موضوعات
آمار بازدید
بازدیدکنندگان تا کنون : ۴۱۶٫۵۸۷ نفر
بازدیدکنندگان امروز : ۷ نفر
تعداد یادداشت ها : ۱۱۴
بازدید از این یادداشت : ۴٫۱۹۳

پر بازدیدترین یادداشت ها :

تقدیم به جوانان دانش دوست

پرتوی از اندیشۀ یک استاد دانشمند

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند

جوانـان ســـــعادتمــــند، پنــــد پیـــــر دانـــــا را

قسمت نخست

آن روزها که  آهنگ خروج از خراسان  داشتم، دریافتم که یکی از دانشمندان بزرگ خاورزمین  در کانادا و از حسن اتفاق در پایتخت کشور، شهر اتاوا  زندگی می کند. با نام این بزرگمرد جهان دانش و ادب و اندیشه از نوجوانی آشنایی داشتم. در دبیرستان / لیسه بودم که با کتاب راز آفرینش آشنا شدم. کتابی که چند سال پیش از تولد من تألیف و چاپ شده بود و آن روزها، یکی از خویشاوندان ما که بازرگانی دانشدوست و کتابخوان بود، این کتاب را با چند مجلّد کتاب خواندنی و مفید دیگر، از جمله مجموعۀ چند جلدی سخننرانیهای راشد و تاریخ اسلام، با خود از سفر آورده بود که با مهربانی و با تشویق و ترغیب به مطالعه، همه را به تدریج، یکی پس از دیگری، در اختیارمن نهاد. برخی از مطالب کتابها را درمی یافتم و حتی  مطالبی را از بر می کردم. راز آفرینش را هم با آنکه بیش خواندم و کم اندر یافتم دوست داشتم  و بخود می بالیدم  که من کتاب راز آفرینش را خوانده ام؛  کسی هم از من  نمی پرسید که چه مقدار از آن را در یافته بودم. تازه دریافتم که آن کتاب نخستین تألیف فضل الله رضای جوان دهۀ 1320 و پروفسور و دانشمند جهانی امروز است. چند سال بعد نام پروفسور فضل الله رضا را در مطبوعات  و در ارتباط با اخبار دانشگاه تهران می خواندم.  سالها بعد که بنده افتخار خدمت در دائرة  المعارف بزرگ اسلام را یافتم به خدمت یکی از اعضای دانشمند آن مرکز یعنی دکتر عنایت الله رضا رسیدم که برادر پروفسور رضا هستند و چند سال با ایشان همچون دیگر اعضای آن دائرۀ معارف انیس و جلیس و از صحبت و دانش ایشان بهره مند بودیم. در آستانۀ بستن رخت سفر، از دکتر عنایت الله رضا شمارۀ تلفن چناب استاد، برادر ارشد ایشان را خواستم که با بزرگواری مرحمت نمودند. در اتاوا جناب پروفسور با محبت و بزرگواری احوالپرس من شدند و بارها مشورتهایی به این نوسفر ارشاد فرمودند که چراغ راه من شد.

روزی، نوروز 1381،  نگارنده را به دولتخانۀ خویش فرا خواندند و با آنکه مهمانان مختلف الاحوال پروانه وار گرد آن چراغ معرفت را فراگرفته بودند، از محضر ایشان فیض و بهرۀ فراوان بردم.  ضمناً در آن روز، دو مجلّد از تألیفات ارزشمند خویش را ظهرنویسی فرموده به نگارنده مرحمت نمودند. یکی کتابی است که در این سطور از آن به اختصار یاد می شود. استاد از نام کتاب ناراضی بودند زیرا بنا به قول ایشان، کتاب دیگری به همین نام در ایران انتشار یافته بود و فرمودند که اگر می دانستند بی گمان نام دیگری بر می گزیدند.  این کتاب برگ بی برگی نام گرفته، هرچند که سزاوار نام  برگ معرفت است. کتاب دیگری که به بنده مرحمت نمودند، نگاهی به خیام نام دارد که امیدوارم بتوانم در آینده  از آن نیز در این صفحه یادی بنگارم. آن روز استاد اشاره فرمودند که چیزی در باب آن کتابها بنویسم. اما نوسفری و دگرگونیهای فرنگی و فرهنگی در آغاز چنان آدم را، آسیاسنگ وار، می فشارد که همه چیز را اگر فراموش نکند، برای مدّتی گم می کند. این روزها کتابی را که من همچنان برگ معرفت می نامم، مرور کردم  که، بسیاربسیار، آن را باب طبع خویش دیدم و لذت فراوان بردم. سزاوار دیدم که از هر چمن ِ این بوستان معرفت، سمنی چیده و تقدیم جوانانی بنمایم که با علاقمندی صفحۀ آن روزها را می خوانند و پیوسته با قدردانی و مهربانی نگارنده را با پیام و نامه می نوازند.

