موضوعات
آمار بازدید
بازدیدکنندگان تا کنون : ۴۰۵٫۶۳۷ نفر
بازدیدکنندگان امروز : ۸۱ نفر
تعداد یادداشت ها : ۱۱۴
بازدید از این یادداشت : ۴٫۴۴۰

پر بازدیدترین یادداشت ها :

                                          

فکری سلجوقی هرات شناس بزرگ 

نماز شام هری بود و نوجوانی  در سایۀ استاد می رفت.  نوجوان کتابخوان بود. هر کتابی که می خواند، می پنداشت که دریایی بر دانشش افزوده می شد؛ که این از ویژگیهای نوجوانی است. شامگاهی همچنان که زیر درختان ناژو می رفتند، نوجوان گفت: "سعدی در این غزل :

گلبنان پیرایه برخود کرده اند   

  بلبـلان را در سماع آورده اند...

چرا افعال آوَرده، بُرده، کرده، و پرورده را، که برخی پیش (ضمّه) و بعضی زبَر( فتحه) دارند، هم قافیه ساخته است؟" استاد که همیشه  به نوجوان با مهربانی جواب می داد، این بار لحنی آزرده وار نشان داد و چنان  وانمود که هیچ ازا ین پرسش خوشش نیامده است.  همانگونه که به افق دوردست می نگریست، گفت:

"فرزندم! اگر می خواهی چیزی یاد بگیری، دنبال چنین گپها مباش! ببین که بزرگان چه هنرها دارند؛آنها را یاد بگیر، نه آنکه چه عیوبی در سخن و در کارشان است."

جوان که  این سخن را در آن هنگام  سرزنش پنداشته  بود، چون به تکرار به آن اندیشید، آن پند پدرانه را گوشواره وار نگه داشت و دیگر هرگز گستاخانه به نگارش استادان ننگریست و حقّا که خیر دید.  ایزد بیامرزاد آن استاد بزرگ را.

آن استاد، شادروان استاد عبدالرؤوف فکری سلجوقی بود، و نوجوانِ آن روز نویسندۀ این سطور.   

فکری، هراتپژوه و هرات شناس، ادیب، شاعر، خوشنویس، نقاش، موسیقیدان، سنگتراش، صحاف و  آگاه از همۀ هنرهای  ظریفۀ خراسان کهن، یکی از نوادر روزگار خویش  و یادگار و نمونۀ برجسته یی از شخصیتهای شخیص روزگار درخشان تیموریان هرات در پنج قرن پس از آن روزگار، بود. این بزرگمرد یکی از مهربان ترین استادان من بود و این که بخت بیدار چگونه مرا به خدمت این شخصیت والا رهنمون شد داستانی دارد:

نامی بلند داشت، و بیشتر سلجوقیان نامور و بلند آوازه بودند.  شادروان مادرم  از کاکا عبد الفتاح – پدر استاد فکری -  یاد می کرد که  تقریباً یک  سده پیش در نخستین  نهضتهای آموزش نسوان در هرات خدمات شایانی نموده و دبیرستان (لیسۀ) مهری هرات را او تاسیس کرده  بود.  من از دو کوی به خدمت استاد فکری راه یافتم:  نخست از کوی دبستان و از  طریق  فرزند استاد – شادروان حسین وفا – که در دبیرستان « لیسۀ سلطان» با من همدرس و یک سال از من پیش بود، و دیگر از کوی خوشنویسان و از طریق خوشنویس فرشته خوی – استاد عطار هروی -  که صمیمی ترین دوست و رفیق شفیق فکری بود. در نخستین دیدار ها استاد با مهربانی جوابهای کوتاهی به پرسشهای کودکانه ام می داد؛ امّا من که تشنۀ آموختن بودم وچنان گوهر گرانبهایی را یافته بودم، هرگز حاضر نبودم از دست بدهم. و استاد هم که سماجت مرا دید و از خانه و خانواده ام پرسید – که همه را می شناخت -  و دانست که از منشی زادگانم، مرا در سایۀ تربیت خویش پذیرفت  و بی گمان  تأثیری انکارناپذیر در آینده من و در افزایش دلبستگی من به فرهنگ و ادب نهاد. استاد در آن هنگام مدیر انجمن ادبی هرات ،  مدیر کتابخانۀ عامّه و مدیر مجلۀ ادبی هرات بود.  امّا هر روز، هر نمازدگر، به دکان استاد محمد علی عطّار، خوشنویس نامور، می آمد و ساعتی و گاهی ساعتها می نشست و هر سخنی که در آن ساعات می رفت، درسی بود از ادب و فرهنگ و هنر؛ زیرا  جز استاد شخصیت ممتاز دیگری نیز همه روزه آنجا می آمد؛ او خطیب سخنور و ادیب بلند آوازه، شادروان شیخ محمد طاهر قندهاری بود، درآن نشستهای عصرانه، سخن از خوشنویسی بود و از خوشنویسان، از نسخه های خطی و از قطعات گرانبهایی که به خطّ بزرگترین استادان خوشنویسی دست به دست می شد. استاد خود نیر خوشنویسی زبردست بود و کتیبه های برخی از بقعه های تاریخی هرات به قلم اوست.  شنونده یی که استعداد و بخت یادگیری می داشت، از هر مجلسی در آن مرکز فرهنگی و هنری می توانست بیش از یک کلاس درس دانشگاهی بیاموزد.  

