (كذا) بهتر یا خذای یگانه كی همه خلق را قهر كرده است.

    همی نپرستیذ از غیر خذای مگر نامها را، كی نام نهاذیذ شما بشما و پذران شما، نفرستیذست‏خذای بذان هیچ حجتی و برهانی، نیست‏حكمت (10) الا مگر خذای را، فرموذ كی مپرستیذ مگر او را، اینست دین راست و لیكن بیشترین از مردمان همی ندانند.

    ای یاران من همی زندانی، اما یكی از شما ساقی كنذ مهتر خویش، و خمر دهد وی را، و اما دیگر را بردار كنند تا همی خورد مرغ از سروی، برفت قضا بر او از انچ جواب همی خواهیذ.

    و گفت‏یوسف آنكس را كی دانست كی او رستگاری یابذ از ایشان هر دو: یاد كن مرا بنزدیك مهتر خویش، پس فراموش گردانیذ وی را شیطان ذكر خذای بر دل یوسف، پس بماند اندر زندان چندین سال.

    و گفت ملك ایشانرا كی: من می‏بینم اندر خواب هفت گاو فربه، كی می‏خورد آنرا هفت گاو لاغر، و هفت‏خوشه گندم سبز، و خوشهای دیگر خشك. ای شما كی اشراف قومید، فتوی دهید مرا اندر خواب من، اگر چنانست كی خوابها تعبیر می‏كنید.

    گفتند: این خوابهاایست‏بر یكدیگر آمیخته و نیستیم ما به تفسیر آن خوابها پیشینه عالم.

    و گفت آنكس كی نجات یافته باشد از آن دو، و تا یاد آمدش از پس امت، من خبر دهم شما را بتاویل آن، بفرستیذ مرا، یعنی آمذ و گفت.

    ای یوسف، ای صدیق، براست جواب ده ما را اندر هفت گاو فربه كی همی بخورذ آنرا هفت گاو لاغر، و اندر هفت خوشه سبز و دیگر خوشهاء خشك تا مگر من بازگردم سوی اهل مصر.

    گفت‏یوسف میكارید (11) هفت‏سال بر عادت خویش، [پس آنچه] بدرویذ شما بگذاریذ آنرا اندر خوشه، مگر اندكی از انچ بخورید.

    آنگه آیذ از پس آن، هفت ‏سال سخت، بخورند آنچه از پیش نهاده  باشند آنرا، مگر اندكی كی آن را محكم نهاده باشند.

    آنگه آیذ از پس آن سالی، كه اندر ان فریاذ رسذ مردمان را، و اندران كی ایشانرا از آن [تنگی برهاند].

    و گفت ملك: بیارید وی را بمن، پس چون آمذ بوی رسول گفت: بازگرد تا نزدیك (12) مهتر خویش و بپرس ویرا تا چی بود حال آن زنان كی ایشان ببریذند دستهای خویش؟ كی خذای من بكید ایشان دانا است.

    گفت ملك با این زنان: چی بوذ كار شما آن وقت كی طلب كردیذ یوسف را از تن وی؟ گفت (13) معاذالله ندانیم ما بر وی هیچ جزای بدی. (14) گفت زن (15) عزیز یعنی زلیخا اكنون پیذا شذ حق، كی من جستم وی را از تن وی، و او از جمله راست گویانست.

    این از بهر آنست تا بداند ملك، كی من خیانت نكردم وی را اندر پنهانی و حال وی، و بداند كی خذای راه ننماید (16) كید آنكسانی كی خاین‏اند.

    و بیزار نكنم تن خویش را، كی تن فرماینده است‏ببدی، مگر آنچ ببخشایذ خذاوند من، كی خذاوند من آمرزنده است و بخشاینده.

    و گفت ملك: بیاریذ [زی] من او را تا من بدوستی خالص تن خویش را، و چون سخن گفت‏با وی، گفت ملك: تو امروز بنزدیك ما ممكنی از هرچ خواهی و امینی.