جناب پروفسور رضا  از بزرگترین دانشمندان فارسی زبان اند که به جهان علم و دانش، در باختر وخاور، خدمات  مهم و باارزشی نموده اند. بسنده است که به دو یادداشت  از خاور و باختر، بر رویۀ داخلی جلد این کتاب، درجایگاه و پایگاه استاد بنگریم:

پروفسور کینگ، از دانشگاه امپریال کالج لندن، انگلستان می نویسد:

پژوهشهای علمی پروفسور رضا ستایش انگیز است. به ویژه که تحقیقاتش بر بنیاد علم خالص و ریاضیات استوار شده، و در گرو بهره برداری صنعتی و بازار مصرف نیست. کتاب تئوری انفورماتیک (1961م.) او را می توان نخستین کتاب جامع علمی در این فن شمرد.

دوست گرامی من دکتر محمد علی اسلامی ندوشن نویسنده و دانشمند معروف و استاد پیشین دانشگاه تهران نوشته اند:

پروفسور رضا، گرچه سرنوشت او را به جانب علم خالص راند، همواره مانند آفتاب گردان، رویش به جانب ادب و فرهنگ ایران است.

کتاب برگ بی برگی استاد، یا برگ معرفت برای ما، در چهار دفتر و جمعاً 18 بخش نگاشته شده است.

در سطور زیر از هربخش چند سطری آورده ایم که  بحر در کوزه نگنجد و در اینجا به قدر تشنگی جرعه یی پیشکش شده است، تا همین یک جرعه آن تشنگان خاورزمین را که فرصت خواندن آثار این خورشید باخترنشین دانش را نیافته اند، به سرچشمه یعنی  آثار و تألیفات گرانبهای استاد رهنمون گردد. از چند بخش پایانی کتاب به دلایلی به عنوان بخشها بسنده شده که همان عنوان نیز خواننده را به سوی خویش خواهد کشانید.

 بخش اول، زیر عنوان "از دفتر خاطرات " یاد روزگار نوجوانی استاد است. سخن با آب  و روشنایی و  کتاب آغاز می شود، که در آن  روزگار چگونه بود، و از دلبستگی فارغ التحصیلان به دانشگاههای خارج و امکانات و فرصتهای میسر، می خوانیم.

عشق به فرهنگ و ادب

"...عشق ورزی من با فرهنگ و ادب و شعر فارسی، هماهنگ با کنجکاوی در اندیشه های علمی، از همان سالهای  نخستین دانش آموزی آغاز شد. در دبیرستان، با شوق فراوان، مسائل نسبةً دشوار حساب استدلالی و هندسه را می شکافتم و در کنار آن شعر هم می سرودم. آهسته آهسته، توانایی تشخیص و تمیز من در این دو رشته نیرو گرفت.  هرچه بیشتر در ژرفای ادب فارسی فرو رفتم، عیار سخن بزرگان را بیشتر بدست آوردم و کمتر شعر سرودم.

شوق و تنهایی

بیشتر از آنچه که از ادب و فرهنگ فارسی آموخته ام ، مرهون شوق و کوشش آمیخته به تنهایی و  زندگانی یکنواخت دوران دانش آموزی در دبیرستان و دانشکده است.... بی شک، اگر تلویزیون رنگارنگ جهان غرب امروز را آن روز در دسترس می داشتم، تا اندازه ای از فرهنگ و ادب فارسی غافل مانده بودم."  استاد از دو سال دورۀ انجام نظام وظیفه، پس از دانشگاه ، در اصطلاح کابل: دورۀ احتیاط ، خورسند نیست و می گوید: بعدها دریافتم که بعضی از دوستان سوراخ دعا را بهتر از من می شناختند و دو سال عمرشان را با آموزش نظامی به باد ندادند. استاد به شرح نسبةً مفصل مشاهدات خویش از وضعیت نظامی در آن سالها می پردازد.