استاد فکری به فرهنگ و تاریخ هرات  دلبستگیی شگفت انگیز داشت؛ وجب وجب خاک هرات را چون کف دست خویش می شناخت.  آثاری که در این باب نوشته  و چاپ شده است، از اسناد مهم تاریخی در زمینۀ هراتشناسی و هراتـپژوهی است.  دو کتاب معروفش کازرگاه و خیابان از مراجع ارزشمند بررسیهای تاریخی به شمار می روند. در سالهای بعد حواشی و تکمله هایش بر بعضی از کتابها از جمله  خطّ و خطاطان یا  دیباچۀ دوست محمد هروی (درخوشنویسی و احوال  خوشنویسان)  و مزارات  هرات  نیز از ارزش والایی برخوردار است.  او همچنان دیوانهای برخی از شاعران  هروی  مانند آصفی، هلالی  و بنایی را جمع آوری  نمود و با استفاده از اندک ابزار و امکانات، در هرات چاپ کرد. استاد فکری حتی باعث حفظ و ابقای  آرامگاه شاعر شیرین کلام  هلالی چغتایی هروی گردید.

داستان مزار هلالی از این قرار است که  سالها پیش بر اساس برنامه های شهرسازی ،که غالباَ با  عدم آگاهی از ارزش آثار باستانی همراه بود، بنای چارسوی هرات را که پیشینه یی هزارساله داشت ویران کردند و به جای آن بازار و خیابان به سبک دیگر شهرهای آن روز ساختند. در آن ویرانگری  آرامگاه هلالی نیز شامل بود که از خود بنا و ساختمانی تاریخی و زیبا داشت. مرحوم فکری  که از این  واقعه با خبر شده بود ، کار دیگری از دستش ساخته نبود و قدرت نداشت حکومت وقت را از این ندانم کاری مانع شود؛ ناچار استخوانهای هلالی را از آن محل برداشته و به پای حصار برد و آن جا دفن کرد و مقبره و لوحی برای او از نو ساخت، که اکنون بر جای است. افزون بر هلالی استاد در باز سازی چندین مزار و بنای کهن دیگر در هرات همت گماشت که آثار خوشنویسی و هنرش درآنها برجاست. استاد در خوشنویسی بیشتر به کتابت به قلم جلی می پرداخت و نستعلیق و نسخ و ثلث را خوش می نوشت.  افزون بر آن مرمت اسناد و کتب خطاطی را با زبردستی انجام می داد و در صحافت استاد بود.

   استاد در نقاشی و مینیاتور نیز استاد بود. هم کاغذ زمینه تهیه می نمود هم رنگ نقاشی و هم قلم مو می ساخت. در سنگتراشی نیز استاد بود و به یاد دارم که با  ابزار ابتدایی  وسایل بسیار ظریف سنگی می تراشید. او سخاوتمندانه رمز و راز این هنرها را به نگارنده می گفت.

