موضوعات
آمار بازدید
بازدیدکنندگان تا کنون : ۴۱۹٫۲۵۴ نفر
بازدیدکنندگان امروز : ۱۲ نفر
تعداد یادداشت ها : ۱۱۴
بازدید از این یادداشت : ۳٫۱۶۹

پر بازدیدترین یادداشت ها :

آن بانوی کهنــــسال

پاس بداریم و نخستین آموزگاران را از یاد نبریم

            سپیده را با واژه ها درمی یابم. آری پیش از بانگ  خروس سحری، راز و نیاز بی بی جان مرا از فرارسیدن یک  روز خوب دیگر با خبر می سازد. بید ار می شوم، اما پنهان می کنم و مانند هر روز خود را به خواب می زنم.  آخر تجربه دارم که اگر اندک  جنبشی داشته باشم، بی بی جان خاموش می شود و با خدا " در دلش" گپ می زند (مناجات می کند). نه! می خواهم من هم بشنوم. آخر من این شنیدن  "گپها با خدا" (مناجات )را دوست دارم.  با آنکه سرم زیر لحاف است، می دانم که بی بی  جان دست نماز گرفته  و چانه اش می لرزد و رو خشک کن را بر داشته دست و رویش را خشک می کند و در همان حال  با خدای خویش راز و نیاز می کند. بیشتر چیزهایی کی می گوید دانستنش برای من هم  آسان است و هم آسان نیست:

 الهی به امید تو ایم؛

 خدایا ما را به ما وا مگذار؛

خدایا تو آن کن که پایان کار  --  تو خوشنود باشی و ما رستگار

خدایا تو بهتر می دانی

خدایا راضییم به رضای تو

 دانستن برخی از چیزهایی که می گوید یا بهتر است که بگویم می خواند  برای می آسان نیست  اما خوشایند است  و می توانم که تصور کنم  که می دانم:

 الله به فریاد من بی کس رس

 لطف و کرمت یار من بی کس بس

هرکس به کسی و حضرتی می نازد

جز حضرت تو ندارد این بی کس کس

( این رباعی معروف را چندین سال بعد دانستم که  از ابو سعید ابوالخیر است که  پسانتر بر ظهر کتاب دعای پدرم هم نوشته بود و می خواندم و رقتی به من دست می داد)

ای خدا مگذار کار من به من

گر گذاری وای بر احوال من

*****

 یارب به رسالت رسول ثقلین

یارب به غزاکنندهء بدر و حنین

عصیان مرا دونیمه کن در عرصات

نیمی به حسن ببخش ، نیمی به حسین

بی بی جان غالباً نادعلی را  زمزمه و تکرار می کرد، ولی نادعلی او از نوع خاصی بود. من بعدها که به ظاهر بزرگتر شدم،  قطعه های مختلفی را با خطّ خوشنویسان دیدم که در آن نادعلی را که چارپاره است به خط خوش نستعلیق و گاهی به خط ثلث و نسخ نوشته ا ند به این صورت:

 ناد علیا مظهر العجایب

 تجده ُ  عوناً لک  فی النوائب

کلّ ُ همّ ٍ وّ غمّّ  ٍ سینجلی

بولایتک یا علی

بی بی جان نادعلی را به این صورت زمزمه و تکرار می کرد:

 ناد علیا مظهر العجایب

تجده ُ  عوناً لک  فی النوائب

کلّ ُ همّ ٍ وّ غمّّ  ٍ سینجلی

به عظمتک یا الله یا الله یا الله

بنبوّتک یا محمد یا محمد یا محمد

بولایتک یا علی یا علی یا علی

ادرکنی ادرکنی ادرکنی

روز می شد و در اصطلاح  هرات : آفتاب تــُنـُک و من ِ چارساله در آفتاب بازی می کردم و بی بی جان می خواست که به سایه بیایم که آفتاب و گرمی تموز مرا هیزه خواهد ساخت ؛ و چون بازیگوشی می کردم و دیر می جنبیدم، می گفت:

