fekrat.kateban.com , Asef Fekrat articles in memorize of literati and scholars.


--(صفحه اصلى)--
جستجو
تکسرودها

غم دوست

ای شعلۀ عشق خانمانسوز
ای جانده و جانستان و جانسوز
هرچند که حاصل تو غم بود
قربان غمت شوم که کم بود
عماد خراسانی
فهرست
  • شاهنامه و هرات
  • پیشواز نوروز 1393
  • سخن دوست
  • آشیان و یادداشتی در طب قدیم
  • پیوند سید جمال الدین با افغانستان - نوشته یی از سال 1375 خورشیدی
  • دو محمدرضای مهاجر
  • یادداشتهای استاد خلیلی – بخش سوم
  • یادداشتهای استاد خلیلی – بخش دوم
  • یادداشتهای استاد خلیلی - بخش اول
  • بام دنیا - ترجمۀ آصف فکرت - بخش سوم
  • بام دنیا - ترجمۀ آصف فکرت - بخش دوم
  • بام دنیا - ترجمۀ آصف فکرت - بخش نخست
  • شعر نو یافته ای از رودکی
  • حافظ به گفتۀ حافظ
  • باز هم در خدمت مولانا
  • گفتار بلخ در مثنوی معنوی
  • خراسان بزرگ و دوستی خاندان پیامبر
  • غزل - به یاد استاد افشار -...
  • معرفی کتاب: تاریخ هرات
  • تابش دیگر نمی تابد؟
  • گفتار بلخ در کلّیات شمس (5)
  • گفتار بلخ در کلّیات شمس (4)
  • گفتار بلخ در کلیات شمس(3)
  • گفتار بلخ در کلّیات شمس (2)
  • گفتار بلخ در کلّیات شمس (1)
  • به استقبال نوروز
  • اسطورۀ انگور
  • حکمت در سویس آسیا-4 /حکمت در هرات
  • حکمت در سویس آسیا-3 / غزنی – قندهار - فراه
  • حکمت در سویس آسیا - 2 / ادامۀ بازدید از کابل
  • حکمت در سویس آسیا -1 / از پشاور تا کابل
  • حکمت در سویس آسیا / مقدّمه: حکمت و افغانان
  • از هرات تا ارومچی
  • چند روزی در جنیوا(ژنو)
  • یاد ندوشن
  • جام عدل
  • امیرزادۀ بافرهنگ
  • غزنه با شیراز دارد ربطهای معنوی
  • یاد امیرعلیشیرنوایی دربدایع الوقایع
  • با پروفسور فضل الله رضا(1)
  • با پروفسور فضل الله رضا(2)
  • چند غزل
  • در خراسان و...
  • مسجد و مکتبخانه
  • فاریاب، کندز و انیس
  • با مترجم حدود العالم
  • منشی صاحب
  • چند غزل دیگر
  • منشآت وقایع نگار
  • یادی از هرات نیم قرن پیش و ...
  • دیوار
  • از دبیرستان تا دانشگاه
  • زبان مردمی - ترانک
  • راه نیستان و...
  • حسن خان شاملو
  • گزارش سفیر قاجار
  • متن جغرافیایی از سدۀ چهارم
  • تاجیکی، دری، فارسی و دلبر سعدی
  • مقاله
  • میخ اول بر تابوت استعمار
  • مقدّمۀ فارسی هروی
  • باز هم از گل بگو
  • خوش آمد گل
  • بیدل و نسخه شناسی
  • غزل - پیام
  • مجلد 14 دائرة المعارف بزرگ اسلام
  • شیخ بهائی و هرات
  • با استاد حبیبی
  • چهل سال دوستی
  • به یاد جاوید
  • نـــیایــش
  • نوروز هـــــــرات
  • ادبـــکده
  • شهر ها و شعر ها
  • چند نکتهء لطیف
  • شکسته یا نشسته؟
  • از هرات تا مـکــّه
  • تــرجمۀ موزون
  • نکته...نکته...نکته
  • هیأت تحریر
  • یاد سمرقند
  • پروژۀ مسیح
  • خاطره
  • شانکر
  • به امید شادی روح مادرم، مریم منشی زاده
  • مطالعات کودکی
  • شیخ طاهر
  • یاد گرامی مادر
  • محیط فضل و ادب
  • کـُشککی
  • حقشناس باشیم
  • بیدل شناسی
  • میوه ها
  • عطّـار هروی
  • محقق طباطبایی
  • قلمرو زبان دری
  • آهوی کوهی
  • بخارا
  • فکری سلجوقی
  • شایق پندار

  • نویسنده

                a_fekrat@msn.com  
     
     آصف فکرت در سال 1325 خورشیدی  دیده به جهان گشود. پس از فراگرفتن دروس مقدماتی، تعلیمات ابتدایی را ...

    فهرست آثار

    ·        مناجات و گفتار پیر هــرات، کابل، انتشارات بیهقی، 1356ش، 216ص.
            چاپ دوم، تهران، نشرثالث، 1387.
    *    لغات ...

    سایت های دیگر
    دفتر اشعار

    سروده های تازه

    یـــــــــادها

    ازگلستان من ببر ورقی

    Dari-Classics

    آمار پس از آبان 1389
    بازدیدکنندگان تا کنون : ۳۱۳۶۲۸ نفر
    کاربران حاضر : ۰ نفر
    تعداد یادداشت ها : ۱۰۲


    پر بازدیدترین یادداشت ها :


    Powered by Kateban.com
    2006/02/0

    غزنه با شیراز دارد ربطهای معنوی

    خلیلی و سخنوران ایران

    گزاف نیست که بگوییم هیچ شاعر وسخنور، و در کُلّ هیچ شهروند بیرون از مرزهای سیاسی، به اندازۀ استاد خلیل الله خلیلی مورد استقبال، توجه و گرامیداشت شاعران و ادیبان زبردست ایرانی نبوده است. در این یادداشت کوتاه، نگاهی مختصر داریم بر پیوندهای  فرهنگی میان روانشاد استاد خلیل الله خلیلی ملک الشعراء وقت افغانستان و چند تن از استادان مسلّم شعر و ادب ایران. سالهاست که خلیلی دیده از جهان پوشیده است و دوستان ایرانیش نیز. اما نشانه های درخشنده و جاویدان آن دوستیها همچنان خوش می درخشند و خوشتر اینکه این درخشش جاودانه است نه مستعجل و دوام آنها  بر جریدۀ عالم ثبت.

    حبیب یغمایی

    نوجوان بودیم و در هرات، که با دیدن دیوان نوین استاد روانشاد ملک الشعراء خلیلی، با وجد و شگفتی ایام شباب، دریافتیم  که بزرگان شعر و ادب ایران برای استاد خلیلی «شعر گفته اند»! این دیوان به همت کتابفروش با فرهنگ هراتی، حاج محمد هاشم امیدوار، انتشار یافته بود. در آغاز دیوان، غزلی از شادروان استاد حبیب یغمایی، ادیب سخنور و مدیر دانشمند مجلّۀ یغما، در یک صفحۀ مخصوص، با حروف درشت چاپ شده بود:

    در شعرو ادب داد هنر داد خلیلی

     از پیشروان پیشتر افتاد  خلیلی

     همواره سخنگو بوَد و شاد که فرمود

     ارباب سخن را به سخن شاد خلیلی

     بنهاد می نشأه فزا باده کشان  را

     بر خوان ادب ، خانه اش آباد، خلیلی

    در عرصهء گیتی به نوی ولوله افکند

     حافظ صفت از طبع خداداد خلیلی

     پرسند گر امروز که استاد سخن کیست

     گوییم هم آهنگ که استاد  خلیلی

     تا نام ز افغان و ز ایران به جهان  است

    نام تو به تاریخ بماناد  خلیلی

    شاید این دریافت آسان ما برای آن بود که این غزل زیبا آسانتر و زودتر به نظر می آمد وبه  تفحّص و تصفّح مزید نیازی نداشت، که ما دران سنین یک سر داشتیم و هزار شور. البته در همان روزها کتابچه ای هم به نام پیوند دلها چاپ شده بود که آن را هم مرحوم امیدوار در کتابفروشی خود داشت و در آن سروده هایی از شاعران ایران در ارتباط با خلیلی و پیوند میان کابل و تهران چاپ شده بود.

     در ادامۀ این یادداشت، فشرده ای از مکاتبات و مراسلات منظوم  میان استاد خلیلی و اساتید سخنور ایران را ملاحظه خواهید فرمود. موضوعی که در گذشته به آن اخوانیات، یعنی برادرانه سرودها، می گفته اند.

    ملک الشّعراء بهار

    ملک الشعرا خلیلی ماتمسرود یا مرثیه ای  در مرگ ملک الشعرا بهار دارد. در دیوان یاد شده است که این مرثیه را مرحوم گویا اعتمادی، روز پنجم ثور/اردیبهشت در مجلس یادبود ملک الشعرا بهار در سفارت ایران در کابل قرائت نموده است. چند بیت از این مرثیه را با هم می خوانیم:

    دریغا که آن ماه تابان نشسته

    بلند آفتاب خراسان نشسته

    دریغا که ملک سخن بی ملک شد

    که از تخت معنی سلیمان نشسته

    وزید از کجا تندباد خزانی

    که از پا درخت گل افشان نشسته

    مهین اوستاد سخنگوی طوسی

    چرا این چنین زار و نالان نشسته

    مگر لب فروبسته از گفت و گو شیخ

    که افسرده اندر گلستان نشسته

    مگر خشک شد زنده رودش که صائب

    چنین خشک لب در صفاهان نشسته

    سیه پوش گشته سخنگوی سرخاب

    مگر در غم مرگ خاقان نشسته

    بهاری فروچید زین باغ دامن

    که از نغمه مرغ سحرخوان نشسته

    بزرگ اوستادی که در ماتم او

    قلم تا دم حشر گریان نشسته

    نه در ماتمش مویه ایران کند سر

    که افغان هم از غم در افغان نشسته

    ز آغاز تاریخ، ایران و افغان

    سر خوان دانش چو اخوان نشسته

    سخنور نباشد به یک مرز منسوب

    چو تاجیست بر فرق کیهان نشسته

    ملک رخ به تهران نهفت و من اینجا

    ستایشگر وی به پروان نشسته

    دنیا طاهری

    در اوایل دیوان خلیلی، قصیده ای از دنیا طاهری می خوانیم. دریغا که با وجود اقامت 19 ساله درمشهد مقدس، و استفاده از محضر قاطبۀ سخنوران خراسانی، با نام و یاد این سخنور گرامی آشنا نشدم.

    دنیا طاهری، با حضور ملک الشعراء، در مشهد شور و صفای دیگری می بیند:

    شهر مشهد را کنون شور و صفای دیگر است

    چونکه اینک میزبان شـــــاعر دانشـــور است

    بدیع الزّمان فروزانفر

    اوستاد اوستادان زمانه، فروزانفر، نیازی به تعریف ندارد. سال1345 خورشیدی خلیلی در جدّه است اندوهگین از اینکه نامۀ بدیع الزمان فروزانفر بدو نرسیده است:

    نکردی به نامه مرا یاد استاد

    دل شادت انده مبینــاد، استــاد

    او خطاب به فروزانفر می گوید:

    تو باشی در آنجا که روید ز خاکش

    گل و لاله و سرو و شمشاد، استاد

    کهن بوستانی که سرو بلندش

    ز باد خزانیست آزاد، استاد

    به هر سنگ آن داستانها نوشتست

    ز پرویز و شیرین و فرهاد، استاد

    من اینجا که هر خار در پهنه دشتش

    براین روزگاری دهد یاد، استاد

    او پس از آنکه از جدّه و آن سرزمین سخن می گوید، به یاد کهن بوم و بر خویش می سراید:

    مرا زادگه بود آنجا که خاکش

    دهد از بهشت برین یاد، استاد

    چمنها گل و لاله و نرگس آرد

    چو هر بامدادان دمد باد، استاد

    ازآن گونه گون باغهای نگارین

    به لب مانده انگشت بهزاد، استاد

    همه تودۀ سیم، هنگام بهمن

    همه خرمن زر به خُرداد، استاد

    تناور درختان ورزنده بر کوه

    چو گیو و چو گودرز و گشواد، استاد

    خلیلی در جده از بی همزبانی شکوه سر می دهد و ازین درد می نالد و آرزو می کند که کاش همزبانی او را به نامه یی و پیامی یاد کند و دل نازکش را شادی بخشد.

    دریغا که از همزبانان جدایم

    ازین درد نالم به فریاد، استاد

    دلم شاد گردد اگر همزبانی

    در این گوشه آرد مرا یاد، استاد

    او که دل در گرو مهر فروزانفر دارد، این چامۀ دُرّ دری را به نام او رقم زده ودر پایان آرزومند دوام سرسبزی باغ سخن از خامه و سخن اوست:

    من این دُرّ درّی به نام تو کردم

    که تو دُرشناسی و استاد، استاد

    مرا مهر تو کرد گستاخ، ورنه

    که زیره به کرمان فرستاد؟ استاد

    عجم تا زمین را به زا برنگارد

    به ارض عرب تا بود ضاد، استاد

    زمین سخن باد سرسبز از تو

    گل آرزویت مریزاد، استاد

              فروزانفر جوهری و سخن شناس است. او نیز دیده به راه پیک آشنا داشته، که خلیلی را سلیمان ملک سخن می شناسد.  سخن خلیلی چنان  نزد او ارجمند است که آن را صلۀ پیش پرداختۀ مدیحۀ خود می داند:

    اوستادا زبعد عهد دراز

    نامه ای سوی ما فرستادی

    آشنایان عهد دیرین را

    پیک نوآشنا فرستادی

    هُدهُد مژده ور سلیمان وار

    تا به شهر سبا فرستادی

    پیش تا من کنم مدیح تو ساز

    صلتم از سخا فرستادی

    نعمت بیکرانه بخشیدی

    گنج بی منتها فرستادی

    فروزانفر که هجر خلیلی را کشنده و سوزنده دیده اکنون قصیدۀ او را خونبها و کوثر خویش می یابد:

    ریختی خون من به دشنۀ هجر

    هم مرا خونبها فرستادی

    سوختی جانم از فراق و مرا

    کوثر جانفزا فرستادی

    فروزانفر با دلبستگی به تفنّن در این قصیدۀ جوابیّه پرداخته و پنداری  فرصت را برای سیر و گشت در باغچه های رنگارنگ بوستان دانش خویش مغتنم  می شمارد. گاه آهنگ موسیقی دارد و می گوید:

    زخمه راندی تو بر ستای ضمیر

    گوش دل را نوا فرستادی

    باربد وش نوای جان آهنگ

    به نوآیین ادا فرستادی

    پرده برساختی به راه عراق

    در صماخ هوا فرستادی

    برکشیدی ز چنگ دل آواز

    نغمۀ دلربا فرستادی

    و گاه اصطلاحات و عباراتی از تاریخ، جغرافیا، و مناسک می آورد. پنجاه و شش بیت این قصیده در دیوان خلیلی موجود است و ما، پرهیز از درازشدن سخن را، به یاد چند بیت بسنده کردیم. فروزانفر توسن اندیشه را چنان نغز جولان می دهد که خود در حسن مقطع به دشواری کار انشاد این چکامۀ دلنشین اشاره دارد:

    از بر من خیال غم بگریخت

    این طربنامه تا فرستادی

    لیک طبع مرا به پاسخ شعر

    در دم اژدها فرستادی

    استاد بدیع الزمان فروزانفر به نثر نیز خلیلی و سخن خلیلی را ستوده است. این چند سطر را از خامۀ فروزانفر، که در پایانۀ دیوان استاد خلیلی آمده و ظاهراً در تابستان 1341 نوشته شده است، نقل می کنیم:

    "... با اینکه خلیلی اسلوب و روش پیشینیان را در ترکیب الفاظ و جمل روایت می کند، ولی در ابتکار مضامین و ابداع معانی، فکری توانا و معنی آفرین دارد و ازاین رو قوت معنی را با فصاحت و جزالت و حسن ترکیب توأم ساخته است... خلیلی علاوه بر مقام شاعری نویسنده و محقق است و فنون ادبی را نیک می داند و چیره زبان و سخنور نیز هست و مجالس خطابه را به بیان شیوای خود آرایش می بخشد. وفا و حسن عهد و جوانمردی و ظریف طبعی و نکته سنجی از صفات خاصۀ اوست..."

    و برای خلیلی چه دردآوربوده است خبر درگذشت چنین دانشی مرد و دانا دوستی را شنیدن. او در بغداد این خبررا شنید و این ابیات را در رثای استاد بدیع الزّمان فروزانفر سرود:

    در صف اهل دل آن مرد که یکتا باشد

    لاجرم مردن وی ماتم دلها باشد

    فری آن مرد که گرید قلم ازفرقت وی

    تا قلم باشد و دل باشد و دنیا باشد

    اوستاد فضلا رفت فروزانفر و حیف

    که جهان خالی ازآن عارف والا باشد

    آسمانی گهری داشت زمان، سخت بدیع

    نابجا یافت که در تودۀ غبرا باشد

    کاخ حکمت که وی افکند پی از پا نفتد

    تا بپا پایۀ این طارم خضرا باشد

    کاروانها شد و آن قافله سالار ادب

    حیفش آمد که در این مرحله تنها باشد

    رفت در بزم سنائی که در آن محفل قدس

    بلخی و سعدی و عطّار هم آوا باشد

    بلخ تا قونیه بر مرگ کسی می نالد

    که به راز دل این طایفه بینا باشد

    سعید نفیسی

    ادیب نامور، زباندان، محقق و مؤرخ بزرگ معاصر شادروان استاد سعید نفیسی در گزارش دلنشینی که از سفر چهار ونیم ماهۀ خویش به افغانستان ، در تابستان و خزان 1330، نوشته است، دیدار خلیلی را چنین وصف می نماید:

    "...چیزی که در سفر کام مرا بیش از همه شیرین کرد، مصاحبت شبانروزی با شاعر معروف خلیل الله خلیلی بود. پیش از انکه به دیدار وی نایل شوم، و رابطۀ ناگسستنی با او بهم زنم، سه مجلّد کتاب آثار هرات که احاطۀ سرشار وی را در تاریخ می رساند، نصیب من شده بود و می دانستم با دانشمندی متبحر روبرو خواهم شد.

    از نخستین روزی که با او روبرو شدم، لطف طبع و سیمای جاذب و مردمی و مردانگی و کرامت نفس و قریحۀ سرشار و روی گشادۀ وی چنان مرا فریفت که وی را در عداد مردان نادری که درین سوی و آنسوی جهان دیده ام می شمارم، و یقین دارم کسانی که ازاین نعمت دیدار برخوردار شده اند، با من از هر حیث هم داستانند.

    مصاحبتهای طولانی، چه درکابل و چه در گردشها و سفرهای پی درپی در نزهتگاههای فراموش ناکردنی افغانستان، چه در هندوستان و چه در تهران، چنان در میان خاطرات گوناگونم جای خاص دارد، که بدین اختصار نمی توانم وصف کرد.

    کسی که با تراوشهای رشیق و شیوای طبع این شاعر بزرگ کمترین آشنایی را بهم زند، در همان نظر اول می بیند که امروز وی در میان همۀ سرایندگان افغانستان، که بیش و کم شاهکارهای دلنواز در شعر فارسی دارند، به محیط ادب ایران نزدیک تر و آشناتر از هر آشناییست...."

    صادق سرمد

    سخنسرای نامور، صادق سرمد ، قصیده ای با عنوان کعبۀ دلها، در ستایش مولوی جلال الدین محمد بلخی، و قصیده ای دیگربه نام جرگۀ شیران سروده و هردو را به دست مرحوم سرور گویا اعتمادی به خلیلی فرستاده بود. خلیلی غزلی با این مطلع به سرمد فرستاد:

    خُرّم آن باغ که این سنبل بویا دارد

    فرّخ آن بحر که این گوهر والا دارد

    از این غزل یا منظومه، هفت بیت در دیوان استاد آمده است که وی در آن سخنسرایی سرمد را می ستاید و در دو بیت از قصاید کعبۀ دلها و جرگۀ شیران چنین یاد می کند:

    خاصه شعری که درآن سوزِ نَی مولانا

    جرس قافلۀ کعبۀ دلها دارد

    چامۀ جرگۀ شیران دل من پرخون کرد

    آه ازآن شیر که صد سلسله برپا دارد

    و اشارۀ زیبایی به کوشش گویا در پیوند ادبی میان دو ملک الشعرا شده است:

    دل من با دل سرمد شده پیوند به شعر

    سر این رشته به کف سرور گویا دارد

    و سرمد قصیده ای به همین وزن و قافیه در خوشامدگویی خلیلی، هنگام سفر به تهران، سروده است، با این مطلع:

    آمد آن دوست که در دیدۀ ما جا دارد

    به تماشا شدم او را که تماشا دارد

    سرمد در این قصیده یکایک اوصاف خلیلی را، که پیشتر خوانده و شنیده بوده، برمی شمارد و می گوید:

    شکر و صد شکر که باز آمد و دریافتمش

    که چه شیرین سخن و منطق گویا دارد

    سرمد که خلیلی را در خانۀ خویش به مهمانی خواسته است، شعر شیرینتر و زیباتری با این مطلع تقدیم استاد نموده است:

    چو بر در زد، صدای در به گوشم آشنا آمد

    چو در وا شد، نگه کردم که: یار همصدا آمد

    سرمد می گوید با آنکه خلیلی به نام، مهمان اوست اما او خود میزبان و «صاحبسرا» ست، و در مقطع می گوید:

    درود سرمد ارزانی به ایرانی  و افغانی

    که ایرانی و افغانی دو دست یکصدا آمد

    زندگانی سرمد کوتاه بود و خلیلی را سوگوار ساخت، چنانکه می گوید:

    گریه بریاد یار باید کرد

    کار ابر بهار باید کرد

    دل زارم به یاد سرمد سوخت

    نالۀ زار زار باید کرد

    لالۀ داغدار خونین را

    برمزارش نثار بایدکرد

    محمود فرّخ

    سید محمود فرّخ شاعر و ادیب نامور خراسان نیز با  خلیلی ، چنانکه از مکاتبات منظومشان آشکاراست، پیوندی دوستانه و صمیمی داشته است. در قصیده ای که شادروان فرّخ به سال 1345 خورشیدی سروده، به گرمای عربستان که ملک الشعرا خلیلی در آنجا سفیر کشور خویش بوده است، اشاره می کند و در ضمن اشارات دلنشین و زیبایی به طراوت هوا و فضای کابل آن روزگار دارد:

    ای نسیم آذری ازطوس بگذر بر حجاز

    کز تف گرما خلیل ماست در سوزو گداز....

    او بود پروردۀ آب و هوای خطّه ای

    کز برش هردم نسیم خلد دارد اهتزاز

    آنکه تا دیدست سروو کاج پغمان دیده است

    باشد از خرمابنش اکراه و از خار احتراز...

    از برخی ابیات قصیدۀ فرخ برمی آید که او آن را در پاسخ به نامۀ خلیلی انشاد نموده است:

    نامۀ زیبای او وان چامۀ شیوای او

    چونکه صادر گشت از آن خامۀ معجز طراز

    این دل مرده ازآن جان یافت وز نو زنده شد

    طبع افسرده ازآن فرصت نمودی انتهاز...

    خلیلی نامۀ منظوم فرخ را با قصیده ای که  در دیوان او گلبانگ صفاهانی عنوان دارد، پاسخ گفته است. از این نامه برمی آید که آن دو در خراسان شبهایی را هم شبستان شعر و ادب بوده اند. مطالب این قصیده از یک پیوند ژرف و استوار دوستانه میان دو سخنور حکایت دارد. همچنان از این قصیده درمی یابیم که فرخ درآن ایام مرحلۀ هفتادسالگی و خلیلی شصت سالگی را درنوردیده بودند:

    سخن کز مشرق دل خاست نور زندگی آرد

    پیام آفتاب آرد طلوع صبح نورانی

    مرا هر حرف آن نامه به یاد آورد ایّامی

    که مرغ دل به کویت داشت اقبال پرافشانی

    به یاد آورد آن شبها که با هم روز می کردیم

    جدا زاشوب این دنیای وحشتزای ظلمانی

    تو بودی شمع آن محفل، همه پروانه وش دورت

    رفیقان دبستانی، نواسنجان بستانی

    مرا لرزد دل از حسرت در این لحظه چو یاد آرم

    از آن موهای تابنده برآن پرنور پیشانی

    از آن کلک سخن پرور که چون راند حدیث دل

    دل ابر بهاری بشکند زان گوهر افشانی

    ز حال من چه می جویی که شرح درد بسیار است

    مطول را نمودم مختصر دیگر تو خود دانی

    ( گویا اشارۀ خلیلی به انجمن ادبی خراسانیان است که هر هفته در خانۀ فرّخ برگزار می شده است. این جلسات تا پایان زندگانی ظاهری استاد سید محمود فرّخ ادامه داشته است. در سالهای اقامت  نگارندۀ این سطور در خراسان، جلسۀ ادبی هفته وار در منزل غزلسرای نامور خراسانی، استاد محمد قهرمان، دایر بود که در آن اغلب اساتید سخن مقیم خراسان شرکت می ورزیدند و حتّی سخنوران تهران و شهرهای دیگر که به مناسبتی به مشهد می آمدند، آن جلسه را مغتنم می شمردند. هریک از حاضران  شعری  می خواند و نکته ای می گفت و می شنید. استاد قهرمان با گرمی و گشاده رویی از میهمانان که دیگر با آن دیدارهای مکرر و چندین ساله، صاحبخانه شده بودند، بزرگمنشانه پذیرایی می نمود. دریغا که بسیاری از آن سخنوران و عزیزان مقیم وادی خاموشان شده اند.)

    از یک قصیدۀ خلیلی بر می آید که سید محمود فرّخ کتاب معروف خویش- سفینۀ فرّخ را به استاد فرستاده و او این قصیده را انشاد نموده و به دست مرحوم سرور گویا اعتمادی به فرخ گسیل داشته است. این چکامه در بردارندۀ نکات مهم فرهنگی-تاریخی است:

    سلام من که رساند به سوی خطّۀ طوس

    به خطّه ای که فلک می زند به خاکش بوس

    در آن خجسته دیاری که از پی تعظیم

    فتد کلاه تبختر ز تارک کاووس

    به خوابگاه بلند آفتاب مشرق فیض

    که می زنند ملایک برآستانش بوس

    به زادگاه مهین اوستاد اهل کمال

    که قرنها نشود کاخ رفعتش مطموس

    کسی که می رسد از تربتش هنوز به گوش

    صدای فتح و نهیب سوار و نعرۀ کوس

    سپس درود به فرّخ، سخنسرای بزرگ

    که کرد روی سخن را به تازگی چو عروس

    سفینۀ غزلی بهر من نمود روان

    به خنده صد چمن گل به جلوه صد طاووس

    سپس به یکانگی و همدلی و همداستانی اهل ادب و فرهنگ اشاره می کند و استادانه و لطیف، کار اهل دل را از اهل دول و روش رادمرد فرهنگ را از منش جناب سرهنگ جدا و مشخص می دارد:

    به اختلاف زمان و مکان جدا نشوند

    جماعتی که شدند از ازل بهم مأنوس

    یکیست شاعر بلخ و یکیست شاعرروم

    چنانکه شاعر غزنه یکی و شاعر طوس

    سخنوری و سیاست زهم جدا باشند

    چنانکه عالم معنی ز عالم محسوس

    ستاره ای که به قلب سنائی و سعدیست

    چگونه تابد از زیر مغفر سیروس

    او در این بیان گله ای رقیق و دقیق از یکی از نویسندگان سیاستنگار دارد که از تفصیل ماجرا می گذریم، زیرا که اکنون هرسه تن شهروندان شهرخاموشانند.

    فرّخ در پاسخ،  قصیده ای خطاب به گویا دارد که درآن طبع روان و شعر استادانۀ خلیلی را می ستاید و می گوید که با خواندن این شعر خلیلی دیگر برای او سخنسرایی آسان نیست:

    ازین پیش فرخ بدانسان که دانی

    گهی طبع با چامه ای آزمودی

    از این چامه برمن در طبع بستی

    در اشک و حسرت به رویم گشودی

    ز آزرم روی خلیلم در آزر

    که می سوزم امّا نه پیداست دودی

    در شیراز

    خلیلی در 1339  مهمان دانشگاه شیراز بوده و این غزل را که در هواپیما سروده، در مهمانی  دانشکدۀ ادبیات آن دانشگاه خوانده است.

    مژده ای شیراز، من بوی بهار آورده ام

    پیک گلزار دلم، پیغام یار آورده ام

    از حدیقه زی گلستان وز سنائی سوی شیخ

    رازهای بس نهفته آشکار آورده ام

    غزنه با شیراز دارد ربطهای معنوی

    حرف بسیاراست من در اختصار آورده ام

    ملّت افغان و ایران غمگساران همند

    غمگساری را حدیث غمگسار آورده ام

    از بدخشان دل شوریده در شیراز حسن

    شعر رنگین همچو لعلی آبدار آورده ام

    شور درسر، شعر برلب، گل به دامن، جان به کف

    در خرابات مغان چندین بهار آورده ام

    شادمان ازبخت خویشم کاندرین گلزار شوق

    از نهال دوستی صد گل ببار آورده ام

    نورانی وصال

    باری، در ایامی که خلیلی در شیراز بود، دکتر نورانی وصال سخنور نامدار شیرازی که رئیس انجمن ادبی شیراز نیزبود، چکامه ای نغز در ستایش خلیلی سرود که چند بیت آن نقل می شود:

    ای مهین شاعر ای خلیلی راد

    خواندم اشعار آبدار تو را

    ای تناور درخت باغ ادب

    جاودان باد برگ و بار، تو را

    مهر یزدان نگاهبان باشد

    از خزان طبع چون بهار تو را

    حافظا سر ز خواب خوش بردار

    کامد از راه دوستدار، تو را

    سینه پرجوش آمد از ره دور

    میهمان بزرگوار، تو را

    بس دریغ آیدم از آنکه مدام

    نیست در شهر ما قرار، تو را

    لیک دانم همیشه با شیراز

    هست پیوند استوار، تو را

    ای مهین اوستاد فضل و ادب

    دادم این قطعه یادگار، تو را

    گر حقیر است و ذرّه وار، ولی

    بخشدش طبع مهر وار تورا

    علی محمد مژده

    هم در شیراز دکتر علی مژده خطاب به استاد خلیلی می گوید:

    تو ای دانشی شخص آزادمرد

    که زی ملک دارا شدی رهنورد

    تن پاک در رنج انداختی

    سوی پارس اورنگ جم تاختی

    ز سعدی خداوند و فرهنگ و رای

    شنیدی بسی نکتۀ دلگشای

    همان حافظ آن اسمانی سروش

    سرودت بسی راز در گوش هوش

    سخنها که نامحرمان نشنوند

    بجز اهل معنی بدان نگروند

    تو از کشور آشنا آمدی

    بر آشنا با صفا آمدی

    ز پیر هرات آن خداوند حال

    سنائی که وی را نباشد همال

    چه پیغام دادی بدان هردو شاه

    که ما را نبوداندران بزم راه

    بر دوستان میهمان آمدی

    چو جان بلکه بهتر ز جان آمدی

    سزد گر به پای چنین میهمان

    کند مژدۀ خسته دل بذل جان

    ناصح

    نوای  آشنا قصیده ای زیبا و استادانه است، از شادروان ناصح، رئیس وقت انجمن ادبی تهران، با این مطلع:

    رسید، از دم جان پرور سروش به من

    نوید دولت دیدار اوستاد سخن

    خلیلی آنکه ز اعجاز کلک عیسی دم

    دمید فضل و ادب را روان تازه به تن

    ناصح قصیده را با این دوبیت پایان می دهد:

    گرفته نام تو روی زمین و مانی تو

    برآسمان ز فروغ ضمیر نور افگن

    چنان که گفت سخن گستر عراق کمال

    شب زمانه به روز مرادت آبستن

    حبیب شیرازی دوست ایام آوارگی

    بهار و جوانی عنوان قصیدۀ غرّاییست که خلیلی آن را به نام « حبیب من آن یار شیرازیم» مصدّر ساخته و در حاشیه چنین آمده است:

    هدیه به یار عزیز و حبیب سخندان فاضل شیرازی

    قصیده با این مطلع آغاز می شود:

    فروریخت ابر سیه در چمن

    گهرهای روشن چو دُرّ ِ عدن

    استاد این قصیده را در بهار سال 1983 در ایالات متّحدۀ امریکا سروده است. قصیده با وصف زیبای زیباییهای بهار آغاز می شود. از شکوفه و بنفشه و نسترن و یاسمن و نرگس و لاله و جوی و شب و ستاره سخن می گوید تا به وصف صبحدم می رسد:

    گهی نیم شب نور مه در نهان

    به گوش گل آهسته گوید سخن

    گهی صبحدم پرتو آفتاب

    همه رازها را کشد در علن

    این  جاست که سردی نسیم بامدادی سر آزار شاعر دارد وخلش خار هجران را به یاد سخنور نازکدل می آورد:

    سر خار را تیز کرده نسیم

    که هردم خلد در دل زار من

    خلد در دل من که یاد آورم

    به خون تر شده خارخار وطن

    مرا خار انبار گشته به دل

    چو باری که برشانۀ خارکن

    اینجا دیگر شکوائیّۀ استاد آغاز می شود. یادحسرت آمیز ایام جوانی، درد پیری و رنج غربت این شکوائیۀ را، با همه جانسوزی دلنشین می سازد؛ تا به تخلص می رسد و قصیده را چنین پایان می دهد:

    سرودم من این چامۀ دلپذیر

    نوآیین نوایی به ساز کهن

    به یاد مهین دانشی مرد نیک

    نوازشگر جان به خلق حسن

    حبیب من آن یار شیرازیم

    بگویای اسرار جان هموطن

    در آوارگیها به من یارشد

    چه نیکو بود یاد گار محن

    (امروز که این یادداشت را می نویسم، به یاد می آورم بامداد یک روز آدینۀ  سال 1365 خورشیدی را که در مشهد مقدس، در خانۀ یکی از اعاظم عالمان آن دیار ، شادروان استاد سعیدی کاشمری، بودیم.  در آن روز یکی از بزرگان شیراز، به نام آقای رئیسی، نیز در آنجا بود و چون چکاره  بودن و کجایی بودن  نگارندۀ این سطور را در یافت، سخن از استاد خلیلی و همنشینی او با یکی از دوستانش، به گمان اغلب همین آقای حبیب فاضل شیرازی، آغاز کرد و روایاتی از او  به زبان آورد که نمایانگر رنج غربت و بی همزبانی استاد در آن سالها و درغرب بود.  امروز که بیست و سه سال از آن گفت و گو می گذرد، تمام آنچه که آن بازرگان نجیب شیرازی در آن روز گفت کلمه به کلمه در یاد من و چهرۀ او در برابر دیدۀ پندار من است.)

