موضوعات
آمار بازدید
بازدیدکنندگان تا کنون : ۴۰۵٫۶۳۷ نفر
بازدیدکنندگان امروز : ۸۱ نفر
تعداد یادداشت ها : ۱۱۴
بازدید از این یادداشت : ۳٫۳۹۳

پر بازدیدترین یادداشت ها :

نسخه نویسی بیدل 

بیشتر دوستان در حلقۀ کاتبان نسخه شناسند، یا در کار نسخه شناسی  سرگرم پژوهش  و یا دوستدار نسخ  و کتب خطی اند. بسا که به نسخۀ خطّیی  برخورده ایم که خوشمان آمده و خواسته ایم نسخه یی از آن برای خود تهیه کنیم.  با اجازۀ مالک نسخه یا همینگونه بی گذرنامه به رونویسی نسخه پرداخته ایم و صاحب نسخه یی شده ایم.  در این سوی زمین نسخه برداری از هر اثر پروانه می خواهد و مالک هر اثر دارای حق مشخص و مسلّمی است که دیگری حق تجاوز به آن حق را ندارد.

این اشاره را بدانجهت آوردم که  دوستان بیندیشند که آیا در آن سوی زمین چنین فرهنگی نبوده است؟ پس به بیدل روی می آوریم. ابوالمعانی میرزا عبد القادر بیدل  که مردمان بلخ و بخارا و کابل و د هلی و بهار از سده هاست که می شناسندش و دوست می دارندش و اکنون در ری و طوس و شیراز و سپاهان نیز درِ دوستی  برویش گشوده اند و حرمتش می دارند.

در این سطور یادی از نسخه شناسی و نسخه نگاری ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل می شود، که در ضمن آن هم با فرهنگ بیدل در این زمینه آشنا می شویم و هم اصطلاحات و اطلاعاتی از او به دست می آوریم.

بیدل نزد دوستی هم مشرب، شاه قاسم، نسخه یی" از مجموعۀ رسائل سلف"  می بیند و از ان میان "کلمات شیخ طریقت شبلی" را بیشترمی پسندد. شاه قاسم به او اجازه می دهد که مدتی آن را نزد خود نگهدارد به عبارت بیدل به او می گوید که " چندی تماشایی این مجمع اسرار بایدت بود و این مصاحب فدسی را انس خلوت تأمل باید نمود". با آن هم بیدل به رونویسی نسخه اقدام نمی کند. تا آن که در دیداری دیگر " رخصت تحریر آن نیز وسیلۀ روشن سوادی دیوان سعادت گردید و فراهم آوردن اجزای مرقوم دفتر جمعیتی به شیرازه رسانید." به این ترتیب،  آن دوست به او اجازه می دهد نسخه را برای خود رونویسی (استنساخ) کند. بیدل نسخه  را رونویسی می کند. مقدمه یی هم به آن می افزاید و منظومه یی هم به همین مناسبت می سراید و به عبارت خودش " ذیل اختتام را به نظم این قطعه مزین" می سازد:

دارد این نســـــــــخه ازعلوم کمال

یابس ورطــــــب چون کتاب مبین

بزم هوش از لطــــــــایفش روشن

باغ فهـم از معارفــــش رنگیـــــن

نقطه بر خط ســـــــواد دیده فریب

لفظ و معنی بهــار طبـــــع نشــین

سطــــــر مشکین به صفحه آرایی

همچو ابرو طــــــراز لوح جبیــن

ورق ســـــاده هــــــم به زیبــــایی

سـحر ایجــــــاد طلعــت سیمــــین

نســخـــۀ دلگشــــــای از عظــمت

 توأم دســــــــتگاه چـــــــرخ برین

محو آثـــــار فضـــل بین سـطــور

 نقطه ها ســــــاز چشــمک پروین

در ســـــواد  و بیــــاض اوراقــش

 شـــب و روزاز دل هم آینـــه بین

یعنی از امتـــــــیاز ســــایه و نور

صبح وشـام دگر ظهــــــور کمین

می دهـــــــد طالبــــــان معنـی را

نظم او انتظـــــــام ملک یقــــــین

که به کــسب ثبــــــــات آگــــاهی

نسخــــــه گیرند ازین بنــای متین

نثرش افکنـــــــده دام رعنــــــایی

از رگ گل به صفحۀ نســـــــرین

کای حریفـــــــان معرفت صیـــاد

دام مرغان راز،نیســـــت جزاین

از می معــــنی و دوائــر خــــط

آگهی مسـت ســـــاغر تحســــین

ســیرهرنقطه همچومردم چشــم

مرکزآییــنۀ شـــــــــهود یقیـــــن

گشته روشن زجاده های سطور

راه ســرمنزل حقـــیقت دیــــــن

حرف حرفـــش به مســند اوراق

دانش ارشـــــــاد معرفت تلقـــین

الفش در ســـواد یـــکتـــــــــایی

ازاحد می دهد نشـــان که ببــین

گر حقیقت طلب کنی ز مجـــاز

دامن ازگـــرد این نقوش مچیـن

ســــــجدۀ  بی  اشــــارتـی دارد

کان الف دردل منـــــست مکین

لیک از راه انقــــلاب وجـــــود

پیشش افتاده ام ســـری به زمین

تی و ثی داغهــــــا به دل دارند

کز چه افتــــــاده ایم دور چنین؟

نقطه یی بیش نیســـت دوری ما

ورنه چون بی به نســــبتیم قرین

جیم، حی، خی نــقوش تأدیـــبند

که بحق راست باش وکج منشین

از خطا هم صواب مطـــلوبست

درکجی راست مــــیرود فرزین

پیــــکر دال و ذال تنبیــــه است

یعنی ای سرکشــــان جهل کمین

الف قد چو خم شــد از پیــــــری

تیشـــــۀ نخل آرزوست همــــین

ری و زی می زنــد به دل ناخن

کازچه چون واومانده یی غمگین

نبری تا رهی به علـّــت خویــش

چون الف یک نفس زپا منشـــین

ســــین زدندانه غیرشــین گردید

ورنه فرقــــی نداشــت آن تا این

طول این آســـتین ز کوتاهیست

وان دگر راســت کوتهی ازچین

غافل ازصـــاد و ضاد نتوان بود

یک نگه راست دردوچشم کمین

گرکشد دیده تهمت چپ وراست

نور پاکست از یســــــارویمــین

الف طی چو دســــتۀ طـــنـــبور

میل در چشـــم وهـــم کرده یقین

طی به یک نقطه اسم ظی گیرد

ساز یک ساز ونغمــه ها چندین

عین و غینـش به رفع نقطۀ وهم

عیـــن یکدیگرند غیـــــر مبیـــن

اختلاف صور به این نسق است

محو معنی شو و حضور گزین

فی ازآن پای نـــــاز کرده دراز

که به قاف قنـــاعت است قرین

قاف در سلک غنچه خسبانست

ســر زانوست بسـتر و بالــــین

گر کشیدی سری به جیب رضا

از گلســـــتان امن گل می چین

کجی کاف عین راســـتی است

سه الف با همند گشـــــته قرین

یعنی آنجا که راســــتان جمعند

راســتیهاست در کجی تضمین

لام قــلا ّب آرزوی دلـــــــست

بهر مـــاهی میم صیـد کمــــین

مقصد از میم وصل معرفتست

لام آغوش شـــوق طــالب دین

میم گوید زبـــــان هــــذیان را

نیست جز بســتن دهان تمکین

تا ز جیب تو فتنـــه گل نکــند

غنچه سان غیرخامشی مگزین

وضع نون نامــدار آگاهیـــست

حلقه اش خاتمـست نقطه نگین

گر تو هم آگهی ز نقطـــۀ دل