 تنبله گفتن بیا به سایه  ( تنبل را گفتند: بیا  به سایه)

 گفت: سایه خودی میایه ( گفت: سایه خودش می آید)

و این برایم تأثیر می کرد و چون نمی خواستم که تنبل معرفی شوم، فوراً به سایه می خزیدم. و این وقتی بود که می خواستم  آن ترانهء معروف را از بی بی جان بشنوم؛ برای چندمین بار که  هرگز از شنیدنش سیر نمی شدم و هنوز هم که پنجاه و پنج سال از آن روز می گذرد، چون به یادم می آید خوشم می آید و البته بلند نمی خوانم و در ذهنم تکرار می کنم؛ در ذهنم، چون می خواهم بازهم آن را با صدای بی بی جان بشنوم:

ای خدای خوشنام

 صد هزار و یک نام

ما همه بندهء تو

بندهء شرمندهء تو

می خوریم لقمهء تو

می پوشیم کهنهء تو

کاشکی ما مرغی بودیم

مرغ ِ سیمرغی بودیم

آب زمزم می خوردیم

ریگ بیابان می چیدیم

گور ِ تنگ و تاریکه نمی دیدیم

هر چند که این ترانه یازده پاره بیش نیست، برای من با تصوّراتی که از هر پاره می کردم، و با تصویرهایی که از هر پاره  بر صفحهء ذهنم می کـشیدم، به صورت داستانی دنباله دار بود که پایان ناپذیر می نمود.

           بیان ابیات و نکته های موزون بی بی جان تنها بسته به دعاها نبود. هرپندی که به جوانترها می داد، غالباً همراه با بیتی یا مصراعی بود، که برای کاری ساختن گپ ( تقویت سخن ِ) خویش به کار می برد.

            هنگامی که بچه ها پرخوری می کردند و به اصطلاح نمی خوردند تا سیر شوند بلکه می خوردند تا تمام شود، بی بی جان می گفت:

ز کم خوردن چو آهو می دویدی --- ز پر خوردن چو ماهی می تپیدی

  باز آن  بیت را برای بچه ها شرح می داد که ببینید که آهو ها که پرخور نیست با دست و پایی باریک  چگونه در کوه و بیابان می دود و ماهی که همیشه دهانش باز ا ست و می خورد، همیشه می تپد و نا آرام است.

 هنگامی که خبر درگذشت کسی می آمد و آه و افسوس بسیار می کردند، بی بی جان می گفت:

اگر دنیا به کس پاینده بودی --- ابوالقاسم محمد زنده بودی

  بی بی جان را همه اقوام دوست می داشتند؛ می آمدند و او را به مهمانی  می بردند و نگاه می داشتند. چون به خانهء خود می آمد بسیار احساس آرامش می کرد؛ نفسی به راحت می کشید و می گفت:

جان خانهء من اگرچه گلخن باشد --- جان سفرهء من گرنان ارزن باشد

و چون سخن از گذشته یی از دست رفته می شد با حسرت می گفت:

 آن قدح بشکست و آن ساقی نماند --- خانه ها لـُنبید و درطاقی نماند

     ازین موارد سطح بالا که بگذزیم، ترانه های کودکانه ما را به دنیاهایی می برد که پایا بود و پویا بود و درس زندگی می داد. درس انسان دوستی و عشق و محبت و وفاداری.  به ظاهر بازی بود اما در معنی  آماده سازی در بازیهای بزرگتر رندگی بود. از لیلی حوضک گرفته تا تل تل اسباب و اتک متک توتوچه  ( در ایران: اتل متل توتوله)  و تا تعبیرات و تفسیراتی که از آهنگها و نغمات پرندگان  می شد. هر یک داستانی داشت و هریک کودکان را وا می داشت  که بیندیشند و خوش بیندیشند و تصویر هایی دلنشین از زندگی آینده  در ذهن خویش ترسیم کنند.