بازهم شعر و ادب

"...من در ادب فارسی به سخن سنجی گرایش ژرف و پایدار داشته و دارم. اما شاعر نیستم. اگر در جوانی استعداد شاعری داشته ام، آن را نورزیده و نپرورد ه ام. اندکی از مایه های تفکر علمی خود را در ادب فارسی به کار گرفتم تا پروازهای خیال بکلّی از مدار دانش بیرون نروند.بخشی از آفرینند گی شاعری خود را به پژوهشهای علمی انتقال دادم، تا نگرشهای فنّی یکسر خشک و جامد نباشند. شعرهایی که در دورۀ جوانی سروده ام همیشه مستور و پنهان بوده است. در دوران دبیرستان، برای هیچ یک از دبیران، حتّی دبیر ادبیات هم عیان نکردم که مختصر ذوقی داشته ام. مدّعی دانش و ادب نبودم. شرم و آزرم داشتم و مستوری را ترجیح می دادم.(صـ 3-14)

نامه ای از کشتی

بخش دوم، نامه ای از کشتی عنوان دارد؛ کشتیی که دانشپژوه جوان را به سفر دانشی و دانشجویی می برد. این نامه که، از دل اقیانوس کبیر، در سوم مهر (میزان)1323/  سپتامبر 1944به دوستش فرستاده است، بینش ژرف و تحلیل دقیق علمی او را نشان می دهد.

"...در نقطه ای از اقیانوس کبیر هستم که هرگز خواب آن را هم نمی دیدم. من که از جاده های خاکی رشت و تهران پا فراتر ننهاده بودم، اکنون، هزاران فرسنگ دور از آن خطّۀ آرام، در بحبوحۀ جنگ، در دل اقیانوسی بیکران فرومانده ام و اختیاری از خود ندارم، ولی روشن است که ناخدا می کوشد تا کشتی را از دید هواپیماها و زیردریاییهای دشمن پنهان دارد.

[وصف کشتی]

... کشتیهای جدید واقعاً یکی از مظاهر بزرگ تمدّن ماست.  توربینهای قوی کشتی، شب و روز، الکتریسیتۀ فراوان تولید می کنند که روشنایی، طبخ، حمام، و سایر نیازهای کشتی نشینان را تأمین می کند. و سهم ذخایر نفتی ایران و خلیج فارس را در تأمین این آسایشها نباید فراموش کرد. کشورهایی که خدمتگزاران مدبّر داشتند، انرژی مذاب گرانبها را از چنگ کمدانان و پراکندگان به جان هم افتاده به در آوردند:

بدر کرد ناگه یکی مشتری – به خرمایی از دستش انگشتری

...تلفنهای خودکار، رادیو، بلندگوها، فرستنده ها و گیرنده ها، که حکم  رشته های اعصاب این مرکب کوه پیکر را دارند، درگوشه و کنار کشتی دیده می شوند.... روزنامۀ کشتی هر روز به ساعت معین در چند صفحه ، به قطع کوچک منتشر می شود.

[نمونۀ کوچکی از تمدّن ]

می گویند بالزاک نویسندۀ معروف فرانسوی، در نوشته های خود روحیه و اخلاق اشخاص مختلف کشورش را به قدری خوب تشریح کرده است که  اگر ملت فرانسه به کلی از بین برود، تنها  از روی نوشته های بالزاک می توان به روحیات فرانسویها پی برد و تمدن فرانسه را باز آفرید.  خیال می کنم کشتی ما که یکی از شاهکارهای صنعت قرن بیستم است، واقعاً نمونۀ کوچکی از تمدن امروزی باشد.... اگر این کشتی را مثلاً به یکی از دانشمندان کرۀ مریخ نشان بدهند، او زود می تواند بفهمد که مردم کرۀ زمین در کدام مرحله از تمدن سیر می کنند....

[ببین تفاوت ره...]