    رهی معیری

    می دانستید که رهی آخرین شعرش را به خلیلی سرود؟

    خلیلی در سفری که به تهران داشت، از بیماری رهی معیری، غزلسرای نامور معاصر آگاه شد. او با غزلی و دسته گلی به بالین رهی شتافت. این ابیات از آن غزل است.

    نوبهار هزار خرمن گل

    طبع چون نوبهار توست رهی

    ابر نیسان گلزمین سخن

    مژۀ اشکبار توست  رهی

    برشو ازجا که شاهد معنی

    سخت در انتظار توست رهی

    سرکن آن خامه را که مرغ ادب

    پایبند شکار توست رهی

    در سپهر سخن چو بدر منیر

    غزل آبدار توست رهی

    نه غزل بل هزار گنج گهر

    در جهان یادگار توست رهی

    تو مخور غم که خاطر یاران

    همه جا غمگسار توست رهی

    در دیوان خلیلی غزلی از رهی معیری نقل شده که گویا در پاسخ غزل خلیلی سروده شده و گفته اند که این غزل واپسین شعر شادروان رهی است ولی غزل نشان می دهد که در پاسخ یک نامه سروده شده است. در این صورت باید پذیرفت که رهی غزل استاد را در نامه ای دریافت نموده بوده است. چند بیت ازغزل جوابیّۀ رهی را می خوانیم:

    دردا که نیست جز غم واندوه یار من

    ای غافل از حکایت اندوهبار من

    رنج است بار خاطر و زاریست کار دل

    این است از جفای فلک کار و بار من

    عمری چو شمع در تب و تابم، عجب مدار

    گر شعله خیزد از جگر داغدار من

    ور زانکه همدمیست مرا دلنشین غمیست

    پاینده باد غم که بود غمگسار من

    پیک مراد، نامۀ جان پرور تو را

    آورد و ریخت خرمن گل در کنار من

    شعری به تابناکی و نظمی به روشنی

    مانند اشک دیدۀ شب زنده دار من

    دیگر به سیر باغ و بهارم نیاز نیست

    ای بوستان طبع تو باغ و بهار من

    بردی گمان که شاهد معنیست ناشکیب

    در انتظار خامۀ صورت نگار من

    غافل که با شکنجۀ این درد جانگداز

    غیر از اجل کسی نکشد انتظار من

    فرداست ای رفیق که از پاره های دل

    افشان کنی شکوفه و گل بر مزار من

    وین شکوه ها که کلک من از خون دل نگاشت

    بر لوح روزگار بود یادگار من

    ( خاطره ای دیگر به یادم امد، از روزهای جوانی و درس و دانشگاه و دلبستگی به شعر و غزلهای عاشقانه. شعر رهی را خوش می داشتم. نه تنها من که همۀ یاران و دوستان و همدرسان من. و برای دلبستگی به شعر و غزل رهی، در آن مرحله از زندگی، هزار و یک دلیل داشتیم.  چون رهی درگذشت، ما را اندوهی جانکاه فرا گرفت. تصور می کنم درگذشت رهی معیری چهل سال پیش از امروز، به سال 1346 یا 1347 اتفاق افتاد. من سال سوم یا چهارم دانشگاه را می گذراندم. غزلی سرودم در رثای رهی با این مطلع:

    رفت از جهان شهنشه ملک سخن رهی

    بنهاد عمر شعر دری رو به کوتهی

    مقطع نیز به یادم مانده است که چنین بود:

    فکرت  بگو به مردم ایران که با شما

    در ماتم رهی همه داریم همرهی

    این غزل در روزنامۀ کاروان، در کابل چاپ شد و چندی بعد گویا کاروان به ادارۀ مجلّۀ یغما رسیده بود، زیرا غزل در آن مجلّه نیز به چاپ رسید. سالها بعد نسخه ای از دیوان رهی در تهران به دستم رسید که همان بیت، یعنی مطلع، یا شاید هم مقطع غزل من، بر صدر رویۀ اول جلد آن کتاب نقش بسته بود. روان رهی و روان خلیلی و همۀ رفتگان شاد باد.)

    جهانگیر تفضلی

    جهانگیر تفضلی شاعر، ادیب و دیپلمات خراسانی، سفیر وقت ایران در کابل بود. گویا از خلیلی چشم آن داشته که چون از محل کار خویش، بغداد، به کابل می آید، او را با خبر سازد؛ مثلاَ او را به خانۀ خویش بخواند یا خود به خانه اش بیاید. که نه چنین شده و نه چنان. تفضلی این قطعه را به خلیلی فرستاده است:

    آرزوها داشتم تا ازعراق

    باز آید اوستـــــــاد بی بدیل...

    گفته بودم تا که او از ره رسد

    بیگمان سویم کند پیکی گسیل

    می رسم با سر به کویش بی درنگ

    کاندرین ره دل بود جان را دلیل...

    بوی جوی مولیان جویم از او

    بی فغان دجله و غوغای نیل...

    آمد استاد و ز من یادی نکرد

    دیدم آن، کم بود، اندر مستحیل...

    از چه رو استاد با من، ای دریغ

    سرد بود، آنسان که آتش  بر خلیل...

    ای خلیلی ای گرامی اوستاد

    ای تو در ملک سخن چون ژنده پیل

    بیش ازین بفکن به شاکردی نظر

    کز خراسانست و از بومی اصیل...

    خلیلی قطعه ای به همان وزن و قافیه در جواب تفضلی گفته است:

    بامدادان چامه ای آمد به کف

    ازتوانا چامه پرداز نبیل

    از جهانگیر، آنکه دارد خامه اش

    نغمه از بانگ درای جبرئیل...

    از خراسان می دهد این چامه یاد

    از تجلّی گاه مردان جلیل

    اصل چون ستوار باشد، لاجرم

    استوار و سربلند آید نخیل

    شاعر طوس آمده در غزنه باز

    طوس و غزنه قصّه ها دارد طویل

    آمده تا در دیار مولوی

    باشد این خواجه، غزالی را وکیل

    اوستادا مهربانا سرورا

    ای به مهر و فضل و دانش بی بدیل

    گر دو روزی شد به دیدارت درنگ

    نیست جز هنگامۀ پیری دلیل...

    علی اصغر حکمت

    شادروان علی اصغر حکمت، ادیب، پژوهشگر و مترجم  دانشمند و سیاستمدار نامور که روزگاری وزیر خارجه و زمانی هم سفیر ایران در هند بود، ترجمۀ فارسی شکانتلای کالیداس را به خلیلی فرستاد. خلیلی این قطعۀ دلنشین را دربیان سپاس به حکمت انشاد نمود:

    باز از شهر سخن برخاست آوازی که دل

    زنده شد از فیض روح انگیز جان افزای آن

    موج زد دریای حکمت، گوهری آمد پدید

    آفرین بر گوهر و دریای حکمتزای آن

    از سلیمان سخن گم گشته بود انگشتری

    در تو پیدا گشت ای آصف کنون مأوای آن

    دفتری سویم فرستادی که آید بوی عشق

    در مشام جانم از پنهان و از پیدای آن

    گر بیفشارم، چکد از حرف حرف آن شراب

    بسکه خیزد مستی و شیدایی از معنای آن

    طوطیان هند شد شکّرشکن زین شعر نغز

    ای خوشا شیراز و این طوطیّ شکّرخای آن

    بر کلاه دوشیانتا برنهادی تاج گل

    از گلستانی که سعدی گشت گل پیرای آن

    هند و شیرازی ندارد داستان اهل عشق

    عشق هرجا پا گذارد دل بود دنیای آن

    هرکجا حسنیست دلکش، منظر انوار اوست

    نرگس بستان این، یا سبزۀ صحرای آن

    هرسخن کز دل برآید، قصّۀ عشق است و بس

    گرچه باشد اختلاف لفظ در انشای آن

    طرفه بنیادی پی افکندی در اقلیم سخن

    کز حوادث دور باشد تا ابد مبنای آن

    حجازی مطیع الدوله

    خلیلی این دو بیت را به داستان نویس معروف، حجازی، گفته و در آن سه کتاب داستان اورا نام برده و ستوده است:

    ملک معنی شد حجازی را مطیع

    لفظ چون موم است اندر چنگ او

    مست سازد، حیرت آرد، جان دهد

    ساغر و آیینه  و آهنگ او

    جلال همائی

    این ابیات را ادیب بزرگ و استاد نامور دانشگاه شادروان جلال همایی به خلیلی نگاشته است:

    شادی به دل و جان و تن خستۀ من داد

    دیدار روان پرور استاد خلیلی

    زی کعبۀ مقصود بخود راه نبردم

    نور شفقم کرد درین راه دلیلی

    قد اطربنی السمع لذکراک حبیبی

    قد برّحنی الشوق بلقیاک خلیلی

    طبعش بصفا تازگی عهد جوانیست

    کز یاد برد محنت پیری و علیلی

    سرسبزی اگر از سخنش وام بگیرد

    دیگر نزند جامه فلک در خم نیلی

    شعر تر او نوبر انگور خلیلیست

    دانی که شیرین بود انگور خلیلی

    از قاسم رسا ملک الشعراء آستان قدس

    از بادۀ پرشور سخن اهل ادب را

    بنموده چو من سرخوش و سرمست خلیلی

    از زلف عروسان سخن کرد گره باز

    برما در اندوه و محن بست خلیلی

    برخاست غبار غم دیرینه ز دلها

    در محفل احباب چو بنشست خلیلی

    پرکرد ز گل دامن احباب ز گفتار

    نرخ گل و سنبل همه بشکست خلیلی

    ریزد همه ذوق و هنر و لطف و طراوت

    از خامۀ استاد زبردست خلیلی

    مؤیّد

    در دیوان استاد، مثنویی در شصت و پنج بیت، زیرعنوان "پاسخ استاد خلیلی به یکی از دوستان " آمده است. چنانکه در این چکامه می خوانیم، استاد آن را به دوستی به نام مؤیّد در پاسخ شعری یا نامه ای منظوم سروده است. نگارندۀ این سطور بر این گمان است که خلیلی این شعر را در پاسخ یکی از رجال معروف  ادب و سیاست خراسان، مرحوم سید علی مؤید ثابتی سروده است. این مثنوی بسیار دردمندانه سروده شده و شاعر در آن از آتشی که در آشیان افتاده و نیز از رنج بی همزبانی و عدم تجانس فرهنگی در باختر حکایت و شکایت دارد. بیتی چند از این چکامۀ دلنشین را می خوانیم:

    ای مؤید ای سخندان بزرگ

    ای سخندان خراسان بزرگ

    بیگمان تأیید حق در کار توست

    کاین اثر در گرمی گفتار توست

    شعر تو آتش به بنیانم فکند

    مهرآسا جلوه بر جانم فکند

    «دست من بگرفت و بردم پا بپا»

    در گذشته سالها و حالها

    با تو بوسیدم در سلطان طوس

    شهر آن زیباتر از زیبا عروس

    با تو رفتم در هرات باستان

    مهد مردان جلوه گاه راستان

    با تو دیدم باز گازرگاه را

    خوابگاه خواجه عبدالله را

    در حریم حضرت جامی شدیم

    همکلام عارف نامی شدیم

    با تو جستم مرقد محمود را

    خانقاه خواجۀ مجدود را

    با سنائی گفت وگوها داشتیم

    از می وحدت سبوها داشتیم

    یاد داری شهر زیبای مرا

    بوسه گاه آرزوهای مرا

    کابل من آشیان جان من

    نوربخش مشعل ایمان من

    سپس او با هنرمندی خیال نقش میهن را برکارگاه سخن می کشد و شرح می دهد که چسان از خورشید تابان آن مرز و بوم مهر آموخته و از آسمانش درک جمال اندوخته، از مرغ شب سحرخیزی و از کهسار و رودبارش ناله و شور فراگرفته است. پس می گوید:

    ذرّه ذرّه هستیم از خاک اوست

    شور مستی در میم از تاک اوست

    از غزالانش غزل آموختم

    از پلنگانش جدل آموختم

    این غزلها یار شبهای منست

    مونس آوارگیهای منست

    استاد، شعر و سخن مؤید را خوش پسندیده و به تکرار  آن را ستوده است:

    ای مؤید، ای سخنگوی مهین

    شاعر معجزگر سحر آفرین

    شعر شیوای تو آواز دلست

    خامۀ تو زخمه بر ساز دلست

    سپس به دگرگونیها و رخدادهای غم انگیز میهن اشاره می کند و نغز داد سخن می دهد تا آنجا که می گوید:

    برزمین پاک ما یک سنگ نیست

    کاندران خون شهیدی رنگ نیست

    بر گل و ریحان ما یک برگ نیست

    کاندران منقوش نام مرگ نیست

    شهرها درشهرها ویران شده

    کشوری در حکم گورستان شده

    گویا شاعر به خاور سفری داشته و پاسخ مؤید را دیر تر سروده و فرستاده است. این را مطلب را از پوزش شاعرانه اش در می توان یافت:

    عرض این نامه اگر تأخیر شد

    روز من در مرز پاکان دیر شد

    آن سوی خیبر بود مأوای من

    خانۀ من خانۀ آبای من

    بی وطن را هیچ جا آرام نیست

    صبح او چون صبح و شامش شام نیست

    من دراینجا از جهان بیگانه ام

    بی کسم، بی همدمم، بی خانه ام

    ابراهیم صهبا

     از مکاتبات جالب و آموزنده، نامۀ کذائی مرحوم ابراهیم صهبا و پاسخ خلیلی  به اوست. نامۀ صهبا به گونه ایست که بیان و نقل آن در این سطور دشوار است؛ ولی خلیلی بزرگمنشانه و از سر فرهنگ، پاسخی سنگین و دلنشین به صهبا سروده است:

    آفرین بر تو و آن طبع توانا صهبا

    شاد کردی دل آشفتۀ شیدا صهبا

    دل من راه به خلوتکدۀ جانان داشت

    سر پرشور، مرا برد به شورا صهبا

    ای خوشا عشق و نظربازی و شبهای شباب

    ساقی مهوش و ماه می و مینا صهبا

    انجمن معرض آراست نه جولانگه شوق

    جای آرا نبود بزم دلارا صهبا

    شعر و ذوق است چو آیینه، سیاست خارا

    دور باد آینه از صحبت خارا صهبا

    گلرخان نیز در این بزم به خشمند و عتاب

    می زند خار درینجا گل رعنا صهبا...

    تمام شد یاد مختصری از پیوندهای شاعرانه میان استاد خلیل الله خلیلی و بزرگان ادب ایران.

    سوم آذر/قوس 1387برابر با 23 نوامبر 2008

    شهر اتاوا-آصف فکرت

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ يكشنبه 3 آذر 1387 ساعت 6:41 قبل‏ازظهر

    پیوند سید جمال الدین با افغانستان - نوشته یی از سال 1375 خورشیدی

     سخنرانی آصف فکرت درگردهمایی جهانی سید جمال الدین افغانی در تهران- با تشکر از کارکنان محترم سایت راسخون که با نشر این مقاله دسترسی به  آن  را پس از 17 سال میسر ساختند-  نویسنده: محمد آصف فکرت

    چون از غرب- از راه غزنی- به کابل وارد شوید، یکی از نخستین بناهای با شکوهی که توجه شما را به خود می کشاند، آرامگاه قد برافراشته برساخته از مرمر سیاهی است که بر تربت سید جمال الدین حسینی اسدآبادی مشهور به افغانی خودنمایی می کند. این آرامگاه، بر دامنه کوه علی آباد و در مرکز دانشگاه کابل قرار دارد، که خوان دانش پژوهشگران و دانشجویان در پیرامون آن گسترده است. نگارنده پانزده سال پیش برای آخرین بار به زیارت این تربت شتافت زیرا سالیانی دراز مستفیض آن خوان دانش بود. اکنون سالهاست که آرامگاه سید از هیبت بیداد اسلحه ناریه و منفجره برخویشتن همی لرزد، تاکی باشد که این لرزش آرامش پذیرد!
    امروز سخن از سید است. مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی که در طرح مسائل مهم جهان اسلام پیشقدم اند، موضوعات مختلفی را در فهرست عناوین این محفل گنجانیده بودند. یکی هم موضوع «سید و ارتباط وی با افغانستان»بود که نگارنده مختصراً به آن پرداخته است:
    از نامه های خویشاوندان اسدآبادی سید بخصوص میرزا محمد شریف مستوفی، میرزا لطف الله و سید هادی در می یابیم که سید جمال الدین در کودکی و نوجوانی در محله سیدان اسد آباد همدان می زیسته است و چون ترک آن دیار گفته، دیگر تا روزگاری دراز یاد خویش و تبار نکرده است. این بستگان سید که نام بردیم، از بی اعتنایی سید نسبت به اقوام و بخصوص خواهرانش در نامه هایی که بدست داریم، شکوه سرداده اند حتی سید هادی که دوست دیرینه سید بوده است، و با صراحت بیشتری سخن می گوید او را نصحیت می کند، و می گوید: «از تو دور است که حقوق فرزندی و برادری و قرابت را ادا نکنی، با آنکه در اسدآباد از اقربا و ارحام تواند». سید سرانجام در 1301 با روزنامه العروة الوثقی نامه هایی به خویشاوندان اسدآبادی خویش فرستاده و حتی پاکتهای سفیدی از پاریس، لای روزنامه ها نهاده تا آنان نامه های خویش را در آن پاکتها گذاشته به او بفرستند.
    سید هادی، در نامه ای، اسدآباد زمان کودکی سید جمال را به یادش می آورد. از محله سیدان می گوید، از امامزاده و چشمه درویشیه که هنوز روان بوده است از درخت نارونی که در برابر امامزاده بوده و برافکنده شده و سید مسیح پایین تر از آن درختی نشانده که بزرگ شده است. در این نامه ها از خواهران سید، طیبه بیگم و مریم بیگم- خواهری که سید، باجی ملا، خطاب می کرده- یاد شده است، نامهایی که سخت شباهت به رسم نامگذاری زنان در روزگاران تیموری و نیز در افغانستان امروز دارد.(1)
    سید، در روزگار حیات خویش نه از رجال افغانستان دل خوش دارد و نه از رجال ایران، چون رو به ناصرالدین شاه می آورد پس از گرفتاریها کارش به تبعید می کشد و چون به امیر محمد اعظم خان تقرب می جوید و به خواست خویش در بالا حصار که نزدیک کاخ سلطنتی است جایگزین می شود، بازهم کارش به جایی می کشد که می نویسد: «طایفه انگلیزیه اروسم می خوانند و فرقه اسلامیه مجوسم می دانند. سنی، رافضی و شیعه، ناصبی. بعضی از احبار جهل یار، وهابیم گمان کرده اند و برخی از ابرار امامیه بابی ام پنداشته اند. نه کافرم به خود می خوانند و نه مسلمم از خود می داند. در شهر کابل در بالا حصار دست بسته و پای شکسته نشسته».
    رجال افغان را چنین تمثیل می کند: «مثل مدعیان ولایت در مملکت افاغنه مثل احبار و رهبانان یهود می باشد و (مثل) طالبان... که خود را طالب علم گمان کرده اند مثل خمر ومیسر است...که اثمهما اکبر من نفعهما. و مثل سرداران و سرکردگان آن اراضی مثل خشب مسنده و اصنام قریش است. لایقدرون علی شیء. در تکبر چون فرعون و در فتنه انگیزی چون شیطان».
    یکبار هم در شاهرود چنان بر می آشوبد که می گوید:
    سوخت جان و تنم از دیو ودد ایرانی - رخت بربندم از [ این] ملک و به توران بروم.(2)
    در باب خراسان و مردم آن که گویا به مزاج سید موافق نیفتاده بود، در نامه ای به «دوست مهربان سید هادی»چنین نوشته است: «در کیفیت اهل خراسان سخن رفته بود. چند نفر چون شیخ الاسلام آن بلد و غیره در ورود بدیدن ما آمدند ولی حظی از صحبت آنها نبردم و هنوز اطلاع تام از حال آن بلد ندارم. ولی آنچه از خارج می شنوم این است که ان الارض الخراسان قطعة من قطعات النیران مملوة من الزفیر و الدخان لیس فیهم محبة...(3)
    از همین مدارک چاپ شده نکته های قابل توجهی از پیوند سید با افغان و افغانستان بدست می آید:
    1- سید خود زیست نامه ای در صدر یکی از تألیفاتش نگاشته و در آن خود را از سادات کنر دانسته است. این زیست نامه به زبان عربی در مجله الهلال مصر چاپ شده و شخصی به نام سلطان محمد آنرا به زبان فارسی ترجمه کرده و محمود طرزی آن را در سراج الاخبار به چاپ رسانیده است که دربخش دیگر این مقاله از آن یاد خواهیم کرد.
    انتصاب سید به سادات کنر از طرف کسان دیگری که معاصر سید بوده اند نیز تأیید شده است. سید محمد برهان الدین بلخی مقیم استانبول شعری در باب مزار سید جمال الدین گفته بود که در آن آمده است:

    ...اوست از سادات معروف کنر
    همچو جد خویش حیدر وارث پیغمبر است(4)

    دراینجا باید معلومات مختصری در باب سادات کنر به عرض برسانیم. در روزگار سید کنر دورافتاده ترین ولایت شرقی و مرزی افغانستان بوده زیرا هنوز سرزمین ماوراء آن به تصرف حکومت افغانستان نیامده بود و مردم آن سرزمین به دین مبین اسلام مشرف نشده بودند. یعنی آن سوی اسدآباد و کنر سرزمینی بود که کافرستان خوانده می شد و مردمانش برحسب رنگ جامه، کافران سیاهپوش و سفید پوش خوانده می شدند. این سرزمین مورد تاخت و تاز جنگجویان تاریخ از جمله تیمور قرار گرفت. در گزارش فتوحات و لشکرکشی های تیمور شرف الدین یزدی در ظفرنامه و عبدالله هاتفی هروی در تمورنامه (تیمورنامه) از لشکرکشی، تیمور براین سرزمین یاد کرده و آن را کنورنامیده است. می خواهیم به اطلاع محققان دانشمند برسانیم که اگر سید خود را به اسدآباد و کنر منتسب ساخته نه چنان است که کنر به یکی از ولایات معروف آن روزگار مانند هرات، بلخ، کابل، غزنی و قندهار نزدیک و یا تابع بوده باشد، بلکه دور افتاده ترین مرز شرقی افغانستان بوده است. و اما سادات کنر چه خصوصیتی داشته اند؟ سادات کنر را «پاچا»می گویند، که صورتی از پادشاه است و کاربرد این اسم تاکنون نیز رواج دارد و سادات کنر هنور معروفند. در تواریخ هم اشاره به سلطنت سادات کنر شده است. سید خود در کتاب تتمة البیان فی تاریخ الافغان می نویسد:
    و من الطوایف الموجوده فی البلاد الافغانیة طائفة الشرفاء (اولاد علی ابن ابی طالب رضی الله عنه) و یلقبون فی تلک البلاد بالسید× و بعض من هذه الطائفة یسکن فی «پشنک»من نواحی قندهار و بعض منها یسکن فی ولایه«کنر»الواقعه قرب جلال آباد و لم یخل شرفاء کنر من الکبر و العظماء من عهد «بابرشاه»الی یومنا هذا × وللا فغانیین عموما مزید اعتقاد بهذه الطائفة و اما عاداتهم و اخلاقهم و ملابسهم فتماثل عادات الافغانیین و اخلاقهم و ملابسهم.(5)
    2- دریکی از نامه های خویشاوند و دوست صمیمی سید جمال یعنی سید هادی به نکته های جالبی بر می خوریم:
    سید هادی خط شکسته را خیلی خوش می نوشته است و گویا سید جمال الدین آن خط را براحتی نمی خوانده است و به سید هادی نوشته است که واضحتر بنویس، سید هادی در جواب می نویسد: «از اول شکسته عادت شده تغییر آن متعسر است، بلکه ممکن نیست. شما هم به این شدت افغان نیستید، که این خط را نتوانید بخوانید...»
    و در همان نامه می نویسد: «در اسدآباد همان لحن و لهجه مخصوص که می دانید داریم»(6)
    3- اسماعیل جودت در نامه ای به سید می نویسد: (ان وقت العلاقة مع امارة الافغان قد آن) فنحن ان کنا اثبتنا لهم امکانکم الحصول علی هذه الغایة...فیها لمناسبات الشتی منها نسبکم الشریف و جنسیتکم و قوه جاه اقاربکم. این نامه در 27 ابریل 1885 نوشته شده است که می گوید: نوشته اید که وقت آن شده است که با امارت افغان ارتباط پیدا کنیم. ما برآنیم که شما خود به این هدف می توانید رسید نه دیگری. زیرا مناسبتهای زیادی بین شما و آنان موجود است از آن جمله نسب شریف شما و جنسیت - ملیت- شما و نفوذ خویشاوندانتان.(7)
    4- سید در گزارشی یاد از سفر هند می کند و می نویسد که چون به کراچی رسیدم دومین روزی بود که خبر کشته شدن کیوناری کنسول انگلیس در کابل به آنجا رسیده بود و من گرفتار ماندم تا آنکه ایوب خان به تهران رفت و خاطر انگلیسیها از من آسوده شد.(8)
    5- نیز چون دقیق در کتاب تتمة البیان فی تاریخ الافغان بنگریم از دقتی که سید در مسائل مردم شناسی و صحت تلفظ اصطلاحات محلی دارد در می یابیم که معلومات و نگاشته های او بیشتر و دقیقتر از حد یک نویسنده و محقق بیرونی می باشد و این کتاب که بیش از یک قرن از تألیف آن می گذرد و پس از آن کتب متعددی در همین موضوع تألیف شده است بخاطر دقت سید در مسایل این کشور هنوز از اهمیت و تازگی خاصی برخوردار است.
    امکان مهاجرت خاندان سید را نیز نمی توان منتفی دانست که برخی از محققان معاصر به آن اعتبار داده اند. ما در این موارد به عرض می رسانیم که اگر چنین امکانی را مورد مطالعه قرار بدهیم در سده سیزدهم هجری قمری که بیشتر زندگانی سید در نیمه دوم این سده بوده است مهاجرت قشرها و طبقات مختلف افغانان به مناسبتهای مختلف به ایران اتفاق افتاده است. بسیاری از شهزادگان و سرداران افغان از جمله شاه محمود، شاهزاده قیصر، شاهزاده فیروز الدین، ملک قاسم میرزا، شاهزاده محمدرضا، شاهزاده محمد محسن، شاهزاده محمد یوسف سدوزایی، شجاع الدوله قاتل شاه شجاع، سردار سلطان احمد خان سرکار، سرداران قندهار یعنی برادران امیردوست محمدخان و بسیاری دیگر به ایران مهاجرت کرده و بسیاری از شاه تیول دریافته و گروهی در دربار قاجار می زیسته اند تا جایی که یکی از رجال عالی رتبه دولت قاجاری در نامه ای به فرخ خان امین الدوله، نوشته است که آنقدر سردار و شاهزاده افغان در تهران جمع شده اند که اینجا یک افغانستان کوچک شده است.(9)
    این مهاجرتها به سرداران و سیاست پیشگان محدود و منحصر نبوده است در همین عصر مرحوم ادیب پیشاوری را داریم که از پیشاور رخت سفر بربسته و در ایران نامی جاوید از خود بر جای نهاده است. حیدرقلی خان معروف به سردار کابلی پسر نایب نور محمدخان را باید نام برد که از کابل رخت بربسته و رحل اقامت به کرمانشاهان افکنده و روزگاری دراز منزلش میعادگاه اهل دانش و فضل بوده، و معروفتر از آن است که نیازی به شرح و تفصیل داشته باشد. آخوند خراسانی که ابرمرد معروف زمان خویش است و از دیار خواجه عبدالله انصاری برخاسته است. سید ابوالحسن شاه قندهاری که از قندهار بیرون آمده در خراسان به دربار حشمت الدوله رسیده مقامات عالیه را بدست آورده مدتی وکیل دولت ایران در دربار هرات بوده و درمشهد نیز به تولیت آستان قدس رسیده است.(10) اگر این مثالها را گسترش دهیم سخن به درازا کشیده خواهد شد و ما از مقصد اصلی بدور خواهیم ماند.
    دانشمند شهیر و بزرگ افغان زنده یاد استاد عبدالحی حبیبی کتابی در اواخر عمر خویش در موضوع نسب و زادگاه سید نگاشته و مسئله مهاجرت سید را مورد پژوهش و شرح و بسط قرار داده است که موجود است و اهل تحقیق می توانند به آن مراجعه نمایند اما آنچه مرحوم استاد در این کتاب به صفت یک نکته جدید اشاره کرده اند این است که مسکن اصلی خاندان سید در «شیرگر»کنر است. استاد حبیبی بسیاری از مقابر سادات آنجا را در این کتاب به تفصیل یاد کرده است و می نویسد که سید اسم شیرگر را به اسدآباد ترجمه کرده و خود را به آن منتسب نموده است.(11)
    دو تن از مورخان دانشور افغان یعنی مرحوم میرغلام محمد خان غبار و مرحوم محمدصدیق فرهنگ هنگامی که به موضوع ظهور سید در افغانستان اشاره می کنند می نویسند که این شخص درکابل با نام و شهرت سید رومی ظهور کرد. اینان از گزارش خبرچینان انگلیسی نیز در این مورد یاد می کنند. مرحوم فرهنگ اظهار آرزومندی می کند که یک روز اسرار واقعیات زندگانی سید جدا از تعصبات ملی گرایی و با تکیه بر مدارک علمی و مستند روشن گردد. یکی از شاهدان حضور سید رومی در افغانستان دانشمند، شاعر و خوشنویس معروف غلام محمدخان معروف به طرزی افغان پدر محمود طرزی است که هم سید را به نام سید رومی در کابل دیده است و هم به نام سید افغانی در پایتخت عثمانی.
    محمود طرزی که ما او را پدر مطبوعات افغانستان می شناسیم و روزگاری مدیر مجله سراج الاخبار بوده است دو مقاله بسیار مفصل در مورد زندگانی سید در آن مجله انتشار داده است. نخست ترجمه زندگینامه سید از روی مجله «الهلال»مصر که آن را شخصی به نام سلطان محمد کابلی مدرس مشن های اسکول (دبیرستان سفارت) واقع در فرخ آباد پوچی (اترپرادش هند) ترجمه کرده است. این مقاله در شماره سوم سال ششم سراج الاخبار (22 سنبله 1295) چاپ شده است. مقاله دیگر شنیدنی ها و دیدنی ها محمود طرزی از سید و در باب سید است که در شماره پنجم سال ششم (21 میزان 1295) چاپ شده است. در همین مقاله محمود طرزی یکی از اشعار پدر خویش طرزی افغان را با مطلع:

    نسیم صبح در گلشن وزید از جانب صحرا
    عبیرآمیز و عنبربیز و روح انگیز و جان افزا

    چاپ کرده است که در مدح سید است و در چند بیت آخر قصیده می گوید:

    «جمال الدین»نام آور، سخن فهم و سخن پرور
    خردمند هنرگستر، فلک قدر ملک سیما

    تویی عالم تویی عامل، تویی عارف تویی کامل
    تویی فاضل تویی باذل، تویی عاقل تویی دانا

    فصاحت را تو سحبانی، بلاغت را تو حسانی
    عرب را شیره جانی، عجم را دیده بینا

    تویی کشف نکو کاری، تویی برهان دینداری
    تویی فرهنگ هشیاری، تویی قاموس استغنا

    نه ماه روم و شامستی، که خورشید تمامستی
    قبول خاص و عامستی، بجا بلقا و جابلسا

    ترا«طرزی»ثناگوید، هزاران مرحبا گوید
    بصدق دل دعا گوید، چه در سرا چه درضرا

    محمود طرزی در بخش دیگر مقاله سراج الاخبار می نویسد:
    شنیدنیهای من عبارت از بعضی فقرا تیست که در حق حضرت علامه از زبان والد بزرگوار مرحومم حضرت طرزی صاحب و استاد مرحومم ملامحمد اکرم و برادر بزرگوارم خازن الکتب صاحب شنیده بودم. می فرمودند که: درزمان سلطنت اعلیحضرت امیرمحمد اعظم خان مرحوم یکی از اجله علمای روم از راه کراچی اول به قندهار و باز به کابل آمده بود که در علوم نقلیه و عقلیه صاحب ید طولی و در حکمت و فلسفه بی همتا بود. زی و قیافتش به زی و قیافت علمای روم بود..اعلیحضرت امیر محمد اعظم خان نیز گرویده فضل و کمالات علامه گردیده مقامش را خیلی محترم می داشت. بعد از انقراض حکومت امیر محمد اعظم خان و استقرار حکومت امیر شیرعلی خان، از کابل به راه پیشاور عازم دیار هندوستان گردید.
    محمود طرزی می افزاید: «علاوه معلومات شنیدگی، در حق علامه سید جمال الدین همین بود که از زبان والد مرحوم بزرگوار خود در کابل پیش از سنه 1300 شنیده و حفظ کرده ام. در این قدر معلومات، با معلوماتی که در ترجمه احوال سید ذکر شده چندان اختلافی نیست. اما چیزی که شایان دقت و جالب نظر اهمیت است اینست، که جناب علامه مرحوم، در افغانستان سید جمال الدین رومی بوده، در بلاد روم سید جمال الدین افغانی بوده است...»
    محمود طرزی بعد از نقل عباراتی دیگر و قصیده ای از پدرش طرزی افغان در جایی دیگری از این مقاله می نویسد:
    معلومات قسم شنیدنی ما همین قدر بود که عرض شد...حالا بیاییم برمعلومات قسم دیدنی خویش، که اهمیت و موقعیت آن خیلی افزونتر است و آن عبارت از ملاقات و صحبت و استفاده و استفاضه ای است که مدت شش هفت ماه، یک عمر بسیار با فیض را، در استانبول به حضور آن بحر ذخار علم و عرفان به سر آورده ام.
    غالباًً سنه 1314 هجری بود...در شام سکونت داشتیم. حضرت پدر به تحقیقات ابتدا کردند: علامه، همان علامه بود که در افغانستان دیده شده بود. این را هم دانستند که تذکار ماضی مصلحتاً لزومی ندارد. از آن رو این فرزند احقر خودشان را، با تنبیهات و سفارشات لازمه، و نصایح و وصایای واجبه، به همراه یک مکتوب بسیار ادیبانه و حکیمانه محض به نیت استفاده از فیوضات علمی آن حکیم فرزانه به سوی استانبول از شام اعزام فرمودند. مدت هفت ماه در مسافرخانه «عقارات همایونی»در محله بشکتاش اقامت نمودم. علی الاکثر هر روزه، در محفل عرفان منزل حضرت سید که در «نشان طاش»نام موقع قرب اقامتگاه بود، اثبات وجود می نمودم.
    در این مقاله، محمود طرزی از کیفیت محضر سید، داستان میرزا رضای کرمانی و بیماری و تداوی او، داستان گرفتاری های سید پس از رفتن میرزا رضا به ایران و قتل ناصرالدین شاه، بیماری سید و جراحی های مکرر او و سرانجام وفاتش، به تفصیل دیدنیهای خویش را بیان می کند. ما در این جا از این مقاله تنها یک فرمایش سید که محمود طرزی به گوش خود شنیده است نقل می کنیم: روزی بود که بسیاری از ارباب دانش، در دالان بزرگ خانه اقامتگاه سید جمع بودند. در آنروز، جناب علامه، یک قدری آتشین مزاج بود. شخصی از حاضرین از بعضی اختلافاتی که ارباب جراید و نامه نگاران، در باب که و کجایی بودن علامه در میان آورده بودند، باب مباحثه را باز نمود. براستی که از باز شدن این بحث بدل مسرورشدم، که شاید جناب علامه، یک چیزی بگویند، تا این شبهه که دل مرا نیز همیشه درخلجان می داشت، رفع و زایل شود. اما هزار افسوس که این آرزویم به رایگان رفت، زیرا از زبان مبارک جناب علامه، اینچنین یک سخنی نشنیدم که رفع اختلاف و شبهه نماید. نی! بلکه مسئله را سراسر در اغلاق و اشکال انداخت! چونکه فرمودند: «خوبست! افغانی مرا افغانی نگوید، ایرانی مرا ایرانی نداند، ترکی مرا ترکی، اروپایی مرا اروپایی نشناسد، اما کدام ملت پدر سوخته در دنیا خواهد بود. که جرأت کرده بگوید: جمال الدین از نسل آدم و حوا نیست؟(12)
    این سید حسینی که خود به طوع و رغبت شهرت افغانی را در مجله عروة الوثقی در حلقه های علمی و اجتماعی مصروعثمانی، در محافل علمی و سازمانهای مطبوعاتی و فرهنگی اروپا و هندوستان برگزیده است، چه از محله سیدان اسدآباد همدان باشند و چه از سادات کنر هیچ فرقی نمی کند زیرا این هر دو  حاشیه های دو سوی یک سرزمین اند که مرکز هردو خراسان است. پس این بیم نمی بایست وجود می داشت که اگرسید از کنر یا همدان بوده باشد یکی از این مردمان او را باید جزو اتباع بیگانه به حساب آورند. اگر از کنر چند کیلومتر به شمال فرا رویم به یمگان آرامگاه ناصرخسرو علوی، و اگر کمتر از آن فاصله به سوی جنوب غرب فرود آییم به سرزمین پرافتخار و باستانی غزنه می رسیم که هزاران گوهر گرانبها در سینه آن نهفته است. نیز زبان پشتو و فرهنگ باستانی آن که گنجینه ای از لغات کهن پهلوی و پارسی باستان و اوستایی را در آن به فراوانی می توانیم یافت هیچ غرابتی با دیگر فرهنگها و زبانهای منطقه ندارد. داستان آریانا، ایران، خراسان و افغانستان همان داستان اوزوم، انگور، و عنب مولوی است. امروز که دنیای غیرمسلمان چنین فاصله ها را از میان مردمان خویشتن، بر می دارد و سخت می کوشد بر مشترکات و پیوندها افزوده مفترقات و فواصل را از میان براندازد، حیفست که مسلمانان خویشتن ستیزی و خویشاوند گریزی کنند.