از دیگرهنرهای استاد، کاشی سازی و کاشی کاری بود؛ چنانکه  در زنده ساختن و برپا نگهداشتن دستگاه کاشی سازی واقع مسجد جامع هرات و تربیت  شاگردان زبردست کاشیکار و کاشی ساز همت گماشت و در این کار رنج فراوان برد.

شعر نغز می سرود و  از مکتب خراسانی و عراقی پیروی می کرد. افزون بر آن که اشعارش در روزنامه ها و مجلات به نشر می رسید، برخی اشعار که مناسبت تاریخی دارند در کتابهای تاریخی تألیف استاد درج گردیده است.  شنیده ام که دوست محترم استاد عبدالغنی نیکسیر در هرات مشغول جمع آوری و طبع اشعارٍ استادند که برای شان توفیق مزید آرزو می کنم.

استاد در شناخت موسیقی و نواختن برخی  سازها مخصوصاً تار دست داشت و همین علاقۀ او به موسیقی بود که فرزندانش نیز به این هنر علاقه مند شدند و هر یک - افزون بر ورود به دیگر هنرهای ظریفه - به نواختن یکی از سازها تبحّر یافتند.

فکری در آن روزگار از معدود دانشوران هراتی مقیم هرات بود که در خارج به خوبی شناخته شده بود.  هم آثارش در بیرون از کشور چاپ می شد؛  هم از فضل و دانش او به نیکی یاد می کردند و هم نویسندگان و ناشران نسخه هایی را از آثاری که در ادبیات و تاریخ در ایران و دیگرکشورهای منطقه چاپ می شد  به او اهدا می کردند.  البتّه این کار در دوره های بعد که ارتباطات آسان شد و تبادل اطلاعات فزونی گرفت، امری عادی شد، اما در آن روزگار که جوامع علمی و ادبی بسیار بسته  و محدود و مقیّد بودند، کار آسانی نبود و در نظر ما بسیار مهم و فوق العاده  می نمود. همۀ دانشمندانی که  به هرات آمده و با فکری دیداری داشته اند، ازدانش و زحمات گستردۀ او درشناساندن تاریخ و فرهنگ خراسان و مخصوصاَ هرات به نیکی یاد کرده اند.

فکری انسانی فروتن و بردبار بود ولی هرگز در برابر ارباب جاه و قدرت خوشامدگویی نمی کرد و از کسی و مقامی حساب نمی برد. در راه و روش خود متدین و باور مند بود ولی سختگیری و تعصب نداشت و به دیگر فرق و ملل و نحل به دیدۀ احترام می نگریست، و شگفت نیست که هرکس از هر فرقه یی که بود فکری را به کیش خود می پنداشت و دوستش می داشت. اگر دستش می رسید و می توانست، به هرکس که ازو کمک می خواست، یا کمک نمی خواست و فکری می دانست که به کمک او نیاز داشت، بی دریغ به یاری او می شتافت.

شادروان استاد فکری سلجوقی از چند سوی بر من حق استادی و شفقت داشته و دارد: نخست که هرگز ازعطای دُردانه های پند و نصایح بیدار کننده و هشدار دهندۀ خویش دریغ نمی فرمود. اغلب روزها، نمازدیگر یا شامگاهان، که از دکان استاد عطّار به خانه می آمدیم، استاد را تا درِ خانه اش، در بادمرغان که ناحیۀ خوش آب و هوایی در شرق شهر است و آن روزها بیرون شهربه حساب می رفت، همراهی می کردم، و پس از خداحافظی به سوی خانۀ خود که در شهر بود بازمی گشتم. استاد در تمام طول راه به  پرسشهای من با محبت و به تمام و کمال پاسخ مشروح می فرمود و اگر لازم می دید چیزهای بیشتری می گفت که خاص برای بیداری و آگاهی من بود.