 آمریکاییها خیلی بیشتر از ما غذا می خورند و البته غریب هم نیست زیرا زیادتر از ما کار می کنند و نعمت فراوان دارند. ... باقیماندۀ غذای مسافران را، که غالباً یک سوم کل غذاهاست، به دریا می ریزند. من...از میان مردمی می آیم که بیشتر آنها  در این روزگار تیره با فقر و گرسنگی به سر می برند، خواه ناخواه از این اسراف متأثر می شوم ...

عقلا و اندیشمندان دنیا که که نظرات فلسفی و اخلاقی و اجتماعی و اقتصادی را پیشنهاد کرده اند، هیچ کدام نتوانستند کاری از پیش ببرند و چارۀ عملی برای بدبختی های فرزندان آدم بیندیشند. .  بیم آن می رود که این بدبختیها، به کوشش سیاستمداران آزمند و بی اطلاع از کاربرد علوم و صنایع و مقام آدمیت، ، قرنها ادامه داشته باشد.

[بیم و امید]

... نمیدانم عاقبت کار چیست؟...آتش جنگ هردقیقه زندگانی ما راتهدید می کند. این شعله در میان امواج دریا هم خاموش نمی شود....با این حال باید اقرار کنم که امشب ابداً به فکر مرگ نیستم.. چطور می توانم به فکر مرگ باشم، در حالی که خانم آمریکایی که در دوقدمی من نشسته است، با کمال اطمینان، در چنین وضعی، برای خود  یا دیگری، ژاکت زمستانی می بافد. گروهی سرگرم بازی بریج هستند. گروه دیگری از افسران جوان که از میدانهای جنگ به مرخصی می روند، چنان می خندند که گویی زندۀ جاوید خواهند ماند......

وقتی از صحنۀ کشتی به ساحل جزیره های نیزار بنگری، این شعر منسوب به مولانا از خاطر می گذرد:

کشتی چو به دریای روان می گذرد

می پندارد که نیســـــــتان می گذرد

ما می گذریم از جهان در همه حال

می پنداریم کاین جهــــان می گذرد

(صـ15-22)

بخش سوم، خاطره ای از نمایندگی ایران در نیویورک    

عنوان بخش خواننده را  به مطالب مربوط به سیاست و دیپلماسی و روابط بین الملل فرا می خواند، اما با دلبستگی استاد به فرهنگ و ادب، شگفت نیست که این بخش بیش از هر بخش دیگر، فرهنگی-ادبی می شود.  ماجرا از این قرار است که سرکنسول  ایران دانشپژوه جوان را به نهار دعوت می کند و در گپ و سخن آن روز سرکنسول غزلی از یک سخنور گمنام به نام حکمی می خواند. دانشپژوه جوان خبر دارد که کنسول چند روز پیش بر رئیس خویش که همین سرکنسول و میزبان باشد، گستاخیی، بلکه ستمی، روا داشته است، ولی از ماجرا سخنی به میان نمی آید. میزبان نمی داند که مهمان می داند و مهمان که تغافل می نماید، نزد خویش غزل را با آن گستاخی یا ستم پیوند می دهد. استاد تقریباً تمام این فصل را(صـ23-34) به تحلیل عرفانی و اجتماعی این غزل، که سیلی روزگار خوانده است، اختصاص می دهد. برای شادی روح شاعر، به نقل غزل حکمی می پردازیم و علاقمندان شرح استاد را به اصل کتاب مستطاب فرا می خوانیم:

زان مردۀ صفـــــات که پهــــــلو به جــان زند

جــــامی به زنده بخــش که بر جــــــاودان زند

می، آتشــــــین بریـز، که از جوش ســـــاتگین

برق از مکــــــان بـرآید و بـــرلامکــــان زند

بشنو زمن که در جگرخُم لطیـــــــــــفه ایست

کز خـــاک ســـــــــر برآرد و برآســـمان زند

عشق ای عجب که در دل دریای هست ونیست

کشتی فکنده است وکران برکران برکران زند

ســـــــاقی بیا که دســــــت توانـــــای روزگار

ســــــیلی اگرزند بـــــــــه رخ ناتـــــــوان زند

عمر عزیز را بدلی نیـــــــست در جهـــــــــان

جز ســــاغری که پیر ز دســـــت جــوان زند

بخش چهارم، گشایش دانشگاه تهران و جوّ آن زمان

عنوان، بیانگر کیفیت مطالب بخش است، با افزایش این نکته که استاد همچنان خواننده را از نکته های طنزآمیز و پندهای شیرین که گاهی با افسوس و دریغ همراه است، بهره ور می دارد. یکی از مطالب دریغ آمیز، غفلت ارباب امور از فراخوانی و پذیرش استادان، معلمان و دانشوران برجستۀ جهانی است که از فتنۀ جنگ جهانی هر یک از گوشه ای فرارفتند.