    برای آنکه به یاد تقریب پیشین و تبعید امروز اندکی حسرت بخوریم این نگارنده به یک اتفاق بسیار جزئی ولی سخت پرمعنی که دو قرن پیش از امروز رخ داده است اشاره می کنم. تو این را فسون فسانه مدان: در آن روزگار که هنوز پای استعمار به این سرزمین نرسیده و دست نیرنگ یغماگران خوان فرهنگ این ناحیه را نیاشفته بود. در 1808 میلادی که نخستین سفیر پرآوازه امپراتوری بریتانیا یعنی، مونت استوارت الفنستون برای هموار کردن راه مقاصد سیاسی بعدی از دهلی عازم دربار شاه شجاع بود. چون به بهاولپور رسید، خان بهاولپور از او و هیئت همراهش استقبال شایانی به عمل آورد، که با حق شناسی و اعجاب در گزارش خویش از آن یاد کرده است. هنگام وداع سخن دلنشینی گفت. خان بهاولپور به الفنستون و همراهانش گفت: «من نخستین رعیت خراسانی هستم که شما با او ملاقات کردید. امیدوارم هرچه بیشتر بروید با اشخاص بهتری دیدار کنید». این «نخستین رعیت خراسانی»یعنی بهاولخان و شهر بهاولپور صدها کیلومتر در جنوب غرب کنر و خیلی دورتر از مناطق افغان نشین واقع است. و او در آن روزگار خود را نخستین رعیت خراسانی خواند که در مرز می زیست. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!(13)
    یک نکته دیگر که باید مورد توجه پژوهشگران دانشور ایرانی قرار گیرد، چگونگی صورت صحیح کاربرد اصطلاح افغان و افغانی است. باید توجه داشت که اگر مراد قوم و نژاد و ملیت باشد باید کلمه افغان را بکار برد. هیچ فرد افغان نمی گوید که من افغانی هستم بلکه می گوید که من افغان هستم. احمدشاه ابدالی افغان بود آزادخان افغان بود. محمود طرزی افغان بود. افغانی نام واحد پول افغانستان است و نیز نسبتی است چنانکه بگوییم جامه افغانی و ورزشهای افغانی و جز آنها. سید جمال الدین خود در یادداشتهایش در چند جا طرزی را افغان می نویسد، نه افغانی.
    ببینیم امروز که شهرت خود برگزیده افغانی را بعضی از دنبال نام سید جمال الدین بردارند نتیجه چه خواهد بود بسیار آشکار است: چون بر صفحات اسناد و کتب، دائره المعارفها، بیوگرافیها، گزارشهای مطبوعاتی، آرشیوها، کاتالوگهای اسناد، و نمایه ها به زبانهای لاتین عربی، هندی و جز آن مراجعه گردد به سید جمال الدین مشهور به افغانی در ذیل
    AFGHANI
    و الافغانی برمی خوریم، یک عنوان دیگر هم در مطبوعات ایران می بینیم که سید جمال الدین اسدآبادی است. و این در واقع تفکیک دو شخصیت است: یکی سید جمال الدین افغانی حسینی اسدآبادی معروف در دنیا و مورد آشنایی همه و دیگری سید جمال الدین اسدآبادی که به تدریج پژوهشگران جوان ایران چنان خواهند پنداشت که این شخص اخیر کسی غیر از شخصیت اولیست. در حالیکه همین امروز در ایران نویسندگان و دانشورانی هستند صاحب آثار متعدد که برای خود تخلص افغانی را برگزیده اند و غالباًً هیچ نسبت نژادی و قومی با مصداق این کلمه ندارند. پس به مصلحت همه خواهد بود تا اسم و نسب و شهرت سید به همانگونه که خود در العروة الوثقی، در تتمه البیان فی تاریخ الافغان در نیچریه و در بسیاری از اسناد موجود دیگر، نگاشته است بی هیچ هراس و بیمی آورده شود که سید به فرموده خودش از هر دیاری که باشد، یک شخصیت اسلامی و جهانی است.(14)
     پی نوشتها:
    1-نامه سید هادی به سید، نامه میرزا محمدشریف به سید، نامه میرزا لطف الله به سید(مجموعه اسناد و مدارک چاپ نشده درباره سیدجمال الدین مشهور به افغانی)، به کوشش اصغر مهدوی- ایرج افشار، تهران، 1342ش، تصایر 47-50.
    2-برگهای مختلف دفتر یادداشت سید، که تصاویرآنها را جناب استاد ایرج افشار در مجموعه اسناد و مدارک آورده اند.
    3- نامه سید هادی به سید.
    4- این بیت را جناب استاد ایرج افشار از قول مرحوم استاد مینوی در مجموعه اسناد و مدارک ص 154 نقل کرده اند.
    5- سید جمال الدین الافغانی، تتمه البیان فی تاریخ الافغان، قاهره ق، ص170-171.
    6- نامه سید هادی به سید، تصویر 51 مجموعه اسناد و مدارک.
    7- نامه اسماعیل جودت به سید، تصویر 128 مجموعه اسناد و مدارک.
    8-نامه سید به یکی از بزرگان عثمانی تصویر، 37 مجموعه اسناد و مدارک.
    9- این معلومات را می توان در اسناد و مدارک دوران قاجار از جمله اسناد مأموریت فرخ خان امین الدوله که به کوشش آقای کریم اصفهانیان چاپ و منتشر شده است نگریست.
    10- برای آخوند خراسانی و سردار کابلی زندگینامه های مستقلی چاپ و منتشر شده است. ادیب پیشاوری نیز در منابع مختلف دارای بیوگرافیهاست. زندگینامه سید ابوالحسن شاه قندهاری در مقدمه گزارش سفارشات کابل به کوشش نگارنده این مقاله چاپ شده است.
    11- پوهاند عبدالحی حبیبی، نسب و زادگاه سید جمال الدین، کابل 1355 ه.
    12-میرغلام محمدغبار، افغانستان درمسیر تاریخ، کابل 1345 ش، میرمحمد صدیق فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخیر، مشهد 1372 ش.
    13- سراج الاخبار، کابل شماره سوم سال ششم(22 سنبله 1295)، شماره پنجم سال ششم(21 میزان 1295)، نیز روان فرهادی، مقالات محمود طرزی در سراج الاخبار الافغانیه، کابل 1355 ش، ص 434-458.
    14- مونت استوارت الفنستون، گزارش سلطنت کابل، ترجمه نگارنده این مقاله، زیرچاپ
    ( مکرر چاپ شده است)


    منبع: فکرت، محمد آصف؛  سید جمال الدین اسدآبادی و نهضت بیداری اسلامی (مجموعه مقالات) -1375 خورشیدی، تهران: مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی

    https://rasekhoon.net/article/...

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ جمعه 14 تير 1392 ساعت 3:20 قبل‏ازظهر

    دو محمدرضای مهاجر

    یادی از دو محمدرضای مهاجر و الواح ماندگار غزنه

    گنجینۀ نسخه های خطی، چهل و چند سال پیش، در بالا ترین طبقۀ ساختمان وزارت اطلاعات و کلتور، در مرکز شهر کابل قرارداشت و تالار نسخه ها بیشترین فضای آن طبقه را گرفته و در سراسر تالار، میز- گنجه ها یا قفسه های بلورین پایه دار چیده شده بود.  در هرگنجه یا قفسه چند نسخه به صورت منظم و محفوظ قرار داشت. بیننده در برابر هر میز یا گنجه که می ایستاد، خصوصیات دوصفحۀ گشودۀ هرنسخه را به راحتی می توانست ببیند و بخواند. مدیر گنجینۀ نسخه های خطی درآن زمان محقق و مؤرّخ پرکار و دانشمند شادروان محمد انور نیّر هروی بود که به ما رویی خوش نشان می داد و جرأت می یافتیم که بیشتر آنجا برویم و از تماشای آن گنجینۀ بی نظیر هرچه بیشتر لذّت ببریم. استاد من شادروان استاد فکری سلجوقی نیز آن روزها در همان تالار سرگرم تالیف فهرست نسخه های خطّی بود.  

     از میان آثاری که در آن تالار و در آن گنجه ها چیده و به نمایش گذاشته شده بود، چند نسخه، برای نگارنده، جذّاب تر و دیدنی تر می نمود. یکی ازآنها که با موضوع این نگارش پیوندی دارد، نسخه یی کم برگ بود، در معرفی سکه های قدیمی. جذّابیت و گیرایی نسخه ازآن جهت بود که درآن گونه یی ابتکار را می دیدم که تا آن زمان عملی نمی پنداشتم: هر سکّه یی که معرّفی شده بود، نمونۀ آن هم، به صورت زرّین یا سیمین بازسازی شده و به صورت برجسته در همان جایی که معرّفی شده بود، بر صفحه چسپانیده شده بود؛ یعنی اگر مسکوک معرّفی شده از طلا بود، طلایی و اگر از نقره بود، نقره یی، بسیار ظریف و هنرمندانه  به صورت برجسته ساخته شده و برصفحه نهاده و الصاق شده بود. فکر می کردیم که اصل سکه را آنجا گذاشته اند. در برگۀ معرّفی نگارنده و خوشنویس آن به خط نستعلیق نوشته شده بود:  شیخ محمد رضای خراسانی.

    چه درآن زمان و چه هنگامی که در انجمن تاریخ خدمت می کردیم از استادان در باب این شیخ محمد رضای خراسانی پرسیدم و پاسخ همین بود که مردی فاضل و هنرمند بوده که از مشهد مقدس خراسان،  به کابل مهاجرت کرده است.

    چندی بعد کتاب دیگری از شیخ محمد رضای خراسانی به صورت عکسی یا افست در 1346 خورشیدی چاپ شد، به نام ریاض الالواح، والبته آشنایی مفصل با این کتاب در حدود چهل سال پیش و زمانی میسّر شد که در محافل علمی، از جمله در سمینار تجلیل از مقام حکیم سنایی غزنوی، میان شرکت کنندگان توزیع گردید. حال موقّةً از این موضوع می گذریم و به یک محمد رضای مهاجر دیگر می پردازیم:

    خزان سال 1361 خورشیدی بود که پس از مهاجرت به مشهد مقدس، به خدمت آستان قدس رضوی درآمدم و کار فهرست نگاری مخطوطات کتابخانۀ مرکزی آستان قدس را آغاز کردم. در اتاق کار بر جانب مقابل میز کار نگارنده، مردی کهنسال و خوش پوش و خوش مشرب و فروتن نشسته بود که کارش نقاشی گل و برگ روی جلد بود. جلدهایی که در اصطلاح کتاب سازی و صحافت آن را جلد روغنی و گل و برگ یا گل و پرنده می گویند.  در گویش این هنرمند کهنسال گاهی چیزهایی می شنیدم که پژواک صداهای دوردست، و در عین حال بس نزدیک، احساس می شد. آهسته آهسته در یافتم که این هنرمند کهنسال، عبدالعلی بروسان نام دارد که در اصل از کابل است و پدرمرحومش که استاد هنر نقاشی میناتور و تذهیب بوده،  در اواخر روزگار پادشاهی امیر امان الله خان یا اندکی پس از آن از کابل مهاجرت کرده و به خدمت آستان قدس درآمده بوده است. استادان هنرمندی که آن روزها در آستان قدس خدمت می کردند، به آقای عبدالعلی بروسان اظهارحرمت و رعایت خاصی داشتند و کم کم دریافتم که آنان همه شاگردان پدر ایشان یعنی پدر آقای عبدالعلی بروسان بوده اند. سخن در این است که پدر ایشان هم محمد رضا نام داشت: محمد رضای قزلباش کابلی.

    مرحوم استاد عبدالعلی بروسان برای نگارنده حکایت می کرد که پاکروان، تولیت وقت آستان قدس رضوی، نام و شهرت پدرش را  پرسیده و او گفته بود: محمد رضا قزلباش. پاکروان گفته بود: از امروز نام فامیلت «بروسان» است. به این ترتیب محمد رضا قزلباش، شد: محمد رضا بروسان! چون فتح الله پاکروان از 1314تا1320 خورشیدی تولیت آستان قدس را برعهده داشته است، این دیدار و تغییر نام فامیل بایست در آن سالها بوده باشد. البته شماری از فرزندان و بازماندگان آن شادروان نام قزلباش را حفظ کردند و در هر سمتی که کار می کردند، شهرت قزلباش داشتند. مرحوم استاد محمد رضا بروسان شاگردان ناموری آموزش داده بود که دوتن از آنان از همه معروفتر بودند: یکی استاد عیسی آلفته و دوم هاشم ظریف تبریزیان. استاد ظریف را مکرّر می دیدم. کارهای نقاشیش استادانه و مانند نامش ظریف بود.  

    از استاد محمد رضا بروسان نقاشیهای زیبا و کارهای استادانه یی برجای مانده است که معروفترین آنها تصویر مذَهَّب طاووسی است که برجلد یکی از نسخ خطّی قرآن مجید کشیده است. البته ایشان کاردیگری هم کرده و آن اینکه چند برگ از قرآن قطع بزرگ و نفیس منسوب به خط بایسنقرمیرزا تیموری را تذهیب نموده است.

    برای نگارنده نکتۀ جالب این است که درعرض دوسه دهه دو هنرمند، هردو محمد رضا نام، یکی از مشهد مقدس به کابل مهاجرت می کند و یکی به عکس از کابل به مشهد. هردو هم کارشان خوب بالا می گیرد و آثاری از خود برجای می گذارند. و حال چند سطری در باب محمد رضای خراسانی که اول یاد کردیم، و از مشهد به کابل مهاجرت کرد، و در ضمن یکی از کارهایش یاد و الواح کهن قبورغزنه را ماندگار ساخت.

    همانگونه که در مقدمه عرض شد، از شیخ محمد رضا خراسانی چیز بسیاری نمی دانستم جزآنکه کتاب معرفی مسکوکات کهن ایشان را در گنجینۀ نسخه های خطی در کابل دیده بودم و ریاض الالواح را هم خوانده بودم و نسخه یی از آن کتاب را داشتم. امّا اخیراً به اطلاعات تازه یی در مورد مؤلّف ریاض الالواح  دست یافتم.

    نخست، آنکه به روایت استاد خلیل الله خلیلی، تخلّص یا شهرت شیخ محمد رضا خراسانی « سهیل » بوده و استاد هنگام نام بردن از کتاب ریاض الالواح که نسخۀ دستنویس آن را خوانده بوده است، آن را تألیف شیخ محمد رضا سهیل می داند.

    امّا اطلاعات مفصّل تر از کار و زندگی شیخ محمد رضا خراسانی را اخیراً در مجلّد چهارم سراج التّواریخ تألیف ادیب و مؤرّخ نامور، ملاّ فیض محمّد کاتب خواندم. البته این اطلاعات را به انشاء و شیوۀ نگارش خود عرض می نمایم. از کتاب سراج التّواریخ، مجلد چهارم، بخش دوم، صفحۀ 188 این معلومات به دست می آید:

    شیخ محمد رضا خراسانی  در دهۀ دوم سدۀ چاردهم قمری به افغانستان آمد. نیاکانش از مردم هزارۀ غزنین بوده و به مشهد کوچیده بودند. محمدرضا ادبیات و خوشنویسی را فراگرفت. دائیش بازرگان بود و دریکی از سفرهایش با او به هرات آمد. از هرات، نمونه هایی از کارهای ادبی و هنریش را به دربار کابل فرستاد و مقبول واقع شد و او را در سال 1318 قمری  به کابل فراخواندند. اوکه به کمالات و هنرهای گوناگون آراسته بود، مأمور خدمت حضور سردار نصرالله خان نائب السلطنه برادر امیرحبیب الله گردید، اما گویا توجهی که انتظار می رفت به وضع و معاش او نشد، چنانکه برخی از مردم هنردوست و فرهنگی کابل، از جمله منشی عبد اللطیف خان منشی دربار به او مساعدت می کردند. امیر حبیب الله خان که از وضع نابسامان او آگهی یافت، او را به حضور فراخواند و سالی هشتصد روپیۀ کابلی تنخواه برایش مقرر شد و کارش رفته رفته بالا گرفت و خدماتش مطبوع و مورد پسند افتاد و حقوقش به سالی هزاروسیصد روپیه رسید. در عهد امان الله خان به خدمت در ریاست دارالتالیف گماشته شد و درآنجا سالی دوهزارو چهارصد روپیه حقوق می گرفت. در پایان کار با مستر فوشۀ فرانسوی مأمور حفریّات ویرانه های باستانی بلخ شد و دراین هنگام افزون برحقوق معیّن، روزانه چهار روپیه خرج سفر می گرفت.  

    مرحوم شیخ محمد رضا خراسانی افزون بر هنرهای دیگر به هنر همتاگری یا نظیره سازی بسیار استاد بوده است، چنانکه در اول این نگارش به هنر او در نظیره سازی مسکوکات کهن پرداختیم. امّا کاری که او در ریاض الالواح  انجام داده خدمتی بزرگ به فرهنگ و تاریخ غزنه است.

    آثار تاریخی بلخ و غزنه و هرات و بُست و جایهای دیگر آن دیار « زباران و از تابش آفتاب » ویران نشده بلکه از ستم نابخردان و دانش ستیزان و نا آگاهان نابود شده است. کار مرحوم شیخ محمد رضا خراسانی هم که در حدود صدسال پیش یا بیشتر تالیف شده، در برگیرندۀ تصویر و شرح مطالب سنگها یا الواحی است که معلوم نیست دقیقاً چند تا ازآنها از دستبرد حوادث در امان مانده، امّا بی گمان شمارۀ اندکی جان سنگین به سلامت برده است.  

    مرحوم محمد رضای خراسانی، به دقت، همه سنگهای قبور را شناسایی کرده و با هنر خویش تصویری از سنگ بر کاغذ کشیده و به همان رسم الخطّ اصلی مطالب را هنرمندانه و با دقت خوشنویسی کرده و آنها را در دفتر تاریخ ثبت کرده و ماندگار ساخته است.

    با همت و زحمت مرحوم شیخ محمد رضای خراسانی، اکنون مؤرّخان و پژوهشگران به تمام مطالب سنگهای قبور رجال غزنه که تا صدسال پیش موجود بوده، با آنچه بر آن سنگها نگاشته و نقر شده و با شیوۀ خط و شکل سنگ و محلّی که سنگ قرار داشته که در اغلب موارد آرامگاه بوده است، دسترسی پیدا می کنند.

    شهر اتاوا نوروز سال 1392

     برابربا بیست مارچ 2013

    آصف فکرت

     

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ يكشنبه 1 ارديبهشت 1392 ساعت 3:14 قبل‏ازظهر

    خراسان بزرگ و دوستی خاندان پیامبر

    دوستان اهل بيت در مشرق اسلامى
     در اردبیهشت ماه 1390 برابر اپریل 2011 در سفری به باختر این سرزمین، دیدارهای سودمند چون قند مکرر با دوست دیرین، سخنور و ادیب بزرگ روزگار ما جناب استاد واصف باختری میسربود. این دیدار که به تخمین استاد پس از سی سال میسر می شد، برای نگارنده یاد آور روزگار جوانی و هزاران خاطرۀ شیرین بود، که آن موضوع یادداشتی دیگر خواهد شد. در یکی از نشستها، جناب استاد واصف باختری فرمود که ای کاش سطری چند در باب ارادت مردمان سرزمین بلخ و کابل و آن بوم و بر به دودمان پیغمبر اسلام می نوشتی. گفتم که حدود پانزده سال پیش چنین مطلبی نوشته ام که پندارم همان زمان در مجلّۀ مشکوة به طبع رسید، ولی دریغ که اکنون دستم به آن نمی رسد که دوباره به معرض دید دوستان بگذارم و ایشان گفت که کاش آن مطلب را بیابیم. اکنون از اتفاق نیک این مطلب را در صفحۀ حوزه  یافتم*اندکی آن را ویراسـتم و با تشکر ازآن عزیزان که امکان استفادۀ مجدد مقاله را میسر ساختند، اینک آن را به نظر مبارک دوستان قرار می دهم.

     
    مردمان مشرق اسلامى، از بخارا تا سراسر خراسان بزرگ و افغانستان، از همان آغاز به خاندان و دودمان نبوت، ارادت و احترام خاصى داشته‏اند.
    همزمان با تشرف مردمان اين سرزمينها به آيين برگزيده اسلام، گروههاى كثيرى از علويان و احفاد پيامبر بزرگوار به سرزمينهاى بخارا، سمرقند، خوارزم، ترمذ، بلخ، قندز، هرات و غزنين آمده رحل اقامت افكندند و از مقام و منزلتى والا نزد همگان برخوردار بوده‏اند.
    پسر عم پيامبر اسلام در سمرقند
    از خويشاوندان پيامبرصلى الله عليه وآله، نخست قثم‏بن عباس، پسر عم آن حضرت كه به روايت‏سيره‏نگاران، شباهت‏بسيارى به حضرت داشت، در اواسط سده اول هجرى به خراسان آمد و در سمرقند درگذشت و يا به شهادت رسيد. (1)
    آرامگاه قثم‏بن عباس در همه روزگاران زيارتگاه خاص و عام بوده و چون گروهى اعتقاد به زنده بودن و رجعت او داشته‏اند، به شاه زنده معروف شده است. بناى آرامگاه «شاه‏زنده‏» كه معماران خراسانى در اعصار مختلف از روى ارادت به تعمير و اضافات آن همت گماشته‏اند، امروز يكى از زيباترين و باشكوه‏ترين آثار باستانى اسلامى در سمرقند - جمهورى ازبكستان - است.
    مؤمنان سمرقند معتقدند كه ثواب زيارت قثم‏بن عباس با ثواب يك حج پياده برابر است. (2)
    ابوخالد كابلى صحابى ائمه‏عليهم‏السلام
    در بررسى پیشینۀ  تولاى مردمان اين سرزمين به اهل بيت پیامبر به نكته جالبى برمى‏خوريم و آن اين كه يكى از متقدمين ارادتمندان و مشتاقان اهل بيت عليهم‏السلام در سده اول هجرى از سرزمين كابل برخاسته است. او ابوخالد وردان كابلى است. ابوخالد كابلى خدمت و مصاحبت امام حسن و امام حسين عليهماالسلام را دريافته و روزگارى نيز در خدمت محمد حنفيه به سر برده و معتقد به امامت وى بوده است.
    ابوخالد كابلى حقيقت امامت على‏بن حسين عليه‏السلام را از محمد حنفيه دريافت و به خدمت ايشان شتافت و ملازمت آن حضرت را برگزيد و درشمار اصحاب معتمد و خاص درآمد و محب معتقد و مخلص امام گشت.
    موارد متعددى از دلايل امامت‏ حضرت سجادعليه‏السلام در مآخذ اماميه آمده است كه يا راوى آنها ابوخالد كابلى است و يا در رخدادهاى ياد شده شخصا حضور و شركت داشته است. در حق اين كابلى نيكفرجام، از امام جعفر صادق‏عليه‏السلام روايت كرده‏اند كه پس از شهادت امام حسين‏عليه‏السلام مردمان جز سه تن از عقايد خويش برگشتند، و آن سه تن ابوخالد كابلى، يحيى‏بن‏ام طويل و جبيربن مطعم بودند كه ديگران به آنان پيوستند و شمار مؤمنان فزونى گرفت.
    ابوخالد را در شمار پنج تن از شيعيان امام على‏بن حسين زين‏العابدين‏عليه‏السلام نام برده‏اند. و به روايت ابن‏شهرآشوب ابوخالد كابلى در روزگار امامت آن حضرت براى ديدار مادر خويش به كابل سفر كرده است. (3)

    حمایت خراسانیان از علویان در برابر عباسیان
    هنگامى كه امويان بر ممالك اسلامى حكومت داشتند، مردمان خراسان و مشرق اسلامى از آل پیغمبر حمايت مى‏كردند و نهضت ابومسلم خراسانى در نيمه نخست‏سده دوم هجرى بر همين فكر بنياد يافته بود. با آن كه سلطۀ امويان به سعى خراسانيان دوستدار آل پيمبرصلى الله عليه وآله از ميان رفت، ولى خلفاى عباسى، علويان را رقيب خويش شمرده، به آزار و اذيت آنان پرداختند; تا اين كه بسيارى از علويان و رجال آل پيمبرصلى الله عليه وآله به خراسان آمدند تا در حمايت‏خراسانيان طرفدار آل محمدصلى الله عليه وآله درامان باشند. (4)
    ابوحنيفه كابلى و علويان
    امام ابوحنيفه نعمان‏بن ثابت، صاحب مذهب حنفى، كه از مردمان كابل بود، نيز از علويان در برابر عباسيان حمايت مى كرد. او به تاييد قيام محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم علوى پرداخت و بيعت عباسيان را مكروه شمرد; تا اين كه منصور خليفه عباسى او را از كوفه به بغداد فرا خواند و پس از پانزده روز او را به زهر بكشت.
    از ابن حماد - نواده ابوحنيفه - نقل كرده‏اند كه اميرالمؤمنين على‏عليه‏السلام در حق جد ابوحنيفه و دودمانش دعاى خير فرمود. (5)
    مذهب حنفى، به زودى در خراسان و ماوراءالنهر رواج كامل يافت و بلخ، يكى از مراكز فقه حنفى گرديد; ولى چون حنفيان قديم حضرت اميرالمؤمنين على‏عليه‏السلام را نخستين مبدا فيوض نبوى و قدوه علم مى‏دانستند و سرچشمه فقه و تصوف صوفيان از آن منبع زلال جوشيده بود، به رجال آل محمد صلى الله عليه وآله و اصحاب ايشان ارادتى تمام داشته‏اند.
    إِنِّي رَضِيتُ عَلِيًّا قُدْوَةً عِلْمًا

    كَمَا رَضِيتُ عَتِيقًا صَاحِبَ الْغَارِ
    اختلاف امتى رحمة
    به گفته شادروان استاد عبدالحى حبيبى، دانشمند فقيد افغان، با وابستگى و پيوندى كه ابوحنيفه و ياران و پيروان او با قدوه علم، اميرالمؤمنين على‏عليه‏السلام و ديگر ائمه‏عليهم‏السلام داشته‏اند، اختلافات فقهى و اخبارى ميان مذاهب حنفى و اماميه را از مقولۀ «اختلاف امتى رحمة‏» مى‏شمرده‏اند و دودمانها و رجال آل پيمبرصلى الله عليه وآله و علماى اماميه در سرتاسر خراسان و ماوراءالنهر همواره در كمال عزت و احترام زيسته‏اند و مراقد آنان هم در بلخ و هرات و جوزجان و ديگر بلاد زيارتگاه مردم است. (7)
    يكى از علويانى كه در سدۀ دوم هجرى رهسپار مشرق عالم اسلامى شد، عبدالله اشتر علوى فرزند محمد نفس زكيه بود كه پدرش بر منصور عباسى خروج كرده بود. والى سند - عمربن حفص عتكى - كه به تشيع گرايش داشت، در147ق/764م مقدم اين بزرگزادۀ علوى را گرامى شمرد، ولى عبدالله در 151ق/768م در نبرد با هشام‏بن‏عمر تغلبى كشته شد. (8)
    در پيرامون 200ق/815م پيوستگى روحى وعقيدتى مردم خراسان با آل پيامبر به درجه‏اى رسيده بود كه در رمضان 201ق/816م مامون خليفه عباسى ناچار شد براى جلب رضاى خراسانيان، امام على‏بن موسى‏الرضاعليه‏السلام را به ولايتعهدى خويش برگزيند و مردم خراسان آن قدر بر پيرامون امام گرد آمدند كه مامون در هراس افتاد و آن حضرت را مسموم ساخت. (9)
    تاليف «من لايحضره الفقيه‏» در بلخ
    درخور یادآوری است كه در سدۀ چهارم هجرى، طرح  تألیف يكى از جوامع اربعۀ مشهور اماميه كه مدار استنباط احكام شرعى در اين مذهب است، در بلخ ريخته شد. شيخ صدوق مؤلف كتاب «من لايحضره الفقيه‏»، در مقدمه اين كتاب مى‏نويسد كه چون در ايلاق بلخ به ديدار سيد ابوعبدالله محمدبن حسن علوى معروف به نعمه رسيد، سيّد سخن از «من لايحضره الطبيب‏» محمدبن زكرياى رازى به ميان آورد و از شيخ صدوق خواست تا كتابى جامع در احكام دين تاليف كند و آن را «من لايحضره الفقيه‏» نام نهد. شيخ صدوق تالیف «من لايحضر» را در بلخ آغاز كرد و هم در بلخ آن را به پايان رسانيد.
    وجود آن همه منابع و مآخذ و اسناد در حديث و فقه اماميه، در بلخ سده چهارم، كه براى شيخ صدوق امكان تاليف چنين اثر عظيمى را فراهم ساخته قابل توجه است. (10) اجازۀ شيخ صدوق به سيد نعمه علوى كه در يكى از نسخه‏هاى خطى «من لايحضر» به نظر رسيده توقف شيخ را در حدود چهار سال يا بيشتر در بلخ مسلم مى‏سازد.
    در همان عصر در بلخ فقيهى بود كه به ابوحنیفۀ صغير شهرت يافته بود. او ابوجعفر محمد هندوانى بود. از او نقل كرده‏اند كه در آغاز اشتغال به درس و تعليم از ناتوانى در فهم مسايل در رنج‏ بود، تا شبى اميرالمؤمنين على‏عليه‏السلام را در خواب ديد كه دو انگشت مبارك در دهان او نهاد و تا به كام رسانيد و آن گاه دعا گفت. ابوجعفر مى‏گفت كه بر اين رؤيا سالى تمام نگذشت كه «تمّ لى ماتم‏ّ». (11) شاگرد فقيه هندوانى، ابوليث‏سمرقندى، فقيه حنفى و عالم كثيرالتاليف كه او نيز در بلخ مى‏زيست در تاليفات خويش مكرر به روايت احاديث و ادعيه از ائمه و ذكر سجاياى اميرالمؤمنين على عليه‏السلام و ديگر ائمه اماميه بخصوص امام حسن‏بن على‏عليه‏السلام، امام على‏بن حسين‏عليه‏السلام و امام جعفر صادق‏عليه‏السلام پرداخته و ارادت مخلصانه خويش را به آن بزرگواران اظهار داشته است. نمونه‏هايى از اين مقتبسات را مى‏توان مخصوصا در دو كتاب «تنبيه‏الغافلين‏» و «بستان العارفين‏» او ديد. (12)
    عالمان امامی سمرقندى
    محمدبن عمربن عبدالعزيز كشى، صاحب رجال معروف و محمدبن مسعود عياشى فقيه و مفسر صاحب تفسير معروف عياشى، هر دو از عالمان بزرگ اماميه در سده چهارم هجرى و از پرورش يافتگان سمرقند بودند. (13)
    علويان در روزگار غزنويان و سلاجقه
    در روزگار غزنويان و سلاجقه نيز علويان خراسان و صدور و نقباء آنان جاه و جلال خاص و نفوذ فراوان و دست گشاده داشته‏اند.
    غزنويان، خاصه سلطان محمود، در حالى كه مى‏كوشيدند تا خلفاى عباسى را از خود راضى و خشنود نگهدارند، در عين حال نمى‏خواستند علويان و پيروان اماميه خراسان را - كه رعاياى‏شان بودند - آزرده خاطر سازند.
    در سال‏403ق هنگامى كه تاهرتى رسول الحكيم - خليفه فاطمى مصر - به دربار سلطان محمود آمد، به روايت گرديزى، سلطان « مر آن رسول را پيش خود نگذاشت و بفرمود تا او را به حسن‏بن طاهربن مسلم علوى سپردند و حسن تاهرتى را به دست‏خويش گردن زد» (14) .
    آرامگاه يحيى‏بن زيد در سرپل خراسان
    بناى آرامگاه و كتيبه مرقد يحيى‏بن زيدبن على‏بن حسين‏عليه‏السلام كه در 125ق به شهادت رسيد، در شهر «سرپل‏» در شمال افغانستان واقع و ازابنيه روزگارغزنويان است. بر كتيبه اين آرامگاه نام جمعى از شيعيان اهل بيت عليهم‏السلام ديده مى‏شود و به دنبال مسلم و نصربن سيار و وليد عبارت «لعن ...» آمده است. به قول مرحوم استاد عبدالحى حبيبى: با آن كه اين آرامگاه در كانون حنفيان بلخ واقع شده بود و تلعين امويان در بين حنفيان جواز نداشت، ولى بنابر احترام اين شخصيت مظلوم آل محمدصلى الله عليه وآله، كتيبه تاكنون بر همان حالت قديم باقى مانده است. (15)
    نقل جنازۀ دبیر از غزنى به مشهد مقدس
    نمونه ديگرى از تولاى رجال والا مقام دربار غزنه به دودمان پيامبرصلى الله عليه وآله وصيت عراقى دبير است. ابوالحسن عراقى دبير كه از درباريان عاليرتبه دربار غزنه بود و در429ق در غزنه درگذشت، با وجود بعد مسافت و دشواريهاى موجود در آن زمان، وصيت كرد كه تابوتش را به مشهد امام على‏بن موسى‏الرضاعليه‏السلام نقل بدهند. او كاريز مشهد مقدس را كه خشك شده بود، بازسازى و روان كرد و كاروانسرايى برآورد و ديهى سبك خراج بر كاروانسرا و كاريز وقف كرده بود. (16)
    برخى از مداحان آل پيمبرصلى الله عليه وآله در سده چهارم و پس از آن و مدح علويان
    كسائى مروزى شاعر والامقام سده چهارم زيباترين و سوزناكترين مرثيه‏هاى سيدالشهدا را از آن روزگار به يادگار گذاشته است. او در قصيده بلند بالايى مى‏گويد:
    دست از جهان بشويم، عز و شرف نجويم