    گفت‏یوسفت: فرو دار مرا بر نگه داشتن خزانها (17) [ء] زمین، كی من نگه دارم، داناام.

    و همكنان (18) ، ملكت داذیم یوسف را اندر زمین، تا فرود از آن آنچه خواهذ، برسانیم نعمت ما آنرا كی خواهیم [و] ضایع نكنیم مزد نیكوكاران.

    و مزد و ثواب آخرت بهترست آنكسان را كی ایمان آوردند و برزیدند تقوی.

    و آمدند براذران یوسف، و اندر آمذند نزدیك و شناختند (19) ایشان را و ایشان وی را منكر.

    و چون بشناخت، بساخت ایشان را بارهای ایشان، گفت‏بیاریذ بمن براذری كی شما را است از پذر شما، و من بهترین مهربانانم.

    مر اگر نیاریذ بمن او را، نباشذ پیمانه شما را نزدیك به من، و نه نزدیك آمذ بمن. (20) 0 گفتند ایشان: اندر خواهیم از وی پذرش را، و ما بكنیم آنچ را فرمودی.

    و گفت‏یوسف غلامان وی را: بنهید بضاعت ایشان اندر میان بار ایشان، و مگر ایشان بشناسند مرایشان آنگه كی باز گردند سوی قوم خویش، تا مگر ایشان بازآیند.

    و چون باز آمدند تا بنزدیك پذر خویش، گفتند: ای پذر ما، منع كردند از ما كیل، بفرست‏با ما برادر ما را تا كیل بستانیم و ما او را نگاه‏بان باشیم.

    گفت‏یعقوب: ای ایمن دارم شما را بر وی مگر چنانك امین داشتم شما را بر براذر وی؟ از پیش، و خذای بهتر نگاه دارد از شما. و او رحیم‏تر است از جمله آنكسان. (21) و چون بگشادند بار خویش، و یافتند بضاعت‏خویش باز داده، بایشان، گفتند ای پذر ما چی خواهیم پس ازین، بضاعتهای ما باز دادند با ما، و ما طعام خوریم دیگر بار، و نگه داریم براذر ما را و بیفزاییم كیل شترباری و آن كیل است كی بآسانی ما را حاصل آیذ.

    گفت‏یعقوب: هرگز نه فرستم او را با شما، تا آنگه كی بدهند شما را عهدی از خدای، كه بیاریذ بمن او را، مگر فرو گیرند و غلبه كنند بر شما، پس چون بدادند او را عهد خویشتن، گفت‏یعقوب خذای برآنچ می‏گوییم گواهست.

    و گفت‏یعقوب: ای پسران من، اندر مشویذ از یك در و اندر شویذ از درهای پراكنده، و هیچ چیز كفایت نتوانم كرد از شما آنچ خذای خواسته باشذ، نیست‏حكمی مگر خذای (22) را و بروی توكل كندا آنكسان كی توكل كنند.

    و چون اندر شدند از آنجا كی فرموذ ایشانرا پذر ایشان، هیچ چیزی كفایت نكرد ازیشان آنچ خذای خواسته باشد و لیكن آن همت اندر تن یعقوب بوذ بجا آورد، و یعقوب خذاوند علم بود، و آنچ بیاموختیم وی را، و لیكن بیشترین مردمان ندانند آنچ وی دانست.

    و چون اندر شدند نزدیك یوسف، با خود گرفت‏برادر خویش را گفت من هستم برادر تو اندهگن مباش بانچ ایشان می‏كردند.

    پس چون بساخت ایشانرا بار ایشان، بنهاد مشربه زرین اندر بار براذر خویش، آنگه منادی كرد ندا كننده: ای اهل كاروان، شما خود دزدانیذ.

    گفتند بایشان: چی می‏جویید شما؟ گفتند و چمی طلبید. از ما؟

    گفتند می‏جوییم مكیال ملك، و آنكسرا كی بیارد بآن بار یك شتر و من بدان پابندان باشم.

    گفتند بخذای خوذ دانستیذ كی بیامذیم بما تا فساد كنیم اندر زمین؟ و نبودیم ما دزد.