خویش را کن احاطه و بنشین

واو دروعظ تسُت کای مغرور

مـــایل عجز باش سجده کمین

سـرکشیها چوکاف خیره سریست

نقــطه گرد وبه سجده پوش جبین

چشـــمۀ هی به دیده می گوید

صافدل آن که شد تهی از کین

صفر گشتن فزودنست به علم

صافی آییــنه ییست معنی بین

یا از آن گام میـــزند معکوس

کاز تمامی نمی شــود تسکین

به بــدایت رجوع باید کــــرد

اصل کار نهایـت است همین

بیدل، پس از اتمام نسخه و افزودن منظومه، آن را به ملاحظۀ  آشنای عارف که همان شاه قاسم بوده باشد، رسانیده  و مورد تحسین او قرار گرفته است. به عین عبارات بیدل « امید قبول آن جناب ترحم قباب به تحفه آرایی جبین عرض بالید، و نقد ناقص عیاری به محک التماس رسانید. عطوفت آهنگی قانون کرم  به  وجد تحسینها پرداخت و  بی نوای محفل  نیاز را به زمزمه های آفرین نواخت».

شهر اتاوا- 3 می 2007

آصف فکرت

================

بیدل و نسخۀ آشفته

 در یکی از شماره های پیش نگاشتم که ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل در سالهای اخیر با سروده های نازکخیالانه و عرفانی خویش در ایران نیز هواداران فراوانی یافته است. در همان شماره، مثنویی در باب یک مجموعۀ دستنوشته از بیدل آورده شد. امروز هم رقعه یی از این سخنور والامقام در باب یک نسخۀ خطی می آوریم. این رقعه  که مفاد آن را می توان در یک جمله ( این نسخه به درد نمی خورد )  بیان نمود، نمودار نثر منشیانه – شاعرانه و تکلـّف آمیز بیدل است.  مخاطب رقعه معلوم نیست، اما دو رقعۀ پیش و پس از این رقعه به شکرالله خان نگاشته شده بوده است:

در تنبیه تصحیح کتاب کهنه

عبرت نگاها! این متن حاشیۀ قدیم، که تبرّکا ً در کتابخانه نگهداشته اند، نه قابل آن است که از رویش نسخه توان برداشت و نه شایستۀ این که به ذوق آن، بر تضییع اوقات توجه باید گماشت. فرسودگیهای مرور ایام، آن سوی عظام رمیمش پرورده، و تفرقۀ  امتداد زمان، آن طرف اوراق خزانش محشـّی کرده. ورقها به آن بی التیامیست که که اگر وصـّال اجزای تخیل در هر رقعه لخت دلی صرف کند، از عهدۀ ربط برنیاید؛ و خطوط به آن بی سوادی، که اگرکاتب دبستان تأمـّل، در هرنقطه، مردمکی به کار برد، سیاهی در نظرها ننماید.  از فرط کرم زدگیها، هر صفحه، هزار چشم به مطالعۀ معنی ِ عدم گشاده؛ و هر حرف به صد مغاک غور موهومی فتاده. سقمی ندارد که صحت به حواشی تصورش بار تواند یافت، و تفرقه نه چندان که جمعیت معمای شیرازه اش تواند شکافت. فراهم آوردن این جنس  اجزا، پیکر پوسیده را عمر دوباره بخشیدن است، و از گیاههای متلاشی تازگی ِ بهار دمانیدن.  نفس سوز جهد را در الفاظش مباهات سرافیلی است، و خیال بند غور را در ایجاد معانیش ناز جبرئیلی. نخستین جریده که منقول عنه لوح محفوظ تصور می توان نمود امروز به مطالعه رسید و اولین مسوده که رایحۀ عقل کُل مستخرج از او گمان باید کرد، بالفعل موضوح گردید (یعنی نامۀ شما را گرفتم و خواندم ). اگر نسب نامۀ مولویت بزرگان موقوف شرح او باشد، در آتش انداختن به از آنست که بر روی آب باید آورد؛ و اگر خرد استعداد آبا به عرض آن منحصر است، برباد دادن اولی تر که طبیعت را غبارآلود ننگش باید کرد. ثوابی به از این نیست که به توقع اصلاحش عذابی بر بی دماغان نگمارند، و به تکلیف صحتش بیماری مزاج بیدلان روا ندارند.

نقل از رقعات بیدل(Roq’at e Bedil)   صص. 7 و 8

30 ماه می 2007

آصف فکرت 

پنجشنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۶ ساعت ۱۸:۴۸
نظرات



نمایش ایمیل به مخاطبین





نمایش نظر در سایت