"... شناخت بافت اجتماعی، ورای توانایی خواندن و نوشتن و محاوره به زبان خارجی است.  هر کشوری که بخواهد مستقل بماند و از مدار کشورهای جهان سوم بدر آید، باید در عرصۀ بین المللی حضور آگاه داشته باشد؛ یعنی مانند کامپیوتر عظیمی تمام رویدادهای جهان را به طور پیوسته و دائم ارزیابی کند.

...  آن برهه از زمان فرصت خوبی بود که برنامۀ علمی و صنعتی گسترده ای ...طرح ریزی می شد و دولتمردان ما، چنانکه امروز در صدها کتاب خاطرات می خوانیم، اینقدر دنبال ثبت املاک و حقّ العمل از نفت و از خریدهای دولتی و دسته بندیهای سیاسی و خوش خدمتی به سفیران صاحب نفوذ غربی نمی رفتند.

با تأسف باید گفت که جهان سوم، فرصتهای طلایی را از دست می دهند و با خوابهای اضغاث و احلام، مردم خود را سرگرم می کنند. توانگران و کارداران  با یکدیگر در ستیزند.  فردگرایی و بت پرستی فرصت نمی دهد که "من" ها و "ما" ها متّحد شوند:

ده بود آن، نه دل، که اندر وی

گاو و خر باشد و ضیاع و عقار

عالمت خفته است و تو خفــــته

خفتـــه را خفتـــه کی کند بیدار؟

(سنایی)

  ... جوانهای ما که اینقدر به  خواندن جزئیات رفت وآمد مذاکرات رجال پنجاه و صد سال گذشتۀ ایران روی آورده اند، خوب است کمی تأمّل بفرمایند و از پرخوانی و کمدانی عبرت بگیرند.... ما حساب درهم و دینار روزگار مادی قرن نوزدهم و بیستم و واقعیات تمدّن غرب را یکسر فراموش می کنیم. چون فرهنگ کهن ما گرایش شدیدی به روحانیت و عرفان  و انسانیت  دارد، می پنداریم که کشورهای دیگر، حتی شرکتهای بازرگانی جهان، باید به همان روند کارها را بچرخانند.گاهی کشورهای غربی را ملامت می کنیم که آنها از روی نادانی، آدمیت و اخلاق را فراموش کرده اند. به آنها پند می دهیم که این تهاجم و جهانخواری سرانجام به زیان خود آنها تمام خواهد شد. روشنفکران ما باید این شبح فرشتۀ نجات را از ذهن بزدایند. ... دنیای غرب دنیای مادّیست و ما باید این نکته را به عنوان یک واقعیت بنیادی بدون مهر یا کین بپذیریم...."

[پندی در دو کلمه]

"اگر بخواهم در دو کلمه پند به جوانان عزیز عرض کنم، می گویم باید با هم یگانه و متحد باشیم. و واقعیات جهان را ژرفتر و بهتر بشناسیم. زیربنای معرفت آدمی، شناخت است و همنگاهی و مهر، نیرومندی به بار می آورد. نکتۀ دیگر پند من، شناخت نیرومندی غرب در روزگار ماست. کشورهای جهان سوم تا، به مرحلۀ خودکفایی نرسیده اند، به همان درجه کم توان اند...."

[دیدار و مقایسۀ دو صدرنشین ِ نگونبخت]

آخرین دیدار با فروغی و با شاه:

"اشتیاق و نیاز شدیدی که به ادامۀ تحصیل و سیر در معارف داشتم، فکرم را آرام نمی گذاشت. یک بار، به کمک وزارت خارجه، از ذکاء الملک فروغی وقت گرفتم و به دیدار او در وزارت دربار رفتم. این ملاقات پس از نخست وزیری او و به سال 1321 ، در همان ایامی بود که وزیر دربار شده بود....