     مدح و غزل نگويم، مقتل كنم تقاضا

    ميراث مصطفى را،  فرزند مرتضى را

    مقتول كربلا را، تازه كنم تولا

    آن نازش محمد ، پيغمبر مؤبد

    آن سيد ممجد، شمع و چراغ دنيا

     آن مير سر بريده، در خاك خوابنيده

    از آب ناچشيده، گشته اسير غوغا (17)
    اكنون كه از سخنسراى مرو ياد كرديم، بيجا نيست كه از فرزند فرغانه شاعر حنفى مذهب سده هفتم هجرى سيف فرغانى هم سخنى بگوييم. سيف فرغانى در قصيده دلنشينى در مرثيه شهيدان كربلا مى‏گويد:
    اى قوم در اين عزا بگرييد

     برکشتۀ كربلا بگرييد

    با اين دل مرده خنده تا چند؟

     امروز در اين عزا بگرييد

     فرزند رسول را بكشتند

     از بهر خداى را بگرييد

     از خون جگر سرشك سازيد

     بهر دل مصطفى بگرييد... (18)
    اديب صابر ترمذى (منسوب به ترمذ بر كرانه آمو)، شاعر والامقام سده ششم هجرى، قصايد متعددى در مدح صدر اجل تاج المعالى سيد مجدالدين ابوالقاسم على‏بن جعفر موسوى علوى رئيس خراسان گفته است كه در ديوان او درج و موجود است. قصايد موجود اديب صابر ترمذى در ستايش اين صدر سادات و علوى رفيع مقدار چندين برابر مدايح او در حق سلطان بزرگ روزگارش - سنجر - است. از مدايح اديب صابر درمى‏يابيم كه چگونه رئيس علويان خراسان در مقام و منزلت و داد و دهش با سنجر برابرى مى‏كرده و گاه از او فراتر مى‏رفته است. صابر در قصيده‏اى اين سيد علوى را چنين مى‏ستايد:

    ...
    اسلام‏رابه‏ مرتبت ‏فتح‏ مكه‏اى

     انصاف ‏رابه‏ منزلت ‏روزمحشرى

     گر شرق و غرب ملك شهنشاه سنجر است

     زين ملك اختيار شهنشاه سنجرى

    هر چند نيست لشكر سلطان عدد پذير

     تو ميزبان و معطى سلطان و لشكرى...

     گر عنصرى ز نعمت محمود نام يافت

    آن يافتم ز تو كه ز محمود عنصرى... (21)

    در قصيده ديگرى مى‏گويد:
    سبط رسول، سيد مشرق كه ذات او

     فهرست فخر آدم و حوا شود همى (20)
    در قصيده ديگرى گفته است:
    سفينۀ نوح آل مصطفايند

     تو صدر و بدر آن فرخنده آلى
    يا:
    وارث جعفر صادق على ‏بن جعفر

     آن كه صد شاه سزد نائب يك جعفر او

     آن خداوند كه حيدر دل و زهرا نسب است

     شيعت‏ حيدر و زهرا همه خدمتگر او

     در معالى و معانى چه طمع دارى از آنك؟

     على و فاطمه باشد پدر و مادر او
    ديگر شاعران آن روزگار از جمله انورى، معزى و مسعود سعد نيز اين خانواده را مدح گفته‏اند. اين مدحها نشان دهنده عزت و احترام علويان و پيروان اماميه در خراسان است.
    در روزگار تيمورى
    اقبال تيموريان و رجال دربار هرات به علويان و تولا و ارادتشان به دودمان پيامبر بزرگوار، بسيار روشن و مستغنى از شرح و تفصيل است. دانشمندانى چون امير جمال‏الدين عطاءالله حسينى و چند تن ديگر از خاندان او در خراسان از نفوذ فوق‏العاده‏اى برخوردار بوده‏اند.
    اشعار مولانا نورالدين عبدالرحمن جامى (898 ق) در مدح امام على‏عليه‏السلام، و اولاد و احفاد آن حضرت از زيباترين نمونه‏هاى مناقب ائمۀ اماميه است:
    جامى قصيده بلندبالايى در ستايش اميرالمؤمنين على‏عليه‏السلام دارد، با اين مطلع:
    اصبحت زائرا لك يا شحنة النجف

     بهر نثار مقدم تو نقد جان به كف
    و از زيارت مرقد مطهر سيدالشهداعليه‏السلام چنين ياد مى‏كند:
    كردم ز ديده پاى سوى مرقد حسين

     هست‏اين ‏سفربه ‏مذهب‏عشاق ‏فرض‏عين

     خدّام مرقدش به سرم گرنهندپاى

     حقاكه‏بگذرد سرم از فرق فرقدين

     از قاف تا به قاف پر است از كرامتش

     آن به كه فتنه جوى كند ترك ‏شيد وشين...
    قصيده جامى در مدح امام على‏بن موسى‏الرضاعليه‏السلام نيز بسيار دلنشين است:
    سلام على آل طاها و ياسين

     سلام على آل خير النّبييّن

     سلام على روضة حل فيها

    امام يباهى به الملك والدين

     امام بحق شاه مطلق كه آمد

    حريم درش قبله‏گاه سلاطين

    على‏بن موسى الرضا كز خدايش

     رضا شد لقب چون‏رضا بودش‏آيين

     پى عطر روبند حوران جنت

     غبار درش را به گيسوى مشگين

     اگرخواهى ‏آرى ‏به‏كف دامن او

     برودامن‏ازهرچه‏جزاوست‏برچين... (21)
    نيز در ستايش امام سجادعليه‏السلام و مناظره فرزدق با هشام‏بن عبدالملك اموى در مثنوى با مطلع:
    پور عبدالملك به نام هشام

     در حرم بود با اهالى شام
    داد سخن داده است. او ضمن اين مثنوى در مدح امام زين‏العابدين و معرفت مقام حضرت مى‏گويد:
    آن كس است اين كه مكه و بطحا

     زمزم و بوقبيس و خيف و منا

    حرم و حل و بيت و ركن و حطيم

     ناودان و مقام ابراهيم

     مروه، مسعى، صفا، حجر، عرفات

     طيبه و كوفه، كربلا و فرات

     هر يك آمد به قدر او واقف

     به علو مقام او عارف

     قرة‏العين سيدالشهداست

     غنچهء شاخ دوحۀ زهراست

     ميوه باغ احمد مختار

     لالۀ راغ حيدر كرّار
    جامى در آخر اين داستان مى‏گويد:
    مادح اهل بيت در معنى

     مدحت ‏خويشتن كند يعنى:

     مؤمنم موقنم خداى شناس

     وز خدايم بود اميد و هراس...

     دوستدار رسول و آل ويم

     دشمن خصم بد خصال ويم...
    اين مثنوى و داستان طولانى است که بيتى چند ازآن بر طريق اشارت نقل شد. (22)
    اصطلاح «روضه‏خوانى‏» از كجا آمده است؟
    اصطلاح روضه خوانی
    جالب است كه مى‏بينيم اصطلاح « روضه خوانی»، پيش از روزگار صفويان، و در هرات، در روزگار سلطان‏حسين بايقرا به ميان آمد. ملاحسين واعظ كاشفى سبزوارى كتاب «روضة‏الشهداء» را در بيان وقايع عاشورا تاليف كرد. اين كتاب را در مجالس مى‏خواندند و استماع مى‏كردند و بر مظلوميت‏شهيدان كربلا اشك مى‏ ريختند و اين طريقت مذهب خاصى نبود بلكه مجالس عام بود. همين مجالس را «روضه‏خوانى‏» ناميدند، یعنی مجلس خواندن کتاب روضة الشهدا، و اين اصطلاح بتدريج عموميت‏يافت. (23)
    آورده‏اند كه سلطان‏حسين بايقرا ( - 912ق) پادشاه تيمورى خراسان گرايش خاصى به ائمه و اهل بيت‏عليهم‏السلام داشت، چنان كه به سيدعلى‏بن عابد واعظ قاينى مقيم هرات دستور داد كه نامهاى ائمه اماميه را در خطبه ياد كند. (24)
    علاقۀ علماى كابلى در سده 11ق به اجتهاد
    شيخ مهذب‏الدين احمدبن عبدالرضاى بصرى عالم امامى كه تاليفات متعددى در كلام، اصول، رجال، حديث و فقه دارد، كتاب «عمدة‏الاعتماد فى كيفية الاجتهاد» را در 1080ق در كابل و «التحفة النجفية‏» را در قندهار تاليف كرده و در مقدمه «عمدة‏الاعتماد» ياد كرده كه آن كتاب را به خواهش بعضى از مردمان كابل تاليف كرده است. (25)
    زائران اميرالمؤمنين عليه‏السلام در بلخ
    در عصر حاضر، همچون قرون ماضيه، تربت منتسب به شير يزدان، سخى، شاه‏مردان، امام على‏عليه‏السلام در مزار شريف، مركز ام البلاد بلخ، از جلال و شكوه خاصى برخوردار و زيارتگاه و مطاف و ملجا و دارالشفاى خاص و عام است. و شاهد صادقى است‏بر محبت و ارادت مسلمانان اين بوم و بر به آن بزرگوار. زائران مزارشريف نه تنها مردمان داخل كشوراند، بلکه از ماوراء النهر و پاكستان و هند نيز به آن حريم محترم روى مى‏آورند. جامى در حدود شش قرن پيش در باب مزار شريف فرموده است:
    گويند كه مرتضى على در نجف است

    در بلخ بيا، ببين كه بيت‏الشرف است

     جامى نه عدن گوى نه بين‏الجبلين

     خورشيد يكى و نور آن هر طرف است
    و اين ابيات ابوالمعانى عبدالقادر بيدل زبانزد اهل حال و صاحبدلان و معرفت آشنايان آن ديار است:
    كدامين‏شيريزدان‏مرتضى آن سروركامل

     كه مى‏خوانند مردان‏حقيقت‏شاه مردانش

     لب‏بت‏گربه‏تصديق‏ولايش‏«ياعلى‏»گويد

    به نورى آشنا گردد كه آرد كعبه ايمانش

     
    علم مبارك اين مزار فيض آثار، بر طبق سنت ديرينه، هر سال در روز نوروز در صحن مزار برافراشته مى‏شود و تا چهل روز برافراشته است و هر روز هزاران مشتاق مخلص و بيمار و نيازمند به آن درگاه مى‏شتابند و هر سال گروهى بيمار شفا مى‏يابند و بسا نيازمندان كه به مقصد مى‏رسند.
    نظير همين مراسم در مزار سخى در كابل، مزار يحيى بن زيد در سرپل، مزار امام صاحب در قندز، مزار سيد جعفر مجرد در اوپيان شریف (يا هوفيان) پروان، مزار سيدناصر علوى (ناصرخسرو) در يمگان بدخشان و چند جاى ديگر برگزار مى‏گردد.
    مزارات امامزاده عبدالله‏ بن جعفر طيار و قاسم بن جعفر صادق‏عليه‏السلام و عبدالواحد حسنى شهيد در هرات داراى ابنيه باشكوه باستانى و زيارتگاه خراسانيان است.
    در پايان اين مقال مختصر كه اندكى از بسيار به عرض رسيد، خاطرنشان مى‏گردد كه مسلمانان سرزمينهاى مشرق اسلامى كه امروز كشورهاى افغانستان، پاكستان، تاجيكستان، ازبكستان، تركمنستان و جز آنها را دربر می گیرد، به هر مذهب و طريقتى كه پابند بوده‏اند، محبت و دوستى دودمان و خاندان رسول‏الله را هميشه با خود داشته‏اند و همه مذاهب و طرايق اين سرزمينها در كمال يگانگى و اخوت با هم مى‏زيسته‏اند و اگر گاهى خللى پيش آمده و مشكلى و نفاقى در ميان افكنده شده و آتشى برافروخته گشته، از جانب دشمنان و به دست عوامل اجانب و استعمار و در جهت تضعيف اين ملتها بوده است. در چنين موارد هم غالبا الفت و يگانگى اين مردمان دست‏ بالا را داشته كه خاك حسرت بر ديده دشمنان افكنده‏اند و اين نداى مقدس به فريادشان رسيده است كه: «واعتصموا بحبل الله جميعا ولاتفرقوا».

     

     آصف فكرت
    مجلّۀ مشکوة، بنياد پژوهشهاى اسلامى

    پى‏نوشتها
    1-
    تاريخ يعقوبى، 2/117 و237.
    2-
    تاريخ بخارا، 240 (تعليقات).
    3-
    اختيار معرفة‏الرجال، 115; كتاب الرجال برقى 8; رجال ابن داوود(ع)39; مناقب العلماء ابن‏شهرآشوب‏145; نيز دايرة‏المعارف بزرگ اسلامى، ذيل «ابوخالد كابلى‏».
    4-
    هزاره شيخ طوسى 88 (مقاله استاد حبيبى).
    5-
    الفهرست 374 (هامش).
    6-
    فضايل بلخ 44.
    7-
    هزاره شيخ طوسى‏83.
    8-
    افغانستان بعد از اسلام 872.
    9-
    تاريخ الاسلام السياسى 2/163; افغانستان بعد از اسلام 872.
    10-
    كتاب من لايحضره الفقيه، مقدمه; الذريعه، ذيل من لايحضره الفقيه; مرحوم استاد حبيبى نيز به اين تاليف و ماجراى آن اشاره كرده است، هزاره شيخ طوسى.
    11-
    فضايل بلخ‏363.
    12-
    دايرة‏المعارف بزرگ اسلامى، ذيل «ابوليث‏سمرقندى‏»; بستان العارفين و تنبيه الغافلين، صفحات مختلف.
    13-
    رجال النجاشى 350، 372; هزاره شيخ طوسى‏86.
    14-
    زين الاخبار 181.
    15-
    مقاله استاد عبدالحى حبيبى در «هزاره شيخ طوسى‏».
    16-
    تاريخ بيهقى، چاپ خليل رهبر، 870.
    17-
    كسائى مروزى، زندگى و انديشه او59-67.
    18-
    ديوان سيف فرغانى‏176-177.
    19-
    ديوان اديب صابر ترمذى 114-116.
    20-
    همان، 72-73.
    21-
    ديوان جامى.
    22-
    هفت اورنگ، سلسلة‏الذهب 141-145.
    23-
    روضة‏الشهداء مكرر چاپ شده; نيز نگاه كنيد به الذريعه، ذيل روضة الشهداء.
    24-
    بهارستان آيتى 220; الذريعه، ذيل ديوان واعظ قاينى.
    25-
    الذريعه، ذيل «عمدة‏الاعتماد» و چند كتاب ديگر; دايرة‏المعارف بزرگ اسلامى ذيل «احمدبن عبدالرضا» به قلم نگارنده

     *.www .hawzah .net /Per

     Magazine /me/044/me04407.asp

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ جمعه 6 خرداد 1390 ساعت 1:08 قبل‏ازظهر

    حکمت در سویس آسیا-3 / غزنی – قندهار - فراه

    یادداشتهای حکمت از سفر به افغانستان(3)

    غـــزنــــی – قــنــدهــار -  فـــــــراه

    غزنین- مسافت فیمابین کابل وغزنین قریباً هفتاد میل است؛ چهارساعت به طول انجامید. مقارن ظهر به منزل رسیدیم. هوای غزنین از کابل سردتر است و بکُلی مانند زمستان می باشد. درختان تازه شکفته اند. بی خوابی دیروز و دیشب و خستگی راه مرا ازپای درآورده، بی اختیار افتادم و دوساعتی خواب رفتم. در هتل محلّی غزنین، به موجب اطّلاع قبلی، طعام مطبوع از گوشت بره و ماست تهیه کرده بودند؛ خیلی گوارا و مطبوع بود.

    دیدار از آثارتاریخی غزنین – ساعت پنج، با وجود کمال کسالت، به عزم دیدن آثار غزنین راه افتاده، نخست به جایگاه شهر قدیم غزنین رفتیم، که دردامنۀ کوه واقع شده و رو به مشرق است. درکنارجاده دو منار رفیع که متجاوز از ده متر ارتفاع دارد، ازآجر، برپاست، که یکی ازمسعودبن ابراهیم غزنوی است و دیگری از بهرامشاه غزنوی است، که اولی زیباتر و دارای کتیبۀ آجری است و به یادگار فتوحات خود نصب کرده اند. مناری که بنای سلطان مسعودبن ابراهیم است، ظاهراً درحدود 500 هجری ساخته شده است. قبر ناصرالدین سبکتگین نیزدرهمان نزدیکی است، که درزمان امیرحبیب الله خان کشف شده است و برای او ایوان و گنبدی ساخته اند.

    مقبرۀ سلطان محمود – بعدازآن به تماشاه مقبرۀ سلطان محمود غزنوی رفتیم، درقریه ای که تا شهر فعلی غزنین متجاوزازیک میل مسافت است و موسوم است به« روضۀ سلطان محمود» و دیوارهای آن همه از آجرهای کهن ساخته شده است، و مردم آن غالباً فارسی زبان( تاجیک) هستند. درباغچۀ پردرختی که غالباً درخت توت است، آرامگاهی ساخته شده، که سقف و کتیبۀ آن جدید است و کتیبه اززمان امیرحبیب الله خان دارد. ولی سنگ قبرخیلی کهن است و به خط ثلث خوانا، نام سلطان محمود و لقب او منقوش است، و آیات قرآنیه نیز دراطراف آن نقرشده است. ساعتی درآنجا گردش کرده، پیرمرد خادمی که متجاوز از هشتاد سال عمر داشت، و فارسی زبان بود، عبارت نقش را بخوبی می خواند.

    دیگرمزارات غزنه – بعد ازآن به مقبرۀ میرزا الغ بیگ، پسر سلطان ابوسعید، که ازطرف پدرحاکم این شهربوده است، رفتیم. ازآجرچهارطاقی رفیعی است، ولی سنگ قبرندارد. درآنجا درطرف شرقی در دامنۀ صحرا، مزار علی لالا که ازمشاهیر صوفیه است قرار دارد، و شرح احوال او در تذکرة الاولیاء عطار و نفحات الانس جامی مسطوراست، و قریه ای بنام خواجه علی درجنوب آن موجود است. بعد ازآن به شهر مراجعت و به  زیارت مقبرۀ حکیم بزرگ سنائی رفتیم. این بنا کاملاً جدید است، با سنگهای مرمر و سمنت و شیروانی آهنی ساخته شده است، که اخیراً محمد نادرشاه، پادشاه اخیرافغان، بنا نموده، و لوحۀ سنگ قدیم نیز موجود است، ولی آن نیز چندان قدمتی ندارد، و به خط ثلث نام حکیم و تاریخ رحلت آن، 525 هـ. قـ. نقش شده. ازآنجا پیاده به منزل مراجعت کردیم. دراین گردش و تماشا، که سراسر عصر با عظمت غزنوی که منتهی به حریق و سوختن غزنین درزمان سلطان حسین غوری گردید، دربرابر نظر و در عالم خیال مجسم بود، و ازگذشته داستانها به خاطرمی آورد. این صحرای پر از طلال و دهاد که جایگاه شهر قدیم غزنه است، محلّ خوبی برای تحقیقات ارکئولوژی می باشد. و اگر آن را حفّاری کنند، بسا آثارو نقوش و مسکوکات و اقمشۀ از قرون چهارم و پنجم و ششم هجری بدست می آید. جوانی از مأمورین محلّی، موسوم به فدایی محمد خان، که گویا مأمور مالیه است، همراه ما بود  و مانند یک نفر راهنمای مطّلع صاحب رشته بما توضیحات می داد. می گفت، چهارسال است دراینجا مأموریت دارد و وقت صرف تحقیقات تاریخی درمحل نموده است. او را تشویق کردم که یادداشتهای خودرا در باب آثار و خرابه های موجود، در مجلّه منتشر سازد.( قابل یادآوری است که مرحوم شیخ محمد رضا – مؤلّف و خوشنویس خراسانی – تمام قبور و مزارات غزنه را از نزدیک دیده و کتیبه ها و سنگنبشته  های آن را برطبق اصل به خط خوش بازنویس و نقش و شرح کرده و از مجموع آن کتابی به نام ریاض الالواح غزنه تألیف کرده. این کتاب با خط مؤلف به سال 1353 شمسی به صورت عکسی (افست)  با یک سلسله آثار حکیم سنائی و کتابهایی دراحوال و آثارحکیم غزنوی در کابل به چاپ رسید.) شب را در غزنین اقامت کردیم. باد و توفان شدیدی می وزید. دراین شهر سرد که دائماً مهب ریاح است، و هیچ گونه موقعیت اقتصادی یا زراعتی ندارد، معلوم نیست چگونه دو قرن و نیم تختگاه امپراتوری عظیمی بوده است که از اصفهان تا لاهور و قنّوج و بخارا توسعه داشته است. ظاهراً موقعیت نظامی آن مهم بوده است که سبکتگین آن را انتخاب نموده است. شب درهای اطاق مهمانخانه را بسته و ازشدت سرما و باد بیرون نرفتیم. بعد ازصرف شام استراحتی نمودم. غزنین مرکز فروش پوستین است. گرچه دراین فصل به واسطۀ تابستان پوستین خوب پیدا نمی شود، معذالک پوستین فروشی آمده، چند قطعه پوستین آورد، و آقای عباس آریا دو دانه خریداری نمود، به مبلغ یکصد روپیۀ هندی.

    مقر و کلات  صبح هفتادویکم (پنجشنبه، بیست وچهارم اردیبهشت 1326/ پانزدهم می 1947)( غزنین-قندهار)

    صبح زود عازم راه شدیم. ساعت هشت بود که از دشت شاهبهار درجنوب-غربی غزنین حرکت کردیم. این همان دشت است که به همان اسم درتاریخ بیهقی بدان اشاره می کند که سلطان درآنجا سانِ سپاه می دیده است. هوا بسیار سرد بود و باد خنکی می وزید. ازآن دشت عبور کرده ساعت ده به منزلگاه معتبری به نام «مُقُر» رسیدیم، که قصبۀ معتبری است و در نیمه راه بین کابل و قندهار قرار گرفته، صحرای سردی است؛ از اشعار محلّی است که می گویند:

    مرد بی پوستین و دشت مُقُر--- ناله ها می کند که خر نکند

    درآنجا هتل مرتفع و آبرومندی ساخته اند، که مسافرین قندهار به کابل درآنجا اقامت می کنند. درمقر مدرسۀ علوم شرعیه وجود دارد، که طلّاب با لباس سفید نزد مدرّس محلّی که شخص معروفی است درس می خوانند. چند نفر ازآنها آمده و به زبان افغانی (پشتو) از ما توقع خیرات می کردند. ظاهراً رسم است که روزهای پنجشنبه از مأمورین و اشخاص متمکّن خیرات می گیرند. دبستانی نیز درآن نزدیکی بود، دوکلاسه، که در روی زمین نشسته، نزد آخوند درس می خواندند، به فارسی. چون به وقت ظهر خیلی مانده بود، چای صرف کرده، نان و گوشتی از مهمانخانه برداشته روبه راه نهادیم. ساعت دوونیم بعد از ظهر، بعد از طیّ تقریباً هفتاد میل مسافت، به «کلات غلزایی» رسیدیم( درچاپ غلیزایی آمده، غلزایی و غلجایی نام مجموعه ای از قبایل منطقه است). دراینجا درۀ بسیار سبز قشنگی است، در کنار رودخانه که همه جا زراعت است و مخصوصاً بادام زیادی غرس کرده اند و ازآنجا بادام به هندوستان صادرمی کنند. مهمانخانه ندارد ولی در مرکزفروش بنزین که در بیرون قصبه واقع است، تهیّۀ محلّی دیده بودند. قلعۀ کلات را درقلّۀ کوه که تل مرتفعی است و مکان مسطّحی دارد ساخته اند و در دامنه آبادی و دکاکین قرار دارد. ساعتی درآنجا اقامت کرده نهار صرف کردیم و بلافاصله حرکت کردیم. در بین راه بعد از یک فقره [گرفتن] پنچری اتومبیل، که مدّتی بطول انجامید، بالاخره ساعت شش بعد از ظهر به شهر قندهار رسیدیم. به فاصلۀ تقریباً هفتاد میل است، که جمعاً یکصدوهشتاد میل طی کرده بودیم.

    قنـــدهــــار

    تمام خطّ سیرما روبه جنوب- غربی است و هوا دم بدم گرمتر می شود. ازقندهار تا «چمن» یعنی سرحدّ بلوچستان انگلیس، هفتاد و پنج میل مسافت دارد. (چون پاکستان هنوزبه دنیا نیامده بود و بلوچستان جزو هند بریتانیایی بود، بلوچستان انگلیس می گفتند – در برابر بلوچستان ایران) و ازآنجا راه آهن به کویته می رود. بنابراین وسیله، قندهار به کراچی خیلی نزدیک می شود و مرکزیت تجارتی دارد. در قندهار هوتل خوبی است به نام «هوتل قندهار» به زبان پشتو « دقندهار هوتل» موسوم است. به جای کسرۀ اضافه و نسبت «دِ» می گذارند. آقای حبیبی و آقای خلیلی از ما پذیرایی کردند. رئیس مطبوعات نیز بود. اول شب استراحت و استحمام و صرف شام کرده خوابیدم. آقای خلیلی مرد دانشمندیست. یک کتاب کیمیای سعادت خطی قلمی داردکه تاریخ 595 یعنی نود سال بعد از وفات غزّالی - مؤلّف – تحریر شده و بسیار نسخۀ ذیقیمتی است.( آقای حبیبی: استاد عبدالحی حبیبی (- 1363ش) دانشمند، ادیب و مؤرّخ بزرگ و نامور افغانستان استاد دانشگاه و رئیس انجمن تاریخ افغانستان که آثارش در افغانستان و ایران مکرر به چاپ رسیده و بی نیاز از تعریف و توصیف است. آقای خلیلی: استاد خلیل الله خلیلی ملک الشعراء افغانستان، یکی از بزرگترین سخنسرایان معاصر مکتب خراسانی، که شادروان استاد حبیب یغمایی در بارۀ او گفته است:  پرسند گرامروز که استاد سخن کیست؟ -- گوییم هماواز که استاد خلیلی. یادهایی از هردو استاد روانشاد و دانشمند در همین صفحۀ آن روزها نگاشته شده که عناوین آنها در فهرست کنار صفحه آمده است.)

    برنامۀ دلپسند صبح هفتادودوم( جمعه بیست وپنجم اردیبهشت 1326/ شانزدهم می 1947)(قندهار)

    امروز را ناگزیر در قندهار متوقف هستیم. رفقای افغانی برنامۀ دلپسند مطبوعی برای ما تنظیم کرده بودند که برطبق آن خیلی خوش گذشت. قبل ازظهر نخست گردشی در شهر کرده، از چهار بازار آن که به چهار خیابان وسیع تبدیل شده به نامهای بازار شاه و[بازار] هرات و[بازار] کابل و [بازار شکارپور] عبورکرده، در محلّی که به نام« خرقۀ مبارک» موسوم است به زیارت رفتیم. خرقه منسوب به حضرت رسالت(ص) می باشد، که سابقاً درفیض آباد بدخشان بوده و احمدشاه درّانی به قندهار آورده و گنبدی رفیع و ایوانی بلند برای آن ساخته است. آن خرقه که ظاهراً از پشم شتر است، درصندوقی است و گشودن آن سالی یک مرتبه با تشریفات خاص انجام می گیرد. آیات قرآنی را در دیوار آن [ایوان] مقصوره کتیبه کرده اند. ملاّ فقیرالله شکارپوری که از علماء حنفیه و شخص دانشمندی در مائۀ دوازده بوده است، شرح تاریخ این خرقه را نگاشته است.( ملا فقیرالله شکارپوری یا شاه فقیرالله جلال آبادی (-1195ق)  عالم دینی و عارف نقشبندی افغان. شرح احوال و آثار او درجلد سوم دانشنامۀ ادب فارسی زیر عنوان فقیرالله جلال آبادی آمده است.) و احمد شاه را درمقبرۀ مخصوصی در نزدیکی آن بنا دفن کرده اند. ظاهراً نظر داشته است که درجوار خرقه مدفون شود، ولی علمای وقت اجازه نداده اند که هرپادشاهی به نقل و انتقال آن نپردازد. ازینرو خرقه ازآن تاریخ در قندهار مانده است. امیرحبیب الله خان آنجا را تعمیری بسزا کرده، و با خطوط ثلث و نستعلیق کتیبه های قرآنی نگاشته اند. بعد از زیارت آن خرقه که هرچه باشد و در صحت انتساب آن تردیدی باشد یا نباشد، علی التحقیق مورد احترام میلیونها نفوس مسلمان است، به سر قبر احمدشاه درانی رفتیم. این پادشاه که از سرداران نادرشاه بوده است و بعد از قتل او به قندهار آمده و سلطنتی تشکیل داده، و افغانها او را «احمدشاه بابا» نامیده اند، و به واقعی پدر افغانستان حالیه است، در 1186 وفات یافته و در قندهار مدفون است. وسعت ملک او از نیشابور تا پشاور بوده است. بعد ازاو پسرش تیمورشاه و بعد ازاو شاه شجاع و بعداً، امارت از اولاد درانی به خانوادۀ محمدزایی منتقل گردیده، امیر دوست محمد خان امارت افغانستان را تشکیل داده که بعد ها در سال 1297شمسی به صورت سلطنت درآمد( تیمور پسر احمد شاه بود و پس از تیمور پسرانش زمانشاه و همایون و محمود و شجاع الملک – شاه شجاع –  سلطنت کردند؛ سپس سلطنت به دست محمدزاییان افتاد. هردو قبیله درانی خوانده می شدند ولی احمدشاه از قبیلۀ سدوزایی و امیردوست محمد خان از قبیلۀ محمد زایی بود. منظور مرحوم حکمت از سلطنت  سال 1297 استرداد استقلال افغانستان از سلطۀ بریتانیای کبیر درزمان مرحوم شاه امان الله خان بوده است). احمدشاه پادشاهی کریم و رؤوف و دانا بوده است. و مانند معاصر خود کریم خان زند، محبوب مردم افغانستان می باشد. بعد از خواندن فاتحه، از مقبرۀ شاه به بازار رفته، دردوکان کتابفروشی دو جلد کتاب از مصنّفات ملاّ فقیرالله مذکور گرفتم. یک جلد ازآن که درتاریخ تصوف و طبقات صوفیۀ افغان و هند شانی دارد، موسوم به [ شاید فتوحات الغیبیۀ فی شرح عقاید الصوفیة ] است آقای خلیلی برای ما خریداری و هدیه کرد.

    مهمانی حبیبی جوان ساعت ده از شهر خارج شده به قریۀ« سرودِه» رفتیم. همه جا ازکنار نهر عظیمی – از رود ارغنداب جدا شده و باغات سبز و خرّم احداث کرده اند، می گذشتیم. بعد از طیّ هفت میل به باغ عمومی رسیدیم، که در نقطۀ انقطاع نهر از رودخانه بنا کرده اند، و به درختهای سرسبز و فوّاره ها و استخرها و گلکاریها مزیّن است. نهار را در آن باغ با صفا مهمان آقای حبیبی رئیس معارف بودیم. جوان فاضل و دانشمند ولی متعصّب در زبان پشتو و افغانیت است. کتاب تاریخ طبقات ناصری تألیف منهاج السراج را از روی نسخه های خطی و ترجمۀ انگلیسی تصحیح و برای طبع آماده ساخته است. و تعلیقات مفید برآن نگاشته است.