             در پایان می خواهم  با سپاس یاد کنم که  آن کس که مرا پس از سالها و دهه ها به این موضوع و اهمیت  آن روزهای شیرین و آن شنیدنیهای شیرینتر متوجه ساخت و آگاهی داد عارف بزرگوار و سخنور بزرگ  حضرت مولانا جلال الدین مولوی بلخی است که در غرب با نام  رومی می شناسندش.

             اول داستان بر می گردد به همان پنجاه سال پیش:  می دانید که فصلهای سال دو گونه تقسیم دارد؛ یکی رسمی و دفتری و دیگری مردمی.  آن روزها در یافته بودیم که زمستان به چلّهء کلان ( چلّه بزرگ)، چلّه خورد ( چله کوچک)، امـَن، بهمن و حوت تقسیم می شود و هر کدام ازین بخشها از نگاه سرما و بارندگی ویژگی خود را داشت.

            معمولاً هر چه به سوی نوروز نزدیک می شدیم هوا گرم تر می شد اما برخی از سالها  در چلّه ها هوا گرم تر بود و باران گرمتر. در چنین مواقع بی بی جان می گفت: از زمستان یک روز هم که بماند سرما کار خودش را می کرد و می گفت: نشنیده اید که گفته اند:

امن بهمن – آرد کن صد من – روغن بیار ده من – کـُنده(هیزم)  کن خرمن – هر چه چله کلان و چله خورد نکرد، عـُهده اش با من!

 آن روزها ده روز  نخستین ماه حوت ( اسفند) را امن و ده روز دوم را بهمن و ده روز آخر را حوت می گفتند.

            خواهید گفت که اینها چه ربطی به حضرت مولانا دارد.  پاسخ این است که من این غزل مولانا را بسیار دیر دریافتم و خــُشنودم که  اگز دیر هم دریافتم، دریافتم:

دیدی چه گفت بهمن؟  هیزم بنه چو خرمن

 گر د َی نکرد سرما، سرمای هردو بر من

سرما چو گشت سرکش، هیزم بنه در آتش

هیزم دریغت آید، هیزم به است یا تن؟

نقش فناست هیزم، عشق خداست آتش

درسوز نقشها را ای جان پاک دامن

تا نقش را نسوزی جانت فسرده باشد

مانند بت پرستان دور از بهار و مأمن

در عشق ِ همچو آتش چون نقره باش دلخوش

چون زادهء خلیلی آتش تو راست مسکن

آتش به امر یزدان گردد به پیش مردان

لاله و گل و شکوفه ریحان و بید و سوسن

پروانه زان زند خود بر آتش موقد

کو را همی نماید آتش به شکل روزن

فرعون همچو دوغی در آب غرقه گشته

بر فرق آب موسی بنشسته همچو روغن

من گرم می شوم جان امّا ز گفت و گو نی

از شمس دین زرّین تبریز همچو معدن

آصف فکرت - شهر اتاوا، دوشنبه ۱۰ میزان( مهرماه) ۱۳۸۵/ ۲ اکتبر ۲۰۰۶

دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۵ ساعت ۳:۵۷
نظرات



نمایش ایمیل به مخاطبین





نمایش نظر در سایت

۲۰ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۵:۲۶
سلام
آقا خیلی کیف کردم با نوشتت
دمت گرم
دقیقا همونها بود که مادر بزرگ من میخوند علی الخصوص
یا رب به رسالت رسول ثقلین رو


و در مورد پر خوری هم برای ما اینگونه میگفت

ز پر خوردن شوی چون کرم بی جون
ز کم خوردن کمر بندی چنان مور
ز پر خوردن روزی صد بمیرد
ز کم خوردن یکی را طب نگیرد


بهر حال خدا بیامرزد همه اسیران خاک رو
یا علی مددعرض پاسخجناب آقای ص. با عرض سلام و احترام. شادمانم که این سطور خاطرات شیرین گذشته را در ذهن عالی زنده ساخته است. از یادآوری دگرگونگی روایات هم سپاسگزارم . با احترام