موضوعات
آمار بازدید
بازدیدکنندگان تا کنون : ۴۱۴٫۶۳۷ نفر
بازدیدکنندگان امروز : ۶۳ نفر
تعداد یادداشت ها : ۱۱۴
بازدید از این یادداشت : ۳٫۰۶۸

پر بازدیدترین یادداشت ها :

یادداشتها از سده ها

 (بخش نخست)

دوستان نکته هایی را که در آغاز گشایش این رویه(صفحه) نوشته بودم پسندیده  و همیشه  با محبت خواستار ادامهء آن مطالب بودند.  به یادم بود که مجموعه یی از نکته های مفید و دلنشین در سالهای  خدمت در کتابخانهء آستان قدس رضوی علیه آلاف التحیة والثناء هنگام  ثبت نسخه های خطی ، فراهم آورده  بودم. اکنون آن یادداشتها را یافته ام و به پاس محبت دوستان گرامیی که پیوسته خواهان نشر چنین نکته هایی هستند، به تدریج در این صفحه نهاده می شود.

این یادداشتها هیچ ارتباطی به اصل مطالب نسخه های خطی ندارد، بلکه نکته هایی است که دارندگان آن نسخه ها با استفاده از سپیدیهای  کناره ها یا برخی جاهای نانوشتهء صفحات  نوشته اند. آنان ظاهراَ این مطالب را هنگام مطالعۀ نسخه های دیگر می یافته اند یا هنگام درس و گفتگو با دوستان و همدرسان می شنیده  و بر گوشه یی از نسخه یی که خود در اختیار داشته اند، می نوشته اند. این نسخه ها در درازنای سالها و سده ها از مالکی به مالکی دیگر رسیده و سر انجام با رسیدن به گنجینهء مخطوطات آستان قدس از گزند آسیبهای روزگار تا حدودی در امان مانده است.

شرایط دانش آموزی

شش چیز است که بی آنها نتوان به دانش رسید:

ذکاء (تیزهوشی)، حرص (افزون خواهی در دانش اندوزی)، اجتهاد(کوشش در دریافت مسائل)، فطنت (هوشیاری و زرنگیهمت ِ استاد و روزگار بسنده( وقت کافی).

چون دانشجویی از همۀ این نعمتها بهره ور گردد، بی گمان به والاترین مدارج خواهد رسید. این سرمشقی است که دانشجویی در سه بیتِ  تازی یافته و بر پشت نسخۀ خویش یادداشت کرده است:

اخی! لا تنال العـــلم الاّ بســــتـــّة ٍ

ســا ُنبئک عن مجموعها ببیـــــان ٍ

ذکاءٍ و حرصٍ و اجتهاد ٍو فطنـــة ٍ

و همت اســــــــتاد و طول زمـان ِ

فاِن ظفــــــرت کفاک یوما بهـــذه

فقد نلت فی العلیــــــا اشرف شان ٍ

دانش و بی نوایی

            در سدۀ هشتم هجری یک دانشجوی فقه، دارندهء نسخۀ  "شرح الحاوی"  از روزگار خویش که ارزشها بر پایهء دنیاداری بوده  ناخوش است و به این نتیجه می رسد که حکمت، پارسایی، فصاحت و خوشنویسی ِ مرد ِ نادار، نزد مردم روزگارِ او به درهمی نمی ارزد. او این دو بیت را پسندیده و در سال 784هـ. بر سپیدی نسخۀ شرح الحاوی نگاشته است:

فصاحة سحبان و خطّ ابن مـُقلــة

و حکمــة لقمــان و زهد ابن ادهم

اذااجتمعت فی المرأ و المرأ مفلس

فلیس له فی النــّـــاس قیمة درهم

ادب مطالبه

            خواستن و دست پیش کسان دراز کردن کاری آسان نیست که " پـُل بستن و از آبروی خویش گذشتن" است؛ و باز چه دشوار است خواستن چیزی از کسی که دادنش او را بیازارد! شاعری خردمند، حاصل سالها تجربه را در سه بیت آورده و آیندگان را پند داده که هرگاه ناگزیر از خواهش گردند، بیندیشند تا از چه کسی چه چیزی می خواهند. دارندهء نسخه آن  ابیات را بر سپیدی نسخهء خویش چنین نگاشته است:

نباید هشت چیز از هشت کس خواسـت

که انســــــان را بـــد آید وقــــت ِ دادن

ز رعـــــــــنا، گــُل، ز دانشـمند، کاغــــذ

ز هنــدو، مشـــک ، ازخیــّاط،  ســــوزن

ســـلاح از غازیـــــان، نان از گرســــنه

قــروض از دوســـتان، یاری ز دشـــمن

گذر عمـــــــــر

در یک نسخۀ بسیار قدیمی، مالک نسخه این دو بیت را به قلم تعلیق نگاشته، که در آن شاعر گذر عمر و بی وفایی دنیا را به گونۀ زیبایی تمثیل می نماید و می گوید که صفحات تاریخ گیتی به درستی مرگنـــــامۀ  آدمیزادگان است:

تاریخ جهان که حال هر خــُرد و کلان

جـُستند در او ز شـــــــهریاران و یلان

در هر ورقی نگر که: فی عـــام کــــذا

قـَد مات َ فـلان بــن فــلان بــن فــلان

ادب یـــا نســب ؟

بر پشت نسخه یی کهن این دوبیت را نوشته اند:

انـا ابن نفسـی و کنیتی ادبی

من عرب کنت ام من عجـم

انّ الفتی من یقــــــول انا ذا

لیس الفتی من یقول کان ابی

فشردهء برگردان این دو بیت که همــّت بلند گویندۀ آن را نشان می دهد چنین است:

            چه عرب باشم چه عجم، من پسر خودم هستم و کنیهء من ادب من است. جوانمرد آن است که گوید: اینک من! نه آنکس که گوید پدرم که بود.