    وصف خلیلی- خلیلی که مرد بسیار فاضل و شاعر زبردستی است، از اشعار و قصاید خود برای ما می خواند و ما را وقت خوش می شد. وی مترجم تفسیر محمد هاشم خان صدراعظم است (استاد خلیلی تفسیر شیخ الهند محمود الحسن را به فارسی ترجمه کرده و شاید همین ترجمه به سفارش محمد هاشم خان بوده است)، و پسر مستوفی الممالک افغانستان می باشد، ولی اخیراً مورد بی لطفی واقع شده، چند ماه در حبس انفرادی بسر آورده و بعداً او را به قندهار تبعید کرده اند، و بعد از استعفای صدر اعظم سابق، دولت جدید به او لطف کرده و ریاست بخش اجناس انحصاری مانند قند و شکر را به او واگذار کرده اند و اینک به دو معنی شکرفروشی می کند. سبک کلام شکرین او به اسلوب شعرای قدیم ترکستانی است و بسیار خوب است. با سرورخان مشاعره، یعنی «بیت جنگی» یا «مضمون جنگی» می کردند و هزارها بیت گوناگون می خواندند. نهار بسیار مجللی در زیر سایۀ درختان – که به فرش بوقلمون آراسته، و منظرۀ دورنمای وسیع رود ارغنداب در مدّ نظر بود – صرف شد و تا ساعت چهار در آنجا به صحبتهای ادبی مشغول بودیم.

    چهل زینه – چهار بعد از ظهر به تماشای مکان معروف به «چهل زینه» رفتیم. در جنوب-غربی قندهار، در کوهی از سنگ خارا، نیمطاقی تراشیده اند، که از دامنه تا به آن طاق قریب پنجاه پلّه فاصله دارد و هر پلّه درحدود هفتاد سانتی متر، بیش و کم، می شود، و بر دو طرف آن پلّه که پرتگاه است، ملکه ثریّا، عیال امان الله خان، نرده از آهن قرار داده است، و درآن طاق به خطّ نستعلیق، اززمان اکبر امپراتور گورکانی هند، منقوش است که نام تمام ممالک محروسه که در زیر نگین او بوده اند، نقش کرده و درآنجا می نویسد که از قندهار تا بنگال دوسال راه در تحت او هستند و نام قندهار را بعداً الحاق کرده اند. دورنمای قشنگی دارد و ازآنجا شهر قندهار و باغات و بساتین نواحی بخوبی نمایان است. آقای گویا و آقای خلیلی نیز همراه بودند، و اطلاعات ذیقیمت در باب افغانستان و زبان آن و تاریخ آن می دادند. از روابط افغانستان و ایران صحبت می کردند، و از بعضی روزنامه های ایران که به افغانستان تاخته است، مخصوصاً از قصیدۀ ملک الشعراء بهار در فتح دهلی که ازافغانها بد گفته است، گله و شکایت می نمودند. خلیلی در زمان حکومت پاکروان جزو کمیسیون سرحدّی به مشهد رفته و به او خوش گذشته است.

    مجدداً از شهر قندهار به طرف « سرو- ده » (اکنون سردِه گویند) رفتیم. در کوه باباولی، در جنب مزار باباولی، کافۀ مجللی ساخته اند که بر تمام درۀ ارغنداب مشرف است، و منظرۀ بی نظیری دارد. امروز که جمعه است، مردم بعد از ادای صلوة جمعه، سر به صحرا گذاشته هزارها نفر دراین دره و دشت مصفّا در زیر درختها پراکنده اند، ولی یک نفر زن در میان اینهمه جمعیت دیده نمی شود، و ازلحاظ حجاب نسوان بسیار متعصب هستند. باری شب را در مصطبه و جلومهتابی جلو کافه نشستیم، و مهمان آقای رئیس بلدیّۀ قندهار بودیم. مرد بسیار باهوشی است ازآزادیخواهای قدیم افغانستان است، و مدیر روزنامۀ «صدای افغانستان» بوده است. بعدها چندین سال در حبس افتاده، فعلاً آزاد شده و رئیس بلدیۀ قندهار است. شطرنج بسیار استادانه بازی می کرد. شام بسیار خوبی تهیه کرده بودند. بعد از صرف شام ازمیزبان ودوستان افغانی تشکّر کرده به هوتل مراجعت نمودیم.

    راه طولانی هرات صبح هفتاد و سوم (شنبه بیست وششم اردیبهشت 1326/هفدهم می 1947)(قندهار-گرشک-دلارام)

    راه فیمابین قندهار به هرات که مسیرماست، بسیار طولانی است، و متجاوز از سیصد میل مسافت دارد، و به مراحل متعدد تقسیم می شود. جاده ابتدا به طرف شمال-غربی و سپس به سوی شمال می رود، تا به هرات برسد. ابتدا از صحراهای سوزان فراه می گذرد، که هم عرض سیستانِ ایران است. بسکه سخن از گرمی و ناراحتی بین راه می کردند، و ازبی آبی بیابانهای سوزان بین راه حکایت می کردند، رفقا بسیار بیم کرده و ازحرکت صبح منصرف بوده به خیال بودند که ساعت چهار بعد از ظهر حرکت کنند؛ ولی اینهمه واهمه بی مورد بود، زیرا اینهمه مبالغه و اغراق از حقیقت دوراست و بعلاوه، این بیابان متروک نیست، بلکه شاهراه بین هرات و قندهار است. بنا براین، خلاف میل رفقا، برحرکت عزم جزم نموده، بعد از ساعتی که معطل شوفرها شدیم، تا پترول و لاستیک یدکی حاصل کردند، درساعت ده و نیم صبح با دوستان قندهار وداع کرده، و آب و آزوقه همراه برداشته، رو به راه نهادیم.

    دشت میوند – از دشت میوند (درچاپ مرمه آمده است، ولی دشت میوند و جنگ میوند بسیار معروف است و محمد ایوب خان هم که درجنگ بر انگلیسها پیروزشد به فاتح میوند ملقب گردید)، که محلّ جنگ انگلیسیها با محمد ایوب خان امیر افغانستان است، گذشته، به سوی گرشک راه می سپردیم. هوا گرم و بیابانها بی آب و علف بود؛ ولی نه چندانکه در قندهار حکایت میکردند. در ساعت یک ونیم بعد ازظهر در نزدیکی یخچال که یک رباط با گرشک فاصله دارد، یکی از اتومبیلها پنچر شد. ناگزیر ساعتی توقف کرده، ضمناً غذایی که همراه بود، صرف شد.

    گرشک – ساعت سه بعد ازظهر به گرشک رسیدیم، و ازروی پل بزرگی که دولت افغانستان بر روی رود هیرمند زده گذشتیم. قصیدۀ فرّخی به یاد آمد که دررفتن از بُست به فراه گفته است. فیض محمد خان حاکم گرشک پیرمرد بسیار معقولی است. ازما در دارالحکومه پذیرایی کرد و نهایت مهربانی نمود. نهار مفصلی تهیه دیده بود، ولی ما چون طعام را قبلاً صرف کرده بودیم، به نوشیدن قدری دوغ اکتفا کرده، و از حاکم صاحب تشکر و وداع کردیم. ساعت پنج بعد ازظهر در پای قلعۀ ارگ گرشک که تاریخی و کهنسال است، از چاه آب گرفته، به طرف منزلگاه بعدی، که دلارام است، رهسپارگشتیم. بیابان پیمایی در شب بسیار خسته کننده است، زیرا که در اتومبیل جز یک نقطۀ سفید، که جاده باشد، دیگر چیزی دیده نمی شود، و راه برمسافر طولانی می نماید و صبر تمام می شود.

    دلارام – باری بعد از قطع فراسخ و امیال، ساعت یازده به دلارام رسیدیم. در هوتل(آسایشگاه) آنجا پیاده شده، شامی تهیه کرده بودند، صرف کرده در ساعت دوازده به بستر استراحت رفتیم. رفقا از اینکه در قندهار نمانده و حرکت کرده اند، هم خوشحال شده از آن توهّمات بی اساس که اینها را فراگرفته بود نادم شدند.

    دشت بکوا- صبح هفتاد و چهارم(یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1326/ هجدهم می 1947)(فراه-هرات)

    ساعت چهار بعد از نصف شب از دلارام راه افتادیم و مقصد ما شهر تاریخی فراه است. فاصلۀ فیمابین هشتاد و سه میل است، و معبر ما از صحرای خشک و بی آب و علفی می گذرد- موسو به « دشت بکوا» - ولی چون سحرگاه ازآن دشت  می گذشتیم، نمودی نمی نمود.

    فراه – شهر ابونصر فراهی ناظم نصاب الصبیان – ساعت هشت به فراه رسیدیم. درکنار رود فراه درباغی موسوم به «پل باغ» هتلی است که بررودخانه مسلط و درختهای بید و میموزا(گل ابریشم) بسیار دارد، و گلکاری مصفّایی کرده اند. دراین هتل به واسطۀ تلفن قبلی منتظر ما بودند. چای صرف کردیم و ناشتا خوردیم. همینکه شوفرها حاضر و تیار شدند و پترول گرفتند، ساعت ده و نیم از فراه رهسپار گشتیم. سراغ مقبرۀ ابونصرفراهی ناظم نصاب الصبیان را گرفتم، معلوم شد فرسخی از راه دوراست، و اتومبیل به آنجا نمی رود. متأسف گشتیم. تحقیق نمودم، معلوم شد مدرسۀ متوسطه – که دولت درفراه دارد- بی نام است؛ پیشنهاد کردم که آن را به نام آن مؤلّف و معلّم بزرگ بنامند( لیسه و موسسات دیگری نیز به نام ابو نصر فراهی مسمی شده است) . شهر فراه بطوریکه عبوراً مشاهده شد، آباد و تمیز و پاکیزه است، ولی گرم است. قلعۀ قدیم آن دریک طرف واقع شده و شهر جدید در طرف دیگراست.

    اسفزار- ازفراه به سبزار یا اسفزار قدیم نود و چهارمیل است. از رودخانه های فراه (فراه رود) و خاش رود و ادرسکن عبورکردیم و پیوسته روبه بالا می رفتیم، تا ساعت سه بعد ازظهر به اسفزار رسیدیم. جلگۀ سبز وخرّمی دارد. و به همین جهت به این نام مسمی شده است. این شهر 3250 فوت ارتفاع دارد. هوای آن بسیار خنک و مطبوع بود. در آنجا هوتلی بود خوب و راحت، نهار را درآنجا صرف کردیم. افغانها نام این شهر تاریخی را که مولد معین الدین اسفزاری صاحب روضات الجنات، تغییر داده و به زبان پشتو نامی جدید به آن گذاشته اند. خیلی شهر زیبا و دلبازی است. کوه سیاه نام یک سلسله کوههای کوتاه ولی سیاهرنگ است که شهر را احاطه کرده اند و منظر دلکشی به آن داده اند. ساعت پنج و نیم از اسفزار به سوی هرات عزیمت نمودیم.

    ادرسکن – بعد از یک ساعت طی مسافت درمرکزحکومت ادرسکن یکی از اتومبیلها را فنر شکسته ناچار متوقف شدیم. گروهی از افغان و تاجیک با عمامه و جبّه در کامیونها مسافرت می کردند. یک ساعت درآنجا ماندیم. معلوم شد مرکز ایلات و طوائف است، که آنها را کوچی می گویند، که به گوسفندداری و شبانی و تربیت مواشی و پشم و قالیبافی اشتغال دارند.

    ( در بخش آینده، همپای شادروان علی اصغر حکمت به دیدار هرات شصت و دوسال پیش خواهیم رفت)

    شهر اتاوا – هشتم اکتوبر 2009 –آصف فکرت

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ يكشنبه 17 آبان 1388 ساعت 5:09 قبل‏ازظهر

    حکمت در سویس آسیا / مقدّمه: حکمت و افغانان

    یادداشتهای سفر حکمت به افغانستان

    مقدّمه: حکمت و افغانان

    شادروان علی اصغرحکمت 62 سال پیش، سفری به افغانستان داشته و ماجرای سفرش در بخشی از خاطرات او، ره آورد حکمت، آمده است.  نگارنده بخش سفرنامۀ افغانستان را با شرح و یادداشتها به صورت کتابی مختصر در 86 صفحه درتهران آمادۀ چاپ نموده بود. مطالعۀ یادداشتهای سفرحکمت و دیگر مطالب او در بارۀ افغانستان و افغانان، بویژه برای جوانانی که دلبستۀ تاریخ و فرهنگ جامعه می باشند، خواندنی و سودمند است. پیش ازپرداختن به سفرنامۀ او روابط حکمت با افغانان را به اختصاربررسی می کنیم.

    میرزا علی اصغرخان حکمت شیرازی (1272-1358) ادیب،محقق، سیاستمدار، دیپلمات و شخصیت عالیمقام ایرانی در سدۀ 14ق/20م نخستین رئیس دانشگاه، وزیر در چند کابینه، مجری طرحهای بزرگ عمرانی- فرهنگی، مؤلّف، مصحح و مترجم آثار مهم از جمله تفسیر کشف الاسرار، پارسی نغز، تاریخ ادبیات ایران، مجالس النّفایس، تاریخ جامع ادیان، و نقش پارسی براحجار هند، علاقۀ ویژه ای به افغانان داشت. دانش آموز دبیرستان بودیم که آثارحکمت آشنا شدیم.کتابهای کشف الاسرار میبدی (تفسیرخواجه عبدالله انصاری)، پارسی نغز و مجالس النفایس نوایی هریک به مناسبتی نزد ما اهمیّت داشت. این آشنایی با دیدن تصاویر او در مطبوعات آن روزتقویت می گردید. بزرگان خانواده که علاقۀ ما را به او می دیدند، می گفتند که حکمت چند سال پیش به هرات آمده بود و مردی چنین و چنان بود و می گفت که ما با سادات دشتکی هرات خویشاوندیم ( از زندگینامۀ حکمت برمی آید که مادرش از سادات دشتک شیرازبوده است). چهل و چند سال از آن تاریخ گذشت تا ما سفرنامۀ حکمت را خواندیم.  حکمت بار اول به مناسبت واقعه ای در طبس از افغانان نام می برد و آن وقتی است که می شنود که نسخه های کمیاب و گرانبهای کتابخانۀ طبس به دست نائب حسین کاشی طعمۀ آتش شده و می نویسد که کتابخانۀ طبس «از لطمۀ قشون مغول و افغان به سلامت ماند، اما نائب حسین کاشی به آنحا لشکرکشیده و آنرا طعمۀ حریق و آتش کرد»(ره آورد حکمت، 1/112).

    یاد سردار کابلی

     باری  حکمت به غرب ایران، کرمانشاه، می رود و یک دانشمند افغان مقیم کرمانشاه را می بیند و در این مورد می نویسد:   «...آقای انصاری یک جلد کتاب انجیل برنابا، که ازاناجیل مجهوله است، و ازروی نسخۀ عربی، شخصی در کرمانشاه ترجمه کرده و به طبع رسانیده، هدیه داد...انجیلی خواندنی است، و دارای مطالب عالیۀ اخلاقی می باشد، و بشارت ازپیغمبر اسلام نیزداده است. مترجم آن شخصی است به نام سردارکابلی، که ازمهاجرین و جوانان قدیم افغانستان می باشد، و چندین سال است درکرمانشاه متوطن می باشد. امروز عصر به دیدن ما آمد. پیرمرد دقیق و متین و مقدسی است. در فنجان نقره چای نمی خورد(ره آورد،1/163-165)[این بنده، آصف فکرت، عرض می کند که بسیاری از کتابهای علاّمه حیدرقلی خان فرزند سردارنورمحمد خان، معروف به سردارکابلی چاپ شده است. اگردرست به خاطرم باشد کتابی هم در احوال و آثار ایشان به طبع رسیده است. این بنده دستنوشتها و آثارایشان را دربخش مخطوطات کتابخانۀ مرکزی آستان قدس دیده است.  تازگیها علاقه به شادروان سردارکابلی درنخستین میهنش نیز افزایش یافته است و گویا یک مرکز تعلیمی را هم در کابل به نام ایشان، سردارکابلی، نامگذاری کرده اند. کسانی که می خواهند در باب احوال و آثار ایشان تحقیق کنند، حتماً باید به کتابخانۀ مرکزی آستان قدس رضوی مراجعه کنند. عزیزانی که درکابل به امورکتاب وکتابخوانی خدمت می کنند، اگرهمت کنند، می توانند مجموعه ای از کتابهای چاپی و تصاویری از کتب خطی ایشان را به صورت میکروفیلم، تهیه کنند و در محلی مناسب به دسترس همگان بگذارند. با پژوهش در مطبوعات چهل- پنجاه سال پیش ایران، عکسهای مرحوم نیز قابل دریافت و به نمایش گذاشتن خواهد بود. دوست فقید و بزرگوارمن شادروان استاد آقا سید عبدالعزیز محقق طباطبایی علاقۀ خاصّی به سردار کابلی داشتند و همیشه با این بنده ازایشان یاد می کردند و بنده برخی ازآثارسردار را هم در کتابخانۀ ایشان دیدم، و ایشان یک نسخه از انجیل برنابا، ترجمۀ سردارمرحوم را نیز به بنده مرحمت فرمودند. خداوند روان هردو بزرگ را شاد داراد.]

    درخانۀ خانبهادرافغان، لاهور  

    مدتها بعد، حکمت به هند، که آنروزها هنوز مستعمرۀ بریتانیا بود، می رود. درلاهور شخصی به نام مستر احمد، از سوی دولت، مهماندار او تعیین می شود: «...عصر به دیدن وزیر معارف رفتم. مستراحمد مهماندارما بود، که از اهالی لکنهوومسلمان است؛ درلاهوردرخانۀ یکی ازدوستان منزل دارد، و ازما دعوت کرد به خانۀ آن شخص که ملقّب به خان بهادر بود و اهل افغانستان است. جماعتی ازافغانها و انگلیسها جمع بودند. چند دقیقه محض ادای احترام به مستراحمد درآنجا نشستیم.»(ره آورد 1/266)

    مدرسۀ امیر

    پس از دیدن مدرسۀ اسلامیۀ لاهور می نویسد«این مدرسه را امیرحبیب الله خان امیر افغانستان بانی و باعث شده، و درسنگ بنای آن اسم آن [امیر] منقوش است. رئیس مدرسه دکترعمرحیات خان با مهربانی و احترام بسیارمارا پذیرایی کرد.»(ره آورد،/267)

    گویا اعتمادی، دوست قدیم

    حکمت به تدریج از میان افغانان دوستانی یافت، که شادروان  سرورخان گویا اعتمادی یکی از آنان بود، و چنانکه از خاطرات مرحوم حکمت برمی آید، دوستی میان او و مرحوم گویا از سال 1313ش تا سالیانی دراز ادامه داشت. سرورگویا شاعر، نویسنده، ادیب و مؤرّخ، فرزند سردارعبدالقدّوس خان اعتماد الدوله بود. نگارندۀ این سطور، نخستین بارشادروان گویا اعتمادی را در سمینار ترجمه در کتابخانۀ پوهنتون/ دانشگاه کابل دید. ما که درسال دوم رشتۀ زبان و ادبیات دری درس می خواندیم، اجازه داشتیم به اصطلاح آن روزها به گونۀ سامع در سمینار شرکت کنیم. درآن سمیناراستادان روانشاد خانلری، احمدآرام، منوچهر بزرگمهر و آقای نجف دریابندری ازایران آمده بودند. گویا اعتمادی دریکی ازجلسات به لحنی دوستانه ازاصحاب زبان و ادبیات ایران گله می کرد و می گفت که اینهمه واژه های ناب و خوشاهنگ فارسی درمیان مردمان کابل، بلخ، بدخشان و هرات موجود است، اما دوستان ایرانی بجای استفاده ازآنها واژه هایی می سازند که یا تلفظ آن دشواراست و یا اصلاً فارسی نیست. ازجمله واژۀ «پرزه فروشی» را مثال آورد که یک واژۀ کاملاً فارسی است ولی در ایران به جای آن عبارت طولانی «فروشگاه لوازم یدکی اتومبیل» را ساخته وبکارمی برند که مرکب از پنج کلمه است و تنها یک کلمۀ آن فارسی است. حال ببینیم استاد علی اصغر حکمت دروصف گویا چه می گوید:

     27 اسفند 1325/18 مارس 1947 (دهلی) «... ظهررا مهمان داشتم...آقای سرورگویا اعتمادی ازدوستان قدیم ماست و درسال1313 به نمایندگی افغانستان درجشن هزارۀ فردوسی آمده و با هم به طوس رفتیم. بسیارمرد ایراندوست و ایرانشناس و خوش معاشرت و خوش محاوره است و شعربسیاریاد دارد. معلوم شد که راجع به آثارجامی درافغانستان شرح مبسوطی گرد کرده، با عکسهای متعدد ازکتب خطی و غیره برای من به ایران فرستاده است، ولی چون ایام جنگ بوده دچارسانسورشده و به من نرسیده است.» (ره آورد،1/502-503)

     جای دیگرمی نویسد:«مسترهدو[ازمستخدمین هندی] می گفت« سرورگویا شاعرافغان به اواظهارداشته که زبان فارسی صحیح و حسابی درافغانستان است و آنچه درایران تکلّم می کنند، فرعی و مغلوط می باشند.» فردای همان روز، حکمت، گویا اعتمادی را درهتل محلّ اقامت خویش در لاهور دعوت نمود.(ره آورد،1/529)

    درتاشکند

    در25 اردیبهشت 1327/15می 1948 حکمت، گویا را با چند تن ازدانشیان افغان، درتاشکند مرکزازبکستان، درجشن پانصدمین سال تولّد امیرعلی شیرنوائی می بیند:

    «دیروزهیأتی از مدعوین افغان نیزوارد شده، درباغ منزلگاه ما، درهمان عمارت، با ما هم منزل شده اند؛ آن آقایان عبارتند از سرورخان گویا اعتمادی، میرغلام [محمد] غبارکابلی(درچاپ میرغلام علی غبارکابلی آمده است) و احمد علی خان کهزاد، که هرسه ازفضلاء افغانستان هستند و آنها را سال گذشته در افغانستان دیده بودم. آقای گویا از رفقای قدیم است؛ درهندوستان هم بود.»(ره آورد،2/53)

    درمراسم گشایش جلسات، حکمت به نمایندگی هیأت ایرانی و گویا به نمایندگی هیأت افغانی سخن گفتند:«...بعد ازآن، آقای سرورگویا ازطرف هیأت نمایندگی افغان نطقی ایراد کرد و تبریک گفت و علاقۀ دولت و ملّت افغانستان را به امیرعلیشیر نوائی اظهارنمود.»(ره آورد، 2/52).

    گویا اعتمادی، درتاشکند این مطالب را در دفتریادداشت حکمت نوشته است:

    «در 26 ماه ثور1326، در باغ سرده قندهار، شرف محضردوست دانشمند، آقای حکمت را داشتم و ازسخنان لطیف و کلمات شیرین پرمعنی ایشان مسروربودم. درست یک سال بعد، درهمان 26ثور1327، درشهرزیبای تاشکند، ملاقات شریفشان دست داد و تجدید شد؛ ولی افسوس که این صحبت مانند عمرگل ناپایداروزودگذربود. تنها چیزی که به خاطرمی ماند، همان خاطرات شیرین و فراموش ناشدنی است. با تجدید احترام – سرورگویا، 30 ثور 1327»

    میرغلام محمد غبار

    مطلب زیر راشادروان استاد میرغلام محمد غبار- که معلوم نیست چرا حکمت در همه جا نام او را غلام علی آورده – در دفتر یادداشت او درتاشکند، نگاشته است:

    « بسیار مسرّت دارم که سرنوشت مارا درکشورثالثی درخدمت یکی از بزرگان مملکت ایران، یعنی فاضل معظّم و دانشمند محترم آقای میرزا علی اصغرخان حکمت، دام ظلّه، می رساند، و الحق استفادۀ شایانی از محضرشریف حاصل آمد. اینک به یادگارچنین مصاحبتی، بیت ذیل دردفترهذا ثبت گردید:

    رنج دنیــا، فکرعقبی، داغ حرمان، درد دل

    یک نفس هستی دو عالم را به دوشم بارکرد

    تاشکند- 20می 1948»

    استاد شادروان میرغلام محمدغبارمؤرّخ نامورافغان و مؤلّف کتاب معتبر افغانستان در مسیر تاریخ است که مکرّردرافغانستان و ایران چاپ شده است. غبار نزد ارباب دانش و فرهنگ مقامی والا دارد.

    احمد علی کهزاد و کوشک دشت لکان

    شادروان استاد احمدعلی کهزاد، مؤرّخ و باستانشناس افغان نیزآثار متعددی در تاریخ افغانستان نگاشته و باپژوهشهای عالمانه اش، بسیاری اززوایای تاریخ باستانی را روشن ساخته است. ازجملۀ آثار او افغانستان در شاهنامه و افغانستان درپرتو تاریخ است. کهزاد دردفتریادداشت حکمت مطلبی را نگاشته و درآن یک موضوع مهم تاریخی را گنجانیده است:

    « پارسال، در روزهای اوایل بهار، دردهلی، پایتخت هندوستان، باراول، خدمت یکی ازدانشمندان نامی ایران، آقای علی اصغرحکمت رسیدم. سپس درکابل شرف ملاقات ایشان دست داد، و ازمحضرفضل و دانش استاد ادبیات ایران، که نمایندۀ واقعی فرهنگ آن مملکت هستند، استفاده های زیاد نمودم. اینک باردیگر، درین روزها درتاشکند، به دیداراین دوست بزرگ رسیدم. آقای حکمت به بنده امرفرمودند اینجا چند سطری بطور یادگار نوشته شود، ومی خواهند درآن چند سطرمطلب نوی باشد. چون درین روزهای اخیر، دراثریکی ازمسافرتها درحوزۀ هیرمند، اتفاقات، یکی ازبناهای معظم تاریخی را منکشف ساخته است، می خواهم ازآن خدمت استاد تذکّری بدهم:

    در نُه کیلومتری شمالشرقی خرابه های بُست، دردامان دشت پهناوری که درمآخد ادبی نظم و نثر، "دشت لکان" معروف است، آبادی نیمه ویران و باعظمتی افتاده، به نام "لشکری بازار" . این لشکری بازار، همان لشکرگاه محمود و مسعود غزنوی است، که دروسط آن کاخ سلطانی هم آباد بود، و بیهقی ازآن به اسم "کوشک دشت لکان" یاد کرده است. چون درغزنه و سایر بلاد افغانستان، آثارعمرانی عصرغزنویان بکلّی ازمیان رفته، کشف خرابه های کوشک سلطنتی دشت لکان ازنقاط نظر[تاریخی و عمرانی] اهمیت بسزایی دارد. درخاتمه دوام روابط تهذیبی افغانستان و ایران را آرزومندم و ازجناب استاد فاضل دانشمند خواهشمند[م] دراین راه ازهیچگونه مساعدت دریغ نفرمایند. تاشکند- خُرداد 1327، احمد علی کهزاد»

    دیگردوستان افغان

    درکنفرانس آسیایی در دهلی(1325/1947) حکمت رییس هیأت ایرانی بود. او دریادداشت چهارشنبه 28 اسفند می نگارد:« ... برای نیم ساعت بعد ازظهر، به اتفاق دکترصدّیقی، به نزد دکترضیاءالدین احمد، رئیس دانشگاه علیگره، به نهارموعود(ظاهراً مدعو) بودیم. چون عضو مجلس شورا می باشد، دررستوران مجلس پذیرایی نمود. جمعی دیگررا نیزدعوت کرده بود. کلّیۀ نمایندگان افغانستان، مانند دکترعبدالمجید خان رئیس دانشگاه، دکترانس خان رئیس تعلیم و تربیه و آقای سرورگویا اعتمادی و کهزاد خان [ ظاهراً احمدعلی کهزاد] که مورخ و نویسنده است، هم آمده بودند.» (ره آورد، 1/504)

    فردای همان روز: « ساعت هفت و نیم، به مناسبت جشن نوروز، مجلس جشن و پذیرایی در باغ نمایندگی دولت ترتیب داده و آقای معتمدی و خانم ایشان پذیرایی می کردند... با قونسول افغانستان- غلام احمدخان مدتی صحبت می کردیم. جوان باهوش و خوش صحبتی است.» (ره آورد،1/508)

    نفایس آثارافغانستان در نمایشگاه دهلی

    ساعت شش، مؤسسۀ آثار و صنایع عتیقۀ هندوستان، ما را به تماشای اکسپوزیسیون نمایشگاه صنایع آثارآسیایی دعوت کرده بودند. دکترویلر، رئیس موزه و ادارۀ باستانشناسی هندوستان، این نمایشگاه را فراهم ساخته بود، و ازنمایندگان و اشخاص مختلف دعوت کرده بود. پاندیت نهرو و ابوالکلام آزاد نیز حضورداشتند. از افغانستان بسیار آثارظریفه و نقوش و کتابهای خطی آورده بودند.، که ازجمله کتاب دیوان حافظ بسیارظریفی، به خطّ میرعلی مشهدی، زمان سلطان حسین بایقرا، بود، و همچنین نسخۀ بهارستان بسیار زیبایی با تذهیب بسیاراعلی.

    آقای سرورگویا که اشعاردلاویزفارسی زیاد ازحفظ دارد، حکایت می کرد که وقتی این رباعی را برسنگ مزاری دیده:

    ای نوردودیدۀ جهان افروزم

    رفتی و زهجر تو سیه شد روزم

    بودیم دودوست هردوروشن چون شمع

    تقـدیر ترا بکُشـــــت و من می ســـــــوزم

    و می گفت که درجنگ خطّی دیده است که این رباعی از شمس الدین محمد صاحبدیوان است و در مرثیۀ برادر خود ساخته است.... آقای سرورگویا به من اطلاع دادند که از مصرآقای دکتر عبدالوهاب عزام به نمایندگی مصرآمـده است. خیلی مسرورشدم. برای ملاقات او، برحسب تکلیف آقای گویا، به منزل نمایندگان کنفرانس ... رفتیم...شام را با نمایندگان افغان و مصردرسریک میز صرف کردیم.» (ره آورد،1/512-513)

    درمهمانی والاحضرت

    [7/1/1326=28/3/1947] « نهاررا مهمان والاحضرت شاه احمدخان عمو و پدرزن پادشاه افغانستان بودم (والاحضرت سرداراحمدشاه پدرملکه حمیرا، و پسرعموی محمد نادرشاه – پدر محمد ظاهرشاه بود. احمدشاه پسرسردار محمدآصف خان و نادرشاه پسر سردار یوسف خان بودند که هردو یعنی آصف خان و یوسف خان پسران سردار یحیی خان  بودند و او پسر سلطان احمدخان طلایی بود.)، به اتفاق آقای رام؛ معلوم شد جماعت مصریها نیزهستند، در هتل سیسیل که ازهتلهای درجه اول دهلی، والاحضرت نهاری داده، قونسولهای افغانستان و ایران نیزحضورداشتند. آقای عبدالوهاب عزام و تقی الدین الصلح و خانمهای مصری نیزبودند. خیلی مهربانی و احترام کردند. درسرنهار، پلاس دنور[صدرمجلس ] را به من دادند. والاحضرت ازخیال عزیمت من که ازراه افغانستان عازم مراجعت هستم، خیلی به مسرّت و مهربانی تشویق نمود. مرد بلندبالا و گشاده پیشانیست و قیافۀ مردانه دارد. فارسی را به لهجۀ افغانی تکلّم می کند. خالی از شخصیت نیست.»(ره آورد،1/523-524)

    شام روزبعد:

    «شب را با هیأت نمایندگان افغان و آقای عزام نمایندۀ مصرو چند نفردیگر درقونسولگری ایران شام صرف شد. آقا و خانم معتمدی پذیرایی می کردند.»(ره آورد، 1/525)

    نجیب الله خان و انس خان

    دکترنجیب الله توروایانا و دکترمحمد انس پسران سردارمحمد یونس پسر سردارمحمد یوسف پسرامیردوست محمد خان بودند. سردارنجیب الله خان خوش سیما، خوش سخن، مؤدّب، ادیب، شاعرو داستان نویس؛ درافغانستان به مناصب عالیه ازسفارت تا وزارت رسید. برادرش  دکتر محمد انس نیزازمردان فاضل و دانشمند افغانستان، دکتردرریاضیات بود و درکابینه وزارت داشت؛ ازجمله وزیرمعارف و مطبوعات بود. حکمت انس خان را درفلورانس دیده(25خرداد 1329/15ژوئن 1950) و درین مورد می نویسد: «نهارازدکترجمالی وزیرخارجۀ عراق که سال گذشته چنین موقعی درتهران نزد ما بود، دعوت کرده بودم. آقای انس خان نمایندۀ افغانستان، برادرنجیب الله خان، که با او نیزسابقۀ دوستی درکابل دارم، وامروزوارد شده، ازاو نیزدعوت کردم.»(ره آورد، 2/147)

    بیست و یک روز بعد درایتالیا: در قصرسریستوری به اتفاق آقای انس خان نمایندۀ افغانستان، به پلاس پیتی رفتیم. درآنجا نمایش معروف اپرای امرچینی را درهوای آزاد می دادند، که بسیاراز حیث تزئین و صفا و موسیقی و رقص تماشایی بود. آقای انس خان ازمن دعوت کرده بلیط خرید و تماشا کردیم.(ره آورد، 2/171)

     سال 1332ش/1954م که حکمت سفیرایران دردهلی بود، نجیب الله خان نیز سفیر افغانستان درآنجا بود و ازدیدار های مکرر آن دو یاد شده و حکمت درجایی می نویسد که سالهاست با نجیب الله خان دوستی دارد:

    2 دیماه /10 ژانویه، دهلی، کنفرانس یونسکو

    «... درساعت شش ضیافتی به چای درهتل امپریال ازطرف آقای پروفسورهمایون کبیر معاون وزارت فرهنگ داده شده بود... با آقای نجیب الله خان سفیرکبیر افغانستان درباب جشن هزارۀ ابن سینا صحبت کردم. و وعده نمود که به کابل بنویسد که افغانستان نیز دراین جشن شرکت نماید.»(ره آورد، 2/471)

    3بهمن/23ژانويه، دهلی

    «ساعت چهارونیم به دیدن آقای نجیب الله خان سفیر افغانستان رفتم. دردفترسفارت خود پذیرایی نمود. مرد بسیارمتین ومهربان است و با من سالهاست دوستی دارد. ولی امروزاطلاع می داد که متأسفانه به کابل فراخوانده شده است و تا یک ماه دیگر دهلی را ترک می کند. ظاهراً مأمور سفارت انگلستان شده است. اگرچه برای او و خانواده اش پیشامد خوبیست، ولی من ازاین حیث که دوست دانای قدیم خود را ترک می کنم، بسیار متأسف گشتم. اطلاع بسیار راجع به هندوستان و علمای قدیم و جدید هند و اوضاع دیپلوماسی دارد. فعلاً نیزشیخ السفرا می باشد. بیش ازپنج سال است که درهندوستان به سفارت مأموراست.»(ره آورد،2/488)

    8بهمن/28 ژانویه، دهلی

    «ساعت 10 آقای نجیب الله خان سفیرافغانستان به بازدید آمده بود. بعد کتاب شرح احوال لاهوتی را از تهران فرستاده بودند، به ایشان دادم بخوانند و نظرخود را دراین باب بگویند؛ چون ازقرارمعلوم به شرحی که درآخرکتاب نوشته است، به افغانستان رفته است.»(ره آورد، 2/494)

    15بهمن/4فوریه، دهلی

    «...اول شب به کلوب جیمخانه رفتیم. اتفاقاً دم دربود که با نجیب الله خان مصادف شدیم؛ مهربانی کرد و بازگشت و مارا به جرعۀ شربتی پذیرایی نمود. چون شخص ادیب و باکمالیست، غالباً مجلس ما با ایشان به صحبتهای ادبی و شعرمی گذرد. این شعررا ازفیضی دکنی می خواند که حاکی از استعمال قدیم اصطلاح «شراب شوربدمستی می آورد» بود.