    گفتند: پس چیست جزاء این فعل اگر باشیذ دروغ زنان؟

    گفتند: جزای آنك آنكسی كی یابند اندر بار او، آنست پاداش او، همچنان ما جزا دهیم آنرا، یعنی دزدان را.

    پس ابتدا كرد ببارهای برادران، پیشین از بار براذر خویش، آنگه بیرون آورد آن را از بار براذران (23) خویش، چنان بلطف كردیم كید از بهر یوسف، نبایست‏یوسف را كی فرا گیرد برادر خویش را، اندر سبب دین ملك، مگر آنك خواسته باشذ خذای، برداریم درجات آنكسی كی خواهیم، و زبر هر خذاوند علمی عالمی دیگرست.

    گفتند: اگر دزدی كند ابن یامین، خود دزدی كند براذر او از پیش وی، پنهان كرد آنرا یوسف اندر دل خویش، و پیدا نكرد آنرا برایشان. گفت‏یوسف شما بترید اندر منزلت، و خذا داناترست‏بذانچ صفت می‏كنیذ.

    گفتند یوسف را ای ملك عزیز، خوذ او را پذری است پیر بزرگ شذه، فراگیر یكی از ما بدل وی، كی ما می‏بینیم ترا از جمله نیكوكاران.

    گفت‏یوسف: بازداشت‏خواهم از خذای كی ما فراگریم مگر آنكسی را كی ما یافتیم متاع ما بنزدیك وی، كی ما آنگه ظالم باشیم.

    پس چون نومیذ شذند ازو، خالی كردند و مناجات كردند. گفت مهتر ایشان: ای ندانیذ؟ كی پذر شما برگرفتست‏بر شما بحكم عهدی از خذا و از پیش من بود كی تفریط كردیذ اندر حق یوسف، هرگز من پای برندارم از زمین مصر، تا آنگه كی دستوری دهد ما را پذر من، یا حكم كنذ خذای، كی خذای بهترین حكم كنندگان است.

    باز شویذ تا نزدیك پذر خویش، و گوییذ: ای پذر ما خوذ پسر تو دزدی كرد، و ما آنرا كی از ما پنهان بوذ نگه داشتن نتوانستیم، و ما هیچ گواهی ندهیم الا بآنچ دانستیم.

    و بپرس از مردمان دیه - آنكه بودیم ما اندران - و از مردم كاروان - آنك بیامدیم ما اندر میان ایشان - و ما خود راست گویانیم.

    گفت‏یعقوب بل مزین نكردست‏شما را تنهای شما كاری، و مرا شكیباییست‏بران، نیكو باشذ كی خذای بیارد بمن ایشان را همه، كی او خذای است داناء، و حكیم است.

    آن روز كی بگردانیذ (24) ازیشان، و گفت: واسخت اندوها بر یوسف، و سفید شده بود چشمهای وی از اندوه، و او اندوه به دل می‏داشت.

    گفتند پسران وی و بخذای كی سست نگردی و همی وی را یاد می‏كنی، تا آنگه كی باشی تباه اندر عقل، تا باشی از هلاك كنندگان.

    گفت‏یعقوب: كی همی نالم اندوه من و تیمار من با خذای، و دانم از خذای آنچ شما نذانیذ.

    ای پسران من، برویذ و خبر جویید از یوسف، و از براذر وی، و نومیذ مگردیذ از رحمت‏خذای، كی نومیذ نگرداند از رحمت‏خذای، مگر گروهی را كی كافرانند.

    و چون اندر آمدند بنزدیك یوسف گفتند ای ملك رسید بما و اهل ما سختی و گرسنگی و آوردیم بضاعتی كاسد و كاسته، تمام بده ما را كیل، و باز[ده] برادر ما، صدقه كن بر ما، كی خذای جزا دهد صدقه‏كنندگان را.

    گفت‏یوسف: ای ذانیذ شما؟ كی چه كردید شما با یوسف و براذر وی؟ و شما ندانستیذ كی عاقبت كار چه خواهذ بود.