با دیدن این ابیات سخن  معروف حکیم  ابوالقاسم فردوسی به یاد می آید:

گهر بی هنر ناپسند است و خوار

بدین داستان زد یکی هوشـــــیار

چو پرســـند پرسندگان از هــــنر

نشـــاید که پاسخ دهی از گـُهـــر

یا این بیت از گوینده یی دیگر:

گــرد نام پــــدر چه می گــردی؟

پدر خویش شـــــــــو اگر مردی

معشوقۀ عاریتی

امانت گرفتن و پس ندادن کتاب یکی از رسوم ناپسند دیرین است. مالک یک نسخۀ نفیس این بر پشت کتاب خویش نگاشته است تا اگر دوستی یا  همدرسی طمع به عاریت گرفتن آن را داشته باشد، چون این دوبیت را بخواند پاسخ مالک نسخه را بداند:

معشـــــوقۀ من کتاب من شـــــد

بیچاره دلم، بر او چه شاد است!

گویند به عــــاریت به مــــــا ده!

معشـــوقه به عـــاریت که داده؟

نوشت افزار مهجوران

این دو بیت لطیف بر نسخۀ شمارۀ 2670 ثبت است:

شوق چون غالب شود گیرم ز مردم گوشه یی

خامه از مـژگان دوات از دیدۀ پرخـــــون کنم

شرح حال خود نویســــم بر بیاض روی زرد

تا بدین صورت غــم هجران زدل بیرون کنـم

شاعر دلداده و کتابشناس

در این رباعی که بر سپیدی نسخۀ شماره 2591  نوشته شده، گوینده نام چند کتاب درسی قدیم را به ایهام یاد کرده هم سخن خویش گفته و هم هنر خویش نشان داده است:

آنـــی تو که باشد از" مــعانی" خــبرت

"نافع" بودم چو "کیمــــــــــیا"خاک درت

مقـــصود کـــلام را" مطـوّ ل" نکنــــــم

خواهم که "مفید "گردم از" مختصرت"

و  این رباعی در همانجا در تعریف علوم روزگار شاعر نگاشته شده است:

علــمی که بو د در دو جهـــانت نافـــع

"ارشاد" و "قواعد" است و دیگر" نافع"

در"نحو" مکن "صرف "زمن بشنو عمر

خواهی که شوی جهانیــــــــان را شافع

این بیت  نیز در جایی دیده شد که نگارنده را فی الحال به یاد آمد:

پیش رقیبان مرو!" شرح مطول" مخوان

پند مرا گوش کن "مختصر نـــافع" است

در ستـــــــایــش خوشــــــنویـــــسی

 

این رباعی که در حاشیهء نسخه یی یادداشت شده در ستایش خوشنویسی است:

تا کلک تو در نوشتن اعجاز نماست

بر معنـــــی اگر ناز کند لفظ رواست

هــر دائرۀ تو را فلک حلقــه به گوش

هـــر مـَـد ّ تو را مـد ّت ایــّام بهاست

دانشجویان غریب

غربت در زندگی دانشجویی واژه یی ناآشنا نیست. در گذشته نیز با همه کمبود امکانات و دشواری رنج سفر، دانشجویان در پی دانش ترک یار و دیار می گفتند و سالها در تنهایی و دور از خان ومان با امکاناتی اندک می ساختند تا بر اندوختهء دانش خویش چیزی بیفزایند. چنان که مالک نسخهء کتاب سراج المنیر (شمارۀ 3546 ) اندوه غربت را در دوبیت از شاعری بیان حال خویش دانسته آن را با نوشتن در هامش آن نسخه ماندگار ساخته است:

نی نســــخۀ شوق را ادیــــــــبان دانـــند

نی عــــلــّت عشـق را طبـــیــبان داننــد

انـــدوه غــریبی به زبـــان نتوان گفـــت

دردیست غریـــبی که غــریـــبان دانـــند

دانشجویی خستۀ هجران رسیدن به عزیزان را چنان دشوار می داند که جز توسل به عنایت مالک الملک حقیقی چاره یی نمی بیند. پس بر هامش کتاب درسی خویش این دو بیت را می نگارد:

حق تـــــــعالی که مـــالک المــــــــــلک است

لــــیس فی المــــــلک غیـــــره مــــــــــــالک

برســـــــــاند به یکدگـــــــــر مـــــــــــــــا  را

انـّه قـــــــادر ٌ علـــــــــــــی ذلــــــــــــــــــک

و این رباعی را صاحب نسخه یی نگاشته که نه تنها از رسیدن به مطلوب بلکه از خود نیز سخت نا امید بوده است:

گـــــیرم که مرا راه دهـی در کویت

پایی باید که تا شـــــتابم ســــــــویت

وانگه دستی که تا کشم پرده ز چشم

آنگه چشـــــــــــمی که تا ببینم رویت

اتاوا، 17فبروری 2007/ 29بهمن(دلو) 1385

آصف فکرت

شعر آصف فکرت :

www.barkhiya.persianblog.ir

دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۵ ساعت ۴:۰۴
نظرات



نمایش ایمیل به مخاطبین





نمایش نظر در سایت