    دراین دیار گروهی شکرلبان هستند

    که باده با نمک آمیختند و بدمـــستند

    13 بهمن/2 فوریه، دهلی

    «امروز ساعت ده سفیرکبیر ژاپن آقای نیشایاما به بازدید آمده ساعتی نشست...چون به مناسبت مسافرت و مراجعت نجیب الله خان سفیرافغانستان، درجیمخانه مجلس مهمانی درروزسه شنبه فراهم کرده ایم، از او نیز دعوت شده است که برای نهار به سفارت ایران بیاید.»(ره آورد، 2/499)

    هیأت فرهنگی افغان

    16 بهمن/5 فوریه، دهلی

    «امروزعصرآقای نجیب الله خان به مناسبت ورودهیأت نمایندگی فرهنگی افغانستان دعوتی کرده بودند و تمام هیات دیپلوماتیک نیز بودند...شب را نیز به شام درعمارت حیدرآباد هوس، از طرف شورای فرهنگی هندوستان دعوت داشتیم...بعد ازصرف شام چند تن ازموزیکدانان هندی با اسبابها و آلات موسیقی هندی، نغمات هندی می نواختند. ازجمله دختری که خواهرزادۀ دکترتاراجند است طنبورمی نواخت. وبعد ازآنها ضیاء قاریزاده قطعه ای به فارسی امروز ساخته بود، به مناسبت ورود به هند، قرائت کردونیزآقای برشنا که نمایندۀ فرهنگی افغانستان درتهران است، اشعاری به آواز خواند.معلوم شد آواز و صوت خوبی دارد. شب خوبی گذشت»[(شادروان عبدالغفوربرشنا، شاعر، نویسنده، مترجم، روزنامه نگار، دیپلمات وهنرمند افغان)]

    20 بهمن/ 9 فوریه، دهلی

    « امروزدرسفارت به نهارضیافتی برای وداع با نجیب الله خان سفیرافغانستان ترتیب داده بودم و ازساعت یک و ربع مدعوین آمدند. 23 نفربودند، ازاینقرار: نجیب الله خان و خانم... نهارآبرومند بود. مقدمه درسالون و صرف نهاردرسفره خانه و صرف قهوه درباغ انجام گرفت و مهمانان خیلی خوش بودند. درخاتمۀ نهار نطق مختصری به زبان انگلیسی نموده با نجیب الله خان وداع  کردم، و به رسم سرراهی یک جلد رباعیات خیّام مذهّب چاپ جدید به او هدیه نمودم. او نیزدرجواب نطق بسیارگرم و پرمحبتی نمود و اشاره به سوابق عهد و مسافرت او که در ایران مهمان ما بوده، نمود. آقای آلن [سفیرامریکا] نیز چند کلمه درابراز محبت به ما هردو سخن گفت. ساعت 4 مهمانان متفرق شدند.»(ره آورد،2/507-508)

    21 بهمن/10 فوریه

    «درساعت یک وربع بعد از ظهر در کلوب جیمخانه مجلس ضیافت نهار درتودیع نجیب الله خان سفیرافغانستان ازطرف دکتربطامی [وزیرمختارسوریه] تشکیل شده بود. این جانب نیز دعوت داشتم...بعد ازظهر به اتفاق نجیب الله خان به منزل آمدیم...»(ره آورد، 2/510)

    علی احمد پوپل و هیأت فرهنگی

    حکمت در 13 بهمن 1332/ 2 فوریۀ 1954 از سفرهیات فرهنگی افغانستان به دهلی خبر می دهد.واآ

     گرچه نام رئیس هیأت درچاپ علی احمد پویان آمده است، ولی شک نیست که علی احمدپوپل است که بعداً  سالها وزیرمعارف بود. «ساعت هشت ونیم ازطرف نهرو معاون وزارت خارجه دعوتی به شام بعمل آمده بود، به افتخار میسیون فرهنگی افغانستان، که امروز به کابل آمده بودند. هفت نفرهستند و ریاست آنها با علی احمد پویان [(پوپل)] معاون وزارت فرهنگ است. جمع کثیری از کوردیپلماتیک و رجال هندوستان درآنجا جمع بودند.»(ره آورد، 2/500)

    ضیاء قاریزاده

    14 بهمن/3 فوریه، دهلی

    « درساعت یک و نیم بعد ازظهر، به مناسبت ورود هیأت نمایندگی افغانستان، در عمارت سفارت به صرف نهاردعوت داشتم...امشب مسترکدوایی، رئیس خاورمیانه دروزارت خارجه دعوت به شام خصوصی کرده است(درحیدرآباد هوس). باهیأت فرهنگی افغانستان مدعوین خیلی خودمانی بودند. دوسه نفری از روزنامه نویسان هند، ازجمله مدیر تایمزآف اندیا، نیز دعوت داشتند. درسرشام اینجانب نطقی کرده و تبریکی به زبان انگلیسی گفته، سپس فارسی با آنها صحبت نمودم و غزلی را که به مناسبت ورود این هیأت، دروصف شاهد افغان، امروز عصرارتجالاً سروده بودم، برای ایشان خواندم، خیلی مسرورشدند.

    یکی ازافراد مذکور جوانیست بسیارخُرد و ضعیف و کوتاه، ولی با قریحۀ بسیاربزرگ و ذوق سرشار شاعرانه، موسوم به ضیاء الدین قاریزاده؛ اشعارلطیف می سازد. بعضی ازاشعار زیبای خود را درمجلس خواند. این بیت ازاوست که پریشب ارتجالاً سروده بود:

    بنــــازم آبـــلۀ پـــــای همــــّت خــود را

    که رفته رفته شد آخربه کاروان نزدیک»

     (ره آورد،2/501-502)

    [( استاد ضیاء قاریزاده ادیب و شاعر نامورافغانستان که شعرنووکهن را زیبا می سرود و صدای گرمی نیز داشت و با نام مستعارکبوترقطعات زیبایی خوانده است. مرحوم ضیاء قاریزاده حدود دو سال پیش درشهر تورانتوی کانادا پدرود حیات گفت. )]

    بت افغان

    درصفحات 138و139 سخن حکمت – اشعارشادروان علی اصغرحکمت، غزلی که دروصف شاهد افغان سروده بوده، به عنوان بت افغان چاپ شده است. حکمت این غزل را جزوهندیات، یعنی اشعاری که درهند سروده، آورده است:

    « دراین ایام، ازطرف افغانستان هیأتی به نام "وفد فرهنگی" برای دیدارهندوستان به دهلی آمده اند. جوانان فاضل درمیان آنها هستند، که دارای ذوق لطیف و طبع ظریف می باشند. سفیر کبیر افغانستان آقای سردار نجیب الله خان- مرد فاضل و باکمال و دانشمند، با حقیردوستی قدیم دارد. برای تبریک قدوم آن هیأت غزلی مرتجلاً سروده شد

    چو باد ازجانب کابل برآید.....به دهلی بین که بوی گل برآید

    بت افغان چوبگشاید سرزلف.....به هندستان همه سنبل برآید

    چو بنماید بکلّی روی خودرا.....فغان ازجان جزووکل برآید

    به شاباشش به بستان شلیمار.....زجـان بلبــلان قلقــــل برآید

    به جای برف درکوه همالی.....گل سـوری برنگ مُــل برآید

    ثناخوانش نه ازلاهورولکنو.....که ازشــیرازوازآمُـــل برآید

    ................برآمد نوگل من چون به گلزار

    ................چو حکــمت درنوا بلــبل برآید

    دفاع ازفرهنگ مشترک

    درمراسم گشایش کتابخانۀ نوایی در تاشکند، 27 اردیبهشت 1327«سولمان وهاب اف که ازمعاونین شخص عثمان یوسف اف می باشد، نطقی ایراد و نوار را مقراض نمود...یوسف اف اشاره به این نکته کرد که این کتابخانه را خلق بنا نموده و چنین و چنان است. سایرممالک که حکومت دست خلق نیست، مانند عربستان و ایران و افغانستان وغیره، چنین کتابخانه ها نمی توانند به این زودی داشته باشند. ازین سخن آزرده خاطرشدم و مقصود را نفهمیدم. لازم دانستم که جوابی بگویم. بلافاصله بعد ازمراسم کتابخانه به اتفاق رفقای افغانی و آقای عمراُف به "انستیتوی علمی مطالعات شرقیه" رفتیم؛ رئیس آن جوانی به نام زاهداُف است که دردانشگاه معلم فلسفه نیزمی باشد و کتابخانه درتحت نظر مستشرق وکتابشناس کهنسال روس است، موسوم به الکساندر سیمانوف، که موهای سفید سروسبلت او برجلالت قدر او افزوده است؛ وی نیزحاضر بود و جمعی دیگر نیز آمدند. ازجمله وهاب اف نیزآمد. من موقع را برای جواب مناسب دانسته برخاستم. و نطقی ایراد کرده، چند جلد کتاب نوایی و جامی را به آن مؤسسه اهدا کردم، و درضمن راجع به ایران و افغانستان گفتم:"آقای وهاب اُف دراشتباهند که تصورمی کنند درسایر ممالک کتابخانه ها دایرنشده، من خواهش می کنیم ایشان سفری به تهران و کابل نمایند وکتابخانه های مارا ببینند که همۀ آنها در نتیجۀ کوشش و مساعی ملت و خلق آن ممالک تأسیس شده است" و سپس ازکتابهایی که چاپ شده توضیح داده مطلب را خاتمه دادم. این بیانات موجب تحسین همه، حتّی سلطان عمراُف گردید؛ مخصوصاً افغانها خیلی متشکّرشدند و بسیار بموقع و لازم بود.»(ره آورد، 2/58)

    درمشهد

    هنگامی که حکمت  پس ازسفرافغانستان، به مشهد می رسد کارت دعوت سرقونسول افغانستان را دریافت می کند که او را به شرکت در "سالگرۀ"  استقلال آن کشوردعوت کرده است.

    چهارشنبه ششم خرداد 1326/28مه 1947

    «سرقونسول افغانستان امروز دعوت کرده است به مناسبت جشن سالیانۀ استقلال افغانستان که آنرا سالگره نامیده و به Aniversaireترجمه کرده ، درقونسولخانه [باید] به لباس مشکی برویم. ما نیز به پاس محبتها و مهربانیها دعوت را اجابت کرده، به اتفاق آقای استاندار نآ  به آنجا رفتیم. جمعی ازمحترمین و رؤسای ادارات و قونسولهای خارجی نیزبا خانمهای خود دعوت داشتند؛ تا ساعت هفت درآنجا بودیم. با آتشه میلیتر [وابستۀ نظامی] فرانسه، که ازتهران آمده به افغانستان می رود، نیزدرآنجا بود، آشنا شدیم؛ بعد ازآن با میزبان وداع کرده، با آقای اشرفی [استاندارخراسان] نیزوداع کرده باری مسافرت فردا خداحافظی نمودم.»(ره آورد، 1/621-622)

    ارتباط با افغانستان

    حکمت ازکسانی که ارتباطی با افغانستان داشته اند نیز با علاقمندی یاد می کند؛ مثلاً درسوم خُرداد 1326 در مشهد می نویسد:

    « ساعت نُه به بازدید آقای میرزا آقاخان(غلام حسین اشرفی) استاندار و نائب التولیه رفتیم. درهمان باغ کوزه کنانی، که دوازده سال قبل دیده بودم، منزل دارند. مرد مؤدّب و مبادی آداب است. راجع به اوضاع افغانستان اطّلاعات دارند، زیرا بیست و سه سال درآنجا مستخدم دولت افغانستان بوده است و در مدرسۀ امانیّه... تعلیم نموده، و غالب رجال فعلی افغان شاگردان ایشانند.» (ره آورد، 1/617)

    4 فروردین 1327، شیراز:

    «...آقای سمیعی زاده چای و میوه تهیه کرده بود. جوان بسیار معقولیست. از طرف مادر به افغان متصل می شود»( ره آورد، 2/15)

    25 اسفند 1335، بانکوک (تایلند):

     «..عبدالصمد خان سفیر افغانستان در چین و همچنین آقای عزیز پسرعبدالحسین خان ازدهلی آمده بودند. در این هتل (راتانا کوزیر) آنها را تصادفاً ملاقات کردم»(ره آورد، 2/563)

    درآینده، به توفیق خداوند، همپای استاد علی اصغرحکمت سیری به افغانستان که او آن را سویس آسیا خوانده است ، خواهیم داشت و آن کشوررا با نگاه او خواهیم  دید.

    19 اکتوبر 2009 شهر اتاوا

    آصف فکرت

     

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ دوشنبه 27 مهر 1388 ساعت 2:05 قبل‏ازظهر

    راه نیستان و...

     یاد گرامی ِ استاد خلیلی

    یکی از دوستان گرامی و دانشمند، با محبت به این بنده مژده دادند که نشریۀ وزینی با نام راه نیستان،  در روم دیروز و ترکیۀ امروز، به همت کارکنان محترم  سفارت کبرای  افغانستان در آنکارا، به تعبیری که از قدیم در زبان گفتار هراتیان رواج داشته، رونمایی شده است. این دوست عزیز در ضمن یاد آور شدند که گویا  نام نگارنده هم  نقطه یی از این نشریۀ وزین را تیره ساخته است. این خبر مرا به یاد روزهای روشنی  انداخت که با مسعود جان ِ روزگار جوانی، جلالتمآب سفیر کبیر امروز افغانستان مقیم آنکارا،  در کابل و دهلی گذراندیم و به همّت ایشان باری به زیارت  پدر بزرگوار شان، شادروان استاد خلیل الله خلیلی ملک الشعراء رسیدیم. 

    به باور من، هرکس که زبان فارسی دری را خوب بداند، یا شعر خوب فارسی  خوشش آید و آنگاه شعر استاد خلیلی را بخواند یا بشنود، و آن را دریابد، چنان است که گویا  خلیلی را دیده است. دلش را دریافته و سخن دلش را دانسته است.

    هنوز  کودک بودم که نه تنها از شعر استاد خلیلی خوشم می آمد، بلکه کتابهایش را دست می کشیدم و لذت می بردم و با احساس کودکانه نازشان می دادم. هنوز دستم را  بر پشتیهای دیوان چاب کابل، پیوند دلها و برگهای خزانی چاپ تهران حس می کنم. این دو کتاب را، آن روزها، شادروان حاج محمد هاشم امیدوار کتابفروش هراتی وارد کرده بود.  امید وار چندی بعد به چاپ و نشر دیوان استاد همت گماشت. استاد خلیلی  نه تنها نزد شعردوستان و شعرشناسان افغانستان گرامی  بزرگ و گرامی بود، بلکه  ادبا و بزرگان زبان و ادب ِ ایران نیز  او را از دل و جان دوست می داشتند. این سخن شادروان استاد حبیب یغمایی  به گفتۀ هرویان گپ مفتی نیست و بار سنگین معنوی و فرهنگی دارد:

    پرسند گر امروز که استاد سخن کیست

    گوییم هماواز که اســــــــــــــتاد خلیلی

    قصاید و غزلهای متعددی در ستایش استاد خلیلی به قلم افاضل طراز اول ایران، از جمله شادروانان استاد بدیع الزمان فروزانفر، صادق سرمد ملک الشعراء، دکتر لطفعلی صورتگر و دیگر بزرگان شعر و ادب انشاد شده است که در جای دیگر، زیر عنوان استاد خلیلی و سخنوران ایران، به تفصیل در این مورد سخن گفته ام.  اهل معنی و صاحبدلان را دیدار در آیینۀ دل وعالم معنی باشد.  اما در عالم ظاهر، با استاد دو دیدار داشتم. یکی گذرا بود و احوالپرسی  کوتاهی،  و دومی نشستی بود که در آن حظ ّ بیشتری از حظور استاد بردم.

     حـُسن ِ اتفاق را،  در جریان تحریر این کلمات بودم  که  دانشمند گرامی،  جناب جلالتمآب مسعود خلیلی از آنکارا زنگ محبت نواختند و گفتند: مرا بشناس و من به تأمّل فرو رفتم. ایشان افزود  که  سی سال است که با  هم سخن نگفته ایم، ولی چند نشانی خواهم گفت و انتظار دارم که از روی آن نشانیها مرا بشناسی.  آقای خلیلی،  برای  نخستین نشانی، این مصراع از مطلع یک غزل حافظ را خواند:

    تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

    نیازی به  نشانی ِ دیگر نبود و شناسا شدیم  و شناسا سخن گفتیم  که این بیت حافظ:

    تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

    وجود نازکت آزردۀ گزند مباد

    درآمدِ برنامۀ ادبی سرود هستی  با صدای  ژورنالیست نامور محترمه  شکریه رعد بود که  نگارنده تهیه کنندۀ آن بود و هر شام دوشنبه از رادیو کابل، گاهی  با صدای مسعود خلیلی،  نشر می شد.  اما تاریخ سی ساله متعلق به  سرود هستی  نمی شود، که از آن تاریخ، به گفتۀ هراتیان،  چهل سال آزگار می گذرد.  سی سال به سال 1356 می رسد که، ما هردو در هند، باز هم درس می خواندیم. آدینه ها ( که  آدینه در هند هم یکشنبه است)   بر خان نعمت خانواده یی از اهل فضل و دانش، یعنی خانوادۀ مهمان نواز ِ رعد، نشسته  و از موائد  مداوم  برخوردار بودیم. شادروان عظیم رعد  نویسنده یی فاضل و بسیار مهمان دوست بود.  و همسرش یکی از موفقترین روزنامه نگاران آن روز بود که سابقه یی درخشان در رادیو و مطبوعات داشت و آن روزها هم مسؤول برنامه های زبان فارسی دری در رادیو دهلی بود. امروز هم که با ما در این سوی زمین کارو زندگی دارد همچنان پیروزمندانه در عرصۀ دانش در تکاپوست.  مسعود خلیلی از همان عنفوان شباب به آهنگ و شیوۀ سخن گفتن پدر نامور خویش، استاد خلیل الله خلیلی، خوشاهنگ بود و  دل سپردن به سخن او آموزنده و فرح بخش.

    سخن گفتن با مسعود خلیلی  قصیده یی را به یادم آورد که به سال 1365 در رثای آن سخنسرای بزرگ ِ  پهنۀ زبان فارسی دری سروده بودم. این قصیده  را  در مجموعۀ  نکهت خاک ره یار آورده ام ولی در جای دیگری چاپ نشده است.  و اکنون بر سر آنم که این قصیده گونه را به روان استاد و نیز به فرزند  گرامی ایشان  جناب مسعود خلیلی که در راه  میهن فداکاریهای بی بدیلی را بردبارانه پذیرفته است، تقدیم نمایم ( آقای مسعود خلیلی در میدان شهادت زنده یاد احمد شاه مسعود حضور داشت و هر چند که خود  برایم  شکوه یی نکرد و از آن رخداد یا  پیامدهای آن نیز قصه یی نگفت، اکنون می شنوم که  هنوز هم  دردهای جسمی  و رنجهای درونی  وی التیام نپذیرفته است). 

    نوشتم که دو بار استاد را از نزدیک دیدم. یک بار در یک روز معین و هنگامی بود که از  کشور محل مأموریت شان برای تفریح یا انجام کاری به کابل آمده بود و همه ادبدوستان و ارادتمندان شعر و سخن ایشان، افزون بر آنان که ایشان را از نزدیک می شناختند، به دیدن استاد می رفتند.  آن روز استاد مرحوم رحیم الهام، که استاد زبانشناسی ما بود،و  من، چون صدها تن دیگر، به دیدار استاد رفتیم و مختصر سلامی و کلامی مبادله شد.

    بار دیگر هنگامی بود که آقای مسعود خلیلی در رادیو گویندۀ برنامه های ادبی و بخصوص برنامۀ سرود هستی بود و روزی  با عنایت ایشان به خانۀ ایشان و به خدمت استاد رسیدیم.  پس از دقایقی که با خلیلی جوان نشستیم، ایشان فرمود که پدرم در کتابخانه منتظر دیدن توست.

    استاد با محبت مرا پذیرفت و هنگامی که پدرم، مرحوم میرزا نظرمحمد خان، را شناخت محبتی دوچندان به من نمود.  در همین حال یکی  دیگر از فرزندان  از برابر کتابخانه می گذشت استاد آن فرزند را به نام  خواند و فرمود: بیا که خویشاوندت آمده است. استاد با محبت از من خواستند که از اشعار خود بخوانم و من غزلی خواندم، که اکنون مسودۀ آن را ندارم، که از آن تاریخ چهل سال می گذرد و آن غزل هم  از غزلهای اوراق ِ شـُسته است، با این مطلع:

    به صبر آخر رها شد دامن از دستم تحمّل را

    ندانم تا بکی خار رهم ســـــــــازی تغافل را

    و چون به این دو بیت رسیدم:

    درین گلشن که از هر گوشه تیر فتنه می بارد

    رگ گل در نظر نشـــــــتر نماید چشم بلبل را

    بسر دارم هوای باغ و بستان هری لیــــــــکن

    نیارم داد از کف دلفریبـــــــــــــــیهای کابل را

    استاد نام یکی از شاعران سدۀ یازدۀ هرات را بردند و فرمودند که  این غزل، ایشان را به یاد غزلهای او انداخته است. با حوصلۀ  وافر آن غزل را تا آخر شنیدند.   این سه بیت هم با یاد خوشیهای آن روز به یادم مانده است.  در پایان آن دیدار استاد با بزرگواری تعارف فرمود که همیشه کتابخانۀ شان بر رخم گشوده است و هروقتی که  نیازی باشد می توانم از آن استفاده نمایم.  پس از سالها حکایت  این دیدار و ماجرای آن روز را دو سه روز پیش، از روزن امواج، و از این سوی زمین بدانسوی با فرزند دانشور استاد، جناب مسعود خلیلی سفیرکبیر  مقیم آنکارا، دوباره به یاد آوردیم، و نقل بزم سخن خویش ساختیم.

    آنچه در بالا عرض شد مقدمه یی بود برای قصیده ای که در سال 1365 به مناسبت رحلت شادروان استاد خلیل الله خلیلی ملک الشّعرا سروده بودم  و اکنون در اینجا باز می نگارم (20 سپتامبر 2007 ):

    در رثای استاد خلیلی ملک الشّعراء

    مراست هردم از آسیب آســـــمان فریاد

    که ساخت نوحه گرم در مصیبت استاد

    سخنوری که چـنو غزنه در قلمرو  شعر

    ز بعــد عنصری و فرّخی ندارد یـــــــاد

    خلیلی آنکه بدو زنده گــشــت شعر دری

    خلیلی آنکه ازو کـــــاخ نظــم شــــد آباد

    مرا هنوز سخنهــــــاش لوح تعلیم ا ست

    کزآن به هر نظری نکتــه یی بگیرم یاد

    رســــــــــالتش بردم سوی عهد ابن عمید

    کتـــــــابتـــش دهـــدم یاد خط ّ میر عماد

    قصایدش همه ابیـــــات آن پـُر از ابداع

    رسـائلش همه الـــــــفاظ آن پـُر از ایجاد

    چنان به پیـکر احساس جان همی بخشید

    که هر قصیـدۀ او هست نقــشی از بهزاد

    به شــــعر او بوَد از هر گل زمین وطن

    نشــانه ها ز هریرود تا جلال آبـــــــــاد

    به مشت خار وطن بســـته بود دامن دل

    اگر به دامن ِگل بود یــــــــا برِ شمـــشاد

    دل و زبان و قلم در هوای میهــن داشت

    اگر به جد ّه نشــــیمن گـــــــزید یا بغداد

    کند ملائک هفت آسمـــــان ســــتایش او

    که شد مجاهــــد فی الله از پس هفتـــــاد

    دریغ و درد که شد خیل عشق، بی سرور

    فغان و آه که شد کاخ شعر، بی بنیـــــــاد

    بگو به دشمن اگر میر شاعران بگذشت

    به سوگ او نکند دل خوش و نگردد شاد

    که زنده است خلیلی، به جاست تا که سخن

    که زنده است خلیلی، به پاست تا که جهاد

    مشهد-   خـُرداد (جوزا) 1365 - آصف فکرت

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ يكشنبه 1 مهر 1386 ساعت 4:10 قبل‏ازظهر

    میخ اول بر تابوت استعمار

    ماجراهای شگفت انگیز پاتنجر در افغانستان

    =

    THE AFGHAN CONNECTION

    By George Pottinger, Scottish Academic Press,

    Belfast, 1983.

    ترجمۀ محمد آصف فکرت

    مرکز خراسان شناسی، آستان قدس

    مشهد،1379

    در دسمبر 1842(1258ق) لرد النبوروLord Ellenborough، فرماندار کلّ هند، بر کرانۀ رود سوتلج Sutlej در فیروزپور، ضیافت باشکوهی برپا نمود که عظمت  نیروهای لشکری و کشوری( عسکری و ملکی) بریتانیا  را نشان می داد. فرماندار کل و همراهانش به این ایالت رسیده بودند و انبوهی از سپاهیان هندی شتابان خیمه ها را در صحرا برافراشتند. این تماشای پرهزینه برای بزرگداشت « اردوی تلافیجوی » در بازگشت از افغانستان برپا شده بود. اردوی تلافیجوی مأمور انتقام قتل عام یک نیروی دیگر بریتانیایی بود که چهارسال پیش با نام پر آوازۀ اردوی سند، با چنین آتشبازیهایی رهسپار کابل شده بود. النبورو از فرصت پیروزیش شادمان بود اما این جشن برای برخی از حاضران طعمی ترش داشت. آنان به یاد داشتند که از شانزده هزار سپاهی و مددکار که عقب نشینی شان را از پایتخت افغانستان در ماه جنوری آغاز کرده بودند، تنها یک اروپایی، آن هم به ارادۀ طرف مقابل، زنده به جلال آباد رسیده بود. شماری اندک اسیر و گروگان شده و دیگران یکسر از دم تیغ گذشته بود. اکنون افغانان به کیفر رسیده بودند و بازار بزرگ کابل با خاک یکسان شده بود. اما در خطوط انگلیس  نهانی سخن می رفت که میز فرماندار کل با گوشت پخته در مرده خانه آراسته شده بود. دیگران بر این اندیشه بودند که سیل ادعا ها و نیز جست و خیزهایش در فیروزپور هردو کاری نا معقول و بی معناست. در میان افسران ارشد، سر جاسپر نیکولزJasper Nicolls، فرمانده کل، از همۀ این معاملات دلزده شده بود.  او ورود نظامیان را دیده و اکنون در خیمه اش نشسته و کاغذهایش پیش رویش بود. سیمایی گرفته داشت.  درآگست 1839 یک هفته پیش از رسیدن اردوی سند به کابل، به فرماندهی منصوب شده بود، و می بایست ماهها انتظار می کشید تا سلفش کرسی را به او واگذار کند. ازین رو هنگام لشکرکشی اردوی بدفرجام انگلیس به کابل، و سرانجام  تباهی آن، نفوذ اداری اندکی در تدارک آن سپاه داشت.  تازگیها هم النبورو اورا با بی اعتنایی دستوراتش در اعزام اردوی تلافیجوی سرزنش نموده بود. نیکولز در روزنامچۀ  خاطراتش نوشته بود که بی اعتنایی فرماندار کل به مقام او نابخشودنیست. در بالاها هماهنگیی نبود. اما اکنون این روزنامچۀ خصوصی او نبود که درآن مطالب معمولی فرامین، افتخارات، و ترفیعاتش را می نگاشت، بلکه او ناخودآگاه  سرگرم نگارش گزارش چگونگی گرفتاری ارتش بریتانیا به مصیبت بی مانندی بود که چنین تلافیجوییی را ایجاب می کرد.

              برائت نیکولز در یک نکته  روشن بود:  کسی  او را در برنامه ریزی یا عملیات لشکرکشی ملامت نمی کرد. در باز نشستگی نیز تاکید می کرد که اگر با او مشورت می شد در برابر هیچگونه امتیازی هرگز با لشکرکشی موافقت نمی کرد. (1)  در نگارش یک پیش نویش رسمی، نیازی  نبود بر اندیشه اش فشار آورد تا بنویسد چه اشتباهاتی رخ داده است.   از نگاه استراتژیک می گفت که بدترین اشتباه، جنگ با تأسیسات دوران صلح، آنهم بدون پایگاه امنیتی بود.  نخستین استدلال او با ارزش و کارشناسانه، و دومی نیز بیگمان درست بود. راههای کابل – هندوستان تنگ و همیشه بدون محافظ بود.  تدارک مایحتاج افتضاح  آمیز بود و کشوری که مورد تهاجم قرار گرفته بود بی نواتر ازآن بود که  می شد از آن خواروبار و علوفه بدست آورد. اشتباهات تاکتیکی هم کم نبود. اسلحه، قورخانه(جبّه خانه)، و حتی تنخواه سپاهیان، بدون دفاع و در معرض دستبرد قرار داشت. دیگر که اعزام سپاهیان بومی (هندی) به افغانستان کار ابلهانه ای بود، زیرا هم آنان و هم  اروپاییان منفور و بیدین پنداشته می شدند.  نیکولز برای گریز از انتقاد شدید انفرادی  افسران،  موضوع را « غفلت بزرگ و ادارۀ نادرست نظامی» جمع بندی می کرد.  سرانجام برای حفظ اندک آبروی بجاماندۀ ارتش، اختیارات  تفویض شده به مقامات سیاسی و خوشبینی کورکورانۀ نمایندۀ سیاسی بریتانیا، مقیم دربارکابل را زیر سؤال می برد.  این تصویر هراسناک را یک دانشجوی دانشکدۀ افسری با ناباوری می نگرد و چنان می پندارد که این گزارش به قلم یک ژنرال برکنارشده و ناامید، که می خواسته خود را تبرئه کند، نگاشته شده است. اما چون به دره های دشوارگذار کوهستانی بولان، خیبر، هفت کوتل و جَگدلِک سفر کنیم، و خاطرات و نامه های کسانی را که درآنجایها جنگ کرده و ماهها در اسارت بوده اند، بخوانیم، به روشنی درمی یابیم که نیکولز گزاف ننوشته است.

              جنگ اول افغان، نه تنها شکست نظامی که پسگرد (عقبگرد)  سیاسی نیز بود که، در درازمدت، سلطۀ بریتانیا بر آسیای مرکزی را از بن برافکند. حکومت وگWhig  در داخل کشور(بریتانیا) و لرد آکلندLord Auckland  فرماندار کل، به دلایلی که توجیه پذیر می نمود، اخطار دریافته بودند که هند بریتانیایی را تجاوز ایران و توطئۀ روس تهدید می کند. آنان، برای از میان بردن این تهدید ها، ارتش نابسامان ســِند را فرستادند تا تسلّط راج را بر حاکمان جنگجوی افغان تحمیل نماید و دولت مستقلی را ایجاد کند که با بریتانیا پیوند دوستانه داشته باشد.  چهارسال پس از تباهی آن ارتش (سپاه، اردو) باز هم از نتیجۀ کارکرد آکلند  پند نگرفتیم و با فرستادن سپاهیان بیشمار و پول بسیار، باعث شدیم تا قبائلیان گذشت ناپذیر بیداد رژیم ما و ویرانیی را که سبب شدیم، همیشه به یاد داشته باشند.  اگر یک افغانستان ِ دشمن تهدیدی برای هند بریتانیایی بود، این دشمنی را ما حتمی ساختیم.  تمام عملیات، از سوی کسانی که درآن سهم گرفته بودند، نفی شد. در انگلستان هم انتقاد کم نبود. دیزرائیلی D’Israeli قاطعانه ادّعا کرد که افغانستان همینقدر که تنها گذاشته می شد، بهترین مانع ممکن  در برابر تجاوز می بود. وی پرسید که در این  زمین بایر، خاک بی حاصل و کوههای مخوف، که می توانست ارتشی را  تباه کند، چه دژی قوی تر و چه مرزی مستحکم تر از آنچه طبیعت خود ساخته است، تواند بود؟ (2)

              دوک  ولینگتن Wellingtonدر این مصیبت مسؤولیت  بیشتری داشت.  او از اوج کبریاییش به النبورو پیام فرستاد که نفوذ بریتانیا چنان ضربتی خورده است که مدتها باید بگذرد تا باز به خود آید. ازبیژنگ (پکن)  تا استانبول مسلمانی نیست که دلش، از شنیدن این که بانوان اروپایی و دیگر زنان وابسته به ارتش بریتانیا در گرو بخشایش رهبر مسلمانی[وزیراکبرخان] هستند که نمایندۀ سیاسی بریتانیا به دربار کابل، سرویلیام مکناتن Sir William Macnaghten ، را با دستهای خود کشت،  نتپد. به چه زبانی اهمیت بازیابی اعتبارمان در شرق را بیان کنم؟     (3) نویسندگان پیشین که در بارۀ جنگ افغان مطالبی نگاشته اند، آدمیان را در مقایسه با آن سرزمین، ازبیابانها و دره های ژرف تا قلل پر برف هندوکش، به مورچگانی تشبیه کرده اند که در بیابانی پهناور سرگردانند. جنگ افغان نیز، در مقایسه با  واپسین درگیریهای گستردۀ  جهانی، در سطح محدودی بود. در آن جنگها که هزاران تن صف آرایی می کردند، تلفات را صدها تن یا کمتر می شمردند. اما داستان جنگها داستان جنگاوران است. دوران هنوز دوران تأثیر شخصیتها در تعیین سرنوشت جنگها بود. این است که به افراد، بخصوص فردی که مورد بحث ماست دلبستگی داریم.

