موضوعات
آمار بازدید
بازدیدکنندگان تا کنون : ۴۰۵٫۶۳۷ نفر
بازدیدکنندگان امروز : ۸۱ نفر
تعداد یادداشت ها : ۱۱۴
بازدید از این یادداشت : ۲٫۵۸۹

پر بازدیدترین یادداشت ها :

 

هفتاوندی (مسبّع)  بر سخن پیرمعرفت سعدی

عـَلـَم دولت نوروز

از خیابان هری سرو دلارا برخاست

ناز شیراز ز گلگشت مصلاٌ برخاست

لاله چون دست عروسان بخارا برخاست

از در و دامن کابل گل رعنا برخاست

گل سرخ از لب آمو به تماشا برخاست

-------------- « علم دولت نوروز ز صحرا برخاست

-------------- زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست »

گوش بسپار به هنگامۀ بلبل سحری

گوید افسوس گر از دوست نداری خبری

خاصه اکنون که صبا برده به هر بام و دری

با شکوفه ز رخ دوست نشان و اثری

اثری نغز و دلاویز ولی مختصری

--------------- « بر عروسان چمن بست صبا هرگهری

--------------- که به غوّاصی ابر از دل دریا برخاست »

در سمنگان چمن رخش صبا زین کردند

کوی تهمینۀ گل را ز نو آذین کردند

ادب آموزان آهنگ دواوین کردند

رو سوی گلشن فیروزی غزنین کردند

همه از دولت نوروز خوش آیین کردند

-------------- « طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند

-------------- شکر آن را که زمین از تب سرما برخاست »

تا کف پیر مغان است مرا رمز فتوح

در دل شط شرابی که همی بخشد روح

می شوم غرق و ندارم هوس کشتی نوح

ساغری بهر من و توبه بنه بهر نصوح

نوبهاراست چه حاجت به تفاصیل و شروح

--------------- « موسم نغمۀ چنگ است که در بزم صبوح

--------------- بلبلان را ز چمن ناله و غوغا برخاست »

دل ما بی می و معشوق نمی آرامد

زان می پاک که شیخ آب حرامش نامد

پیش ما آر که او کاس طهور آشامد

ما سوی میکده او جای دگر بخرامد

کار ما دیده شود تا به کجا انجامد

-----------------« بوی آلودگی از خرقۀ صوفی آمد

----------------- سوز دیوانگی از سینۀ دانا برخاست »

دشت لیلی بنگر باز چه گـُل پرور شد

در خجند آتش دیگ سمنک خوش بر شد

شهر گردیز خوش و سبز چنان کشمر شد

آسمان رنگ دگر گشت و زمین دیگر شد

دل من باز به سودای جوانی در شد

----------------- « از زمین نالۀ عشّاق به گردون برشد

----------------- وز ثری نعرۀ مستان به ثریّا برخاست »

باز در بلخ گـُزین فصل گل سرخ رسید

دل آشفته به سودای سمرقند تپید

سبز شد دامن کوه سیه و کوه سپید

دل من نکهت مشک ختن از طوس شنید

خنک آن باد که از جانب خوارزم وزید

---------------- « این چه بوییست که از ساحت خلّخ بدمید

---------------- وین چه بادیست که از جانب یغما برخاست »

پیر میخانه به شکرانۀ نوروز نشست

در خمخانه گشود و در غمخانه ببست

آتشین روی بتی آب چو آتش در دست

ترهمی داشت لب آتش نفسان را پیوست

محتسب جای سبو توبۀ سی ساله شکست

---------------- « عارف امروز به ذوقی بر شاهد بنشست

---------------- که دل زاهد از اندیشۀ فردا برخاست »

هیرمند آخر اسفند خروشانتر شد

بانگ مستانۀ کارون به ثریّا برشد

بامیان را به میان آب چنان شکر شد

نیلگون بندش لبریز یکی ساغر شد

لاله از دامن گلریز سوی لوگر شد

------------------- «هر دلی را هوس روی گلی در سر شد

------------------- که نه این مشغله از بلبل تنها برخاست »

باغبان آمد و از مهر در باغ گشود

باغ، نقش هنر خامۀ یزدانی بود

داشت هرکس دلکی، زو گـُلکی باز ربود

هرکسی با گـُلک خویش بگفت و بشنود

ای دریغا دل من پیش من آن روز نبود

---------------- «هر کجا سروقدی چهره چو یوسف بنمود

---------------- عاشقی سوخته خرمن چو زلیخا برخاست »

آنکه دُرّ دری اندر دل یمگان می سفت

وصف شیرینی آن ماه بدخشان می گفت

آنکه نستانم پیش لب او لعل به مفت

گر ازاو طاق شوم، تازه، شوم با غم جفت

غصّه ای نیست چو با او بودم گفت و شنفت

---------------- «با رخش لاله ندانم به چه رونق بشکفت

---------------- با قدش سرو ندانم به چه یارا برخاست »