          ملاقات با سیاستمدار دانشمند و ادیبی مانند فروغی، که در سرنوشت ایران تأثیر داشته، برای دانش پژوه جوانی مانند من بسیار مغتنم بود. من قصد کار اداری و سیاسی و در خواست کمک مالی نداشتم. فقط می خواستم به راهنمایی او موضوع تذکره و سفر به خارج را برای تحصیل روشن کنم. شاید هم به مقتضای جوانی می پنداشتم که بعضی از مقالات و کتاب راز آفرینش مرا خوانده و پسندیده است، و مرا به نگارش کتاب و رساله ای رهنمونی خواهد کرد؛ چون به او گفته بودند که من در جهت ادب و فرهنگ پارسی و نگارش رسالات دلبستگی شایسته نشان داده ام.

روزی که به دیدار نخست وزیر دانشمند و بلند آوازۀ دوران پهلوی رفتم، روز مناسبی نبود:

قضا چون ز گردون فروهشت پر

همه زیــرکـــان کور گردند و کر

مرد را آشفته و پریشان و درهم دیدم. روزنامه نویسان، با مقالات تند، کار او را ساخته بودند. تا آن روز نمی دانستم که قلم روزنامه نویسان چگونه از تیغ تیزتر و از تیر نافذتر و از گـُرز کوبنده تر است.  پیرمرد ازهم پاشیده شده بود. به خلاف آن وقار و متانت که از خواندن سیر حکمت در اروپا از او در ذهن من نقش بسته بود، تند و درهم سخن می گفت. در میان مکالمات فرهنگی و عمومی، گاهی می گفت: "مگر نمی بینید چه می نویسند؟ چه می گویند... از وضع آشفتۀ کشور..." روشن بود که روزگار مرد متینی را زیر منگنه گذاشته است. قیافۀ برافروخته و هیجان زدۀ آن روز او را فراموش نکرده ام. زمان کوتاهی بعد از آن فروغی سکته کرد و در ماه آذر 1321 از جهان رخت بربست.

سپهر بلند ار کشــــد زین تو

سرانجام خشت است بالین تو

...روز دیگری که مردی را در چنین احوال دیدم، در حدود سی و پنج سال پس از ملاقات با نخست وزیر اسبق ایران، فروغی، اتّفاق افتاد. در اوایل اکتبر سال 1978 میلادی، از اتاوا، که محل مأموریت من (سفیر ایران در کانادا) بود، سفر کوتاهی به ایران پیش آمد...

مقدماتی فراهم آوردند که با شاه ملاقات داشته باشم. ...شاه در روز ملاقات، مانند فروغی، پریشان و آشفته بود و به خلاف فروغی که  درآن روز برجای نشسته بود، شاه قدمهای تند برمی داشت.  برداشت من از صحبت آن روز شاه با مفهوم کلیدی حرفهای فروغی نزدیک بود. هر کسی که خدمت دیوانی سالها صدرنشین بوده و ناگهان آماج تیرها قرار گرفته، همان حال را می تواند داشته باشد. شاه تند و پریشان سخن می گفت: "مگر نمی بینید چه می گویند. چه می نویسند و ...وضع  کشور...".

... ساختار پریشانی و افت ناگهانی همۀ ابنای بشر، کم یا بیش، یکسان است. به قول مولانا:

هرکه بر این نردبان بالا نشـــــست

استخوانش سخت تر خواهد شکست

امروز که به گذشتۀ تاریخ معاصر ایران می اندیشم، که هردو فرد را در روزگار قدرت و سقوط ایشان دیده بودم، این شعر عارفانه و گویای سنایی به ذهنم می آید...:

سر الب ارسلان دیدی ز رفعت رفته بر گردون

به  مرو آ تا کنون در گل تن الب ارسلان بینی..."

=+=+=+=+=

پایان قسمت اول

آصف فکرت، شهر اتاوا، ۱۸ سپتامبر۲۰۰۸

پنجشنبه ۲۸ شهريور ۱۳۸۷ ساعت ۲۰:۳۰
نظرات



نمایش ایمیل به مخاطبین





نمایش نظر در سایت