              مونت استوارت الفنستونMount Stuart Elphinstone ، در گزارش سلطنت کابل که در 1230 قمری انتشار یافت، پذیرفته بود که افغانان فضائلی دارند، اما خصلتهای نکوهیدۀ شان را آزمندی،  کین توزی، رشک ورزی، خودرایی، و یغماگری برشمرده بود. (4) این کمبود ها در کسانی مانند شاه شجاع، دوست محمد و اکبرخان، که نقشی در میدان نبرد داشتند، دیده می شد. اما دست اندرکاران سیاست در مسألۀ افغانستان، به خصوص آکلند و رهنمایش، سرویلیام مکناتن، به هشدارهای الفنستون  پروایی نکردند. گویا به کنه طبیعت شرقی مردانی که آنان را همچون «بچه های شرور» به بازی می گرفتند، بی پروا یا از آن بی خبر بودند. در میان سران لشکر «کین Keane» که به کابل تاخت و به سرعت به هند بازگشت، از پیروزی سطحی اش بسیار خورسند بود،  اما ژنرال نازکدل و علیل، الفنستون ِ دیگر،  که مسؤول صحنۀ اساسی بود، مدافعی ندارد.

              هر چند ارتش بریتانیا، چنانکه اغلب اتفاق افتاده است، پس از یک دورۀ طولانی تن آسایی ، از آسیب جنگی که تازه از زیر بار آن برخاسته بود،  با سازماندهی قدیمی و ژنرالهای پیر و از کارافتاده  رنج می برد، نشاط و تحرّک بسیاری از افسران جوان، چه در یکانها(واحدها)ی نظامی و چه در مأموریتهای سیاسی، توازنی را پدید می آورد. برخی از کسانی که در افغانستان خدمت می کردند، پاداش شان را در آزمون دشوار شورش هند گرفتند؛ اما برخی طالعی ضعیف تر داشتند، و این موضوع قابل توجه است که گاهی فرزندان یک خانواده هم در هندوستان  و هم در خارج به خدمت گماشته می شدند. لارنسها، جرج، هنری و جانLawrences, George, Henry, and John همه  مأموریتهای پرآوازه یی داشتند، اما خانوادۀ کنلیConolly سه پسر را از دست داد: ادواردEdward در عملیات کوهستان کشته شد؛ آرتورArthur در بخارا اعدام گردید و جانJohn در زندان  کابل مرد. سرنوشت برادفوتهاBroadfoots نیز چنین بود: یکی در 1840 در پروان دره ازپا درآمد؛ دیگری درست یک سال بعد در حملۀ غازیان به اقامتگاه نمایندۀ سیاسی کشته شد و جرج افسربسیار لایقی که گردانندۀ دفاع جلال آباد بود، در سال   1845 (1261ق) در جنگ فیروزشاه به قتل رسید. بعد نوبت  پاتنجرهاPottingers رسید: تامTom  که در پیاده نظام بومی (محلی) خدمت می کرد، از هلاک شدگان عقب نشینی کابل بود؛ یک برادر در عضویت تأسیسات کشوری (ملکی) هند شرقی مرد؛ و سر انجام اٍلدرِد، که دشواریهای فوق العاده را تحمل کرد و پس از جنگ افغان دیری نزیست و این کتاب در بارۀ الدرِد (پاتنجرEldred Pottinger) است.

              الدرد را به سه دلیل برگزیده ایم: نخست، اگرچه از شیربچگان، به ویژه هنگام خدمت در نواحی دورافتاده، توقع قهرمانی می رود، الدرد طبیعتی درخشان و خاموشی ناپذیر ویژۀ خودش را داشت. دوم، اینکه بی گمان کوششهای او در بازداری ارتش ایران بر تمام تاریخ آسیای مرکزی  اثر نهاد. سرانجام، هرچند او را نمونۀ کامل فضیلت نمی دانیم، به گونۀ قابل توجهی قابلیت تطابق با شرایط محیط پیرامون خویش را داشت. چه با افغانان دشمن و چه با رهبران مخالف، رفتاری از خود نشان می داد که   سمولتSmollet آن را استعدادی معتدل در مقابله با هر پیشامدی می داند؛ پیشامدهایی که نتیجۀ بی تجربگی خودش یا خودپسندی، رشک، نیرنگ و بی تفاوتی دیگران بود. (5)داستانیست از ماجراجوییها.

              اگر الدرد به نمونه یی نیاز می داشت، عمویش(کاکایش) سر هنری پاتنجرSir Henry Pottinger ، خادم سخت ازیادرفتۀ جامعه، سرمشق آماده یی بود. هنری که گاهگاه در این صفحات نمایان خواهد شد پیوندهایی با موضوع مورد بحث ما دارد. او با سمت افسر نیروی دریایی به بمبئی (مومبایی) رفت. نخستین شهرتش به دلیل اکتشافات گسترده اش در بلوچستان و سند بود. سفرنامه اش که در 1816 انتشار یافت، گزارش درستی از گیاهان، جانوران و جمعیت آن مناطق به دست می دهد. هرچند که او در این رشته آموزش ندیده بود، اثر را  نمی توان صرف یک اثر تفننی انگاشت. پس از خدمت در جنگ مرهته به نمایندگی مقیم کچ گماشته شد و از 1836 تا 1838(1252تا 1256هجری قمری) نمایندۀ سیاسی در سند بود. الدرد در کچ به او پیوست و به تصویب عمویش به مأموریتی آغاز کرد که سرانجام سر از هرات برآورد. در 1838(1254ق) مکناتن پیشنهاد کرد که به هنری  مقام نمایندگی به دربار شاه شجاع داده شود، اما آکلند  اقامت هنری را درسند، که مراقب امیران محلی بود، با ارزش تر می دانست.  به علاوه او به کسی نیاز داشت که دستوراتش را بی درنگ  اجرا کند. این بود که،  از مدد طالع هنری، مکناتن خود  به  آن سمت گماشته شد. از این پس بیشتر دورا ن مأموریتش مبهم است. هنری در 1840 بیمارگونه به انگلستان بازگشت. اما پالمرستونPalmerstone نگذاشت که هنری پاتنجر دیری بیکار بماند. جنگ تریاک با چین در جنوری همان سال آغاز شده بود. و هنری بی درنگ روانۀ شرق دور گشت. سپس بریتانیا به رهبری  سرهیوگوHugh Gough و دریاسالار پارکرParkerبه  همراهی هنری، در مقام نمایندۀ غیر نظامی، به پیروزیهایی رسید. پیمان صلح در کشتی کارنوالیسCornwallis در برابر شهر نانکینگ در 29 آگست 1842 (1258ق) امضا شد.  با این پیمان بنادر چین بر روی بازرگانان گشوده شد. در این کار هنری از دستوراتی که داشت فراتر رفت؛ هانگ کانگ به تصرف ما درآمد و هنری نخستین فرماندار آن شد.(6) در 1844(1260ق) در انگلستان به افتخارات متعددی رسید. با رسیدی به بارونی و دریافت نشان جی. سی. بی. (Grand Cross of Bath) G.C.B.عضو شورای سلطنتی شد و پارلمان مخارج  ماهانه هزار و پانصد( پنجصد) پوند را برایش تصویب کرد. سوداگران لیورپول که بازار تجارت را کساد می دیدند،  ضیافتی به افتخار او ترتیب دادند و بازدیدکنندگان، از جمله ولینگتن، که خود را بسیار خورسند حس می کرد، کوشیدند تصویر او را که  فرانسیس گرانت Francis Grantکشیده و در پالمال، در کشتی مسرز گریوزگالی   Messrs Graves Galley، آویخته شده بود ببینند.(7) او هنوز هم به مأموریت ماورای بحار رغبت داشت. مدتی کوتاه فرماندار کیپ آف گود هوپCape of Good Hope(دماغۀ امید نیک) و سپس هفت سال فرماندار مدراس بود، تا سرانجام بازنشسته (متقاعد) شد؛ به مالتا رفت و در آنجا در 1856(1273ق) درگذشت.

              برای ما  دو ویژگی شخصیت هنری [پاتنجر]  جالب توجه است:  نامۀ یک مأمور چینی، که در جریان مذاکرات اعتراض کرده بود که در برابر همۀ اظهاراتش پاتنجر وحشی ابروان را بالا کشیده و گفته بود " نه!"  چنین ارادۀ عجیب را در الدرد[پاتنجر] هم می بینیم: هنگامی که گرفتار  افغانان بود و  بر او فشار آوردند که براتهایی به سود آنان امضا کند، و او پاسخی سرد به آنان داد. دومین مشخّصۀ او که روی دیگر سکه است: در واپسین سالهای  او یکسان موفقیت آمیز نبودند. زندگی نامۀ هنری نشان می دهد که او،  در مقایسه با کارهای  هرروزه، در اوضاع بحرانی بهتر می توانست تصمیم بگیرد. همین داوری در مورد الدرد هم صدق می کند. با دپلماسی و نیرنگهای معمول آن سازگار نبود. هردو در برابر درخشش برق خطر بهتر کار می کردند.

              با آنکه در خانواده آداب و انضباط ویکتوریایی حکمفرما بود، پسر هنری، فردریکFredrick، شخصیتی  کاملاً متفاوت داشت. شاید هنری پدری بیش از اندازه مستبدبود؛  شایدمادر بیش از حد ناز او را می کشید؛ شاید هم فردریک چیزی از یله خرجی ( اسراف، ولخرجی، یلاخرجی)  های عمویش، تامسThomas، پدر الدرد، را به میراث برده بود. یا اینکه به قول انگلیسیها نصیب هر خانواده یی یک گوسفند سیاه هست. فرِد خوشرویی و فریبندگی زننده یی داشت. وی به خدمت هنگ (تولی) پیاده درآمد و روانۀ سرآشیبی برگشت ناپذیری شد. قمار پرهزینه ترین خودنماییش بود.  در یک بازی، در دربی ستیکزDerby Stakes، ده هزار پوند باخت و به زودی دست به جواهرات مادر و ماترک پدر برد.  کاری که برای یک نظامی  خیلی زیاد بود. فرِد ناچار از کشور خارج شد. به استرالیا رفت و به خدمت پلیس نئوسوت ویلز درآمد. با برخورداری از زندگی بهتر، رمقی یافت تا دوباده دست به کاری بزند.

              دو صفحه از افسانه های استرالیایی، به قلم  رلف بلدروودRelf Bolderwood، در قالب داستان بازنویسی شده که در آن  در دزدی با اسلحه، فرٍد در قیافۀ سر فردیناند  مورینگرSir Ferdinand Morringer ظاهر می شود. فرد مأمور تعقیب راهزن معروفی با نام استارلایت شده بود. در داستان پرماجرای بلدروود، استارلایت Starlightِ افسانه یی که با همان آسانی که بانوان را می فریفت، می توانست افرود گروهش را  در چنگ داشته باشد، سرانجام  گرفتار یکی از افراد فرد شد و لحظۀ باورنکردنی نمایشنامه فرارسید. در حالی که فرِد مرد محتضر را در آغوش گرفت بود، مرد (استارلایت) به آرامی گفت: خوب! تمام شد. اکنون گمان نمی کنم که جز برای دیگران متأسف باشم. راستی مورینگر! آخری دستۀ کبوترانی را که من و تو در هارلنگهام زدیم، یادت هست؟ سر فردیناند گفت: خدای من! چرا؟ خم شد و بر روی مرد نگریست:  نمی تواند بود! بلی، خدای من! خودش است! استارلایت نامی را که به سختی شنیده می شد، به لب آورد، پس انگشت بر لب نهاد  و نجوا کرد: نخواهی گفت! نه؟ بگو که نخواهی گفت!  و فرد سر را به نشانۀ موافقت جنباند.(8)

    استارلایت از دوستان نزدیکش در هنگ پیاده بود( متاسفانه همکار گمنامی که ادعا می کرد استارلایت را می شناسد، ردیابی نشد). فرد افسر پلیس شد؛ اما مرگ او نیز مانند بیشتر دوران زندگی پوچ و بی معنی بود:

              در آغاز راه به سوی خانه، از کالسکه پرید تا برای یک مسافر جوان گلی را از کنار راه بچیند. لغزید و گلوله(مرمی) از تفنگچه اش، که پر بود، خارج شد. زخمی شد و از همان زخم مرد.

              در تاریخ زندگی الدرد چنین بیهودگیهایی نبود، اما رخدادهایی بودند که اکنون می توانند  اساس نگارش نمایشنامه ها قرار گیرند.

              ویکتوریائیان نخستین پیروزی جنگ افغانان را با رقص نشاط انگیز گالوپ گرامی داشتند. که "یورش غزنه" نام گرفت. آنان رهایی اسیران کابل در 1844 را که به اوج صحنه های سیرک (سرکس) آستلی می مانست، تجلیل می کردند.

              این برای ما یک داستان غم انگیز است؛ اما چون پرده ها بالا رود، نخستین سالهای الدرد را خواهیم نگریست و اجمالاً خواهیم دید که انگلیسیها چه کارهایی در افغانستان می کردند. بهتراست که رخدادها خود سخن بگویند.

    Notes:

    1. Nicolls, 7 January, 1843, Vol. 40; 2. Hansard, 23 June, 1842, Vol. LXIX, col 455; 3. Willington, 31 March, 1842;  Ellinborough PRO 30.12; 4. Elphistone, Account of Kingdom of Kabul; 5. Smollet, Roderick Rondom; 6. Henry Pottinger, 29 August, 1842, PRO F.O. 17.57; 7. The Times, 22 April, 1846; 8. Bolderwood, Robbery under  Arms.

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ سه شنبه 19 تير 1386 ساعت 8:14 بعدازظهر

    مقدّمۀ فارسی هروی

    آریا = هری = هرات

    و

    فارسی هروی

    Farsi -ye Harawi

    Oral Language of  Herat

    بخشی از مقدمۀ کتاب   فارسی هروی

    تألیف محمد آصف فکرت، از انتشارات دانشگاه فردوسی،

     مشهد، 1376ش.

    چون سخن از هرات رود، فرهنگیان امروز، بیشتر به یاد هرات سدۀ نهم هجری و درخشش روزگار تیموریان هرات می افتند؛  روزگاری که مکتبهای نگارگری، خوشنویسی و بسیاری از علوم و فنون، هرات را مرکز رستاخیز هنری یا به گفتۀ برخی رنسانس شرق ساخته بود. آن افتخارات که اندک مانده هایش زیب نامی ترین دژنبشتها و گنجینه های نفیس هنری گیتی است، به جای  خویش، که بسی گرامیست و افتخار آفرین؛ امّا هرات پیشینۀ بس دراز دارد:

              در اوستا آمده است که " هری ( یا هریوه Haraeva برپایۀ منابع کهن: آریا) ششمین جای نیکی است که خداوند آفریده است."( à ارانسکی، مقدّمۀ فقه اللغۀ ایرانی، ترجمۀ کریم کشاورز، ص 292à Darmesteter, Zand Avesta, 2110)

              در سرآغاز تاریخنامه های هرات، از جمله تاریخنامۀ سیفی هروی و روضات الجنّات اسفزاری، گزارشها و داستانهای متعددی در تاریخ و چگونگی بنای هرات آمده است، که هرچند پذیرش آنها آسان نیست، هریک به گونه یی بیانگر بسیار کهن بودن این شهر است.

              هوای خوش و جایگاه ویژۀ جغرافیایی هرات که سرزمینهای گوناگونی را پیوند می داد، بسیار زود به آن ارزشی ویژه بخشید. یک نویسندۀ اروپایی می گوید که شایستگی و دلپذیری هرات بایست پیوسته توجه فرمانروایان را به خود کشانیده باشد.  به لحاظ  موقعیت نظامی و بازرگانی جایی مهمتر از هرات نیست و خاکی حاصلخیز دارد.

              همۀ مؤرخان و جغرافیانگاران مسلمان که مطالبی در بارۀ هرات نگاشته اند، اتفاق دارند که این شهر یکی از مهمترین و پرجمعیت ترین شهرهای خراسان، بسیار حاصلخیز، مرکز بازرگانی و پر از دانش و خواسته بوده است( مثلاً: ابن رسته، الاعلاق النّفیسة، چاپ دوخویه، ص 173؛ اصطخری، مسالک الممالک، 265؛ مقدسی، احسن التّقاسیم، 306-307 ß مقدمۀ پروفسور محمد زبیر صدیقی ( به زبان انگلیسی) بر تاریخنامۀ هرات، از سیفی هروی،   VI).

              عجیب نیست اگر این دیار امیر سامانی را، که عزم سفری گذرا به آن داشته، چهار سال در دامن خویش زمینگیر ساخته، و تا رودکی او را به یاد یار مهربان و بوی جوی مولیان بر نینگیخته، دل از آن نمی گسسته است( داستان رودکی و امیر نصر در تاریخ بسیار معروف  و در چهار مقالۀ نظامی عروضی آمده است. امید که باری آن را برای استفادۀ خوانندگان گرامی در این رویه بنگارم).

              چون در این نوشتار سرو کار ما با تاریخ و جغرافیا نیست، سخن را به درازا نمی کشانیم و از میان همۀ مآخذ به سخنی از یاقوت حموی، که هرات را در اوج عظمت دیده، و هم پس از مصیبت مغول در سوگ آن استرجاع نموده است، بسنده می نماییم:

              «هرات شهریست بزرگ و از امـّهات شهرهای خراسان.  در سال ششصد و هفت من (یاقوت) آنجا بودم. و شهری باشکوهتر، بزرگتر، گرامی تر، پرمردم تر از هرات، در خراسان ندیدم.

              بستانهای بسیار، آب خوشگوار و نیکوییهای بی شمار داشت. و پـُر بود از دانشوران و بزرگمردان و دارایان، امـّا چشم بد روزگار بدان رسید و از آسیب حوادث سیه روز شد.  بددینان تتر(= تاتار) آمدند و ویرانش کردند، چنان که از آن جز خبری و سخنی نماند. انّا لله و انّا الیه راجعون»(معجم البلدان، 396/5).

              پس از سخن یاقوت، که هرات از امّهات شهرهای خراسان است، برای نشان دادن تداوم پیوند هرات با خراسان، سخنی بس شگفت از زین الدین محمود واصفی هروی، ادیب و مؤرّخ اواخر سدۀ نهم و اوائل سدۀ دهم، که بدایع الوقایع را در نیمۀ اوّل سدۀ دهم نگاشته است،  نقل می کنیم:

              « از مشهد علیّ بن موسی الرّضا (ع) تا خراسان که عبارت از هرات است، شصت فرسنگ است»( بدایع الوقایع، ص8).

              طبیعةً بر خراسانیان، بویژه ارباب فرهنگ و ادب است تا از سرزمینی که چنین پیوند استوار و دیرین با خراسان دارد، بی خبر نمانند؛ باز در بهنۀ فرهنگ و آنجا که سخن از زبان فارسی است، باید گفت:

              لهجۀ هروی از کهنترین و پرسخن ترین گونه ها یا لهجه های زبان فارسی دری است، که پژوهش و بررسی آن برای پژوهشگران زبان فارسی و محققانی که  با متون کهن فارسی سروکار دارند، به دلایل متعدد لازم و دارای اهمیت است: نخست آن که بسیاری از کهنترین متون موجود زبان فارسی به این لهجه، یا  لهجه های بسیار نزدیک به آن نگاشته شده است. کتاب ارزشمند داروشناسی الابنیة عن حقایق الادویة، متن عرفانی طبقات الصوفیة و تفسیر ادبی- عرفانی   کشف الاسرار از برجسته ترین نمونه های این متون اند. دلیل دوم که متمم سخن پیشین تواند بود، میانگین بودن این لهجه است؛ یعنی به لحاظ جغرافیایی، ناحیۀ لهجه یی هرات، در میان و مرکز لهجه های تاجیکی- کابلی و تهرانی واقع شده است.  سوم این که با وجود پیشینۀ چندین سدۀ تاریخ زبان فارسی و آثار نوشته شده به این زبان، علی الرّغم رخداد انقلابها و دگرگونیهای فراوان در اوضاع سیاسی و اجتماعی هرات، و قتل عامهای مکرّر و دیگر مصائبی که بارها این سرزمین باستانی را از مردمان آن تهی ساخته است، بازهم گونه یا لهجۀ هروی، از معدود لهجه های زبان فارسی است که اصالت و ویژگیهای کهن را در خود نگاه داشته است.

              از «زبان هرویان» و «هروی»  در بسیاری از مآخذ قدیمی، که در زمینۀ لغت و جغرافیا نوشته شده  اند، همچون زبانی مشخص و ممتاز یاد شده است. برخی که از نزدیک سخن گفتن به این زبان را شنیده اند احساس خشونت کرده اند ... به عکس برخی آن را چنان ملایم و مهر آمیز یافته اند که نوشته اند شاهی چون بهرام گور در حرم به زبان هروی سخن می گفته است. مسعودی و گردیزی ( التنبیه و الاشراف، ص78؛ تاریخ گردیزی، ص77) می نویسند که بهرام همه زبانها را می دانست، ... در مجلس به زبان دری و با زنان به زبان هروی سخن می گفت.

    مقدسی( احسن التقاسیم، ص 334 – 335) زبان هروی را زبانی وحشی می شمارد... .

    البته لطافت، سلاست و دلپذیری یک زبان، یا به عکس خشونت و دشواری و ناخوشایندی آن چیزی نیست که در گرو داوری نویسنده، مؤلف یا شنونده یی باشد، بلکه هر زبان به دلایل جغرافیایی و فرهنگی، ویژگیهای ساختاری خویش را دارد که بر طبع  و سمع گروهی خوش می نشیند و گروهی را خوش نمی آید. اوضاع سیاسی- اقتصادی هم در فراز و فرود پایگاه لهجه ها و گونه ها ی زبان تأثیر خاص خویش را دارد.

              در سدۀ نهم که هرات، پایتخت تیموریان، مرکز خراسان بزرگ و جولانگاه رستاخیز هنری شرق بود، اهل فضل و دانش از اطراف و اکناف به امید بهروزی رو به هرات آورده و لهجۀ هروی را نیز خوش می داشته اند؛ و دور نیست که بینگاریم که رازیان، شیرازیان، مروزیان، اردبیلیان، بخاریان، کابلیان، سمرقندیان و جز آنان با رغبت لهجۀ هروی را فرا می گرفته اند، و به لهجه یی سخن گفتن می خواسته اند که وضیع و شریف روزگار تیموری به آن متکلم بوده اند. روزگاری هم شرایط و اوضاع به گونه یی دیگر بوده است، که: نه از تاک نشان بود و نه از تاکنشان، و این لهجه را به مطایبت می گرفته اند؛ چنانکه در پایان همین سدۀ نهم، بنایی، که خود نیز هروی بوده است، قصیدۀ «مجمع الغرایب» را به لهجۀ غلیظ هروی سروده و در آن به هجو و مطایبه پرداخته است.

              یکی از نتایج مهم بررسی و دریافت زبانها و لهجه های  شرق خراسان، کاربرد آنها در تحقیق دقیق تر متون کهن فارسی است.  همانگونه که متنهای تفسیری یا موضوعات دیگر تألیف شده در بخارای قدیم و پیرامون آن برای یک پژوهشگر عصر حاضر تا حدّی ناآشنا و پاره یی از الفاظ آن نامأنوس و غریب و حتی جمله بندی و کاربرد افعال شگفتی آمیز است، فارسی گفتاری آن نواحی در عصر حاضر نیز چنین صورتی دارد.

              امروز چون پژوهشگری یک متن فارسی دری سدۀ چهارم متعلق به نواحی بخارا، سمرقند، بدخشان، بلخ، غزنه و یا هری را بخواهد مورد تأمّل قرار دهد، یا تصحیح کند، با دیدن هر کلمۀ نو و هر جملۀ تازه بیشتر شیفتۀ آن می گردد؛ بخصوص آن واژه ها و ساختهایی که غرابت آن با فارسی معیار امروز بیشتر است. واژه هایی که با کاوش در واژه نامه ها نیز نمی توان معنای واقعی آن را دریافت. گاه محقق به هر وسیلۀ ممکن می آویزد تا معادلی، هرچند نامعتبر و بی تناسب، برای آنها بیابد.  چنگ آویز(مستمسک) پژوهشگران، در چنین موارد، بیشتر واژه نامه های هندی است. و بر اهل زبان و نکته دانان خراسان محقق است که بسیاری از معانی در این فرهنگها از روی گمان و متناسب با قرائن جمله و محل کاربرد واژه برگزیده شده اند.

              در شرح و حل دشواریهای متون کهن فارسی از همۀ مآخذ و امکانات استفاده می شود، جز مراجعه به صورت موجود و زندۀ زبان و سرزمینها و مردمانی که این لهجه های فارسی را زنده نگه داشته اند. محقق به هر امکانی می اندیشد، جز اینکه تصور کند همین اکنون گروههای انبوهی، نه چندان دور از او، به همین لهجه و با همین واژه ها سخن می گویند، و این زبان را زنده نگه داشته اند.  

              اکنون با از میان رفتن موانع و فواصل، محققانی که به تاجیکستان، و به ندرت به سمرقند و بخارا، راه یافته اند، بوی آشنا می شنوند و این دریافت شگفتی آمیز بسا که در رسانه ها نیز بازتاب می یابد. امّا گفتنی است که لهجۀ آن مراکز به خصوص آنچه در سخنرانیها و محافل رسمی از زبان گروهی خاص شنیده می شود، با سخن فارسی زبانان بوم و بر بلخ، بدخشان، حصار، فرغانه، اوش، بخارا، جوزجان، سمرقند، غزنه، پروان و کابل بسیار فرق دارد. این زبان ها را باید دریافت و از دریافت آن باید سود برد.

              اطلاع داریم که در تاجیکستان کوششهایی در گردآوری واژه ها، امثال و دیگر مواد زبان و فرهنگ مردم شده است، اما آشنایی فارسی زبانان ایران با گویشهای موجودۀ اطراف بلخ و بدخشان و پنجشیر و بامیان و سمنگان و تخار بسیار اندک است؛ حتی شناسانیدن لهجۀ کابل نیز به پیمانۀ محدود صورت گرفته است( از آن جمله باید از اثر بسیار باارزش و ماندنی لهجۀ بخارایی، تألیف شادروان دکتر رجایی بخارایی و لهجۀ تاجیکی، تألیف دکتر روان فرهادی یاد کرد. دکتر فرهادی همچنان زبان گفتاری کابل را به زبانهای انگلیسی و فرانسوی نگاشته و انتشار داده است. فرهنگستان علوم تاجیکستان نیز کارهای برجسته یی برای زبان و فرهنگ تاجیکی انجام داده است).

              شگفت انگیز نخواهد بود اگر بلخیان شعر مولانا را آسانتر دریابند و خوبتر بخوانند درحالی که برای ما هردو کار گاهی تأمل و احتیاط می خواهد. همچنان یمگانیان و بدخشیان هنوز زبان و لهجۀ روزگار ناصر خسرو را نگاه داشته اند. همین است وضع هرویان در برابر متون فارسی، که هرچند جامی نفحات الانس را چهارصد سال پس از طبقات الصوفیه برای دریافت آسانتر آن نگاشته است، امّا گزافه نیست که امروزهم، برای خوانندۀ هروی، خواندن و فهم طبقات کهن بسی آسانتر از نفحات نو است.

              نکتۀ دیگر، توجّه دادن به پرهیز از مغشوش ساختن ذهن پژوهشگران و زبانشناسان با صدور حکم قطعی در تحول واجها، اصوات و واژه ها در قیاس با زبان فارسی معیار است.  حکم به این که اکنون دیگر همۀ فارسی زبانان، واژه های دارای  مصوت معروف به «یای مجهول» و مصوت معروف به «واو مجهول» یا مصوت معروف به «های غیر ملفوظ»  را مانند ما تلفظ می کنند، و این مصوتها دیگر در زبان فارسی وجود ندارد، حکمی است که در صدور این احتیاط باید کرد، بلکه باید بگوییم قابل صدور نیست؛ زیرا  چنین نظرات  صرف نظر از نادرستی آن،  ذهن پژوهشگران و نیز دریافت خوانندگان را مغشوش می سازد، و از واقعیتهای موجود در گویشهای زندۀ زبان فارسی چشم پوشی می شود.

              کوشش در شناخت گستردۀ واقعیتهای موجود در قلمرو زبان فارسی، مارا، در پژوهشهای وابسته به این زبان به نحو مؤثـّری یاری خواهد کرد.

              دفتر حاضر کوششی است مختصر در شناسایی  فارسی هروی، که به دستور و یا خواهش دوستان دانشور انجام پذیرفته است. این پژوهش در چهار بخش دستور، واژه نامه، بررسیهای مقایسی تاریخی و امثال مرتب گردیده است. (ارتباط لهجۀ هروی با دیگر لهجه های خراسان سخت دیرینه و استوار است، و شعاع دائرۀ این لهجه از منطقۀ گسترده یی می گذرد. از شرق تا اقصای غور، از شمال تا نواحی جنوبی ترکمنستان، از جنوب تا فراه و سیستان و از غرب تا جنوب خراسان و نیشابور و نواحی آن، لهجه های محلی به هم پیوسته و خویش اند. نگارنده همۀ این نواحی را از نزدیک دیده و سخن مردمان آن جایها را شنیده است.  لهجۀ مردمان بیرجند و قائن و خواف را که بسیاری از آنان در هرات به کسب و کار مشغول بوده اند و  اخلافشان هنوز در آن شهر زندگی می کنند، نمی توان از لهجۀ هراتیان بسیار دور و متمایز دانست. بیهوده نبوده است که شادروان استاد محیط طباطبائی بیش از نیم قرن پیش در مجلۀ محیط، شمارۀ اول، سال اول، شهریور 1321، با انتشار شعری از سرّی قاینی، مطالعۀ لهجه های قاین و بیرجند را برای ردیابی لهجۀ هروی قدیم توصیه می فرماید)....

    اردیبهشت1375

     آصف فکرت

    ---------------------------------------------------------

    مناجات و گفتار خواجه عبدالله انصاری به بازار كتاب آمد

    گروه ادب: ويرايش جديدی از گفتارهای عرفانی خواجه عبدالله انصاری پس از 34 سال از چاپ نخست آن در افغانستان، از سوی نشر «ثالث» به كوشش «فريد مرادی» به بازار كتاب آمده است.

    به گزارش خبرگزاری قرآنی ايران(ايكنا) در حال حاضر اگرچه چاپ‌های متعددی از مناجات (الهی‌نامه‌ها) خواجه عبدالله‌ انصاری در دسترس علاقه‌مندان است، اما تاكنون در هيچ رساله‌ای مناجات‌ها و نكات پير هرات كه از كتب قديم اثر خواجه و آنچه مريدان از زبان او نوشته‌اند، در يك مجموعه گردآوری نشده بود.

    «فريد مرادی» كه مسئوليت گردآوری اين مجموعه را به عهده دارد، در گفت‌و‌گو با ايكنا گفت: در سال 1354 به مناسبت هزاره خواجه عبدالله انصاری و در كنفرانسی كه به همين بهانه در افغانستان برگزار شد، به پيشنهاد «روان فرهادی»، دبير كنگره، يكی از فضلای آن دوره افغانستان به نام «محمد‌آصف فكرت» در حال جمع‌آوری گفتار و مناجات‌ پير هرات در قالب يك كتاب بود كه در ايام برگزاری آن كنگره به چاپ رسيد.

    او ادامه داد: اين كتاب به دليل اين‌كه تمامی سخنان عارفانه خواجه عبدالله را از همه كتاب‌های او اعم از تفسير كشف‌الاسرار كه گفتار دقيق خود اوست، تا طبقات صوفيه و رسائل را شامل می‌شود، بسيار قابل‌اهميت است و در ايران نسخه‌های بسيار كمی ازآن موجود بود.

    مرادی افزود: از حدود سه سال پيش نسخه جديدی از اين كتاب را يافته و با ويرايش جديدی كه شامل رعايت فاصله‌گذاری‌ها، اصول ويرايشی امروز و جدا‌سازی كلمات بود، به انضمام توضيحاتی ضروری درباره استنادات خواجه به احاديث، روايات و آيات قرآن كه تعدادی از آنها به زبان هروی بود، را برای انتشار مجدد آماده كردم. به دليل جمع آوری و چاپ توسط «محمد‌آصف فكرت» در 34 سال قبل و نبود نسخه‌های آن، دسترسی به آراء خواجه عبدالله به طور كامل برای مخاطبان امكان‌پذير نبود، بنابراين تلاش ما در جهت احيای مجدد اين كتاب بوده است.

    «مناجات و گفتار پير‌ هرات (خواجه عبدالله انصاری)» با گردآوری «محمد‌آصف فكرت» و به كوشش «فريد مرادی» در 346 صفحه و با شمارگان 2000 نسخه و قيمت 7500 تومان به بازار نشر عرضه شده است.

    «محمد‌آصف فكرت» در مقدمه كتاب خود در 34 سال قبل آورده است: «تاكنون آنچه به نام مناجات و مقالات خواجه عبدالله انصاری در دسترس بود رساله‌هايی مختصر بود شامل چند برگ معدود، و مجموعه‌ای كه از خواجه، مناجات و گفتار بيشتری داشته باشد ميسر نبود، بنابراين نگارنده كار خويش را به شرح آتی انجام داد، استخراج گفتار پير طريقت از تفسير ده جلدی كشف‌الاسرار استخراج گفتار شيخ‌الاسلام از «طبقات‌الصوفيه» استخراج مناجات و گفتار خواجه از «رسايل». همه مقولات خواجه دراين مجموعه در دو بخش آمده است، بخش نخست، مناجات و الهی‌نامه و بخش دوم، گفتار پيرطريقت» .....

    منبع: سایت خبرگزاری قرآنی ایران:

    http://www.iqna.ir/fa/news_detail.php?ProdID=324040

     

     

     

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ جمعه 1 تير 1386 ساعت 2:56 قبل‏ازظهر

    باز هم از گل بگو

     

    ماجرای گل (2)

    یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت

    در بند آن مباش که مضمون نمـــانده است

    دوست عزیزی، زنگی با محبت نواخت و از نگارنده خواست تا درین بهار خرم با رنگ و بوی طیب که یزدان گیتی را صدهزار نزهت و آرایش عجیب بخشیده است، باز هم از گل و بهار بنویسم،  به شرطی که همان رنگ و بوی پیشینه را داشته باشد و همچنان  خواننده را به یاد آن روزهای کهن و شیرین بیندازد.