آمد آن شوخ غزلخوان و صراحی در دست

همچو دلدادۀ فرزانۀ شیراز نشست

گفت برخوان غزلی تازه اگر یادت هست

گفتم ای شوخ مگر شاعر معشوق پرست

چشم شهلای تو را دیده به نرگس گفتست

-------------- « سربه بالین عدم باز نه ای نرگس مست

------------- که ز خواب سحر آن نرگس شهلا برخاست »

بی شمار آمده مضمون کتاب شب زلف

دل سودازده بیند همه خواب شب زلف

خواب آرامش زنجیر عتاب شب زلف

یابد ار جایگهی نغز به تاب شب زلف

بی گمان می رسد این دل به حساب شب زلف

-------------- « روز رویش چو برانداخت نقاب شب زلف

--------------- گفتی از روز قیامت شب یلدا برخاست »

رفت سالی دگر ایّام تبه کردن بس

زهد پنداشته پیوسته گنه کردن بس

بیگه عمر هوسهای پگه کردن بس

نیست ممکن به دل خاره چو ره کردن، بس

فکرت از عُجب سوی خویش نگه کردن بس

------------------------------------« سعدیا تا بکی این نامه سیه کردن؟ بس

------------------------------------ که قلم را به سر از دست تو سودا برخاست »

شهر اتاوا – 23 اسفند/حوت 1388 = 13 مارچ 2010

آصف فکرت                                                                                                             

 

یا مقلّب القلوب و الابصار

ای دل و چشــــــم دل افروز از تو خوش

ای شب از تو روشن و روز از تو خوش

باش شــــادی بخــش فـــــــــرداهـــای ما

ای مرا دیـــــــروز و امروز از تو خوش

با رخت هــــر روز مــــــا نوروز بـــــاد

ای بهـــــــار و عید و نوروز از تو خوش

آصف فکرت

0-0-0-0-0-0-0-0-0-0

نوروز هرات و

شوروحال کودکی

دل کرده یاد کوچه باغ شـــــــــــــــادمانه

هر نوبهــــار این طفــل می گیرد بــــهـانه

یاران هرات این روزها غرق شکوفه ست

می آورید از دوســــــــــــتان هم یاد یا نه؟

ای شهـر من، ای شهر نیکان، شهر پاکان

رفتی زیــــــادم؟ نی، به پاکان خــــدا، نه!

از "بوی باران، بوی ســبزه، بوی خاکـت"

آید به یادم زان سرود عاشــــــــــــــــقانه

گویی همی بینم که هردم باد اســــــــــفند

گلبرگهــــــــــا را آرد از اُرسی به خانه

ای دوست می آری به یاد از باغ غیزان؟

وان شوروشوق و جســت وخیز کودکانه

وان خانۀ کــــولاب و آن خٌــــرّم هوایش

بانگ شــــــــــباروزی جوی حوضخانه

آن خوش نشســـتن روز ها را برلب جو

خواندن سرود و دل ســــپردن بر فسانه

وان قصه های دلنشین در نور مهـــتاب

ثبـت است اندر دفتر دل جــــــــــاودانـه

آن برنشــــــستن هریکی بر شاخسـاری

مســــــتانه خواندن فارغ از غمها ترانه

آن خوش سرودِ"من کجایم؟ تو کجایی؟"

هردم به یاد آید مرا، شــــــــاید تو را نه

امـروز ای جان من کجــــایم، تو کجایی!

پرپر شده در چنــــــــــگ تـوفان زمانه

تخت ظفر یادش بخیـــــر و سیر نوروز

وان پــایکوبیـــهای بی چنگ و چغـــانه

گلگشت گازرگاه یـاران نوش جانتـــــان

یادم کنیـــد امّا درآن پاک آســــــــــتانه

آصف فکرت

شهر اتاوا - اواخر اسفند/حوت 1390

0-0-0-0-0-0-0-0

نوروز و یاد کابل

مسدس با تضمین سخن صائب

به هر نوروز دل را نو شود داغ دلازارش

همی بوید همی جوید زهرگل بوی دلدارش

دل من نیز روزی بود با گلهــــا سروکارش

ازآن گلها، گل نازی که کابـل بود گلـزارش

« خوشا عشرتسرای کابل و دامان کهسـارش

که ناخن بردل گل می زند مژگان هرخارش»

بهارآمد که پغمان رشک فردوس برین گردد

سراسر کوچه باغش پر زعطر یاسمین گردد

به استالف شکنج تاک مـــــستی آفـرین گردد

خوشــا گر بازخاک کابــلم مُهر جبــین گردد

« خوشا وقتی که چشمم از سوادش سرمه چین گردد

شوم چون عاشــــقان و عارفان از جان گرفتارش »