    گفتند ای تو توی یوسف؟ گفت منم یوسف و این براذر من است، یعنی ابن‏یامین، خوذ منت نهاذ خذای برما، و هر كی بپرهیزذ، و صبر كند اندر بلا، خود خذای ضایع نكند ثواب نیكوكاران.

    گفتند: بخذای، كی اختیار كرد ترا خذای بر ما و نبودیم ما بانچ كردیم ما خطای.

    گفت‏یوسف: هیچ تغیر نیست‏بر شما امروز بیامرزد خذای شما را و او[ست] رحیم‏ترین رحیمان و بخشاینده.

    ببرید پیراهن من این، و برافكنید آنرا بر روی پذر من، تا بینا گردد، و باز دهند اهل شما را بجملگی.

    و چون جدا شد (25) كاروان از شهر مصر، گفت پذر ایشان: من همی یابم بوی یوسف اگر نه آنرا استی كی شما بخرفی (26) منسوب كنیذ ما را.

    گفتند: بخذای كی تو اندر عشق و دوستی تو دیر یابذ (27) (كذا).

    پس چون كی آمد مژده دهنده برافكند پیراهن را بر روی یعقوب (ع)، گردید بینا شذ. گفت‏یعقوب: ای گویم شما را كی من همی دانم از بهر خدای آنچ ندانیذ شما.

    گفتند: ای پذر ما، آمرزش خواهیذ ما را ازین گناهان ما، كی ما بودیم مخطی و گناه‏كار.

    گفت‏یعقوب زود بود كی آمرزش خواهم شما را از خذای من، اوست آمرزگار و بخشاینده.

    و چون اندر آمدند نزد یوسف با خود گرفت پذر و مادر خود و گفت: اندر شویذ اندر مصر، اگر خواهذ خذای، ایمنان.

    و برداشت پدر و مادر خویش را بر تخت ملك و ایشان همه او را سجود كردند و گفت: ای پذر من این است تاویل آن خواب كی من دیدم از پیش، خود بگردانید خداوند من حقیقت، و خود نیكو كرد با من، كی بیرون آورد مرا از زندان، و شما را بیاورد شما را از بادیه كنعان، از پس آن كی تباه (28) بكرد شیطان، یعنی دیو، میان من و میان براذران من، كی خداوند من باریك دانست، آنچ خواهذ، و خوذ اوست كی علیمست، هرچ كند، بدانش و حكمت كند.

    ای خذاوند من، عطا داذی، این ملكت و پاذشاهی، و بیاموختی مرا از تفسیر خوابها، ای آفریذگار آسمانها و زمین، تو ناصر و حافظ منی، اندر دنیا و آخرت، تمام كن عمر من در اسلام، و اندر رسان مرا بپیشینگان و نیكان و پیغامبران، چون پدر وی(ع).

    آنچ یاذ كردیم از خبرها انچ از تو غایب بود وحی می‏كنیم ترا بتو، و الا تو نشناختی بودی (كذا)، تو یا محمد نزدیك اولاد یعقوب آنگه كی عزم ایشان درست‏شذ اندر كار ایشان و ایشان مقر (29) همی كردند.

    و نیستند بیشترین مردمان مؤمن، و اگر چی حریص باشی یا محمد (30) بر ایمان ایشان.

    و نمی‏خواهی تو ازیشان بر تبلیغ رسالت هیچ مزدی و نیست این قرآن مگر پندی همه خلق را.

    و چند عبرتهاست اندر آسمانهای (كذا) و زمین، كی ایشان می‏گذرند بر آن، و اندر آن، و ایشان از آن همی برگردند.

    و نگروند بیشترین ایشان بخدای، كه نه ایشان مشرك باشند یعنی همباز گوینده.

    ای ایمن شدند كی آید بایشان پوششی از عذاب خذای، یا آیذ بایشان قیامت ناگاه، و ایشان ندانند خبر آمذن وی.