دیگر که  استاد کتابخانۀ بسیار خوبی داشت که در هرات آن روز، و حتی امروز، بی نظیر بود آن کتابخانه را با دست و پیشانی گشاده در اختیار من  نهاده و اجازه داده بود که هر کتابی که را می خواستم  برمی داشتم و می بردم و هر مدّتی که می خواستم نگه می داشتم و چون آن را می آوردم  کتاب دیگری  برمی داشتم.  او حتی نمی پرسید که چه کتابی را برداشته ام.  البته من می گفتم و شرح می دادم که مثلاَ «مجمع الفصحا»را می برم.  یادم هست که در یک مورد به تقلید از خود آن مرحوم در حاشیۀ کتاب «آثار هرات» در شرح احوال هلالی، که یک صفحه سفید و نانوشته داشت، غزلی از هلالی را که از سوراخ دیواری یافته بودم، به خط کودکانۀ خود افزوده بودم، و هنوز مطلع و بیتی از آن غزل را به یاد دارم:

گه نمک ریزد به خم، گه بشکند پیمانه را

محتسب تا چند در شورآورد میخانه را

هرکجا گفتم ز سوز درد هجران شمّه یی

شمع را افروختم، آتش زدم پروانه را

 هنوز نمی دانستم که این کار من  از چندین جهت خلاف ادب و اخلاق است -  یادم هست که  فرزند استاد که دوست گرامی و هم مکتب  ما بود، مرا متوجه نادرستی کاری که کرده بودم ساخت، اما از یک فرزند دیگر استاد شنیدم که فرزند را سرزنش کرده بود که چرا از این موضوع  به من یاد آوری نموده است.  البته دوست من، که روحش شاد باد، کار خوبی کرده بود  که اگر همچنان غافل می ماندم، سالها به همین شیوه هرکتابی را تباه می ساختم.

از محبتهای پدرانۀ او یکی این بود که چون دانست که من به موسیقی و مخصوصاً به نواختن تار اشتیاق فرا وان دارم تار قدیمی و بسیار ظریفی را که یک اثر تاریخی به شمار می رفت   و سالها آن را نگه داشته بود، مرمّت کرد و رنگ آمیزی نمود و سیم و پرده و تار آن را از نو نصب فرمود و آن را با کمال محبت به من بخشید.  البته آن تار به دست مأموران غافل "نهی از معروف و امر به منکر" آن زمان که از نزدیکان بودند به نیت درک ثواب در غیاب من  سوزانیده شد.  همچنان که داغ  باختنٍ آن تار هرگز از دلم نمی رود، و یاد آن جان و دلم را می آزارد، محبت پدرانۀ استاد در بخشش آن تار نیز هرگز فراموشم نمی شود و همیشه دل و جانم را نوازش می دهد.

استاد فکری  یکی دو سال پایان زندگی را در کابل گذرانید و در آنجا نسخه های خطّی وزارت اطلاعات و فرهنگ را فهرست نوشت و مدتی نیز عضو انجمن تاریخ افغانستان بودتا اینکه  در تابستان سال 1347 خورشیدی در 63 سالگی در کابل  دیده از جهان فرو بست و در هرات در  جوار آرامگاه  مولانا جامی به خاک سپرده شد.

پسران برومند استاد هریک در سایۀ چنان پدری به هنری آراسته شدند. ارشد بهزاد استاد معارف  و استاد در خوشنویسی و مینیاتور، عبدالرحمن (فریدون) استاد تعلیم و تربیه  و ماهر در نواختن تارو جوانترین فرزند  استاد، حسین (وفا) که خوشنویس، نی نواز و استاد هنرهای زیبا بود در جوانی درگذشت.

ناگفته نگذرم که من تخلص فکرت را از آن استاد شادروان و با محبت ایشان اختیار کردم و تا این نام را نگرفته بودم،  نام  فامیلی ما منشی زاده بود و دوستان مرا نیز به همان نام و تخلص می شناختند.

یادداشت: در نسخۀ اول مزار استاد را در جوار زین الدین خوافی نوشته بودم و این برداشت من هنگام تشرّف بر مزار آن بزرگمرد بود. اکنون که با فرزندان ایشان موضوع را در میان نهادم معلوم شد که مزار استاد به آرامگاه حضرت مولانا عبدالرّحمن جامی نزدیک تر است.

جمعه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۵ ساعت ۴:۵۴
نظرات



نمایش ایمیل به مخاطبین





نمایش نظر در سایت