چو از گلـگشــت کابل در جوانی یـاد می آرم

کشـم پیرانه سر آهـی، اگر اشـــکی نمـی بارم

به یاد هرگــلـش داغی  دگـــــر دارد درآزارم

چه آزاری؟ که روشن گردد ازیادش شب تارم

« زوصف لالۀ او رنـــگ برروی ســخن دارم

نگه را چهره خون سازم زسیر ارغوان زارش »

خدایا باز دل دارد هوای تپـــّه و پغمـــان

شـــــبان باغ بالا و حکایتهـــای بی پایان

خیابان و لب رود و نوآباد و سرابـُستان

زکابل دور ماندم یاد کابل را زمن مستان

« چه موزونست یارب طاق ابروی پل مستان

خدا از چشم شـــــور زاهدان بادا نگهدارش »

کدامین نازنین بر کوهــدامن دامن افشـــاند؟

که از گـَرد سوادش دل پیــام ناز می خواند

ز نام گــُل دره صاحب نظـــر کیفیتــش داند

مگر شــکّردره گنج شــــکر برکابل افشاند

« حصــــــارمارپیچش اژدهای گنج را ماند

ولی ارزد به گنج شایگان هرخشت دیوارش»

گذرکن دربهاران بر گذرگاهش سحرگاهی

ببین برساخته از خامۀ قـدرت هــــنرگاهی

طبیعت را نه تنها درگذرگاهـش نظـرگاهی

تماشـا دارد از کهســـارکابل هرکمـرگاهی

« نظرگاه تماشاییست دروی هر گذرگاهی

همیشه کاروان مصر می آید به بازارش »

نــم کاریزمــیرش آتش دیرینـــــه بنشــــاند

نوازشگر نسیمش عطر گرداند، گل افشاند

ز باغ بابـُــرش معمـــار نقش هند برخواند

دروبام از طراوت دل ز مهر و ماه بستاند

« حساب مه جبــــینان لب بامش که می داند

دوصد خورشید روافتاده درهرپای دیوارش »

اگر روزی شود روزی مرا نظّارۀ صبــحش

چو شبنم می زنم پر، می شوم آوارۀ صبحش

طراوت می فشاند هرطرف فوّارۀ صبحــش

چو ابر آسمــانش گشته دل صدپارۀ صبحش

« به صبح عید می خندد لب رخسارۀ صبحش

به شام قــــدر پهلو می زند زلف شب تارش »

خوشا کابل، خوشا چنداول و دِه سبز و دِه دانا

خوشا کوی خراباتش که آباداست ازاو دلهـــا

فضای جوی شیرش دارد ازفردوس استغنـــا

سر هرکوچه اش دل راست شهرآرا – جهان آرا

« تعــــــــــــالی الله از باغ جهـــــان آرا و شـــــهرآرا

که طوبی خشک برجا مانده است از رشک اشجارش »

شنیدی شهرها گسـترده در دامان کوهســتان

به کابل بین که دارد کوهها اندردل و دامـان

خوشــــــا دارالامان و اندرابی و ده افغانان

خوشا نوروزو موج ارغوان – گل تپّۀ پروان

« نماز صبــح واجـب می شود بر پاکــدامانان

سفیدی می کند چون در دل شب یاسمین زارش »

گهی درپای سروی در هوایش سرهمی مانم

گهی در دامن گل می کشد دل سوی پغمـانـم

کجا آن گل که بربوی وفـایش جان بیفشــانم

دریغـــا کز گل کابل تهی ماندســت دامـــانم

« نمی دانم قماش برگ گل لیک این قدر دانم

که برمخمل زند نیش درشتی سوزن خارش »

خوشا صائب که فردوس برین بادا نصیب او

خوشا در وصف کابل نکته های بی رقیب او

نشد بیهوده فکرت مست شــــعر دلـــفریب او

که شد پرورده  در کابل حبـیب او، طبیب او

« گلوسوزاست از بس نغمـــــه های عندلیب او

چو آتش برگ می ریزد شرر از نوک منقارش»

آصف فکرت  - شهر اتاوا

اسفند/حوت 1390

----------------------

نامهای خاص مربوط به نواحی یا شهرکهای کابل که در شعر یاد شده است:

پغمان، استالف، عاشقان و عارفان، تپّۀ پغمان، باغ بالا، پل مستان، کوهدامن، گلدره، شکردره، حصاریا دیوارکابل، گذرگاه، کاریزمیر،باغ بابر، جهان آرا، شهرآرا، ده سبز، دارالامان، ده دانا، ده افغانان، جوی شیر، خرابات، خیابان، لب رود کابل، نوآباد، سرابستان (بوستانسرا) گل تپّۀ پروان (گل غوندی)

يكشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۴:۵۱
نظرات



نمایش ایمیل به مخاطبین





نمایش نظر در سایت

Qasim
۲۵ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۵:۲۲
It was a very meaningful poem.I really enjoyed to read it..It was mindblowing
Thanks.


Thanks for the optimistic comment