    بگو یا محمد اینست راه من كی می‏خوانم با خذای برحجتی و نیتی، من و آنكس متابعت كردیم، (31) و پاكا خدایا، آنرا و نیستم من از جمله همبازگویان.

    و نفرستادیم از پیش تو یا محمد مگر مردانی را كی وحی گردیذ بایشان از اهل انصار، ای همی نروند ایشان اندر زمین تا ببینند كی چون بودست آخر آنكسانی كی از پیش ایشان بوذند.

    تا چون نومید شذند رسولان، و پنداشتند كی ایشان تكذیب كردند، و بذان نصرت ما، و برهانیدیمی آنرا كی خواستمی، و رد نكنیذ عذاب ما از گروه مشركان.

    خود بوذ اندر قصص ایشان پندی خذاوندان خردها[را]، نبود سخنی كی از خویشتن بافته بوذ، و لیكن استوار داشتن است مر آنرا كی پیش از اوست، و پیذا كردن مر هر چیز را، و راه راستی و بخشایشی مر گروهی كی بگروند.

    پی‏نوشتها

    1- ظاهرا: می‏خوانیم نقص.

    2- اصل: یوسف.

    3- ظ. كنذ لیحزننی.

    4- اصل: بساعت‏بضاعت.

    5- اصل: از زن، در برابر استغفری.

    6- خوردمی در برابر «اعصر» آمده و ظاهرا «فشردمی‏» بوده است.

    7- اصل: كیست قال.

    8- اصل: شما علینا.

    9- اصل: شكر كنذ لایشكرون.

    10- ظاهرا «حكم‏» درست است الحكم.

    11- اصل: مكارید تزرعون.

    12- اصل: با نزدیك تا نزدیك.

    13- ظاهرا: گفتند قلن.

    14- ظاهرا: هیچ چیز از بدی ما علمنا علیه من سوء.

    15- اصل: گفت زنان قالت امرات العزیز.

    16- اصل: و ندانذ كی خذای راه بنمایذ وان الله لایهدی.

    17- اصل: جزانیها.

    18- همكنان یا همچنان؟ كذلك.

    19- ظاهرا: شناخت ایشانرا فعرفهم.

    20- ظاهرا: و نه نزدیك آییذ بمن ولاتقربون.

    21- ظاهرا: از همه رحیمان ارحم الراحمین.

    22- ظاهرا: بدهیذ شما مرا عهدی تؤتون موثقا.

    23- ظاهرا: بار برادر خویش وعاء اخیه.

    24- ظاهرا: و روی بگردانیذ وتولی.

    25- اصل: و چون خذا باشذ لما فصلت العیر.

    26- نقطه ندارد.

    27- این عبارت به همین صورت در ترجمه انك لفی ضلالك القدیم آمده است و ظاهرا كلمه آخر «پایذ» بوده باشد.

    28- اصل: پناه نزغ.

    29- مقر» در ترجمه مكر نوشته شده.

    30- اصل: حریص باشی تا یا محمدصلی الله علیه وآله.

    31- كذا: ظاهرا من و آنكی متابعتم كرد انا و من اتبعنی.

    یادداشت:

    اصل این مقاله را چند سال پیش برای  مجلۀ وزین مشکاة نشریۀ بنیاد پژوهشهای اسلامی  نوشته یودم که در آن مجله چاپ شد.  آنچه در اینجا می خوانید نقل آن مقاله با اضافاتی است در بخش عبارات موزون و آوردن افاعیل که ابزار پیمایش عروضی است در میان هلالین در برابر هر عبارت موزون.  باز یافتن این مقاله را در این سوی زمین مرهون سایت و صفحۀ حوزه  هستم:

     

    http://www.hawzah.net/Per/Magazine/ME/045/me04502.asp

     

     

    شهر اتاوا- چهارم اسفند 1385/ 23 فبروری 2007

     

    آصف فکرت

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ شنبه 5 اسفند 1385 ساعت 5:52 قبل‏ازظهر (تعداد نظرات : ۱)

    fekrat.kateban.com -- copyright: 2006 © -- Powered by kateban.com