    گـُـل صبحدم از شــاخ برآشفت و بـریخت

    با بــــاد صبا حکایتی گفـــــــت و بریخت

    بد عهدی عمر بین که در یک دو سه روز

    گل سرزد و غنچه کرد و بشکفت و بریخت

    بلی! کیست که گل و بهار نجنباندش و از خواب و افسردگی زمستانی نخیزاندش؟

    گفت پیغمبر به اصحاب کـِبار

    تن مپوشـــــــــانید از باد بهار

    کانچه با برگ درختان می کند

    نیز با جان شـــــما آن می کند

    کیست که با گل و بهار خوش نباشد؟  شاعر و عارف بزرگ غزنه در  سدۀ  پنجم و ششم هجری که مولانای بلخ او را دوچشم عرفان می خواند:

    عطار روح بود و سنائی دو چشم او

    ما از پی ســـــــنائی و عطّار آمدیم

    غزلی زیبا و دلنشین در خوشامد گویی گل دارد:

    چـاک زد جان پدر دســـــت صــــــــــبا دامن گل

    خــــــیز تا هردو خرامــــــیم به پــــیرامــــن گل

    تیره شــــد ابر چو زلفیـــــن تو بر چهـــرهء باغ

    تا بیــــــاراست چو روی تــو رخ روشــــــن  گل

    همه شـــــب فـــاختـــــه تـــا روز همی نـــــالد زار

    زغم گل چو مــــــن از عشــــق تو ای خِرمن گل

    زان که گل بنـدهء رخســــار خوشِ خُرّمِ توســـت

    در هوای رُخ تو دســـــــــــت من و دامــــــن گل

    گل برون کرد سر از شــــــــاخ به دل بردنِ خلق

    تا بســــی جــلوه گری کرد هــــــــــــوا بر تن گل

    تا گل عارض تو دید فرو ریخــــت ز شــــــــــــرم

    با گـــــــل عارض تو راســــــت نیاید  فـــــــن گل

    گلفروشی و گلستانی

    بعید نیست کسانی  به این گمان افتاده باشند که خریدن گل و هدیه بردن به دوستان از رسومی است که باختریان  و فرنگیان   به دیار آنان آورده و یا گسیل داشته اند، ولی  اگر اندکی به متون ادبی مان به دقت بنگریم،  می بینیم که چنان نیست، بلکه رسم  گلفروشی و گلستانی و گل افشانی  سابقه یی بس کهن دارد و این رسم کهن و مقبول از هزار سال پیش در ادب فارسی دری بازتاب داشته است.

    کسائی مروزی در هزار سال پیش از گلفروش  یاد می کند. گویا روزی در هنگام بهار از بازار گلفروشان می گذشته و  بازار گلفروشی  را گرم دیده است. روی سخن  او در این دو بیت  به گلفروش است که می گوید:

    گل نعمتیست هدیه فرســــتاده از بهشت

    مردم  کریمــــتر شـــود اندر نعــــــیم گل

    ای گلفروش! گل چه فروشی برای سیم؟

    وز گل عزیز تر چه ستانی به سیم  گل؟

              حضرت لسان الغیب حافظ  گل را در بالای فهرست لوازم ضروری آورده است که چون وظیفه (=معاش، تنخواه، حقوق) برسد باید به تهیۀ آنها پرداخت:

    رسید مژده که آمد بهار و ســـــــبزه دمید

    وظیفه گر برسد مصرفش گُل است و نبید

    حافظ و گل: 

    حافظ علاقه یی ویژه به گل دارد،  خواه رمز و خواه جز رمز، شیرین ترین بیانها و نگاره ها  را از گل به ما ارزانی داشته است:

    بلبلی  برگ گـلی خوش رنگ  در منقار داشت

    وندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت

    گفتمش: در عین وصل این ناله و فریاد چیست؟

    گفت:   ما را جلوۀ  معشوق بر این کار داشت

    حافظ در غزلی دیگر  از زبان بلبل، در حالی که گل دل به سروده اش سپرده چنین می گوید:

    دوشـــم ز بلبلی چه خوش آمد که می سرود

    گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش...

    خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد

    بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش

    و بیت نخستین چه سهل و دلنشین ساخته  است  این پند را، که اگر در پی این بیت نمی بود این آسان پذیری را نمی داشت. گویا بوی گل و نوای بلبل آن را چنین شیرین و ملایم ساخته است.

    حافظ در غزلی دیگر بازهم در گفت و گوی گل و بلبل از زبان  شیرین   بی زبانی خوش بوی و نازک طبع و در عین حال بردبار چنین آیین دوستداری را به کسی که ادعای محبت دارد درس می دهد:

                           صبحــــــــدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت

    ناز کم کن که بسی چون تو دراین باغ شکفت

    گل بخندید که  از راست نرنجیـــــــــم، ولی

    هیچ عاشــق سخن سخت به معشوق نگفـــت

    گل و مـَثـَل

    چون کسی کاری احترام  آمیز کند، دوستی که آن حرمت به خاطر اوست گوید:

    هر گل که می زنی به سر ِ خویش می زنی

    چون یکی وعده کند که وعده اش  استوار نباشد یا امید وفایی به آن نباشد: آن وعده به گل نی موکول گردد. به قول یکی از نوپردازان که نامش یادم نیست: وقتی که بر دمد زنــَی گل ِنـی

    در چنین موارد  چون یکی پرسد:  کی؟

    دیگری پاسخ دهد:  وقت ِ گل ِ نـَی !

    گل به آب دادن کنایه از شاهکار زدن و اشتباهی مرتکب شدن

    گل سر سبد کنایه از خوب خوبان، از همه همتایان بهتر

    ر ُز گاردن = باغ گل سوری

    سالها پیش که در دهلی درس می خواندیم، باری ما را به ایالت  پنجاب و هریانه  و مخصوصا ًبه دیدار شهر چندیگر بردند. چنین سفرهایی را  در هرات و کابل سیر علمی و در تهران اردو می گفتند و در فرنگ فیــلد تر ِپ  گویند.   درین سفر کوتاه چیزهای جالبی دیدیم. از آن جمله زیارتگاه مشهور به اناندپور صاحب که یادگار کوششهای  جلال الدین اکبر برای ایجاد وحدت بین ادیان  گوناگون هند است.   دیگر دو باغ مشهور در شهر چندیگر یکی  باغی  که از چیزهای بدرد نخور و دور ریخته ساخته بودند و آن را رادگاردن یا رات گاردن می گفتند  که به فارسی "باغ آشغال" می توان گفت. از قبیل ترکیب " آش آشغال"  که در خراسان  می پزند.  این باغ هم در نوع خود زیبا بود. اما قصد من از بیان مطلبی در ارتباط با موضوع مورد بحث ما یعنی گل بود و آن باغ معروف به  رزگاردن = باغ گل سوری است. تا آن باغ را در چندیگر ندیده بودم باورم نمی شد که در هندوستان آن قدر گل گلاب  باشد که گل آن و گلاب و عطر آن افزون بر استفاده در هند به سراسر جهان صادر گردد. محوطۀ بسیار وسیعی را سرتاسر گل کاشته  بودند و از آن به خوبی و با دقت محافظت می کردند. این نکته نیز گفتنی است که شهر چندیگر خود شهری دانشگاهی بود و بیشتر شهروندان چندیگر یا استادان   و یا شاگردان  دانشگاه بودند.  شهری است که در سالهای اخیر ساخته شده و در آن همۀ نیازمندیهای شهری – پیش از آن که به ساختن شهر بپردازند – پیش بینی شده است.

    گلها را بچینید؟؟؟؟ !!!

    جای تردید نیست که  تابلو " گلها را نچینید!" را بسیار دیده اید. امّـا  جالب این است که یکی از بزرگان شعر فارسی از زبان بهار به نازنینی که گلی یا گلهایی را چیده بوده اظهار امتنان و سپاسگزاری می نماید. هرچند که نام این گل چیدن را غارت نهاده و به این حساب  گلچین نازنین را غارتگر می داند. به گمانم که شعر از طالب آملی است و چون بیت بسیار زیباییست حیف است آن را  ننویسم:

    زغارت  چمنت بر بهار منـّتـــــهاست

    که گل به دست تو از شاخ تازه تر ماند

    برای کسانی که بخواهند غزل را بیابند مطلع نیز یاد می شود:

    زگریه شام و سحر چند دیده تر ماند؟

    دعا کنید که نی شام و نی سحر ماند

    شاعر دیگری نیز، هوای گلچینی کرده است و پاسخ از غنچه  شنیده است. اما باغبان کیست و گل کدام است؟

    گفتمش گلها زرخسارت بچینم رنگ رنگ

    غنچۀ او در تبسم شــــد که: از گلها چه گل؟

    اما کار برد واژۀ  گل در زبان

    در هرات برای نشان دادن برخی از رنگها از واژۀ گل استفاده می کنند:

    گلابی: سرخ کم رنگ. این رنگ را در فارسی تهران گلی و نیز صورتی می گویند.

    پشت گل: تقریبا ً همان سرخ کم رنگ. این رنگ را شیرچایی هم می گویند.

    گل باقلی: رنگ سیاه که خالهای درشت سفید دارد. این رنگ مخصوصاً برای بیان رنگ مرغ به کار می رود.

    گل شفتالو: سرخ روشن با گلهای سفید. نوعی دستما ل  که  روزگاریست مورد استفاده و مرغوب عامه است. همین رنگ دستمال را در لهجۀ کابل و ولایات شمال گل سیب گویند. 

    گلگون: سرخ، گل رنگ

    گلنار: سرخ، به رنگ گل انار

    گل خار: سرخ به رنگ گل خار

    لطیفه: چند سال پیش خبرنگاری  با یکی از بزرگان مصاحبه یی کرده و در بخشی از مصاحبه از ایشان پرسیده بود: از گلها چه گلی را دوست دارید؟ ایشان در جواب گفته بود: گل کـَرَم! و خبرنگار پرسیده بود: گل کرم؟ ایشان گفته بود: بلی! گلِ کَرَم! چون می توان خورد و برای من قابل استفاده است!! البته آن بزرگ در بذله گویی و نکته سنجی مشهور بود.

    از گل در ترکیب نامها نیز استفاده می شود؛ نامهای بانوان مانند  گل بی بی، ماه گل، گل رخ،  گلرخسار، گل افروز، گلی، گلمکی، گلنار، گلناز،  گلبدن و ... نامهای مردانه مانند  گل محمد، ملا گل، الله گل، نبی گل، گل نظر، گل حسن، صفت گل و ...

    دیگر ترکیبات: گلزار، گلستان،  گلستان هنر، گلستان ( نام شهری  در فراه افغانستان  و نیزولایتی  در ایران )،  گلکنده ( شهری در هند)، گلکار، گلکن، گلگشت، گلبیز، گلریز، گل سنگ، گل میخ، گل ِزمین، گل جا، گل بهشت،   گل شمع، گلگیر، گلپر، گلدوزی، گل به سر( در وصف خیار)  و مانند آن.

    بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند.......

    برای آنکه  حسن ختام این نبشته را از نسخه شناسی هم یادی کرده باشیم عرض می شود که پیرمعرفت،  سعدی، بهترین و موجزترین وجیزه را در شناخت نسخه یی از طبیعت  ارایه کرده است که با پیشرفته ترین نرم افزارهای کمپیوتری و فایلهای فشردۀ دیجیتال امروزی برابری می کند:

    برگ درختان سبز، در نظر هوشــــیار

    هر ورقش دفتری است معرفت کردگار

    شهر اتاوا، شام سه شنبه 5 جون 2007

    آصف فکرت

    برای ملاحظۀ شعر فارسی آصف فکرت:

    www.barkhiya.persianblog.com

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ چهارشنبه 16 خرداد 1386 ساعت 2:32 قبل‏ازظهر

    به یاد جاوید

    نوروز خوش آیین جـــاوید

    انتشار کتابی در باب نوروز  مرا به یاد زحمات دوستی دیرین و درگذشتـه انداخت. دوستی که هم رفتارش نمونه ای از یک شخصیت بافرهنگ  بود و هم خود به فرهنگ آریانای کهن عشق می ورزید. او در دانشگاه استاد ما بود و در بیرون دوست ما و در محل کار همکار و دوست و استاد ما.

    نام استاد دکتر احمد جاوید،  نه تنها برای کسانی به سن و سال من، که برای جوانتر ها هم  نامی آشنا ست. او از چندین جهت نامور بود. استاد و مروج زبان و ادب، شخصیتی به تمام معنی با فرهنگ و خادمی دلیر و فداکار به ادبیات و فرهنگ. هرچند که نگارنده سالیانی دراز با جاوید همنشین و همسخن  بود، به ویژه نخستین سه سال و واپسین سه سال اقامت در کابل را بسیار نزدیک بودیم. سه  سال  نخست سالهای دانشجویی من در دانشگاه کابل در رشتۀ زبان و ادبیات دری بود، که دکتر جاوید استاد ما بود. جاوید از نخستین به دست آورندگان  دکترای دانشگاه تهران بود که از آنجا دو دکترا داشت.

    نکتۀ جالب در دانشگاه این بود که  ورزیده ترین استادان زبان و ادب دری دانشکدۀ کابل نیز شاگردان جاوید بودند و این برای جاوید افتخاری بود که در پرورش شاگردان خوب شهرت داشت. شاگردانش را حمایت می کرد و به نام آوری شاگردان راضی و شاد بود. در یادداشتی در همین صفحه نگاشته ام که در سال دوم  دانشگاه بودم که  مرا با استاد دکتر پرویز ناتل خانلری آشنا ساخت.

     در آستانۀ فراغت ما از دانشگاه کابل، سال 1347 خورشیدی، جاوید به صفت استاد مهمان در دانشگاه  تاشکند  در جمهوری ازبکستان به تدریس زبان فارسی پرداخت،  در آنجا  به  نشانۀ حقشناسی از زحمات  ایشان یک ماشین زیبای سیاه (مشکی) ولگا بخشیدند و  کوتاه مدتی پس از آن هنگامی که نگارنده  در هرات بود ایشان با همان ماشین به هرات آمد و چند روزی را با هم به دیدن دیدنیهای هرات پرداختیم. هنگامی که جاوید  رئیس دانشگاه کابل بود،  کوشید بنده را به دانشگاه ببرد، اما دوست دیگر ما، که وزیر اطلاعات و کلتور (فرهنگ) و رئیس من  بود  با این تقاضا مخالفت نمود و البته من خود نیز روزنامه نگاری را دوست می داشتم.  سه سال آخر اقامت  در کابل  نیز در انستیتوت زبان و ادبیات دری اکادمی علوم افغانستان (فرهنگستان علوم) –ایشان و بنده در شمار اعضای آن اداره بودیم.  در آن سه سال،  با همه دردسر ها و گرفتاریهایی که گاه و بیگاه وجود داشت، همین که دوستانی در کنار هم بودیم و همچنان با  خامه و نامه انس و الفت داشتیم، خورسند بودیم. تا آنکه من ناگزیر ترک میهن گفتم و چون با ایشان مشورت کردم و گزینه های آهنگ ایران یا جای دیگر را با ایشان در میان گذاشتم، ایشان مشورت داد که تصور می کند ایران برای من مفید تر واقع شود. یادم هست که همان روز  پس از این مشورت هنگامی که از منزل دکتر جاوید باز می گشتم، در راه یکی از اساتید دانشگاه را، که از دوستان دانشمند و اکنون مقیم غرب است،  دیدم که ماشین را نگاه داشت تا مرا به منزل برساند؛ ولی من که در آستانۀ ترک  کابل، گهوارۀ شیرین ترین خاطراتم، بودم،  توفانی در سر داشتم و بسیار شتابزده  تعارف او را  سپاس  و خدا نگهدار گفتم. تصور می کنم همان روز(مرداد(اسد) 1361) آن دوست از مراسم خاکسپاری استاد عبدالهادی داوی دانشمند و سیاستمدار کهنسال و نامور افغانستان باز می گشت.

               به هر روی آن روزها گذشت و سالها نیز گذشت. در واپسین سالهای اقامت  نگارنده در ایران روزی یکی از دانشمندان ایرانی به نام آقای دکتر مجید فیاض  در مشهد   به قول خراسانیان  "به بنده منزل" تشریف آوردند و معلوم شد که ایشان با دکتر جاوید در انگلستان اقامت دارند.  آقای فیاض را شخصیتی بسیار محترم  و دانشور و مطبوعاتی  یافتم که در یکی دو سال بعد از آن هم هر گاه به ایران می آمدند با هم دیدار داشتیم و از گفت و گو با ایشان بهره و  سود می بردم و در ضمن از احوال دوست و استاد دیرین، دکتر جاوید، هم با خبر می شدم.

              اما  گویا  تقدیرِ واپسین دیدار ما  در ایران  رقم خورده بود و دکتر جاوید  یکی دو سال پیش از آن که من از ایران بیرون شوم، به مشهد آمدند و روزهایی را با هم بودیم. اما با آنکه دکتر جاوید مقاومت را از دست نداده بود،  در این سفر ایشان را بسیار افسرده دیدم، که از روزگار غصه ها داشت و از غصه ها  قصه ها. آن روز ها گذشت و جاوید  هم گذشت و از او یادهای خوش و خاطره های نیک به یادگار ماند.

                و اما ماجرای نوروز...

                 دکتر جاوید  در سفر مشهد  دستاویزهای  نغزی برای ما   آورده بود؛ از آن جمله کتاب مستطاب

     

    نوروز خوش آیین

    تألیف دکتر احمد جاوید

    از انتشارات انجمن فرهنگ افغانستان

    (فرانسه)

    به کوشش  عارف عزیز

                از این کتاب یادداشتهایی برداشته ام که برای استفادۀ دوستان در اینجا  می گذارم. اما  استاد  در صفحۀ پیش از مقدمه، کتاب را به دوست مشترک ما دکتر پروین اهدا نموده، که چون نشانه یی از حقشناسی و پاسداری و فرهنگ والای آن جوانمرد روانشاد را نشان می دهد، عیناً آن دو سطر را در اینجا نقل می نمایم:

    بدوست گرانقدرم، دکتر ناصر الدین پروین استاد دانشگاه

    که در دشوارترین لحظات زندگی، جوانمردانه دست مانرا گرفت

    جمالـــــش باد دایم عالم افروز

    شبش برّات باد و روز نوروز

              نقل چهار سطر کلام روانشاد دکتر جاوید تمام شد و  در پایان یادداشتهایی را که  از کتاب  نوروز خوش آیین تألیف استاد مرحوم  دکتر احمد جاوید برای شما برگزیده ام   در این صفحه می آورم:

    اول سال و محرم

    غالب کشورهای مسلمان، حلول  روز اول محرم را که سر سال هجری قمریست با تشریفات خاصی اعلام می دارند. در این بیت، بیدل با ایهام و تلمیح ملیحی به آن اشاره دارد:

    جهان خونریز بنیاد است هـُشدار .... سر سال از محـرّم آفریدند (ص1)

    نوروز در روم باستان

    در امپراتوری روم، پیش از استقرار مسیحیت، سال با اورمزد روز، یعنی اول فروردین، یا ابتدای حمل آغاز می شد، و هنوز هم اسامی ماههای سپتامبر، اکتوبر، نوامبر، و دسامبر که به ترتیب نامهای ماههای هفتم، هشتم، نهم و دهم سال را می رساند، یاد آور سالهایی است که آن سالها از فروردین (مارچ) شروع می شده نه از جنوری...(ص1)

    نوروز چیست؟

    ابو ریحان بیرونی در کتاب التفهیم می گوید: "نوروز چیست؟ نخستین روز است از فروردین ماه و از این جهت روز نو نا م کردند زیراک پیشانی سال نو است و اعتقاد پارسیان  اندر نوروز ِ نخستین آنست که اوّل روزیست از زمانه و بدو فلک آغازید گشتن".(ص2)

    نوسرد

    ابو ریحان در آثار الباقیه گوید: " روز اول آن نوروز ســغدیان است، که نوروز بزرگ باشد". (ص3)

    اورمزد

    اورمزد روز سر سال بود و هم سر ماه.... منوچهری در یکی از مسمطهای خود آن را روز خجسته خوانده است:

    بوستانبانا! حال و خبر بســـــتان چــیست؟

    وندرین بستان چندین طرب مستان چیست؟

    گل سرِ دستان بنموده درآن دستان چیست؟

    درِسروستان بازاست به سروستان چیست؟

    اورمزد است، خجسته، سرماه و سر ســال

              در ربیع المنجمین آمده که در روز نوروز، شاه ولایت پناه بر سریر خلافت ظاهری نشست.  سیـّد نبیل، علی بن عبد الحمید نســّابه، روایت کرده که روز نوروز روزیست به غایت شریف. دراین روز، در موضع غدیر خم، حضرت محمد( صلی الله علیه و آله و سلم) حضرت علی کرم الله وجهه را به خلافت نصب کرد... این ابیات کاشف از همین موضوع است:

    نوروز از آن شد پر شعف، هم صاحب عزّ و شرف

    کانروز ســــالار نجف آمد به تخت ســـــــــــروری

    *  *  *

    نـــوروز رســـید عیـــد اکـــــبر گــــردید

    بر گرد ســــر ســــاقی کوثر گردیــــــــد

    امروز عـــــــلی نشــــست بر تخت نبــی

    زانســــت که روز و شـــــب برابر گردید

    ابو سعید عبد الحی گردیزی (گردیز شهریست قدیمی در ولایت جنوبی افغانستان، پکتیا:آ. فـ.) در کتاب زین الاخبار گوید: "این روز را نوروز بزرگ گویند زیرا که سر سال باشد و شب با روز برابر باشد، و سایه ها از دیوار بگذرد و آفتاب از روزنها افتد. و رسم مغان اندر روزگار پادشاهی ایشان چنان بودی که خراجها اندرین روز افتتاح کردندی، و عجمیان چنین گویند: اندرین روز جمشید بر گوساله نشست به سوی جنوب رفت به حرب دیوان ...و همه را مقهور کرد..."(ص21)

    بیضۀ الوان نوروز

    از آنجا که تخم مرغ را نشانۀ آغاز آفرینش و تکوین حیات موجودات دانند، تهیۀ بیضۀ الوان یا تخم مرغ رنگی یا رنگ کرده و طلایی و گاهی آراسته با تصویر و میناتور ظریف، از جملۀ مراسم و آداب نوروزیست.  شاه بدخشان گوید:

    چشم شوخ تو که در مملکت جان زد و بــرد

    ترک مست است وبود عادت ترکان زد و برد

    دل خونین مرا بیضۀ رنگـــــــــین پنداشــــت

    بازیی کرد لـــــب یار و بــه دنــدان زد و برد

    (ص24)

    هفت سین مسلمانان هند

    هفت سین مسلمانان نیمقارهء هند در روز نوروز عالم افروز، در موقع تحویل و آغاز سال، سلامهای هفتگانۀ قرآنیست:

    سلامٌ علی نوح فی العالمین...، سلامٌ قولا ً من ربّ الرّحیم...، سلام علی ابراهیم...، سلام علی موسی و هرون...، سلام علی آل یس [الیاسین]...، سلام علیکم طبتم فادخلواها خلدین...، سلامٌ هی حتی مطلع الفجر...(ص34-35)

     بنا بر معلومات نرشخی در تاریخ بخارا هرسال بنوروز مردم بخارا نزد دروازۀ غوریان که گویا مدفن سیاوش بوده است، خروسی قربان کرده بر سوگ او می نشستند. اهل بخارا را بر کشتن سیاوش سرودهای عجیب است و مطربان آن سرودها را کین سیاوش گویند (ص24 تاریخ بخارا) و چون بازار آخرین سال باشد بیست روز بازار کنند و بیست و یکم نوروز کنند و آن را نوروز کشاورزان گویند و کشاورزان از آن حساب نگه دارند و بران اعتبار کنند و نوروز مغان بعد ازان پنج روز باشد.

              مطربی در تذکرهء خود گوید: " روز های نوروز محل عیش و نشاط مردم سمرقند است...." (ص11)

    در شهر کابل

    در کابل از قدیم یک ماه پیشتر از فرارسیدن نوروز مردم به پیشواز بهار و پذیره از سال نو هر جمعه بیرون شهر می روند و با جمع شدن در محل خاص به سیر و گردش و سور و سرور می پردازند و با پختن غذاهایی مانند سبزی، ماهی و جلبی (زلوبیا) و تهیهء انواع سرگرمیها از نوروز خوش آیین استقبال می کنند....

    نام قدیم باغ بابر هم "باغ نوروزی" بود. از زمانی که بنا بر وصیت بابر جنازۀ او را از آگره به کابل آوردند و درین باغ دفن کردند معروف به باغ بابر شد. [از] دیگر جاهایی که مردم در روز نوروز جمع می شوند دامنۀ کوه خواجه صفا ست، با درختهای خوشرنگ ارغوانش. و هم باغ معروف چهلستون با شگوفه های عطر آگین بادامش. مردم در ایام بهار دسته دسته درین باغ مخصوصاً موسم شکوفۀ بادام و گل ارغوان می آیند و در سایهء فرحبخش درختان می نشینند. کباب داشی می پزند و قیماق چای را با کلچه های نمکین و یا شیرین نوش جان می کنند....(ص44-45…(.

    ا ز قدیم در شهر کابل به پیشواز بهار کوچه ها،  خیابانها و جاده ها را از فراز تا فرود پاک می کردند؛ خانواده ها خانه تکانی می کردند؛ مخصوصاً اجاق و دیگدان آشپزخانه را رنگ می کردند، تا برکت آورد.... اهالی شهر، پیش از تاریکی، چراغ روشن می کردند و دوکانداران دکانهای خود را چراغان می کردند؛ آذین می بستند و به انواع آیینه و قالیچه می آراستند. خوب به یاد دارم، رسته های دکانهای چارچته، شوربازار و بازار ارگ، چارسو، و یا چارسوق، را که با انواع آیینه های بلور، منظره ها، تصویرها قالینچه ها، سوزنیها، چلچراغها و حتی کشکول و تبرزین و پوست پلنگ آراسته می گردید، و قناریهای خوش آواز پشت میله های قفس چهچه می زدند. دکانداران با شربتهای خوشمزه و شیرینیهای گوناگون و کلچه های نوروزی و حتی هفت میوه و ایراد مطایبه ها و شوخیها از آشنایان و دوستان پذیرایی می کردند. شبها با شمع و مشعل، فانوس و مهتابی همه جا روشن می بود. از مدتها پیش، شیرینی پزها، کلچه پزها، نخودبریز(بتگر)ها نقل و بادام، حلوای مغزی، سوهانک، حلوای پشمک، شیرپیره(لوزینه – پارۀ سمرقند) ... درست می کردند. سبزی فروشها انواع سبزی ترکاری مخصوصاً سبزی اسفناج  را که نشانۀ سرسبزی و خرمی بود به مشتریان عرضه می کردند....)ص46-47).

    پریدن از روی آتش

    آتش افروزی و پریدن از روی شعله های  آتش آیین دیرین است... چارشنبه سوری آمیزه ای از چند رسم است است: چار شنبه آخر سال؛ چارشنبه آخر ماه صفر. در بارهء چارشنبه سوری اشاره ها یی در اسناد و کتب می بینیم. واژۀ سوری صفت پهلوی سوریک است و سور در فارسی و پشتو به معنای سرخ است و در فارسی گل سوری  به معنی سرخ از همین ریشه است.   این چارشنبه را چارشنبه سوری از آن جهت گویند که آتش سرخ افروخته می شد...

    صاحب تاریخ بخارا از برگزاری رسم قدیم با افروختن آتش در "شب سوری" خبر می دهد:

    آنگاه امیر سدید (منصور بن نوح) بر سرای نشست. ... چنان که رسم قدیم است آتش عظیم افروختند...

    دربدخشان

    هنوز در بدخشان معمول است که جوانان از روی آتش می پرند. از روزنها و دریچه ها و کنار بامهای همسایه و خویشان شال درازی را به درون خانه یا تخت بام همسایه می اندازند تا صاحب خانه مجبور شود که هدیه ای در شال بگذارد.

    نوروز و گل سرخ در بلخ

    مراسم برافراشتن جهندۀ شاه ولایت مآب، هر سال در نوروزکه  آغاز بهار دلفروز، جوش گل سرخ و یادگار جم، شاه بلخ است، با ابهت و شکوهمندی خاص تا هنوز برگزار می گردد. مقارن با برافراشتن جهنده [(ژنده، بیرق، علم)] در بلخ، در دیگر شهرها برفراز همه زیارتگاهها و اماکن مقدسهء معروف نیز جهنده ای را بر می افرازند. همه مردم مزار، هفته ها پیش از حلول سال نو، خانه ها و حویلی های خود را پاک و منزّه می کنند و با شوق  فراوان کوی و برزن ، کوچه و خیابان را تر و تمیز می نمایند. اهل کسبه و بازار دکانها اپارتمانها و سرایهای خود را رنگ و نقاشی می کنند و مغازه را به انواع آیینه ها و مناظر زیبا، قالیچه های نفیس، چینیهای فغفور و جانان و انواع دیگر پارچه های زربفت و سوزنیهای پر نقش و نهگتتر و سائر اشیای قدیمی و قیمتی می آرایند. حرم مطهر و چارگوشهء روضۀ مبارکه را با انواع چراغها و فانوسها و قندیلها و چلچراغها چراغان می کنند. خطیبان و متولیان بارگاه با لباسهای نو و پاک، معطر و آراسته آمادۀ پذیرایی می شوند. عدی یی ریش و موی سر را خضاب می کنند و به رنگ حنایی در می آورند و عده ای چشمها را سرمه می کنند.

              اول صبح (ملااذان) جهندهء مبارک که با پوششی از ابریشم و قــُبـّه ای از نقره زینت یافته از جایگاه مخصوص آن بر شانه ها و در واقع بر دوش دلها برداشته می شود و متولیان آهسته و ملایم، با وقار و هیبت تمام از میان صفوف مردم و ازدحام خلایق که اول شب در آنجا جا گرفته اند، می گذرانند. استقبال کنندگان با چشمهای لبریز از تمنّا و نگاههای مشتاق صلوات می گویند. شور و هلهله وهیجان و احساسات مردم توأم با نعرۀ تکبیر به اوج می رسد. هر کس سعی می کند که برای تبرک و تیمن دست خود را به پایۀ علم برساد و بوسۀ اخلاص بر آن نهد....

    بیماران به امید شفا به تضرع و زاری می افتند و عاشقانه اشک می ریزند. درین احوال ریزش باران نشانه ای از برکت و رحمت است.

              بزرگان و اولیای امور با خشوع تمام مراتب احترام بجا می آرند. سران لشکر و کشور با مهمانان صف می کشند... صاحب کلاهان و رتبه داران مقام و منصب را فراموش کرده سر تسلیم به آستان مولای متقیان فرود می آورند. دستۀ موزیک به حال آماده باش انتظار علم مبارک را می کشد. به محض اینکه جهنده پدیدار شد، غریو شادمانی از مردم بر می خیزد و فریاد الله اکبر و صلوات سراسر فضا را می گیرد.... بسا خرق عادت و ظهور کرامت که درین روز دیده شده است و ای بسا  بیماران که پیش از نوروز در چله خانه ها با هزار امید نشسته اند، شفا یافته اند و ای بسا حاجتمندان که به مراد دل رسیده اند. از همین جاست که مردم این بیت را مردم ورد زبان ساخته اند:

    روز نوروز است یاران ژنده بالا می شود

    از کرامات سخی جان کور بینا می شـــود

    ما نه تنها والۀ گلهای سرخت گشــــــته ایم

    عالمی بر گنبد سبــــز تو شــــــیدا می شود

    اندرین فصل بهاران صد چمن گل می دهد

    از سحاب رحمت حق قطـره دریا می شود

    ....

    پس از چهل روز جشن و شادمانی مراسم پایین آوردن جهنده [(ژنده، علم)] آغاز می شود.... و با همان تشریفات دوباره به جایگاه مخصوص آن می برند... (ص 49-66)

    نوروز در غزنه

    در روستاهای غزنین یا غزنه (زابلستان تاریخی) جایی که عالی ترین اشعار در بارۀ نوروز سروده شده و جایی که هزار سال پیش مراسم نوروزی با شکوه و عظمت هرچه تمامتر برگزار می شده رسم است که در شب چهارشنبه سوری جوانان در دامن کوه یا تپه آتش می افروزند. همان نوع آتشی را که به مناسبت جشن سده هزارسال پیش می افروختند و ما قصاید زیبایی در وصف آن آتش داریم. همین که آتش زبانه کشید، جوانان [از] روی آن می پرند. دختران گرد هم آمده هرانچه آورده اند در میان می گذارند و می خورند و سپس از میان خود دختر قشنگی را به عنوان «ملکه» یا عروس انتخاب می کنند و او را با هفت قلم آرایش زیباتر می سازند. بعد دور او حلقه می زنند و با دف و دائره آواز می خوانند و یا به اصطلاح خود ما بیت می خوانند. آنگاه یک کاسۀ نقره یی، یا مسی قلعی شده، را که معمولا ً در اطراف آن آیات قرآنی نوشته شده، یا با گل و برگ نقش و نگار دارد، از آب سرد پر می کنند و هر دختر انگشتر خود را به فال نیک در کاسه می اندازد و به دل نیت می کند، تا حاجت و آرزویش برآورده شود. سپس عروس یک انگشتر را از آب بیرون می کشد و در مشت خود محکم نگه می دارد. دخترها با آواز چاربیتی می خوانند و هرکدام نیت خود را با شعری که خوانده می شود تطبیق می کنند. اگر ابیات ترانه با مراد و نیت صاحب انگشتر،  که صاحب فال است، موافق افتاده بود، آن را به فال نیک می گیرند؛ خوشی و شوخی سرمی دهند....(ص66).

    این بود گلگشتی در نوروز خوش آیین  و گلچینی از کتاب شادروان دکتر احمد جاوید

    روانش شاد و یادش گرامی باد!

    شهر اتاوا – نوروز سال فرخندۀ 1386

    آصف فکرت

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ چهارشنبه 1 فروردين 1386 ساعت 11:25 بعدازظهر

    fekrat.kateban.com -- copyright: 2006 © -- Powered by kateban.com